دهنم خشک و باز بود. از آب‌چکان آش‌پزخانه صدای شسته‌شدن می‌آمد و من دلم می‌گفت که انگور است. ملیحه شیر را بست و انگورها خوشه به خوشه از توی آب‌کش پریدند تا توی ظرف چینی که خاطره‌ی آن روزی بود که چمدان به دست می‌دویدیم و گم شده بودیم و قطار هم هیچ‌جا دود نمی‌کرد. درد از دسته‌ی‌ چمدان به دست من‌ می‌ریخت، مثل رودخانه که داشت با عجله می‌رفت که به دریا بریزد. ملیحه فکرکرد که آمدنی هیچ پلی ندیده بود. جلوتر از چهارراه، آن‌جایی که مجسمه‌ی کتاب‌ها را با آهن ساخته بودند که کسی نتواند ورقشان بزند، ملیحه از یک نفر پرسید (ملیحه انگلیسی می‌دانست) که ایستگاه کجاست. سبیل‌های بلند و قهوه‌ای‌اش دهانش را قایم کرده بودند ولی دستش که سیگار را تکان می‌داد، جای دهان را بلد بود. با دست بالاتر را نشان داد، که بین دو ردیف ساختمان‌ها آسمان دو تکه شده بود و پرنده‌ها قطره‌های رودخانه را از روی مرز سبزتیره‌ی رودخانه به آبی کم‌رنگ آسمان می‌بردند.

انگورها خنک بودند لابد که آب را از روی پوستشان می‌لغزاندند کف بشقاب چینی و منتظر بودند که کی وقتش می‌رسد. ملیحه پرسید «میوه چی داری طاهر؟» و من یادم افتاد که دهنم هنوز خشک است و باز است و باید چشم‌هایم را باز کنم که ببینیم ملیحه کی می‌آید توی قاب پنجره. همه جا یک دست تاریک بود، غیر از چراغ سبز رنگ پایین صفحه که گاهی روشن می‌شد ببیند چیزدیگری هم روشن است یا نه.
ـ «طاهر؟»
ملیحه آمد نشست رو‌به روی پنجره و گوشش را آورد جلو که بهتر بشنود. دسته‌ی صندلی و یک قسمت از میز وحتا سایه‌ی گل‌دان روی تاقچه (آفتاب هنوز بود) پشتش قایم شدند. صورتش پر از شعاع‌های دم غروب آفتاب بود. بشقاب انگورها را گذاشت کنار دستش روی میز، اما انگورها جرات نکردند به صفحه نگاه کنند.
در تمام هفته‌هایی که صبح‌ها با صدای زنگ ساعت او از خواب بیدار می‌شدم و کشانکشان خودم را از روی تخت جمع می‌کردم و می‌رساندم به زیر دوش تا خط‌های سرد آب از توی تنم رد شود و خواب را پاک کند و با خودش ببرد، ملیحه با صدایی که از بوی خیسی پربود چرت دم‌صبحش را تمام می‌کرد و همان‌جا توی تخت می‌نشست، و فکر می‌کرد امروز چه‌روزی است و چه‌ کلاس‌هایی دارد. بعد می‌آمد از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد که از سفت بستن پالتو یا شال‌گردن عابرهای زیر پنجره  بفهمد هوا هنوز آن‌قدر سرد شده که نشود با دوچرخه رفت، یا نه. سرما که ایرانی و خارجی نمی‌شناخت. تا من از حمام در بیایم و بیایم روی به روی پنجره تا ببینمش و صبح‌به خیر بگویم و بپرسم خوب خوابیده یا باز صدای من نصفه شب بیدارش کرده.
ملیحه چیزی نمی‌گفت. موهای بلندش را که دی‌شب سشوارکشیده بود شانه می‌کرد و پشت سرش می‌بست و با دندان‌هایی که از پشت صفحه‌ی پنجره نه می درخشیدند و نه بوی خمیردندان نعنایی ازشان می‌آمد لب‌خند می‌زد.

