
۱.
پارههای خیانت/حیثیت لکّهدارشده از متن
-بهنظرم، این خانهای که با هم حرفاش را میزدیم، کمی از روی هوس فردی ساختهشده، امّا در عین حال برای استراحتی که همهکس از آن راضی باشند.
-در این خانه بود که ده سال پیش شما را شوهر دادند؟
-در انتهای آن راه رو دراز، درگاهی بزرگ شیشه داری هست، رو به بولوار. باد به آن شلاق میزند. سال پیش، در اثنای توفانی شیشههای آن شکست. شب بود.
-شما یک دکولتهی مشکی، با سینهی خیلی باز داشتید. با مهربانی و بیاعتنایی ما را نگاه میکردید. هوا گرم بود.
دست خود را بلند کرد و و روی میز کنار دست زن نهاد، همانجا باقی گذاشت. زن این دو دست را که برای نخستین بار در کنار هم قرار گرفتهبود نگاه کرد.
-راه رو بزرگی که حرف اش را میزنید گاهی تا دیروقت روشن میماند.
زن چنان به او نزدیک شد که که لبهایشان بتوانند به هم برسند. لبها سرد و لرزان، درست با همان آیین چندلحظهپیش ِ دستها، تنها برای اینکه اینکار انجام شود، روی هم قرار گرفتند. این کار انجام شد.
مُدِراتوکانتابیله/مارگریت دوراس/رضا سیدحسینی
۲.
نوشتن/خیانت
بگذارید آن اعتراف معروف بعد از خیانت را، خودم، همینجا، در شروع همین متن بکنم. عنوان «خیانت بهمثابهی یک لذّت ادبی» و همهی آنچه را که در ادامه میآورم بهشدّت وامدار «رولان بارت» و «لذّت متن»اش هستم؛ تا آنجا که حتا میترسم این عنوان را جایی در نوشتههای او خواندهباشم و اصلن از آن ِ من نباشد. امَا به هر روی همهی بزرگترین نویسنده/اندیشمند/هنرمندان دنیا با خیانت به [...]ای (جایِخالی را به دلخواه خود میتوانید پر کنید)، اثری را بهنام خود در تاریخ ثبت کردهاند. آنجملهی معروف را شنیدهاید؟ که: «آماتورها تقلید میکنند، بزرگان میدزدند»! با کمی شینطنت میتوان خیانتمیکنند را جایگزین ِ میدزدند کرد. من امّا، هنوز شهامت آن بزرگان را ندارم تا خیانت کرده و هیچگاه هم لب از لب باز نکنم. آخرْ قصهی ما حالا-حالاها با اعتراف آدمخیانتکاره/آدم بده تمام میشود. این را هم بگویم که اینجا سیری از بیرون به درون را تجربه میکنیم. این اتفاق میتواند از رو-به-رو بیفتد: سیر از درون به بیرون. که شاید اگر این نوشته را از انتها به ابتدا بخوانید، بتوانید آن سیر را هم دنبال کنید. و خوب این فاصلههای خالی میان بندها هم کارکرد صرفن تزئینی ندارند!
کتاب/خواندن/خیانت
ماجرای ما از کتابفروشی آغاز میشود. یا نه، خیلی پیشتر، از همانلحظهای که فکر خرید کتابی بهذهن شما میآید. از اینجاست که فکر خیانتکردن یا در شکل دینیاش نیّت ِ گناه در وجود شما شکل میگیرد. توی کتابفروشی با برداشتن هرکتاب، تورّق ِ سر-سری و گذاشتناش، به یک خیانت نزدیک، و از آن دور میشوید. اما درست مطمئن نیستم که خیانت از لحظهی خرید کتاب آغاز میشود یا از لحظهای که شروع به خواندناش میکنید. اینجا، این تردید را از ذهنام دور میکنم تا بقیهی حرفام را بزنم.
