گردو ... شکستم


تصویر مبنا: خانم ‌جان، رخساره خانم (متولد؟؟؟1، تبریز، برای خاطر عشق‌اش به پدربزرگ‌مان، بهادرخان بختیاری، از تبریز به شیراز فرار می‌کند) تو: ما نواده‌گان آن لعبتِ ترکِ شیرازی جسوری هستیم که تاب دوری نیاورد.
من: گردو؟... صبر باید، صبر.

آغاز: ترک کن کودکی را. می‌توانی؟

تصویر ابدی ِ یخ‌زده در قاب: من و تو پشت نیمکت، لب بر لب هم. من تهران‌ام و تو شیراز. تو با خانواده برای عمل چشم زن عمو(بیست و نه ساله، معلم کلاس سوم دبستان) آمده‌اید تهران. عصر عرق کرده‌ی تابستان است و شور قایم باشک. با من می‌آیی پشت نیمکت قایم شوی. پیدایم که می‌کنند، سُکسُک‌ام را که می‌زنند، گونه‌هایم داغ شده. توی خانه می‌روم. آینه می‌گوید به من: چقدر زیبا شده‌ای. وقتی داری می‌روی، توی ترمینال، کف دست‌هایت(یم) عرق کرده است.
تو: شکستم. ... تا کی؟

دختربچه‌ی مدرسه‌ای زیباشده: نقشه‌ی جغرافیای کلاس چهارم دبستان به من می‌گوید که میان ما، غیر از دشت کویر و لوت، کشیده‌گی ِ انتهای رشته کوه‌های زاگرس هم سد شده‌اند.

تصویر غبارآلود ذهن ما: کنار سفره‌ی هفت سین شیرازی‌ها، همه دور خانم‌جان و بهادرخان را گرفته‌اند. من و تو روی یک صندلی، دست تو دور شانه‌ی من است. فشارش را، گرماش را هنوز حس می‌کنم. تکالیف نوروزی را با هم می‌نویسیم. تو به من کمک می‌کنی. چشم‌هایت می‌خندد. بدون آینه هم می‌دانم سرخ شده‌ام و زیبا. سیزده‌به‌در، غصه‌ی مدرسه و فردایش کم بود، دوری تو هم بار اضافی شد.
من: گردو؟ ... دل‌ام روشن است. یک روزی.

پنجره‌ی رو به جنوب غربی: گوش به زنگِ هر خبری و اثری و نامی و نسیمی که از شیراز بوزد.

عدو شود سبب خیر: رخساره خانم گریه زیاد داشت برای مرگ بهادر خان. درست. اما ما که رسیدیم شیراز جهت خاکسپاری، من یقه‌ی باز پیراهن سیاه تو را دیدم و تو اندام کشیده‌ی من در چادر توری مشکی را. شب هفت آقاجان، صدای توشمال‌ها می‌آمد و من و تو کام در کام هم و زبان بر زبان هم بودیم. بی قرار و بی‌تاب، وعده‌ی نامه‌نگاری بود. نامه‌های تو کاغذ امتحانی بود و نامه‌های من کاغذهای لفاف صورتی و زرد و آبی. مال تو یک صفحه، کش آمده و سعی کرده. مال من چهار پنج صفحه، جابه‌جا جوهر دوانده از خیسی اشک چشم.
تو: شکستم؟ ... تهران و تبریز هر دو «ت» دارند. فرار کن.

گوش به زنگ: پست‌چی زنگ بزن. نمک در نمک‌دان شوری ندارد.

کتاب‌های عزیز من: دانشگاه اصفهان تو را پذیرفت. باز اصفهان از شیراز به‌تر است نزدیک به تهران و کتاب هم که بخواهی بخری تا جلوی دانشگاه، دیگر چه نیازی به آن همه نامه داریم تا رسوایی‌مان را بر بام خاندان ترک و بختیار با توشمال و عاشیق‌لر بزنند و دیگر توی آن تک و توک دیدارهای نسبی و سببی نشود التهاب‌مان را فرو بنشانیم با پیچ انگشتان دست‌های عرق کرده‌مان درهم.
من: گردو؟... بوی تو می‌آید.

چشیدن لذت رسیدن: سرانجام. در واژه نمی‌گنجد.

یاس‌های سپید تاج من ولباس سیاه برازنده‌ی تو: از شیراز دامادکِشان داریم و در تهران حنابندان. من و تو گیج و گوش به فرمان بزرگ‌ترها. رخساره خانم دست بر سرمان می‌گذارد و می‌گوید: حالا که رسیدید عاقبت، شیرینی فاصله را می‌فهمید. گذاشتیم به حساب فرتوتی و سمعک به گوشی و حواس جا به جای او و گیجی خودمان از اُردهای عکاس و فیلم‌بردار که این جا بخندید و آن جا بروید هم را آغوش بگیرید و فکر همآغوشی شبانه.
تو: شکستم. ... باورت می‌شود؟

چیزی که نفهمیدیم: آهسته و آرام کِرم‌های روزمرگی قالی خوش‌بختی را می‌جَوَند.

فریادها و اشک‌های ما: این طور که قرارمان نبود. هر دو می‌دانیم. یاد گرفته‌ام که این وقت‌ها یک وجبِ بین‌مان را کنم یک اتاق و اشک‌هایم را برای رویه‌ی پیراهنی ِ مبل ِهال سوغات ببرم. تو هم یاد می‌گیری که تا سپیده نزده، پای از درگاهی خانه به داخل نیاوری. من یاد خواهم گرفت که به رسم قهرکنان خانه‌ی مادر بروم و تو یاد نگرفتی که انگشت کوچک‌ات را قلاب انگشت کوچک من کنی و تکان دهی تا فردایش برویم به کشتی. تو اما زن عمو را می‌فرستی خانه‌ی پدری من.
من: گردو؟ ... پس کو آن همه؟

درّه‌ی میان سنت و مدرنیته: این‌ها را بینداز دور. فکر چاره باش.

