از بعدِ پافنگِ تنگِغروبِ اجباری که بیخ ریسمانِ پرچم را میگرفتند، میکشیدند پایین... یک غم بیاتی تهِ دلِ آدم عربده میکِشید که بود تا خودِ برپا و پیشفنگِ فردا. بلانسبت پنداری ماتم اولِ بیپدری.
دودآلات همهرقمش موقوف؛ بدخُلقی همهمدلش محبس. میراثِ کدام شیرناپاکخوردهای بوده خدمت... پیدا نیست. خُناقِ راهِ گلومان که بالا میگرفت، از سر دیوار بیخاردار و بپّایِ مستراح میپریدیم، کورمالکورمال میخزیدیم تا روشنایِ دِه. فی ِ دوبله دونخ «هما» میگرفتیم رفع خماری؛ بهمکافات برمیگشتیم.
تَرکمان شده بود آخریها. نمیکشیدیم... تا کاغذِ خدابیامرز خاندایی. نیمچارک حدیث و روایت قالبمان کرده بود و نصّ ِ مُصحفِ شریف... بلکه وسطش دستگیرمان بشود ننهمان مرده؛ منتها قالالباقر علیهالسلام: «بزرگی ِ آدمیزاد از بزرگتری سواست، بسته به صبر». شاید هم قالالصادق.
خورده بود به عیدِ رمضان. محلیها را روانه کرده بودند پی ِ اهلوعیال؛ ما مانده بودیم و ماتم اولِ بیمادری. از سر دیوار بیخاردار و بپّای مستراح پریدیم، خزیدیم چهارنخ «هما» گرفتیم. دونخش هم دادیم به پسر علیاکبرخانِ سلمانی که با ما همدوره بود و خبر کرده بودند نامزدش اولِ ماهِمبارک با قاسمشان ریختهروهم، حالا هم افتاده کنج مریضخانه، روزی سهبار خونابه قِی میکند. خودمان هم از خوفِ عافیتِ دود مچالهشدیم سوراخی ِ گربهرویِ پشت آسایشگاه... فاتحهخوانی.
کلّهم مرخصی تعطیل بود تا رفتهها برگردند. عجز و لابه هم کارگر نبود. مصیبت نبینی. دوروز چی کشیدیم بماند. روز سیّم فرمانده گردانمان درآمد که جمعکن چهلوهشت ساعت برو، برگرد. به این برکت همانموقع به پسر علیاکبرخان گفتیم آدرس و نشانِ مریضخانهی عیالت را بنویس، پرسوجو کنیم شاید دستِ خودت خطخورده، دخلی به قاسم مادرمرده نداشته باشد. گفت قاسم از اولش هم خاطر پری را میخواست. ما نجابت میکردیم عارض نمیشدیم.
جمعکردیم که ظهر با مینیبوس ِ غذایِ پادگان تا جاده برسیم، از آنجا هم گذری ماشینبشینیم بیاییم تهران. پیغام دادند فرماندهگردان خواستدت. دفتر شرفیاب شدیم، گفت عجالتاً دوروز انفرادی، تا بعدِ تعطیلی خودِ تیمسار تکلیفتان را معلوم کند. دونخ «هما» هم دستش بود. ظهرش پسر علیاکبرخانِ سلمانی با مینیبوس تا جاده رفت... چهلوهشت ساعته برگردد.
آشیل در 01 آبان 1386
|
1 روز مرخصی چه ها که نمی کند ! ما که جوادنیا قزوین آموزش دیدیم . اولین گردان آموزشی آنجا هم ما بودیم . قبلش جی و دو هفته ای 05 و باقی هم جوادنیا . شب از سرمایش دل سنگ میترکید . چه کشیدیم ما !!! آن زمان دستشویی نساخته بودند . ساخته بودند اما چاه زود می گرفت .چقدر سربازان وطن که ما بودیم در شلنگ دمیدیم ! به قولی موال سرپُر بود . می باید سمبه میزدی . به توپ مروارید می مانست . شانس یارمان نبود . قلاب کمربندمان صبح حضور نخستین در موال پادگان از جای دشمن سُرید و شتر گلو ی سیاه چاه بلعیدش . یادش به خیر. مانده بودیم چه کنیم !کش انداختیم جای کمربند آخر . به شلوار نظام نمی مانست .به پیژامه مانند بود . کسی نمی دید . زمستان بود و دل سنگ به شب های آنجا میترکید . ...آخرش به اتفاق ،یگان خدمتی ،دره ی پشت خوابگاه را به جای موال نشاند . از صدقه ی دست به آب شفاهی و کتبی ! بعد از آن هم دره را نام گذاشتیم " گلاب دره " !! . |
میترا در 03 آبان 1386
|
خدا بیامرزد رفتگانتان را،دنیایش که این است چه انتظار از دنیایی اش!!!؟ همین است. حکما مینی بوس غذای پادگان کوچک بوده و الا دخلی به پسر علی اکبر خان ِمادر مرده نداشته. نداشته می دانم. |
مریم در 05 آبان 1386
|
دمت خوش سرت سلامت |
سر هرمس مارانا در 05 آبان 1386
| آقا ما هنوز در کف این دو نخ هما ماندیم در این حال و هوایی که بلدی و خوب بلدی که بسازی. حالا فیلتردار بوده یا بیضی؟! |
ماهان در 06 آبان 1386
| پاينده باشيد. |
عاصي در 08 آبان 1386
| خداوكيلي اش را بخواهيد از روزي كه اين متن را خوانده ام 3 باري برگشته و از نو مرور كرده و هي برايت هورا كشيدم به خاطر قلمي تا اين حد توانا....دمت گرم پورج عزيز... حالي كرديم ... خيلي زياد |
الميرا در 08 آبان 1386
| من نميدونم اين همه ايده ناب از كجا مياد كه تو هوارتا نويسندهنماي اين روزگار، بهقدر يكصدمش يافت مينشود. دست مريزاد! |
هجرت در 10 آبان 1386
|
عالی آقا ... حظی بردیم ، ثوابی بردید ، بریم همایی دود کنیم آقا ! ( تأثیر رو حال کردین ؟! :) ) |
shaghayegh در 12 آبان 1386
|
خوب بیخودی که هر روز وبلاگتو چک نمیکنم...چه اینجا چه اونجا... همیشه خوب مینویسی...این که احساسات آدمها رو با ظرافت هرچه تمام تر در مقابل هم قرار میدی و لحن پر از خلوص و عاطفه نوشته هاتو خیلی دوست دارم |
masoud در 13 آبان 1386
|
سلام. خداوکیلی قلمت حرف نداره. ایول داری به خدا. (( به هر دری که زدم, سری شکسته شد. به هر جا که سر زدم, دری بسته شد. نه دگر در زنم به سری! نه سر زنم به دری!!! که روح در به درم از سر و در زدن ... خسته شد!!!!!! )) |
فرهاد مرادیان در 21 آبان 1386
| ازخوندن هر جمله از نوشته هات لذت بردم. . . ادامه بده . پیروز باشی |
فرامرز میرزایی در 05 شهريور 1387
|
خدا وکیلی سربازها را اذیت وآزار نکنید چون خانواده آنه چشم به راه آنها هستند. لطف کنید وبه آنها مرخصی دهیدوروحانیان عزیز هم برای آنان سخنرانی کنند 0 زنده باشید انشاا.. |
shahin در 26 خرداد 1388
|
آقا من 6روز ديگه باید برم آموزشی جوادنیا.دعا کنید این مصیبتهایی که اين رفيقامون کشیدن رو نکشم. به امید پیروزی |



