پارگراف دوم

هر از چندی ای‌میلی می‌آید از طرف آقا یا خانم محترم و متشخصی که ابتدا خودش را معرفی می‌کند و بعد توضیح می‌دهد که وکیل آقایی است به نام فامیل رسولی که گاهی وقت‌ها دکتر است، گاهی سرمایه‌دار بازنشسته، گاهی هم تاجر معمولی. آقا یا خانم متشخص هربار اسمش عوض می‌شود، که باعث شود فیلتر اسپم اتوماتیک میل‌باکس من به هیچ دردی نخورد. هربار هم با همان جملات محترمانه شروع می‌کند و در پاراگراف دوم می‌گوید این آقای رسولی کذا در تصادف کشته شده است. فکر می‌کنم اگر در جمله‌ی اول این را می‌گفت چه‌ می‌شد؟ یا مثلا می‌گفت که من وکیل کسی هستم به نام آقای رسولی که مرده است. نمی‌گوید. اول خودش را معرفی می‌کند و بعد از آقای رسولی می‌گوید که پول‌دار بوده و خانه و زمین داشته در یک‌جای دنیا. بعد آقای رسولی می‌میرد. هربار همین طور است، انگار که فقط قرار است تا پاراگراف دوم عمر کند. بعد طبیعتا باید از مرگ او ابراز تاسف کند. نمی‌کند. انگار که برایش عادی شده باشد که توی هر نامه‌ای که می‌فرستد آقای رسولی بمیرد، هرچند که نوع مردنش هربار متفاوت است، اما مهم است که بدانیم مردنش اتفاقی بوده و ربطی به رسیدن به پاراگراف دوم نداشته. می‌گوید نزدیک یک‌سال است که دنبال بازماندگان آقای رسولی می‌گردد که میراث را بینشان تقسیم کند. آخر در پاراگراف اول هیچ فرصتی به آقای رسولی نداده تا وارثی برای خودش دست و پا کند. همیشه همین طور است که تا به این‌جا رسید می‌گوید که طبق قانون ایالات متحده یا هرجای دیگری اگر تا یک سال وارثی پیدا نشود، دولت همه‌ی ارث را بالا می‌کشد. همیشه هم اسم و ای‌میل من را توی توی یکی از این بانک‌های اطلاعاتی که پول می‌گیرند و اسم و آدرس مردم را می‌فروشند پیدا می‌کند و با من تماس می‌گیرد و درخواست کمک می‌کند. من اسمم را به هیچ بانک اطلاعاتی‌ای نفروخته‌ام. لابد آقای رسولی هم این کار نکرده، چون اگر نه حتما یک جایی ثبت‌شده بود و نمی‌توانست هرجا که دلش خواست تصادف کند و بمیرد. من حتا موقعی که خط تلفن خریده‌ام پول اضافه دادم و اسم و آدرسم را خریدم که به کس دیگر نفروشندش. نکردند و حالا آقا یا خانم محترم که خودش را وکیل آقای رسولی معرفی می‌کند، هربار باید پول بدهد و ای‌میل من را بخرد که بتواند پای من را هم در ماجرای تصادف آقای رسولی وسط بکشد. می‌خواهد بداند من وارث ثروت آقای رسولی هستم یا نه. و آیا می‌توانم در یافتن وارثان اصلی کمکش کنم. من کمکش نمی‌کنم، طبیعی است، چون اگر وارثی پیدا نکند باید همه‌ی پول‌ها را بدهد به من. ولی می‌دانم این کار را به خاطر پیداکردن وارث نمی‌کند. حتم دارم از کشتن آقای رسولی احساس گناه می‌کند و دنبال شریک جرم می‌گردد. یک بار به‌ش گفتم که من ممکن است بازمانده‌ی آقای رسولی باشم، چون پدر پدربزرگم سال‌ها در ایالات متحده یا هرجای دیگر زندگی می‌کرده و آن‌جا زن و بچه‌ داشته است. دروغ می‌گویم. پدر پدربزرگ من در یکی از شهرستان‌های اطراف زنجان زندگی می‌کرده و حاضر نبوده‌ که برود امریکا و دکتر یا سرمایه‌دار بشود. ولی این را برای کمک به آقا یا خانم وکیل می‌گویم. می‌خواهم خیالش را راحت کنم که من هم در کشتن آقای رسولی سهم داشته‌ام. باور نمی‌کند. دیگر به‌م میل نمی‌زند تا اسمش را یا مثلا شغل آقای رسولی عوض کند. من، حتا یک باری که آقای رسولی عرب‌شده بود و در افریقا تجارت می‌کرد پدر بزرگم را فرستادم که عرب شود و در افریقا تجارت کند، ولی باز هم قبول نکرد. نمی‌کند. شاید خسته شده است. شاید دنبال کسی می‌گردد که کشتن آقای رسولی را به او بسپارد. شاید می‌خواهد کسی را پیدا کند که از نواده‌های آقای رسولی باشد و حاضر شود که سهمی از ارث را بگیرد و آقای رسولی را درست همان‌جا، در انتهای پاراگراف دوم بکشد. این طور دیگر را خیال آقای یا خانم وکیل راحت می‌شود که بازمانده‌ای بوده که دولت نتواند پول آقای رسولی را بالا بکشد. این طوری دیگر با من هم کاری ندارد، حتا اگر نفهمد که پدربزرگ من که با پدرش مخالف بود رفت و فامیلش را به رسولی عوض کرد که برود در امریکا و دکتر یا سرمایه‌دار شود. نرفت. به همین خاطر است که آقای رسولی زنده است. به همین خاطر است که آقای رسولی نواده‌ای ندارد که حاضر شود بکشدش، همان‌جا، و پول‌ها را از چنگ دولت دربیاورد. شاید به همین خاطر است که آن آقا یا خانم هربار به من ای‌میل می‌زند، تا این ماجرا را به یادم بیاورد، یعنی به‌م نشان بدهد که می‌داند که من یکی از همان سال‌های نزدیک پاراگراف دوم رفتم به ایالات متحده یا هرجای دیگری و تصمیم گرفتم وکیل شوم.

