برای عمویم که نمیشناسماش
۱.
فاصله، میان دو نقطهی «آ» و «ب» تعریف میشود. حالا فاصلهی میان یک مادر و فرزند مفقودالاثر در جنگاش چهطور تعریف میشود؟
۲.
چندینسال پیشتر از این است. جنگی هست که یکسال پیش از اتماماش قرار است من متولد شوم. فرزندت راهی جبههی جنگ شده. تصوّری از جبهه برای خود داری. در ذهنات گسترهای را جبهه در نظر گرفتهای و فرزند تو نقطهای است در جایی از این گستره. فاصلهای احساس میکنی میان خودت و او. فاصلهای که هم بُعد مسافتی مشخصی دارد و هم بعد احساسی مشخصی. خبر شهادت اگر بیاورند، اینفاصله از میان برداشته میشود. یک لحظه است یا شاید دمی از لحظه میان فاصلهای که وجود داشته و فاصلهی تازهای که در پی میآید، فاصلهی تو و فرزند ِ حالا دیگر شهیدت. اما در آن دم، فاصله از میان برداشتهشده. نزدیک ِ نزدیک میشوی و آنی بعد، آن فاصلهای میآید که دور ِ دورت میکند. فاصلهای که هیچگاه از میان نمیرود.
۳.
اما اگر خبر مفقودالاثر شدن ِ فرزندت را بیاورند چه؟ اصلن خبر مفقودالاثر شدن را چهطور میآورند؟ یعنی میآیند و چه میگویند؟ اینجا هم دمی هست که فاصله از میان میرود چون فکر میکنی خبر شهادت آوردهاند، ولی بعد... فاصله گم میکنی. فرزندت را هیچکجای آن گسترهی ذهنیای که ناماش را گذشتهای جبهه نمیبینی. اما قبر را هم که خودت دیدهای، قبر خالی را پر کردهاند. قاب روی دیوار را هم دیدهای که امضای رئیس ِ وقتِ جمهور پایاش است و فرزندت را از دلیرترین ِ شهدا خوانده. تو فاصلهات را با او چهطور تعریف میکنی؟
۴.
شنیدهای... گفتهاند... گروهی پیش از آغاز عملیات رفتهاند برای اطلاعات-شناسایی. در فاصله ای بسیار نزدیک، آنقدر که مثل نبرد تن به تن، به کمین دشمن خوردهاند. گلوله میخورد. گلوله دو زمانه است، یعنی که بعد از مدتی در بدن فرزندت دوباره منفجر میشود. او که فرماندهی گروه است به گروهاش دستور میدهد که برگردند عقب و او را همانجا بگذارند. اینفاصله. فاصلهی میان برگشتن گروه و... و چه؟ منفجر شدن گلوله؟ مرگ؟ قرار بود فاصله را میان دو نقطه تعریف کنیم. اما نقطهی «ب»ی ما کجاست؟
۵.
عکسی روی دیوار خانههامان هست. خانههای همهمان. عکس همیشه همانجا بوده. حتا دنیا هم که نیامدهبودیم همانجا بوده. فرقی نمیکند خانهی کی، این عمو، آن عمو، خودمان، فرقی نمیکند. وقتی بازی میکنیم، خالهبازی، دزد و پلیس، فرقی نمیکند، وقتی بازی میکنیم و از ایناتاق به آناتاق و توی هال میدویم و با ظرافت از کنار پیشدستهای جلو مهمانها ویراژ میدهیم، از زیر عکس هم رد میشویم. نگاهمان هم بالاخره یکلحظهای به آن میافتد. گفتهاند این عمو امجد است. گفتهاند توی جبهه مفقودالاثر شده. مرجان یکدفعه که خسته از بازی دور هم یکجا جمع شدهایم، آنجا توی اتاق اِل، رو-به-روی عکساش که قاب آبی ِ آسمانی دارد. قاب آبیآسمانیای که اتاق اِل بدوناش برایام معنایی ندارد. فاصله همیشه از چشمان من ِ خیره به عکس است تا خود عکس. جلوتر نمیرود. تصوری نیست. خیال یا خوابی حتا. از دایی تقی دستِکم آن یکتصویر ِ چندثانیهای ِ توی رنو در حال بالارفتن از سراشیب کوچهی بالا هست. هروقت فکرش یا حرفاش میشود وصل میشوم به همین تصویر ِ انگار از آن ِ دوران سینمای خاموش. ولی فکر عمو امجد که میشود مثل همان پرنده که شیشه را نمیبیند و محکم بهش میخورد، محکم میخورد به عکساش و تمام میشود. مرجان از چند خط پیش منتظر مانده... مرجان گفت: «مطمئنم دایی امجد یهروز برمیگرده» نگاه همهمان برگشتهبود رو به عکس. فکر کردم چهجوری مثلن؟ یعنی یکروز زنگ میزنند، در را که باز میکنی میبینی عمو امجد است؟ دم در هم ولی خیلی دور است. دم در هم که میبینماش همانقدر فاصله است و باز هم انگار میان این فاصله همان شیشه را گذاشتهاند که پرندههه به آن میخورد. آنی هم که دم در میبینم فرقی ندارد با همینی که توی عکس هست. فاصلهي میانمان را نمیتوانم تعریف کنم. اصلن میتوانم بگویم میانمان؟ کی را با خودم جمع بستهام که شدهایم «مان»؟
۶.
