قطعهای بیپایان
آنگاه که عکاس خود را از قواعد محصورکنندهی عقلی به دور کند و به سوژه با مهر بنگرد، استعارهی شگرفی میآفریند. استعارههایی زنده که مجال و روح تفکرند. او سایه روشنها، رنگها و تکنیکها را به خدمت میگیرد تا موجودیتی بیبدیل بیافریند، موجودیتی که نور و زمان را از آن توان گریختن نیست. موجودیتی که منادی تکثر معنا و پویایی معناشناسانه است. عکس با تکثر معنا، مهارناپذیر شده و در تعین مفهومی در قلمرو ثابتی قرار نمیگیرد.
پارادوکس عکس، زندگی در لحظه و زندگی در جاودانگیست. تنوع بیپایان لحظهها در عکس، حفرهی خالی زمان را به جاودانگی لحظههای پیدرپی پیوند میزند.
عکس با زایش بازیهای استعارهای و تعلیق، مخاطب را به تفکر و تأویل فراخوانده و شوری دروناش میآفریند. شور، سکون مخاطب را برنمیتابد و همراهیاش میکند تا با سکوتی معنادار به پای عکسها بنشیند. مخاطب با دیدن عکس یا لبخند میزند، یا چشمانش نمناک شده و میگرید، یا برآشفته شده و رو برمیگرداند، یا به هیجان آمده و آن را با سر انگشتانش لمس میکند، یا... عکس حتی از زبان هم پیشی میگیرد، آنجا که زبان با وجود شمار نامحدودی واژه و مفاهیم از بیان آنچه که دیده است، جا میماند و اظهار عجز میکند.
با این همه اغلب در بررسی معناشناسانهی عکسهایی که من آن را «عکس جزمی» مینامم در حصار سوالاتی مبهم گرفتار میشوم. عکس جزمی، عکسی یکدنده و لجوج و تک معنا است که به افکار مخاطب هجوم میآورد و با تحمیل یک عقیده، مانع عمیقاندیشی او میشود.
اگر عکس با ژستهای دستوریِ عکاس ثبت شود و سوژه بر خلاف ذاتش ساخته و پرداخته شود، آیا عکاس به سوژه خیانت نکرده است؟
عکس قائم است بر جنبش تفکر مخاطب و اگر عکاس با آفرینش عکسی نظر خود را به مخاطب تحمیل کند، جنبش تفکر را پس زند و با سادهسازی به جرح و تعدیل و سانسور مفاهیم بپردازد، آیا به مخاطب خیانت نکرده است؟
عکس مستلزم تفکر، تحلیل و تأویل است و اگر عکاس به جنگ با معناها رود و تأویل را نادیده انگارد، آیا به قواعد عکاسی و بازیهای معنایی ِ آن خیانت نکرده است؟
و در نهایت، آیا عکاس با آفرینش عکسهای جزمی، مخلوق خود را _ عکس را_ به احتضار نمیبرد؟ آیا آن را به آستانهی افول و مرگ فرا نمیخواند؟



