فصل اول
عقب ماشین نشسته ام. مردها جلو اند. با هم حرف می زنند. گاهی می خندند. صدای موزیک را بلند می کنند. راننده بر می گردد به زبانی که مال من نیست می پرسد موزیک را دوست دارم؟ سری تکان می دهم و لبخندی که یعنی آره. اما ته دلم چیزی نمی گوید. یعنی اصلا مهم نیست. من چیزی نمی شنوم. به دستهایم نگاه می کنم. به رگهایی که بیرون زده. از استخوان مچم شروع شده و رفته بالا، تا زیر انگشتهایم. مثل رودخانه های کوچکی که آخرش به جایی نمی رسند، تهشان ول شده.
مردها می خندند. تلفن زنگ می زند. مرد با زبان دیگری که آن هم مال من نیست حرف می زند. سرم را تکیه می دهم به شیشه. بیرون را نگاه می کنم. مرد می گوید زنده ای؟ سر تکان می دهم. او فکر می کند آره و من فکر می کنم نه. کف دستهایم پوسته شده. روی پوسته ها دست می کشم و به بچه ای که پشت سر گذاشتم فکر می کنم.
تلفن زنگ می زند. مرد می گوید برای شام شاید برسد. شام تولد است. مرد دارد از خانه اش می رود پیش زن. خانه زن. من دارم از دور می روم به دورتر
می ایستیم. مردها گشنه اند، همیشه گشنه اند. شاید بچه پشت سر مانده هم گشنه باشد. من هم گشنه ام می شود. چشمم روی خوراکی ها می گردد . یک کیک می خرم. اما نمی خورم
دورتر می شویم. پوسته های کف دستم محوتر می شود.رگهایم بی رنگتر می شوند و زیر پوست گمشان می کنم. کنار پمپ بنزین می ایستیم. مردها پیاده می شوند. من هم. وسایلم را بر می دارم. می گویم خداحافظ . مرد وسایلم را می گیرد. می گویم سلام

فصل دوم
توی ماشین نشسته ام. جلو. مرد موزیک می گذارد. آرام روی دستهایم با انگشتانش ردی می کشد. گرم می شوم. لبخند می زنم. سرم را تکیه می دهم به شیشه. حالا رودخانه های کوچک به ته می رسند. نه به بچه پشت سر گذاشته ، نه به راه دورتر شده ، به هیچ چیز فکر نمی کنم. به صدای بادی که می آید و به دستهای آرام بخش فکر می کنم . درختها از کنارم رد می شوند. آسمان تاریک تر می شود. چشمهایم را می بندم .من اینجا هستم.

فصل سوم
توی پمپ بنزین ایستاده ام. منتظر مرد ، شاید هم مردها، که بیایند . نیامده اند. شاید قرار است دیر کنند. می ایستم. سوز می زند. انتظار بیهوده است . نمی آیند ، می دانم ، کسی مرا نزدیک نمی برد. پوسته ها کم کم بر می گردند ، رودخانه ها ول می شوند و بچه پشت سر گذاشته ، حتما گشنه است. چشمهایم اشکی شده. اگر بایستم یخ می زنم. مرد نخواهد آمد. باید بروم.

فصل چهارم
چشمم به ساعت مانده. تا پشت در می روم و می آیم. مور مورم می شود. اگر اتفاقی افتاده باشد چه؟ دستم می رود به تلفن. بار پانزدهم است شاید. گوشی را می گذارم سرجایش.حساب می کنم. از آنجا که مرد مانده است تا اینجا که من مانده ام، باید زودتر می رسید. باز زل می زنم به عقربه ها. دوباره حساب می کنم. زمان می شود راه بر سرعت. یعنی مرد دارد آرام می آید؟ صدای تقی می آید. از چشمی نگاه می کنم. مرد آمده . می خندم...

فصل پنجم
مرد می رود.
نظرات ارسال شده
آراز در 03 آذر 1386
فکر می‌کردم جمله‌ی آخر این باشد:

مرد من را پشت سر گذاشت.

یا شبیه این، که هست.

email | website

شاه رخ در 11 آذر 1386
جالب بود تکرار بچه و رودخانه البته به نظرم نکته ی قابل تحسین و تقدیر بود

email | website