رهی رسولی‌فر
مهر هشتاد و شش
نظرات ارسال شده
سرمه در 01 آبان 1386
(: .......... ( این لبخند یعنی من می خوام بگم عالی بود اما نمی دونم چجوری بگم که تکراری نباشه )

email | website

آزاده کامیار در 01 آبان 1386
نزدیکهای آخر ماجر ا داشتم می گفتم به خودم که چی؟ ولی حالا می گم دم شما گرم. الان هم میخواهم برگردم دوباره از اول بخونم ببینم با دونستن پایان، باز هم آخرش این طوری کوبیده می شه تو سر آدم. راستش خوشم اومد از این کوبش.

email | website

سر هرمس مارانا در 05 آبان 1386
آقا ما بدجوری از این مناسبات خیانت مدار مجازی خوش مان آمد. گفتیم تشکری کرده باشیم.

email | website

نوشتار در 09 آبان 1386
داستان خوبی بود .ارزش خواندنش را داشت ./ شاد زی و مهر افزون

email | website

دوردست در 28 آبان 1386
عجیب بود

email | website

علی اشرفی در 30 مهر 1387
سلام.
دل ما برایت تنگ شده. خودم را می گویم و سحر ( ا ا ا ا این ادیتور بلاگفا شیفت اسپیس نداره ؟ !!!) و حوا و مروا.

اصلن نمی دونم خبر تولد مروا را شنیدی یا نه؟

به هر حال الان حدود 16 ماهه است.

راستی یه خبر جالب که البته الان از سورپریزشدنش خیلی گذشته. من در کهن کار می کنم. دفتر سهروردی. 88344388.

به وبلاگ من سر بزن. به وبلاگ داستانک هم سر بزن ما اونجا هم هستیم.

email | website