کتاب ِ بسته/بکارت/حریم ِ امن ِ دور از دسترس ِ خائن
کتابی که هنوز لایاش را باز نکردهایم همان خانهای است که به آن راه نداریم. نوشتهی پشت ِ جلد در حد در ِ باز ِ خانه، که از جلو آن عبور و نگاهی به توی خانه میاندازیم، یا دستِبالا پنجرههای پردهپوش ِ خانه است. ولی لحظهای که خواندن آغاز میکنیم خیانت حتمن در حال اتفاق است. نوشتهها/آدمها بیخبرند از این که دارند خوانده میشوند. نهتنها بیاجازه وارد خانه شدهایم، که صاحبخانه هم هیچگاه نمیتواند متوجه حضور ما بشود. در جای گرم و نرم خود توی تخت دراز کشیدهایم و در حریم آدمها چشمچرانی میکنیم. راحت دلبستهی این زن میشویم، بدون خبردار شدن شوهر با او عشقبازی میکنیم یا حتا تجاوز، به هر حال اینجا دستِمان باز است! از این هم پیشتر میرویم و حتّا زن را عاشق خودمان میکنیم. راستی فکر نکنید با کشاندن ماجرا به زن و شوهر و وارد شدن شخص سوم، ماجرا را بهابتذال میکشیم. مدل خیانتی ِ زن و شوهر و شخص ِ سوم حالا دیگر به یک کهنالگو بدل شده و ظرفیت خوبی برای چنین متنهایی دارد تا با یک مثال ساده بتوانیم قضیه را به هر چیز دیگری هم تعمیم بدهیم.
خیانتبه مثل ِ مشبّهبه
ارکان تشبیه را یادتان هست؟ دستور زبان فارسی دبیرستان یا شاید راهنمایی: مشبّه، مشبّهبه، وجه شَبَه. از این مدل میخواهیم کمک بگیریم. اگر مشبه را خائن (خودمان) بگیریم (گرچه مشکوکام به اینیقین ِ خود را خائن دانستن، اما اینجا هم میگذرم تا حرفام را دنبال کنم)، وجه شبه خیانت است و مشبهبه میشود کسی یا چیزی که به او خیانت میکنیم و ما در اینجا ناماش را خیانتبه گذاشتهایم. در صحنهیخیانت (وقوعجرم/قتل) ِ کتاب و خواننده، اگر ما خائن باشیم، خیانتبه کیست یا چیست؟ شوهر ِ زن؟ خود ِ زن؟ نویسندهی کتاب؟ یا همسر ِ من ِ خواننده؟ یا شاید هرسه! و یا… اجازه بدهید، ممکن است من به جای زن ِ قصّه، زنی از دنیای بیرون را جایگزین کنم، حالا چهاتفاقی میافتد؟ دارم به شوهر این زن هم خیانت میکنم؟ یا حتا به خودش؟
بیگبرادِر ایز واچینگ یو!
نویسنده کجای صحنهیوقوعجرم ما (که حالا آن را هم به سراسر متن تعمیمدادهایم) ایستادهاست؟ یک بیگناه ِ از همهچیز بیخبر؟ او بهدلیل جایگاه خداوندگاریاش اشکالی در این نمیبیند که تا خصوصیترین حریمهای اجزای متناش پیش برود. اما آیا زن و شوهر قصه، خود امکان خیانتی در بیرون نیستند که توسط نویسنده مشروعیت یافتهاند؟ و از طرف دیگر مگر نویسنده از غیاب خود و حضور خواننده آگاه نیست؟ اینجا دوباره شیطنت کوچکی میکنیم و خائن را با برادِر برابر میگیریم. نویسنده بیگبرادر است. او از فرصت ِ اتمام کتاب و آغاز غیبت خود استفاده میکند و پاکت چیپس یا پاپکُرن (یا در شکل کیمیاییوارش نوشابه و ساندویچ) بهدست در صندلی سالن تاریک سینما فرو میرود تا روی پرده تو را تماشا کند که داری بهسمت کتابفروشی میروی تا کتاب را بخری!
خیانت/لذّت ادبی/نشستن در سالن تاریک سینما
سالن تاریک سینما/تختِ اتاقخواب، متن بر پردهی/صفحهی کتاب/فیلم، و خواندن/تماشا کردن: لذّت امن خیانت.
عکس از هلموت نیوتُن



