حکمت ‌فراموش‌شده‌ی ‌فاصله‌خواری


FaseleXorQul_NegEhtesabian.jpg


بچه‌غول فاصله‌خوار برای بزرگ شدن باید فاصله می‌خورد.
این را خودش غریزی می‌دانست.از همان اولی که به‌دنیا آمده بود.

بچه‌غول‌فاصله‌خوار دهان نداشت.فاصله‌ها را با پوستش جذب می‌کرد.با پوست کف پایش.وقتی راه‌ها را درمی‌نوردید و سرما و گرما ی خاک را می‌چشید و شبانه‌روزراه‌ می‌رفت و خسته‌نمی‌شد.
البته این را بعد از چند فاصله‌ی اول فهمید.اولش فکر می‌کرد وقتی یک فاصله را طی کند می‌رسد به‌جایی و می‌تواند آنجا بماند و خوشبخت بشود.

اولین فاصله‌ای که درنظر گرفت چندان زیاد نبود.یعنی از آنجایی که سر از تخم درآورده‌بود راه افتاد تا به مادرش برسد که تا چشم به‌هم بزند رسیده‌بود. یک‌کمی برّوبر به مادرش که صورتش حالا درست جلوی دماغش بود نگاه‌کرد و با چشم‌هایش پرسید می‌تواند آنجا بماند؟
مادر‌بچه‌غول‌فاصله‌خوار گفت البته که می‌تواند.اما اگر بماند هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود٬ انگار که برگشته‌باشد توی تخم.

بچه‌غول‌فاصله‌خوار فلسفه‌ سرش نمی‌شد اما مثل هر موجود زنده‌ای گرسنه‌ می‌شد و چون دهان نداشت که باهاش هات‌داگ بخورد٬ شروع کرد به دودرجا زدن.اولش چندان بد نبود٬ اما کم‌کم احساس می‌کرد که طعم زیر پایش از بین می‌رود؛ مثل آدامسی که مدت‌ها جویده‌باشندش.
مادر‌ش بوسه‌ی خداحافظی را روی گونه‌ی بی‌دهان فرزند نشاند و گفت درجا زدن غول‌ها را سیر نمی‌کند.برود یک فاصله‌ی دورتر پیدا کند و از هرمسیری دوست داشت به‌طرفش برود.فقط یادش باشد که هیچوقت درجا نزند و از جاهایی که قبلاً خورده رد نشود٬ وگرنه همیشه بچه‌غول می‌ماند.بچه‌غول‌فاصله‌خوارهم که هیچ دلش نمی‌خواست برای همیشه یک بچه‌غول بماند٬ دورترین جا٬ یعنی آنطرف زمین را انتخاب کرد و از مادرش خداحافظی کرد و راه افتاد.

خیلی زود پاهایش به راه‌رفتن عادت کرد و فهمید که هیچ فاصله‌ی آماده‌ای برای رد شدن وجود ندارد.این است که یاد گرفت چطور نشانه‌گذاری کند و سر و ته یک مسیری را انتخاب کند و بعد تکه‌تکه فاصله‌ای را که ساخته٬ طی کند.
بچه‌غول همینطور راه می‌رفت و فاصله‌ می‌خورد و فاصله‌های تازه پیدا می‌کرد.بعضی وقت‌ها هم ساعت‌ها می‌ایستاد به تماشای یک منظره یا با غول‌های دیگر که راهشان با او تلاقی کرده‌بود معاشرت می‌کرد.گهگاه هم با حیوانات و فرشتگانی که از راه او رد می‌شدند هم‌قدم می‌شد.گاهی هم مدت‌ها در جای خوش آب‌و‌هوایی می‌ماند تا حسابی گرسنه شود و بعد راهش را عوض می‌کرد.اینجور موقع‌ها دیگر راهش را انتخاب نمی‌کرد؛فقط می‌دوید...بهرحال سال‌های‌سال بچه‌غول‌فاصله‌خوارهرجا که دلش می‌خواست فاصله می‌ساخت و راه می‌رفت.
چندبار هم پیش آمد که بچه‌غول دیگری را که فکر می‌کرد شاید بتواند نصف فاصله‌هایش را بدهد او بخورد٬ پیدا کرد و مدتی با هم فاصله‌خواری کردند و خوش بودند؛ اما همیشه هم بدون‌اینکه بفهمند دقیقاً چطور اتفاق میفتد٬ فاصله‌ی بینشان را قاطی فاصله‌های دیگر می‌خوردند و بعد می‌چسبیدند سر دماغ همدیگر٬ با پاهای به‌هم‌چسبیده؛ و خب معلوم است٬ مدت نه‌چندان بلندی بعد از آن که گرسنگی به پاهای غولیشان چنگ می‌انداخت٬آرام از هم جدا می‌شدند و چون دهان نداشتند که قرار دیگری بگذارند٬ هرکس می‌رفت به راهی که فاصله‌ی کافی برای لمس کردن داشته‌باشد؛ و دیگر هیچوقت همدیگر را دوباره نمی‌دیدند.

