با مسئولیت محدود

دختره یه‌جور خیره‌کننده‌ای زیبا بود. شایدم بشه گفت یه زیبای خیره‌کننده بود؛ تقریبا شبیه تصویرائی که سال‌ها تو ذهن آدم وجود داشته‌ن. چطور بگم... از اونایی که تو نظر اول آدمو یاد نقاشیای کلاسیک می‌ندازن. شاید همین زیبائی کلاسیک‌ش باعث شد از اینکه سر و وضع‌ام تو نگاهِ اول خیلیا رو یاد خواننده‌های دهه‌های پنجاه و شصتِ میلادی می‌ندازه خجالت بکشم. باید اعتراف کنم علیرغم سیبیلو بودن‌ام، همیشه تو درک خواص و حالات سیبیل درمونده‌م اما موی بلندو خوب درک می‌کنم. سیبیل تقریبا مزاحمه. هیچ‌وقت با هیچ حرکتی کنار زده نمی‌شه و تغییر حالت نمی‌ده، براش فرقی هم نمی‌کنه. این "فرقی نمی‌کنه" خودش مستقلاً مهمه. برا سیبیل، اصولاً هیچ فرقی نمی‌کنه. اما موآی بلند مثه چشم‌بند اسب به دردم می‌خورن و همین کمک می‌کنه که بهتر درک‌شون کنم. اول اینکه باعث می‌شن سرخ شدن شدید گوشام دیده نشن ـ‌که این هیچ ربطی به چشم‌بند نداره‌ ـ دوم هم اینکه باعث می‌شن نتونم دور و برمو ببینم و این خیلی کمک می‌کنه به حفظ خونسردی‌م تو جا‌های شلوغ. در واقع موی بلند دقیقا همون کاری رو برا من انجام می‌ده که چشم‌بند برا اسب: کمک می‌کنه رَم نکنم. جاهای شلوغ، همیشه می‌تونن جاهای خطرناکی باشن. البته دلیل‌شو نمی‌دونم، چون اصولا وقتی خطری پیش می‌آد، آدم به دلیل‌ش فکر نمی‌کنه و تمام فکر و ذکرش می‌ره پی پیدا کردن یه راه فرار.
در هر صورت، دختره رو می‌گفتم؛ تو نظر اول آدمو یاد نقاشیای کلاسیک می‌انداخت. البته این کلاسیک بودنه، دلیلی برا زیبا یا زشت بودن نیست. کلاسیک بودن‌ش به قیافه‌ش حس و حال خاصی داده بود. گیسوانی با حلقه‌های درشت و چشمان درخشان و بینی کشیده، و همه‌ی اینها در صورتی کشیده و بالای لب‌هائی که به قول هدایت انگار از یک بوسه‌ی گرم و طولانی خلاص شده باشند. راست‌ش با اینکه تصور هم‌چون بوسه‌ای حسابی گوشامو داغ کرد اصلا احساس خجالت و شرمندگی نکردم! مسئولیت‌ش کاملا با هدایت بود و باید بگم به خودم حق می‌دم که این‌طوری راجع به کسی که برخورد اول‌م باهاش اون‌طور افسانه‌ای بود حرف بزنم و فکر کنم، با مسئولیت دیگران!
خلاصه، دختره با یه بطری درباز پره ویسکی آروم و نرم‌نرمک می‌اومد طرف ما؛ ما: من و پسری که دوست مشترک‌مون بود. تو راه تقریبا یک‌سوم ِ ویسکیه از بطری ریخته بود رو لباساش و برا همین یه جورائی شک‌ام برد که شاید می‌خواسته مشروبو از پوست‌اش جذب کنه. به ما که رسید بطری رو داد به من و با اینکه اصرار کردم بره جلو، نشست رو صندلی عقب ماشین (که اگه، اگه کالسکه بود، واقعاً نقاشی افسانه‌ای اون شب‌م رو کامل می‌کرد).
توی ماشین، دست دوست‌شو گرفت و به‌ش یه لبخندی زد و دوست‌شم ماشینو راه انداخت. منم موندم با بطری درباز ویسکی تو دست‌م که با هر لرز و تکون شدید ممکن بود بقیه‌شم بریزه کف ماشین یا رو لباس‌م.
هردوی اونا تقریباً ساکت بودن، منم طبق معمول بدعنق نشسته بودم بی‌اونکه بداخلاق باشم. همه‌چیز هم زیر سر آن تصاویر اثیری و تسخیرکننده‌ی ذهن‌ام بود... و البته بطری‌ای که نمی‌دونستم اون وسط چه نقشی داره.