اول خوب نگاه کردم تا ببینم در آن تاریکی چیزی از طاهر پیداست یا نه. گفتم «اون‌جا چه‌قدر زود تاریک می‌شه، این جا رو ببین، آفتاب هنوز هست» صدایش که از پشت سیاهی می‌آمد گفت «آفتاب هست، ولی می‌ره پشت کوه‌ها. ساعت چنده مگه؟» کلید چراغ را که ‌زد اول تنش و بعد دست‌ها و شانه‌ها و بعد صورتش ‌آمدند به پنجره. انگورها را نشانش دادم و گفتم «تو میوه چی‌داری؟»
ـ «فکر کنم نداشته باشم. صبح که با حامد رفتیم کوه هرچی توی یخ‌چال پیدا می‌شد بردم که از گرسنگی نمیریم. می‌دونی که، این‌جا یک‌شنبه‌ها همه‌جا تعطیله. همه توی خونه قایم می‌شن. انگار حکومت نظامی یه.»
چشم‌هایم را مالیدم که خوب ببینمش. سه ساعتی خوابیده بودم و زانوهام زق‌زق می‌کرد. «چه انگورهای خوش‌گلی»
ولی چشم‌های ملیحه غم‌گین شد. گفت: «کاش که تو این‌جا بودی، یا حداقل یک میوه‌ای چیزی داشتی تو خونه» گفتم «طوری نیست، ناراحتی نداره که. من میوه‌م رو صبح خورده‌م، جات خالی. الان هم باید دست‌وصورتم رو بشورم و بیام کارهام رو شروع کنم که فردا باید گزارش تحویل بدم و کلی از کارم مونده.» ولی دست به انگورها نزد. دوباره گفتم «ظرف آقا سیبیلوهه رو آوردی» گفت «آره، قشنگه، خوشم میاد ازش. همین که گرد معمولی نیست خیلی قشنگش می‌کنه» گفتم «آخه داستان پشتش هم هست دیگه» و با خودم فکر کردم که اگر اون روز آقاهه نمی‌رسوندمون که قطار می‌رفت و با قطار بعدی هم به هواپیمای تو نمی‌رسیدیم و همه چیز خراب می‌شد. آن وقت یا باید تو را توی جیرونا تنها می‌گذاشتم تا یک راهی پیدا کنی و خودم می‌رفتم که به هواپیمای خودم برسم، یا هم این که می‌ماندم تا آن یکی هواپیما هم بدون من برود و دوتایی بمانیم و به جای خالی‌مان آن‌جا بالای ابرها و بعدش توی قطار فکر کنیم.
داد زدم (آمده بودم توی دست‌شویی و صدایم به کامپیوتر توی اتاق نمی‌رسید) «عجب روزی بودها! »
ملیحه گفت «نگو. خیلی شانس آوردیم. خیلی خوب شد که تو به‌ش گفتی ما را برسونه. با همون یک کم پول هم رسوندمون هم شیرینی به‌مون داد و این بشقاب رو. خیلی آدم خوبی بود. خیلی»
داد زدم «کوه چه‌طور بود؟»
شیر را بازکرده‌بود. حالا دبگر طاهر و صدای آب و کوه قاطی هم شده بودند.


رهی رسولی‌فر

دم نوشت: طاهر و ملیحه درحقیقت همان من و بانو ایم که خواستیم با این کار دوستی و احتراممان را به آقای نجدی ادا کنیم.
نظرات ارسال شده
آراز در 03 آذر 1386
کاش آن‌جاهائی که راوی عوض می‌شود، یک نقطه‌ای، ستاره‌ای یا «فاصله»ای می‌گذاشتی.
ملیحه – طاهر چه اسم‌های قشنگی‌اند فرانسوی.

email | website

شاه رخ در 07 آذر 1386
البته خوندن که داشت ولی فقط دزدی که از دسته ی چمدان می ریخت توی دست احتمالا َ توی ذهنم بماند در هر صورت بوی نجدی می داد و این بو خودش خیلی باصفاست.
نویسا باشی

email | website

حمیدآقا در 26 آذر 1386
سلام جناب دکتر
داستان جالبی بود که البته من از قسمت مرد انگلیسی سیگاریش خیلی حال کردم( دستی که سیگار را تکان میداد ....)
ارادتمندیم!

email | website