در را پشت سرت ببند

دوستت دارم.... حالا شاید برایت فرقی نکند اما آن وقتها فرق می‌کرد. آن وقتها برای یک "دوستت دارم" شنیدن همه کار می‌کردی، برای یک لحظه که سر بگذاری روی شانه ام و دست بکشم لای موهای سیاهت... یادت نیست؟ آن وقتها که قدم زنان خیابان را گز می‌کردیم تا بالا و از ترس رسیدن و جدا شدن هرکجا که می‌شد می‌نشستیم به حرف. تو از دوست داشتن می‌گفتی و من از تنهایی. تو نیمی از خودت را تاخت می‌زدی با نیمه‌ی من و من سیب ِ حوایی می‌شدم کال و به شاخه چسبیده و دور از دسترس... یادت نیست ساعتها می‌نشستیم و از حریم‌ها می‌گفتیم و از مرز و اتاقهای اختصاصی زیر یک سقف؟ از گاهی همدیگر را قال گذاشتن به قصد لذتهای مجردی؟ از همیشه تازه ماندن؟ از دلبرانگی ِ دوری؟ جدایی های خودخواسته‌ی گاه گاه؟... یادت هست ژست این دخترها و پسرهای اروپایی لاقید را می‌گرفتیم در حرف زدن از هم آغوشی؟ یادت هست می‌گفتی در س ک س هر دیوانگی‌ای مجاز است؟ یادت هست می‌گفتم از هوس بوسیدن همکار بدخلقی که سرش را بلند نمی کند خواهشم را ببیند؟ یادت هست می‌گفتی بزن به آب؟ باید شکست؟...
خیانت؟ اسمش را می‌گذاری خیانت؟ باشد. چه فرقی می‌کند. حالا چه فرقی می‌کند که یک زمان نشسته باشیم لب پشت بام و گفته باشیم خیانت وقتی‌ست که چک میلیونی حقوقت را بگیری و ذوق کنان زنگ نزنی به من. یا وقتی مریض دو ساله سرطانی‌ام بمیرد و بی‌تاب یادم نیفتد که زنگ بزنم به تو... حالا اسمش را بگذار خیانت. چه اهمیت دارد اسمش اینهمه ترسناک باشد؟... لابد بعد هم دلت می‌خواهد بدانی چرا این کار را کردم. چرا با تو، و بعد هم شنیده و نشنیده پا شوی به رفتن و فرق هم نکند که من می‌خواهم بمانی. بعد هم لابد یک عمر اسم من که بیاید فکر کنی ارزشش را نداشت بی‌لیاقت !... لیاقت ... یادت هست گفته بودم باید ظرفیت راست شنیدن را داشته باشیم و گفته بودی لیاقتش را... راست گفته بودی. لیاقت. اما برای همسایه، همیشه برای همسایه...... این را نخواسته بودی بدانم اما همان شب فهمیده بودم، که دیروقت بود، که باید دل می‌کندم، لباس می‌پوشیدم و می‌زدم بیرون، که ته چشمهای شفافت ابری بود که نگهم داشته بود که بگویم دوستت دارم و ببوسمشان، که دستها را ستون کرده بودی دور بازوهایم و نگذاشته بودی بلند شوم و لبهایت سر خورده بود روی گردنم و خواسته بودی بگویم مال تو ام... که نفسهایم به شماره افتاده بود از این خواستنت و نفهمیده بودی از خواستن تن نیست... که در را باز کرده بودم و سیاهی پشتش پیدا نبود از انبوه شاخه های باغ سبز است یا تیرگی آسمان برهوت...
بعد که چرخیده بودی سمت دیوار و نفسهایت آرام شده بود خم شده بودم روی صورت ساده بی‌تقصیرت و سعی کرده بودم بفهمم آن "مال تو ام" که شنیده بودی کدام خالی آشفته‌ات را پر کرده بود... بعد ترس برم داشته بود که نکند راست راستی مال تو ام؟...
همان بسم اله هم نرفته بودم بخوابم با کسی. اول‌ها همه مسیرهای دونفره‌مان را تنهایی گز می‌کردم، روی همه نیمکتهای دونفره‌مان تنهایی می‌نشستم به تماشا یا صندلی جلوی همه تاکسی‌ها را دربست می‌گرفتم و خودم را پهن می‌کردم برای حس جای نبودنت... بعدتر یاد گرفتم بدون تو بروم به همه پاتوق هایمان، لم بدهم، کتاب بخوانم و شکلات داغ سفارش بدهم و دلم برای بودنت تنگ نشود...
باید می‌فهمیدی. گناه من نیست که "مال تو ام"‌ها را باور کرده بودی. باید از خنده هایم می‌فهمیدی. از نگاه هایم. "دوستت دارم" هایم، و از نشاط تنم که دیگر تن ترسیده‌ی دخترکی نبود که گفته بود مال توست و پیروزمندانه به نیش کشیده بودی اش... گناه از من نیست که فکر کرده بودی ابر ابر خیالم را می‌شود مثل اسفنج توی مشت نگه داشت و آبش را کشید و توی قوطی جا داد...  که می‌شود تو را بیشتر دوست داشته باشم از خودم ... باید می‌فهمیدی. همانوقت که می‌بوسیدمت و می‌گفتم هیچ لبی نمی تواند اینهمه بوسیدنی باشد... وقتی آرام می‌گرفتیم و می‌گفتم این لذت ناب تکرار نشدنی است که مرا بسته‌ات نگه داشته... یا آنوقت که دست می‌کشیدم به تاب موهایت و می‌گفتم هیچ مردی، مرد من نمی شود و سرکیف می‌شدی از این مقایسه... خیال می‌کردی با چه مقایسه می‌شوی؟ با هیچ؟ با خیال؟ با تصورات خلوت زنانه؟...  چقدر این مال توام مهم بود که اینهمه ساده شده بودی؟... خیال می‌کنی چطور هربار تازه تر از قبل بودم؟... جور دیگری می‌خواستمت؟... جور دیگری لذت می‌بردی؟... چطور هربار زنانه تر شده بودم از بار قبل؟...
لابد حالا باید بگویم متاسفم، که بمانی؟... بگویم که تکرار نمی کنم؟ که لذت نبرده ام؟ که انقدر خواستنی نبوده که به نبودن تو بیارزد؟... لابد حالا باید باور کنم انقدر خواستنی نبوده که به نبودن تو بیارزد ... که نخواهی یک عمر بگویی بی‌لیاقت... که نخواهم یک عمر چشم به رفتن‌ات باشم در هر بوسه ای... هر مردی...
 