یکی دیگه از ویژگیای دختره موزیسین بودن‌ش بود. آدمی که هم تو موسیقی دست داشته باشه و هم قیافه‌ش اون‌قدر کلاسیک باشه، اعتراف می‌کنم اون‌قدر جذاب و باشعور هست که حتی من بداخلاقو هم وسوسه کنه که قطعه موسیقی‌ای که پخش می‌شه رو یه‌کم عقب بزنم و توجه‌شو به یه تیکه‌ی قشنگ‌اش جلب کنم؛ هرچند ظاهراً فرصتی هم پیش نیاد که توجهی به‌ش بکنه. به‌هرحال قرارم نیست که همیشه وسوسه‌ها درست عمل کنن و بگن. در هر صورت، مهم‌ترش اینه که همیشه از اینکه اتفاقی بیفته که یه مدتی دور و بر و حوالی عشاق باشم لذت می‌برم. احساس می‌کنم در کنار دریائی از کلمات نشسته‌ام که در آن هر کلمه خود می‌تواند بهترین همنشین‌اش را پیدا کند و کافی‌ست تا نسیمی روی دریا بوزد و به صورت من بخورد تا بتوانم بهترین شعرها را بنویسم (راستیّت‌ش خودم "عاشق ِ شکست‌خور" قهاری‌ام. البته نه که عاشق ِ شکست باشم، به هیچ‌وجه من‌الوجوه! اما ظاهرا شکست برعکس یه احساس دیگه‌ای به من داره. به‌هرحال اگه یه‌بار دقت کنین، تو زندگی خودتون و دور و بریا، می‌بینین برا شکست خوردنم باید قهار بود و اون‌وقت دیگه وقت‌تونو با فکر کردن به این چند تا کلمه که کنار هم چیدم هدر نمی‌دین). همون‌طور که گفتم، بالطبع، اون‌شبم از همراهِ اون دو ـ‌به قول معروف‌ـ "کفتر عاشق" بودن خوشحال بودم و تو سکوت خودم از شنیدن شوخیا و خنده‌هاشون لذت می‌بردم و کیف می‌کردم و گاهی خودمم یه چیزی اضافه می‌کردم که خیلی هم بی‌نظر به نظر نرسم. تجربه کرده‌م بزرگ‌ترین دردسر بعدِ بی‌نظر بودن تو جمعی، ثابت کردنِ خوش بودن از همراهی جمع‌اس... و خب! هیچ‌چی به زحمت‌ش نمی‌ارزه، چه برسه به اثباتِ خوشی...
رسیدیم به یه رستوران و قرار شد اونجا شام بخوریم. همچین که غذا رو آوردن تلفن دختره زنگ زد و اونم چند کلمه‌ای سر میز حرف زد و بعد گفت نمی‌تونه اونجا صحبت کنه و برا چند دقیقه رفت بیرون، که این کارش پسره رو عصبانی کرد. غُرغُر پسره رو که شنیدم گفتم، گفت که نمی‌تونه اینجا حرف بزنه. پسره گفت خب می‌ذاشت بعداً جواب می‌داد. گفتم خب! لابد کار مهمی بوده. به‌هرحال می‌خواسته تلفن‌شو جواب بده دیگه، نباید اجازه‌نامه‌شو تو صادر کنی که عاشق سِنسِتیو! پسره گفت درهرحال برگرده حال‌شو می‌گیرم تمیز و بی‌خط و خش. گفتم مزخرف نشو! چیزی نشده که... نشستیم دیگه، کوفتی نباش. پسره هم یه ابروئی بالا انداخت و کله‌ای تکون داد.
شاید برا شما این گفتگو چندان جالب یا مهم به نظر نیومده باشه. اما برا من که قبل‌ش یه ساعتی رو باهاشون گذرونده بودم یه‌کمکی عجیب بود. راستیّت‌ش تجربه به‌م ثابت کرده که بعضی و تاکید می‌کنم که فقط بعضی روابط عاشقانه با "عزیزم" گفتنای داغ شروع می‌شن و بعد کم‌کم مثه غذا سرد می‌شن و وقتی هم هر دو نفر غذا رو خوردن تبدیل می‌شن به گهِ ناب. اما واقعا رابطه‌ی اونا اصلا این‌طوری به نظر نمی‌رسید. البته اینم هست که تجربه و تنها تجربه، هیچی رو درباره‌ی عشق و روابط عاشقانه ثابت نمی‌کنه و فقط یه احمق می‌تونه چنین ادعاهائی بکنه.
به‌هرحال، حرفِ دیگه نزدم و دیدم سنگین‌ترم بیشتر دخالت نکنم. خوشبختانه بحث خاصی هم پیش نیومد. دختره که برگشت عذرخواهی کرد «به خاطر ترک کردن میز» و پسره هم سر و صدایی راه ننداخت.