بچه‌غول‌فاصله‌خوار تا آخر عمرش راه رفت و فاصله خورد و سرد و گرم دنیا را با پاهایش لمس کرد ولی بزرگ نشد.
چیزی که هست٬ مادرپاک فراموش‌کرده‌بود که به کودک بسپرد وقتی فاصله‌ها را توی خودش جمع می‌کند٬ قبل از اینکه برای فاصله‌ی بعدی راه بیفتد باید تمام باقیمانده‌اش را فوت کند بیرون. برای همین هم فاصله‌ها همینطور روی‌هم-روی‌هم توی دلش تلنبار می‌شدند و بین بچه‌غول و خودش فاصله می‌انداختند.آنقدر که دیگر از پس اینهمه لایه فاصله اصلاً نمی‌توانست خودش را پیدا کند.
این شد که هرچقدر مسافتی که بچه‌غول طی کرد٬ به‌جای‌اینکه بزرگ‌ترش کند٬ رفت توی خالیِ تهِ دلش ته‌نشین ‌شد و فقط روزبه‌روز سنگین‌ترش کرد.بچه‌غول‌ها را هم که می‌دانید٬ هرچقدر سنگین‌تربشوند فقط بیشتر توی زمین فرو می‌روند. یعنی نصف آن چیزی هم که بودند٬ می‌رود توی زمین.

مادرفراموش کرده‌بود حکمت فاصله‌خواری را به فرزندش بگوید٬ چون فکر‌می‌کرد که هر بچه‌غول‌فاصله‌خواری به‌طورغریزی این را می‌داند که نباید فاصله‌ها را توی خودش جمع کند.یا هرچی را که به مصرف انرژی روزانه‌اش نرسیده از بدنش تخلیه‌کند.سابق‌بر‌آن بچه‌غول‌ها خیلی ناخودآگاه این‌کار را انجام می‌دادند.

این چیزی بود که تمام آخرین بچه‌غول‌های فاصله‌خوارهم به‌طورغریزی می‌دانستند٬ اما چون دهانی نداشتند که فاصله‌ها را از توی دلشان فوت کنند بیرون و هیچوقت هم به‌این فکر نیفتادند که حتی شاید راه بهتری برای خالی‌کردن فاصله‌ها وجود‌داشته‌باشد٬ روز‌به‌روز کوچک و کوچک‌تر شدند و برگشتند توی تخمشان.
مادرهم از آن بالا تماشایشان می‌کرد.


...........................
نقطه‌الف/ آبان۸۶
نظرات ارسال شده
اول شخص مفرد در 02 آذر 1386
امروز همه ما بچه‌غول هاي فاصله خوريم بي آنكه حكمتش را آموخته باشيم يا ناتوانيم از هضم و درك حكمتش.

email | website

سپینود در 03 آذر 1386
زیبا زیبا...

email | website

شهاب در 03 آذر 1386
کاش مامانه بر و بر نیگاه نمی کرد...
:(

email | website

sun در 03 آذر 1386
از این بچه غولهای فاصله خور کجا میشود پیدا کرد؟

email | website

سمی در 03 آذر 1386
یه دونه از این بچه غولا بگیر بذار تو فیس بوک بریم پت کنیم!

email | website

آراز در 03 آذر 1386
مولف و نگارگر، باید یک نفر باشند.
عالی .
و افسوس به‌خاطر غریزه‌هائی که دیگر نیستند و باید مادری باشد، بفهمد و بگوید.

email | website

نیما دارابی در 04 آذر 1386
امروز یک متر فنری خریدم از فروشگاه. یاد این بچه غول فاصله خوارت افتادم.

email | website

یحیی بزرگمهر در 04 آذر 1386
تو و بچه غولِ فاصله خوار هر دو محشرید!
((((:

email | website

گل تن در 07 آذر 1386
فاصله تل انبار کرده . کوچک می شویم ... زیبا بود نگین . بسیار زیبا

email | website

شاه رخ در 08 آذر 1386
می خوام حسی که از خوندنش بهم دست داد رو بگم : از خوندن متنت دردم اومد. نمی دونم چرا ، شاید به خاطر ماهیت فاصله و اینا باشه شایدم نمی دونم هرچی بود درد داشت .

