چشم تان روشن که می خواهم نیمه‌شبی تعریف هندسی مبهمی از یک جهان بدون فاصله ارائه دهم که بسیاری از ناسازگاری‌های زندگی روزمره را برطرف کند و برخی از پرسش‌های اساسی وجودی انسان را بدون توسل به جادو و جنبل پاسخ بگوید.

1.
می‌گویند در عهد سلیمان نبی هر کس که می‌خواسته هنگام وبگردی ردّش را حتا در حد نیم‌کره (شرقی، غربی، شمالی، جنوبی) نگیرند، بلیطی تهیه می‌کرده و می رفته به ساحلِ غنا در قاره‌ی سیاه. و از آنجا هم با لنج طرف را می‌برده‌اند وسط اقیانوس پشت یک رایانه‌ی قابل حملِ سوار شده بر یک کلک چوبی که یک دل سیر ناشناسانه با دنیای مجازی تعامل برقرار کند. امروزه فن‌آوری پیشرفته دیگر نیاز به چنین سفرهای پر مخاطره‌ای را از بین برده و توانسته به راحتی شرایط آن «نقطه» را برای هر کسی که بخواهد «شبیه‌سازی» کند. در واقع علم فاصله‌ها را از میان برده و همه‌ی آدم‌های فضول را مجازن نگاشته روی کول هم در یک نقطه از آب‌های آزاد دنیا به عرض و طول جغرافیایی توأمان صفر درجه.

2.
نقطه ای هست در فضایی، نه در دنیای ما که در جایی، با فاصله‌ی یکسان از هر نقطه از جهانِ ما. در این نقطه هر چیزی از هر چیزی فاصله‌ی صفر دارد. اگر بتوانی به آن سری بزنی تا چشم کار می‌کند کودکانی را می بینی بدون تنبان و پابرهنه که در افق خاکستری قدم می‌زنند و کرورها کرور آدم نظرت را جلب می کنند که روی دوش هم سوار شده‌اند و رفته‌اند تا آسمان و پیوسته نیز به شمارشان افزوده می شود. این تصویر ها صحنه‌هایی از عالم مُثُل است یا همان عالم ذرات خودمان که در آن همه‌ی اینها و خیلی‌های دیگر بدون زمان و مکان منجمد شده‌اند و انتظار یک انفجار را می‌کشند که از راه برسد و متر گم گشته‌ی ‌شان را به آنها باز گرداند. اینجا همان جایی است که با آنکه هر چیزی بر هر چیزی و حتا بر تو اگر آنجا باشی در انطباق کامل است و باز هم هر قدر به دنبال هر چیزش بدوی به آن نمی‌رسی.

3.
می گویند کیهانِ ما و فاصله هم‌زمان پدید آمده‌اند. پیش از انفجار بزرگ من و شما و خیلی چیزهای دیگر با اجازه‌تان در یک نقطه روی کول هم سوار بوده‌ایم و با روی دادن این انفجار (که معلوم نیست نسبت به چه چیزی بزرگ بوده است) از هم فاصله گرفته‌ایم. از آن تاریخ تا به امروز، هستی ما رو به انبساط گذاشته و این فاصله هم خوشبختانه رو به افزایش است. همه‌‌ی سهمگینی این رویداد به کنار، من از تصور اینکه چه موجودات چندش انگیزی - معلوم نیست برای چه مدت - در همان نقطه منطبق بر من به سر برده‌اند مورمورم می شود و حالت خفگی به‌ام دست می‌دهد.

4.
تا به حال فکر کرده‌اید تکلیف این همه فاصله‌ی ذهنی ای که کودکان شبها از رخت‌خواب تا دست شویی می‌پیمایند و صبح، خیس، در می یابند که یک بند انگشت هم نبوده است چه می‌شود؟ خوب، این هم می‌رود قاطی همه‌ی زورهای بیهوده‌ای که تا کنون زده شده بابت کارهایی که آدم ها نکرده‌اند اما فکر می‌کنند کرده‌اند. چرا؟ چون همه‌ی این کودکان به طور فیزیکی در همان نقطه‌ی کزایی قدم می‌زده‌اند. همه‌ی این مسافت‌های طی شده هم داخل آن نقطه سر جای خودشان هستند و می توان به حساب‌رسی‌شان پرداخت. گفته بودم که تعریف این نقطه به توضیح دلیل خیلی از پدیده‌ها کمک می‌کند.