برنامه‌ی شام مثه خیلی اوقات کسل‌کننده و با بحثای بیخودی پیش رفت. «بی‌ثمر» بودن بحثا رو دختره به موقع یادآوری کرد. البته منم گفتم می‌تونم ظرف غذامو برگردوندم رو لباس پسره که یه ثمر مفرح به بحث بدم، اما پیشنهادم رد شد.
بعدِ شام تو راه برگشت اتفاق خاص دیگه‌ای نیفتاد. نشستیم و گپ زدیم. صحبت مهمونی دوستانه‌ای شد که قرار بود من راه بیاندازم و پسره گفت که نمی‌تونه بیاد چون جائی کار داره و منم به شوخی گفتم پس اصن دعوت‌ش نمی‌کنم. دختره هم گفت دل‌ش می‌خواد بیاد و گفتم حتماً می‌تونه بیاد و خوشحالم می‌شم. دختره ولی گفت بدون پسره جائی نمی‌ره. گفتم مسلماً پسره، که رفیق‌مم هست، اگه بیاد خیلی خوشحال می‌شم، اما خودش می‌گه که کار داره و نمی‌تونه؛ مهمونی منم زمان مشخص داره و متاسفانه تکون‌شم نمی‌شه داد. پسره به دختره گفت "عشژزیشژزم" (اینکه چطوری و کدوم حرفا رو بگین با خودتونه. من فقط برا نقل قول دقیق شدیدا امانت‌داری کرده‌م) تو هر جا بخوای می‌تونی بری و دختره گفت که دموکراسی هم حدی داره و اون نباید همه‌جا این‌قد دموکرات برخورد کنه. چشمای منم گرد شدن اما حرفی نمی‌شد بزنم. پسره همچین راضی و خوشحال لبخند زد و پرسید یعنی باید پاهاتو زنجیر کنم و دختره با عشوه به پشتی صندلی تکیه داد و گفت «هر دو رو که نه! فقط یکی‌شون...» و بعد خم شد جلو سمت صورت پسره و کاش من درست همون‌موقع با چشمای وق‌زده‌‌ی متعجب از حرفِ دختره برنمی‌گشتم و نگاش نمی‌کردم، که نه اون پشیمون شه و بیخود طرف پسره خم شده باشه، نه من ضایع شم!
می‌دونین... وقتی یه نفر داره می‌ره تو باتلاق و خبر نداره یا حواس‌ش نیست، باید به‌ش گفت که باتلاق کجاس و اونجاس. گرچه نباید و نمی‌شه هم مجبورش کرد نره و بهتره دست‌آخر انتخاب با خودش باشه. اما وقتی یکی می‌دونه کجا باتلاقه و می‌ره طرف‌ش، حداکثر می‌شه ازش پرسید «مطمئنی؟» و وقتی کسی جواب داد به تو چه ربطی داره، یا مطمئنم، باید به‌ش گفت موفق باشی!
اما در واقع من با هیچ‌کدوم از اینا که گفتم روبرو نبودم. پس همون‌طور ساکت و حیرون سرمو برگردوندم و صاف نشستم. هرچند دل‌م می‌خواست بگم ظاهراً برا بعضی آدما زنجیر کردن یه پا هم لزومی نداره.
اون‌شب اتفاقات دیگه‌ای رو هم دیدم و به مزایای پول‌داری پی بردم و خوش‌حال شدم از مفلس بودن‌ام. توضیح‌ش مفصله و ترجیح می‌دم با توضیح ندادن‌ش برا خودم یه ماجرای نگفته‌ی دیگه باقی بذارم. به‌هرحال، همین که آدم به هر بهونه‌ای بتونه از ثروت بد بگه برای مزاج مفیده و خودش کلی از مشکلاتِ ذهنی و جاهای دیگه‌ی افلاس رو حل می‌کنه. این‌طوری، هم پول‌دارا خیال‌شون راحت می‌مونه و هم پول‌ندارا دل‌شون!
اما ختم اون سفر شبانه‌ی کوتاه با موسیقی محبوب آن کلاسیک‌دختر و پیاده شدن جلوی در خانه‌اش و نرمانوازشی عاشقانه رقم خورد، که البته آخری رو ندیدم اما شکی راجع به‌ش ندارم؛ اما خودمونیم، دس‌کم ماجرا رو قشنگ‌تر می‌کنه.
