تو می‌آیی

عشق صدای فاصله‌هاست. به این فکر می‌کنم که از دل من تا تو چند نفس، چند کفش آهنی به قول صمد راه است. و من از این دورها تو را لمس می‌کنم. تو را می‌فهمم. اینکه دور باشیم و در هم ذوب شویم برایم هیجان‌انگیز است. وقت‌هایی که کنار پنجره می‌نشینم و درختان زرد پاییز را نگاه می‌کنم و چای عصرم را سرمی‌کشم به این فکر می‌کنم تو الان خوابی یا بیدار؟ تو هم عطر و طعم چای گس احمد را دوست داری؟ به این فکر می‌کنم تو هم می‌نشینی کنار پنجره‌ات عصرها بعد از چرت کوتاه بعد‌ازظهر در حالیکه مو‌هایت پریشان است و چشم‌هایت خواب‌آلود، چای‌ات را سربکشی؟ هان؟

گاهی با خودم حرف می‌زنم. یعنی با تو حرف می‌زنم. در فروشگاهی بلوز‌ سبز و آبی راه‌راهی را ‌دیدم و با خودم گفتم حتمن اگر تو بودی می‌خریدی. راستی چقدر به تو می‌آمد. بلوز‌ها را پرو می‌کردی و در حالیکه از هیجان یک لباس نو مثل بچه‌ها روی پا بند نمی‌شدی به من می‌گفتی: همیشه رنگ سبز به من می‌یاد. نه؟ من هم نگاهی سر تا پایت را می‌انداختم و به این فکر می‌کردم که کی‌ می‌شود به خانه برسیم تا این بت زیبای با احساس را آنقدر در آغوشم فشار دهم که فریادش درآید. و در حالیکه شکلات کاکائو‌ات را هنوز زیر دندانت مزه‌مزه می‌کنی طعم‌اش را روی لب‌هایت با من قسمت کنی.

این‌ همه رویاهای من نیست. می‌دانم که می‌فهمی. برای همین برایت می‌نویسم. می‌دانم هیچ‌گاه کلماتم را بی‌اعتنا در کاغذ رها نمی‌کنی. حس من را از همه‌ی این جمله‌ها بیرون می‌کشی و تو هم آن دورها سرشار می‌شوی. سرشار از خواستن، سرشار از بودن. سرشار از لمس تن من.

چندین بار در رویاهایم با تو تا صبح بیدار بوده‌ام. چندین بار با هم مست بوده‌ایم و صبح روز بعد خماری باده‌ی مرد‌افکنش را با هم تحمل کرده‌ایم. چندین بار با تو سفر رفته‌ام. کنار ساحل دراز کشیده‌ایم و صدای موج‌ها را گوش داده‌ایم. چندین بار برای تو پشت پیانو نشسته‌ام و چندین قطعه برایت ساخته‌ام. گاهی فکر می‌کنم روزی می‌رسد که در یک کنسرت باشکوه قطعه‌ی عاشقانه‌ی تو را بنوازم و از آن بالا آن را به تو تقدیم کنم؟ حتمن خیلی‌ها با ملود‌ی‌های سرگردان و عاشق من آن‌شب خواهند گریست. نت‌های تنهای من هم بوی تو را می‌دهند این روزها.

از این دور، از این فاصله، نازنین‌ام تو را می‌بویم. از این جاده‌های پیچ‌درپیچ مه‌آلود تو را می‌جویم. از این فاصله‌های غرق ابهام و مثل نقره تمیز حتا. صدای تو مثل حضورت همه‌جا همراه من است. تو با منی گرچه دوری و من تو را در پس‌کوچه‌های تنهایی دلم می‌فهمم. تو قدم می‌زنی و گاهی دلم را نیشگون می‌گیری و می‌خندی.

تو را دوست دارم با همه‌ی این جاده‌هایی که به تو می‌رسند. تو را دوست دارم با همه‌ی نامه‌هایی که برایت شب‌هنگام نوشته‌ام وقتی موزیک مورد علاقه‌ات را گوش می‌کنم. تو را دوست دارم مثل چرت منقطع دم صبح وقتی عقربه‌ها سربه‌سرم می‌گذارند. تو را دوست دارم مثل دستانم که تنهایی‌ام را این روزها آرام آرام درک کرده‌اند. تو را دوست دارم مثل همه‌ی لحظاتی که زل زده‌ام به عکس‌ات و خنده‌ای محو دهانم را خشک کرده است. فاصله بی‌پایان است، اما تو تمامش می‌کنی. می‌دانم روزی از پشت اقاقی‌های خاطراتم صدای خنده‌ات در کوچه‌ی تنگ یادت می‌پیچد. به امید آن لحظه، هر روز حیاط دلم را آب و جارو می‌کنم و به در زل می‌زنم تا سایه‌ات را پشت فواره‌ی رویاهایم ببینم. تو می‌آیی، می‌دانم می‌دانم.
نظرات ارسال شده
sun در 03 آذر 1386
من چرت منقطع دم صبح را از هر چیز ولی بیشتر دوست دارم!

email | website

giti در 03 آذر 1386
نشسته ام تند و تند می خوانم...دوباره برمی گردم از اول...آهسته آهسته...نمی دانم قشنگ تعبیر مناسبی برای یک عاشقانه هست یا نه؟...دلنشین بود.

email | website

نادر در 03 آذر 1386
برای من لمس همراه با نگرانی است. از دیده شدن/ مردمان این دیار آماده دریدنند

email | website

لیلا در 03 آذر 1386
بی نظیر بود. ممنون از حس قشنگی که اینقدر زیبا بیان کردی!

email | website

جزیره مرجانی در 03 آذر 1386
مدت هاست که اين "رويابافی" ها را از ياد برده ام.
دريغ!

email | website

shaghayegh در 04 آذر 1386
این حرفها رو انگار همه جا واز همه کس میشه شنید...نه اینکه به حس شخصی شما بخوام بی احترامی کنم...حس هر کس برای خودش بی نظیره...ولی در نوشته اونی بی نظیر میشه که یه حس مشابه ، متفاوت بیان بشه..
به نظرم استیل نوشته تون یکمی کلیشه ای اومد

email | website

شیوا در 06 آذر 1386
بیان احساسی برهنه برای عشقی جاودان پربارترین لحظه زندگی است برایش بسیار نوشتم و اکنون پس از سالها واگویه های تنهاییم هنوز برای اوست در هر دم . اما امروز با خود فکر کردم چرا هرگز این پرستش شیرین به پایان نمی رسد و این همه عشق ته نمی کشد .
سرزمین رویایی آیا کسی این گونه تو را پرستیده است مرا هرگز.....

email | website

شاه رخ در 11 آذر 1386
به دلم نشست

email | website

الناز در 13 آذر 1386
خیلی زیبا و روان مینویسی
آدم لذت میبره

email | website

امید ناگزیر در 15 آذر 1386
سلام. مثل همیشه قلم به حس سپرده ای و ما را وا می داری تا امواج بی کران یاد ها و رویا ها را پارو کنیم.

email | website

خشایار در 22 آذر 1386
با اجازه ی هزارتو این مطلب لینک شد.

email | website

من در 01 بهمن 1386
حس قشنگیه. درد هم داره. قشنگه.

email | website