نوار کاستی پیدا کردهام. از آن «سونی»های قدیمی که منصور «از پنجشنبه تا پنجشنبه، چهخبر؟»ها را رویشان ضبط میکرد. فقط چند دقیقهای -ده دقیقه، یکربع مثلن- روی نوار ضبط شده. آنطور که ناصر ِ ۱۶-۱۷ سالهی توی نوار میگوید، همراه عمو امجد خانهی عموامیراینا هستند. ناصر چیزهایی دربارهی جنگ و دلیل جنگیدن و... میپرسد و عمو امجد هم پاسخ میدهد. فاصلهی اینصدا و آنعکس را هم نمیتوانم پر کنم. تجسّمی در ذهنام شکل نمیگیرد که آنعکس بتواند با اینصدا صحبت کند.
۷.
تابوتهایی را تشییع میکنند که نامشان گمنام است. چندینهزار آدم هم که مفقودالاثری دارند میروند تشییع جنازه، یا پای تلهوزیون نشستهاند. یا با انزجار تلهوزیون را خاموش میکنند امّا ذهنشان تصویرها را پی میگیرد، رهایی ندارند. میخواهند آنسر فاصله را پیدا کنند.
فاصله، میان دو نقطهی «آ» و «ب» تعریف میشود. حالا فاصلهی میان یک مادر و فرزند مفقودالاثر در جنگاش چهطور تعریف میشود؟
۲.
چندینسال پیشتر از این است. جنگی هست که یکسال پیش از اتماماش قرار است من متولد شوم. فرزندت راهی جبههی جنگ شده. تصوّری از جبهه برای خود داری. در ذهنات گسترهای را جبهه در نظر گرفتهای و فرزند تو نقطهای است در جایی از این گستره. فاصلهای احساس میکنی میان خودت و او. فاصلهای که هم بُعد مسافتی مشخصی دارد و هم بعد احساسی مشخصی. خبر شهادت اگر بیاورند، اینفاصله از میان برداشته میشود. یک لحظه است یا شاید دمی از لحظه میان فاصلهای که وجود داشته و فاصلهی تازهای که در پی میآید، فاصلهی تو و فرزند ِ حالا دیگر شهیدت. اما در آن دم، فاصله از میان برداشتهشده. نزدیک ِ نزدیک میشوی و آنی بعد، آن فاصلهای میآید که دور ِ دورت میکند. فاصلهای که هیچگاه از میان نمیرود.
۳.
اما اگر خبر مفقودالاثر شدن ِ فرزندت را بیاورند چه؟ اصلن خبر مفقودالاثر شدن را چهطور میآورند؟ یعنی میآیند و چه میگویند؟ اینجا هم دمی هست که فاصله از میان میرود چون فکر میکنی خبر شهادت آوردهاند، ولی بعد... فاصله گم میکنی. فرزندت را هیچکجای آن گسترهی ذهنیای که ناماش را گذشتهای جبهه نمیبینی. اما قبر را هم که خودت دیدهای، قبر خالی را پر کردهاند. قاب روی دیوار را هم دیدهای که امضای رئیس ِ وقتِ جمهور پایاش است و فرزندت را از دلیرترین ِ شهدا خوانده. تو فاصلهات را با او چهطور تعریف میکنی؟
۴.
