خدمت بيگم خانوم

خودت مي‌داني كه هرچه به من وارد آمده از كشش آن سر بوده "اين همه آوازه‌ها از شه بود.
در خوشترين ساعتي از ساعات و بهترين وقتي از اوقات كه نه خواب بودم و نه بيدار، نه مست بودم و نه هشيار، مژده ديدار داده شد بي اختيار گفتم:
يا رب اين حرفست يا سحر حلال؟!
هاتف آورد اين خبر يا جبرئيل
آن قدر حالم دگرگون شد كه از شوق لقاء ندانستم پا را از سر، سر را از پا، دستار به پا بسته، موزه بر سر گذاشته مترنّم شدم:
غنِّ لي يا منيتي لحن العراق
ابركي يا ناقتي تمَّ الفراق...
حال ما چنان است كه از اهل مدرسه و همسايه و قوم و خويش كمتر كسي است كه اين راز بر او پوشيده مانده باشد. اهل تقوا حالات ما را مذمت مي‌كنند و نمي‌دانند اين‌ها به اختيار نيست. اثر دوري است از آن روي مبارك.
آقا سيد احمد از اهل زهد و تقوي آمد پيش ما؛ فرمود: "دست بردار از اين هوا"
گفتم:"در خود نه توانش را مي‌بينم و نه خواستش را، چه فايده دارد زندگي بي‌يار؟"
فرمودند:" لااقل اُستر ذهابك و ذهبك و مذهبك؛ كتمان محبت در شرع منور مستحسن است. سر حلقه عشاق اصبر الصابرين است"
گفتم: "اخبار مي‌خواني نخوانده‌اي مذهب عاشق ز مذهب‌ها جداست؟"
به تاسف سر تكان داده فرمودند:"ز عشق تا به صبوري هزار فرسنگ است"
تا رفتند نشستم به سياه كردن اين كاغذ.
مشغولم به دعا گويي كه اراده‌تان بر نگردد از اين سفر. دل به ما بدهيد و راه بي‌افتيد تا هم شما ثواب زيارت برده‌ باشيد و هم ما.
نظرات ارسال شده
شاه رخ در 11 آذر 1386
ازین مذهب گریزانم که در خود تاب نمی بینم آن را که گفته اند و نوشته اند، اهل مدرسه دانند که من چون در کاری درافتم درافتم زین روست که اگر دعوت تان را اجابت نمی کنم عذرم را بپذیرید

email | website

ساکت در 03 خرداد 1387
سلام نثر جالبی بود

ادامه دارد؟

email | website