می گویم بعد رفتن‌ات در را ببند...
سرمه. ر
نظرات ارسال شده
ویدا در 02 آبان 1386
شکوهِ جادوی تکرار!
مرسی (:

email | website

atash در 03 آبان 1386
amazing

email | website

دالان دل در 03 آبان 1386
قلم‌اي اين چنان قوي جاي تحسين دارد.

email | website

دختر در 05 آبان 1386
محکم.

email | website

رهی در 06 آبان 1386
دست شما درد نکند. من جای شما بودم جمله ی اول و جمله ی آخر را پاک می کردم.
و ممنون که حوصله کردید و نوشته ی من را خواندید.

email | website

arash در 07 آبان 1386
واقعا زیبا و تحسین برانگیز بود.

email | website

sadaf در 12 آبان 1386
این حرفها جه جای گفتن داره؟مدفونشون کن.تکرار نکن.بزار برن ته استخرو کم کمک محو شن.

email | website

shaghayegh در 12 آبان 1386
چقدر زنده و ملموس
انگار کلمه ها ازصفحه جدا میشن و به تصویر در میان

email | website

محمد رضا در 16 آبان 1386
در را باز کردی روی ذهن مکشوف مان اینجا : "یا آنوقت که دست می‌کشیدم به تاب موهایت و می‌گفتم هیچ مردی، مرد من نمی شود و سرکیف می‌شدی از این مقایسه... خیال می‌کردی با چه مقایسه می‌شوی؟ با هیچ؟ با خیال؟ با تصورات خلوت زنانه؟... " ببندی یا نبندی فرقی ندارد

email | website

ح.ش در 21 آبان 1386
دیوانگی حکم «عقل» را [وحشتناك] رد مي‌كند:
در را پشت سرت نبند،پليز!

email | website

ح.ش در 22 آبان 1386
این «قصه‌ي کوتاه ، اما واقعي» را بخوان پلیز !

email | website

مهدی روشن ضمیر طبری در 29 فروردين 1387
خوب و جذاب.سری بهم بزن.

email | website