شنیدهای... گفتهاند... گروهی پیش از آغاز عملیات رفتهاند برای اطلاعات-شناسایی. در فاصله ای بسیار نزدیک، آنقدر که مثل نبرد تن به تن، به کمین دشمن خوردهاند. گلوله میخورد. گلوله دو زمانه است، یعنی که بعد از مدتی در بدن فرزندت دوباره منفجر میشود. او که فرماندهی گروه است به گروهاش دستور میدهد که برگردند عقب و او را همانجا بگذارند. اینفاصله. فاصلهی میان برگشتن گروه و... و چه؟ منفجر شدن گلوله؟ مرگ؟ قرار بود فاصله را میان دو نقطه تعریف کنیم. اما نقطهی «ب»ی ما کجاست؟
۵.
عکسی روی دیوار خانههامان هست. خانههای همهمان. عکس همیشه همانجا بوده. حتا دنیا هم که نیامدهبودیم همانجا بوده. فرقی نمیکند خانهی کی، این عمو، آن عمو، خودمان، فرقی نمیکند. وقتی بازی میکنیم، خالهبازی، دزد و پلیس، فرقی نمیکند، وقتی بازی میکنیم و از ایناتاق به آناتاق و توی هال میدویم و با ظرافت از کنار پیشدستهای جلو مهمانها ویراژ میدهیم، از زیر عکس هم رد میشویم. نگاهمان هم بالاخره یکلحظهای به آن میافتد. گفتهاند این عمو امجد است. گفتهاند توی جبهه مفقودالاثر شده. مرجان یکدفعه که خسته از بازی دور هم یکجا جمع شدهایم، آنجا توی اتاق اِل، رو-به-روی عکساش که قاب آبی ِ آسمانی دارد. قاب آبیآسمانیای که اتاق اِل بدوناش برایام معنایی ندارد. فاصله همیشه از چشمان من ِ خیره به عکس است تا خود عکس. جلوتر نمیرود. تصوری نیست. خیال یا خوابی حتا. از دایی تقی دستِکم آن یکتصویر ِ چندثانیهای ِ توی رنو در حال بالارفتن از سراشیب کوچهی بالا هست. هروقت فکرش یا حرفاش میشود وصل میشوم به همین تصویر ِ انگار از آن ِ دوران سینمای خاموش. ولی فکر عمو امجد که میشود مثل همان پرنده که شیشه را نمیبیند و محکم بهش میخورد، محکم میخورد به عکساش و تمام میشود. مرجان از چند خط پیش منتظر مانده... مرجان گفت: «مطمئنم دایی امجد یهروز برمیگرده» نگاه همهمان برگشتهبود رو به عکس. فکر کردم چهجوری مثلن؟ یعنی یکروز زنگ میزنند، در را که باز میکنی میبینی عمو امجد است؟ دم در هم ولی خیلی دور است. دم در هم که میبینماش همانقدر فاصله است و باز هم انگار میان این فاصله همان شیشه را گذاشتهاند که پرندههه به آن میخورد. آنی هم که دم در میبینم فرقی ندارد با همینی که توی عکس هست. فاصلهي میانمان را نمیتوانم تعریف کنم. اصلن میتوانم بگویم میانمان؟ کی را با خودم جمع بستهام که شدهایم «مان»؟
۶.
نوار کاستی پیدا کردهام. از آن «سونی»های قدیمی که منصور «از پنجشنبه تا پنجشنبه، چهخبر؟»ها را رویشان ضبط میکرد. فقط چند دقیقهای -ده دقیقه، یکربع مثلن- روی نوار ضبط شده. آنطور که ناصر ِ ۱۶-۱۷ سالهی توی نوار میگوید، همراه عمو امجد خانهی عموامیراینا هستند. ناصر چیزهایی دربارهی جنگ و دلیل جنگیدن و... میپرسد و عمو امجد هم پاسخ میدهد. فاصلهی اینصدا و آنعکس را هم نمیتوانم پر کنم. تجسّمی در ذهنام شکل نمیگیرد که آنعکس بتواند با اینصدا صحبت کند.
۷.
تابوتهایی را تشییع میکنند که نامشان گمنام است. چندینهزار آدم هم که مفقودالاثری دارند میروند تشییع جنازه، یا پای تلهوزیون نشستهاند. یا با انزجار تلهوزیون را خاموش میکنند امّا ذهنشان تصویرها را پی میگیرد، رهایی ندارند. میخواهند آنسر فاصله را پیدا کنند.