5.
بله، یک پرسش خوب می‌تواند همین باشد که اعتبار قضیه‌ی حمار آن‌جا چگونه است؟ خوب، در واقع آن‌جا هم هر خری می‌داند که نزدیک‌ترین فاصله بین دو نقطه یک خطِ راست است. چیزی که کسی نمی‌داند این است که این خط راست چه جور چیزی هست. این من را به یاد دنیای خودمان می‌اندازد که هر کسی می‌داند خدای‌اش آفریده است.

6.
تصور من از مرگ چیزی مانند همان نقطه است. به طور بسیار ساده‌ و برابری جویانه‌ای همه‌ی ما دوباره نگاشته می‌شویم به آن نقطه یا چیزی شبیه به آن. البته این را از خودم نمی گویم. هر کسی که وجود مستقل از مکان برای خودش قائل باشد، در واقع یک جورهایی خودش را پرتاب کرده به آن نقطه روی کول بقیه‌ی موجودات لامکان. حس اش هم مثل این است که خودت را بیاندازی جایی که دعوت نیستی و آخر داستان بفهمی که شامی هم در کار نیست.

7.
آن‌جا می‌بینم‌تان.
نظرات ارسال شده
شهاب در 03 آذر 1386
:دی

email | website

سبا در 03 آذر 1386
پيش درآمد مقاله ات مي نوشتي يك دور منطق صوري و غير صوري پاس كنيم ، بعد خدمت برسيم !

email | website

amin در 03 آذر 1386
میبینم که گابریل گارسیا مارکز انه مینویسی . جالبه آدم یاد کتابهای این آقا می افته .

email | website

آراز در 03 آذر 1386
چشم‌مان روشن! نیما خان خیلی خوب می‌نویسد.
با اجازه‌تان من هم یاد سر هرمس کبیر افتادم.

email | website

نیما دارابی در 04 آذر 1386
سر دوستان به سلامت باشد. از پایین به بالا همین جور از خجالت چهار تا کامنت تان در می آیم که سر هرمس کبیر و گابوی مارکز و منطق سوری و نیش باز همگی از الطاف شما است. شما اگر پاپوش ندوزید من پا را در کفش بزرگان نمی کنم ؛)

خودم که یک دوری از روی متن خواندم احساس کردم در یک جاده ی سنگلاخ می رانم. از بس که هنگام نگارش خواب ام می آمد. نادرست که نیست. ناروان است و نمی دانم میرزا یا آیین نامه اش ویرایش جزئی بعد از انتشار را روا می دارد یا نه.

email | website

نیما دارابی در 04 آذر 1386
اینکه آن منطق «صوری» را هم با سین نوشته ام فکر نکنید یک وقتی که از روی حکمتی بوده است. توی اش کلی «سور» دارد اما من «صوتی» داده ام!

email | website

پرهام در 04 آذر 1386
درود بر شما

از چند مدت قبل این توهم در ذهنم شکل گرفته که لابد عقل چیز خوبیه.
من ندارم ولی خیلی به دنبالش می گردم .
به شما غبطه میخورم .

متشکرم نیمای عزیز

email | website

امین در 04 آذر 1386
بله، جناب مارکز از «دلبرکان» نوشتند و آخر عمری رسوای رسوایی وزارت رسواگر فرهنگ ما شدند، شما که از توالی سواری پشت به پشت برهم نشسته ی «آدم و پس انداختگانش» گفتید دیگر جای خود دارید!
فقط شانس آورده اید که هنوز نروژ، احمدی نژادی نشده!

email | website

بهاره در 05 آذر 1386
گاهی رو به رو شدن با اثر نابی که هنوز کاملا شکل خودش را پیدا نکرده، از جهت خارق العاده بودن اش، ما را یاد چیز مشابهی می اندازد. من می گویم کمی صبر کنید. رشد اش که کامل شد و فرم گرفت، از هیچ جهت قابل مقایسه نمی یابیدش!
به روباه طلایی ام : می توانی دیگر، به هر چیزی دست بزنی. من منتظر بیگ بنگ هستم.

email | website

شاه رخ در 08 آذر 1386
آفرین
خوب زوایایی رو کاویدی

email | website

نقطه الف در 09 آذر 1386
تعاریف هندسیت به شدت فلسفیمان کرد! آنچه مبرهن است دور فاصله را نمی شود خط کشید!

email | website