باقی مسیر تا خونه‌ی من تقریباً هم من و هم رفیق‌م ساکت بودیم، تا جائی‌که بالاخره اون پرسید چندشنبه‌س. گفتم چارشنبه. هول کرد و گفت که یه‌شنبه‌ی بعد دوست‌دخترش از سفر برمی‌گرده. پرسیدم مگه دوست‌دخترت می‌خواد سفر بره و اونم گفت رفتن که خیلی وقته رفته... دیگه می‌خواد برگرده. فکر کردم شوخی می‌کنه و پرسیدم که «آن بانو سفر عرفانی رفته‌ند احتمالا؟» پرسید کدومو می‌گی و من مشخصات دختر کلاسیکی که همون شب دیدیمو گفتم و پسره زد زیر خنده. به نظر من که "بانوی کلاسیک" خنده‌دار نمی‌اومد. همینو هم گفتم و پسره گفت دوست‌دختر من نبود که. گفتم هان؟ و اون گفت نبود! از اول به‌ش گفته‌م که کس دیگه‌ایو دوست دارم و دوست‌دختر دارم خودم یه خوب‌شو؛ در نتیجه عاشق به قولِ تو بانوی کلاسیک نیستم، و پس چی؟ دوست‌دخترم نیست. حیرون‌تر گفتم مردِ حسابی سر خودتو شیره بمال! حرکات سکِنات‌ات که یه چیز دیگه نشون می‌داد، دس‌کم از من نخوا حرفاتو باور کنم که واسه مزاج‌امم خوب نیست. پسره گفت منظور؟ از راه دیگه‌ای وارد شدم و گفتم راستیّت‌ش بعید می‌دونم اونم مثه تو فکر کنه. همچین خوش و بی‌خیال شونه بالا انداخت. گفتم آقا جان خب هرکی باشه با این رفتار تو فکر می‌کنه عاشق‌ش شدی و زرتی عاشق‌ت می‌شه. پسره گفت هرکی غلط کرده؛ هر کی هر کی که نیست، من تعهد دارم. روی "تعهد" محکم تاکید هم کرد. گفتم عجب! واقعا بعدش به یه سکوت نیاز داشتم و بعدترش تونستم بگم مگه به حرف توئه آقا جان؟ پسره جواب داد من عاشق‌ش نمی‌شم، اونم حق نداره بشه. گفتم فرض بگیریم که تو بتونی یه ساندویچ یه متریو درسته قورت بدی، اون‌وقت همه باید بتونن و اگه کسی هم نخواست یا نتونست لابد می‌چپونی تو حلقوم‌اش، هوم؟ پسره خندید. گفتم این‌طوری این دختره بنده‌خدا ضربه‌ می‌خوره‌ها و پسره باز خندید و این بار انگشت شست‌شو نه که به نشون ظفر، بلکه به معنای مشخص بیلاخ نشون من و حرف‌ام داد.
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم آقای متعهد، این دختره همین امشبم کاملاً معلوم بود گلوش پیش‌ت گیرت کرده. اگه بتابونی‌ش یا دودره‌ش کنی چپه می‌شه، دس‌کم تا دیر نشده این رفتارتو تموم کن. پسره هم همون‌طور که ظفرمندانه بیلاخ‌شو نگه داشته بود گفت کدوم رفتار آقا جان؟ گفتم چی بگم... مثلاً همین رستوران... خب، فکر کن اگه یه هفته‌ی دیگه‌ای تو نباشی اون‌وقت اون تنها... پسره حرف‌مو قطع کرد و با خونسردی گفت دِ! خُب مشکلی نیست آخه. اونم تعهدات خودشو داره... مثه همیشه با دوست‌پسر خودش می‌ره رستوران.


تابستان 1384
بازخوانی و ویرایش: 11/7/1385
ویرایش دوم و بازنویسی: 10/7/1386
بازنویسی سوم: 19/7/1386
نظرات ارسال شده
amir در 01 آبان 1386
خیلی لذت بردم ساسان جان...دمت گرم

email | website

آزاده کامیار در 01 آبان 1386
تا پاراگراف آخر خیلی خوب بود، رفتارشون، طنز ماجرا، واژه ها، لحن داستانی داستان، من هنوز گرفتار گه نابم. دین دینگ این صدای اضافه شدن این ترکیب به دایره واژگانیم بود. از فردا راه می رم به همه می گم بوی گه ناب می دهید دوستان. ولی آخرش رو دوست نداشتم یه جور دیگه باید می شد. من همه اش فکر می کردم خودش می ره سراغ دختره... یا هر جور دیگه ای. اوم نمی خوام.

email | website

کتایون در 06 آبان 1386
تو یک نویسنده ی حرفه ای شدی. شکی هم در این نیست

email | website

shaghayegh در 12 آبان 1386
به نظرم فقط عنوانش خوب بود...اونم خیلی !

email | website