تیر خلاص: گریه‌هایم را روی مبل کرده‌ام. فریادهایت را توی دیوارها حبس کرده‌ای. هر دو ساکت‌ایم. روی نیمکتی توی یک راهروی شلوغ نشسته‌ایم. دانه دانه امضاهایی را که کرده بودیم، پاک می‌کنیم. خانم جان، رخساره خانم می‌آید به داوری. زن، داور نباید باشد. نگاهی می‌اندازد به ما و سر تکان می‌دهد و می‌رود. و ما روی نیمکت، نزدیک و تنها می‌مانیم.
ما: شکستم...زدم سرتو شکستم.


سپینود
آبان هشتاد و شش

نظرات ارسال شده
محمد رضا در 02 آذر 1386
پایان اش از ابتدا بهتر بود .

email | website

آراز در 03 آذر 1386
اولین شماره‌های هزارتو، لذت می‌بردم از چنین بازی‌های فرمی. دست شما درد نکند به خاطر تجدید این حسی که مدت‌هاست گرد فراموشی گرفته‌بودش.

email | website

یحیی بزرگمهر در 04 آذر 1386
چرا این قدر مبهم؟!
انگار "زمان" را دائم سر و ته می کردند.

email | website

بابك در 04 آذر 1386
سلام.خانم ناجیان مرا با این نوشته تان تا به کجا ها که نبردید! گردو - بشکن و هزار توهای کودکی مه آلود گم شده.یک طرف معصومیت عشقهای ساده دلانه کودکی و در یک طرف دیگر واقعیتهای زندگی بیرحم بزرگسالی.ودر وقت رسیدن گامها ... شکست!ممنون از شما و ممنون از هزارتو! منتظر نوشته های شما هستم.

email | website

سپینود در 04 آذر 1386
محمدرضا پایان‌اش کجا بود و ابتدا کجا؟

آراز من همیشه از تو ممنون‌ام.

یحیا گاهی هم مبهم دیگر! می شد توی یک جمله بگویم: \"زندگی مثل بازی گردو شکستم است و ماتلاش می‌کنیم که فاصله‌ها را کم کنیم، وقتی رسیدیم یادمان می رود و به هم آسیب می‌زنیم.\" اما اولن پرچانه‌گی‌ام را چه کنم؟! و دوم این‌که شاید اثر این یکی بیش‌تر باشد از آن عبارت نصیحت‌مابانه مثل این کتاب‌هایی که یاد می‌دهند چگونه پنیر خودمان را درسته قورت بدهیم(!) ها؟!

بابک من از تو ممنون. کوه‌نوردی خوش بگذرد.

email | website

یحیی بزرگمهر در 04 آذر 1386
ها خوب! قبول دارم که خیلی وقت ها زیبایی متن در ادبیات به ابهام اش است همچنانکه ابهت متن در فلسفه هم.
ببین! ناامید نشی از من یک وقت ها؟ ولی من تازه فهمیدم که روابط عاطفی آدم ها را به بازی "گردو ... شکستم" کودکان تشبیه کرده ای.
یعنی تو هم قبول کن اگر من توضیح وبلاگت را و پاسخ ات در این کامنت را نمی خواندم، هرگز نمی فهمیدم منظورت چی بود.
همیشه اینجور است که برای بعضی ها باید بیشتر توضیح داد.
((((:

email | website

ایمان در 06 آذر 1386
همیشه چیزی را که توان انجامش را ندارم، ستوده ام...

اما فقط یک تذکر املائی که حیف است رعایت نشود: همیشه \"ه\" انتهای کلمه وقتی به \"گ\" می رسد، حذف می شود. مثلا : نوادگان به جای نواده گان و یا کشیدگی به جای کشیده گی...

email | website

سعید در 08 آذر 1386
میدونی سپینود گاهی وقت ها آدم میخواد بگه یه متن زیباست و اگه فقط بنویسه "زیبا بود" نویسنده فکر میکنه طرف همین جوری بدون اینکه متن رو بخونه یه چیزی گفته .برای همین اون کسی که میخواد از متن تعریف کنه میگرده دنبال نکته های زیبای متن.من که راستش انقدر از این نکته ها پیدا کردم که نمی دونم کدومش رو بگم .پس بذار راحت باشم و بگم "واقعا زیبا بود"

email | website

دوست خط فاصله در 09 آذر 1386
دیده ام شما را در جایی شلوغ من در جمع دوستانم و شما هم.همان شب یکی از دوستان از دور معرفی اتان کرد...شناختم به واسطه چیزهایی که خوانده بودم از شما اینجا و انجا... اگر شلوغ نبود ان شب میامدم جلو و میپرسیدم که چه کنم با این عشق عجیب و قوی به نوشتن که در من میجوشد و غریب است کمی با من...؟!به هر حال لذت بردم.

email | website

نقطه الف در 09 آذر 1386
بسی دوستش داشتم بانو سپید.بخصوص تعبیر بازیش را.زنده باد!

email | website

شاه رخ در 12 آذر 1386
جالب بودی و خواندنی

email | website

آزاده واعظی در 21 آذر 1386
سلام خانم ناجیان. از این که برای نوشتن مسیر خودتون رو رفتید و روی ساخته های دیگران سقف نزدین خیلی جای تشکر داره. من بسیار لذت بردم .
خرد یارتان.

email | website

بنفشه در 17 دى 1386
بین "چشیدن لذت رسیدن" و "چیزی که نفهمیدیم" فاصله بسیار است!

email | website