email | website

شاپور شاخدار در 09 آذر 1386
آه ! مادر لعنتی! فاصله ها را از قصد در ماتحتم قایم کردم! چون دوست نداشتم بهت نزدیک باشم! چون می خواستم راحت باشم!

email | website

سورا در 11 آذر 1386
زیبا بود ایده خوبی بود لذت بردم. موفق باشید

email | website

دیده بان در 20 آذر 1386
سلام .
این هم یه جورشه .هرکسی میتونه با یه مدل مقصودشو برسونه .ولی من اساسا سعی میکنم در هر شرایطی به فکر این باشم که آیا صورت مسئله درست هست یا نه ؟
به همین دلیل امیدوارم که شاید با تغییر صورت مسئله بشه راه حلی برای حلش پیدا کرد .
یه زمانی بود تعدد مسائل کم و بود و راه حل مسائل سخت .ولی امروزه که در دنیای نت نوردی هرکسی میتونه مسائلی رو به رشته تحریر در بیاره ، باور کن حل اون ها یه ذره متفاوت شده .یعنی این که شاید میتونستیم بگیم که اون اگه هیچ بچه غولی نمیتونسته بزرگ بشه به اون دلیل که دهانی نداشته تا اضافه ها رو تف کنه ، پس چجوری یکیشون تونسته اون قدر بزرگ بشه که توان زائیدن فرزند رو به دست بیاره .
فکر میکردم باید یه تذکر آئین نامه ای داد به نگارنده .که دهان برای تف کردن ساخته نشده .
شاید اگه به نقطه ای دیگر فکر میکردیم ، ماجرا پیچیده تر میشد .
چون اصلا دلم نمیخواد به جز دهان به چیز دیگری فکر کنم .
برقرار باشی و جاری .دوست خوبم .

email | website

ه.د.ا در 23 آذر 1386
فقط خواستم بگم تف کردن با فوت کردن فرق می‌کند. یا اینکه وقتی مادر بچه غول بچه بود اونموقع انها هم دهان داشتند و هم حکمت را فراموش نکرده بودند.نوشته که.خوب بی دقت خواندن و نظر دادن اینجوری میشه :)

email | website

نقطه الف در 23 آذر 1386
سلام اول شخص مفرد- شاید...شایدم راه دیگرش را پیدا کرده‌باشیم که اوضاع این است!
سلام سپینود-ممنون از لطفتان :)
سلام شهاب-مامانه بروبر نگاه نکرد که٬ اون دهان داشت و به بچه گفت باید از آنجا برود...اما کاش بروبر فقط نگاه می‌کرد...؟
سلام سان-انگار لازم نیست زیاد دنبالش بگردیم
سلام سمی-به‌نظرم زیاد اهلی نباشند.
سلام آراز-ممنون از لطفتان و ...شاید آره.
سلام نیما- جالبه!
سلام یحیی-واقعا!!!! :)))))
سلام گل‌تن-ممنونم از لطفتان-یک جمله در ازای کل متن خوب توضیحی بود!
سلام شاه‌رخ- منم انگار به درد فکر کردم... شاید یک چیزی تو مایه‌های درد زایمان! برای فاصله-فوت-کنی شاید. شاید برای واقعی بودنش...؟
سلام شاپور شاخدار- ...! من که نگرفتم!...شایدم با مخاطب خودتانید٬ بهرحال راحت باشید!
سلام سورا-از لطفتان ممنونم :)
سلام دیده‌بان- اینجا مساله‌ای هست که قرار است کسی حلش کند؟ هزارتو پرداختن به سوِژه‌هاست که در دنیای هرکس بازتابی دارد و اینجا به بقیه نشانش می‌دهد.قرار هم نیست راه‌حلی پیدا شود.مخصوصا درمورد داستان‌ها.
جزاینکه این متن منطقی هم دارد که شما با سهل‌خوانی جا انداخته‌اید.حکمتی وجود داشته و بعداً فراموش شده.مثل دهانی که وجود داشته و بعدا حذف شده...و این هم هست که اصلا بزرگ شدن چی هست؟ هرکس بچه به دنیا بیاورد بزرگ شده؟ و تف کردن نه فوت کردن! با فوت فلوت هم می‌زنند بستگی دارد چطوری نگاه کنید٬ حرف نزدن هم که اینجا هست...
ممنونم از لطف و نظرتان.










email | website

بن بست در 23 آذر 1386
بچه غول فاصله خار یک روز دلش از این همه فاصله گرفت.اما دهان نداشت که بگوید.

email | website