رساله‌یِ "بهلولِ مجعول"

بیگانه: درود بر بهلول! دیوانه‌یِ دانایِ دیار افسون‌زدگان.
بهلول: درود بر تو! شام‌گاهِ روز پیشین از نزدِ من رفتی به عزم اندیشه‌یِ بهین در بابِ بحثی که آغاز کردم. سرانجام درنگ‌هایت را برایِ من بازگو!
بیگانه: هر چه بیشتر اندیشیدم، کمتر مفهومی برایِ "روشن‌اندیشی" یافتم.
بهلول: روشن‌فکری، روشن‌اندیشی یا روشن‌گری. لفظ را نزدِ من ارزشی نیست تا زمانی که مقصودِ از آن نزدِ هر دو سو روشن باشد.
بیگانه: اما دیروز این گمان با من بود که تو از آن چیزی می‌فهمی جز آنچه من درک می‌کنم.
بهلول: ای بیگانه‌یِ گرانقدر! که نمی‌دانم از مردمانِ کدامین آب و خاک هستی، گرچه با خود می‌اندیشم تباری از جنس نیمه‌خدایان داری، روشن‌اندیشی نزدِ من بنیانِ روشن‌گری و این دومی، وظیفه‌یِ آن کس است که نام روشن‌فکر بر خود روا داند. [1]
بیگانه: من نیز چنین می‌اندیشم. اما آن‌گونه که به یاد دارم، گفت و گویِ دیروز ما درباره‌یِ روشن‌اندیشی بود.
بهلول: حق با توست. پس اگر بپذیری، در همین باره کمی بیشتر سخن بگوییم.
بیگانه: آری! پیش از هر چیز بهتر آن است که بازگویی از "روشن‌"ی چه چیز قصد میکنی.
بهلول: در آغاز میل دارم تو را از این دام دور افکنم که از "روشن"ی در ترکیبِ موردِ بحث، چیزی را اراده کنی که نوافلاطونیان از آن غولِ بی‌بدیل به ارث بردند.
بیگانه: دستِ بر قضا مدتهاست این پرسش با من است که "آیا دوره‌یِ یونانی‌مآبی عدول از روح یونانی بود؟".
بهلول: دوستِ من! سخن در این باب، گفت و گو را به بی‌راهه خواهد برد و مجالِ آن نیست تا بتوانم در موردِ همه‌یِ موضوعاتِ مرتبط با روشن‌اندیشی با تو سخن گویم. تنها این را بگویم که یونانی خدایی نداشت، همبازی‌هایی داشت در آسمان که زندگی را برایِ او مقدر نمی‌کردند بلکه همراه با او زندگی را می‌زیستند. خدایانِ یونان سرشتی انسان‌پرستانه داشتند. [2] یونانی می‌توانست به خدایان دشنام دهد، با آنان قهر کند، جنگ کند و حتی در مواردی شکستِ‌شان دهد. در دوره‌یِ یونانی‌مآبی اما این همبازیهایی که همچون انسانِ یونانی تحتِ سیطره‌یِ کیهان بودند، به‌ناگاه در یک صانع حل شدند و گویا همزمان با نابودیِ خدایان، سیطره‌یِ کیهان بر صانع نوظهور نیز پایان یافت.
بیگانه: دمیورژ؟
بهلول: آری! باید پذیرفت که آن غولِ بی‌بدیل با خلق این مفهوم، اولین شکاف را در جهانِ یونانی و تصویر او از گیتی و از خود، درانداخت. چه‌بسا بتوان گفت که دوره‌یِ یونانی‌مآبی، بسطِ دمیورژ و هر چه بیشتر برین‌ساختن آن بود.
بیگانه: اما آیا روشن‌اندیشی تبار یونانی دارد یا یونانی‌مآب؟
بهلول: چنان‌که گفتم دام افکنده شده درست همین‌جاست. تبار روشن‌اندیشی در باخترزمین به یونان می‌رسد. اما فراموش نکن که تنها از جهتِ جوهره‌یِ آن وگرنه لفظِ موردِ بحثِ من و تو، پیشینه‌ای سپس‌تر دارد!
بیگانه: بسیارخوب! پس دیگربار مقصود از "روشن‌اندیشی" و توصیه بدان چیست؟
بهلول: بدان که تنها وانهاده‌شده‌ای و هیچ یاری‌گری جز خود نخواهی داشت. پس در اندیشیدن جسور و بی‌پروا باش!
بیگانه: آیا در یونان چنین گرایشی می‌توان یافت؟
بهلول: در یونانِ باستان چنین سرچشمه‌ای را می‌توان سراغ گرفت. اندیشه‌ها بظاهر رنگی از دین یونانی دارند اما در محتوا، اندیشه‌ای مستقل از بود و نبودِ خدایان هستند.
بیگانه: اما آیا به‌راستی شهودِ اقلیمی ورایِ جهانِ ما بی‌ارزش است؟
بهلول: نمی‌دانم. تنها این را می‌دانم که روشن‌اندیش شهودگر حقایق آسمانی نیست که به‌عکس، روی به حقایق زمینی دارد.
بیگانه: آیا او نمی‌تواند به چنین حقایقی دست یابد؟
بهلول: اگر هم بتواند، دستِ‌کم وظیفه‌اش باریک‌بینی و اندیشه در حقایق مربوط به بشر زمینی و این‌جهانی است.
بیگانه: درود بر تو! معنایِ دام‌افکن "روشن"ی را و آنچه نباید از این لفظ در بحثِ خود مراد کنیم، دانستم. حال اگر موافق باشی بحث را از منظری دیگر پی‌بگیریم. از سخنانِ آغازین‌ات درباره‌یِ وظیفه‌یِ روشن‌فکر، چنین فهمیدم که تو را باور بر آن است که روشن‌فکری سویه‌ای خدمت‌گزارانه دارد.
بهلول: چنین است. اما پیش از بحث در این باب، اجازه ده تا منشاءِ سپس‌تر روشن‌اندیشی را نیز بیان کنم.
بیگانه: اگر بگویم می‌دانم، آیا می‌توانیم از آن درگذریم؟
بهلول: پس بابتِ وسواس درونی‌ام که هیچ‌گاه مرا رها نساخته و خود دلیلی‌ست بر واقعیتِ بیماری‌ام، بگذار تا بگویم که اصحابِ دائرةالمعارف در دیار انقلابِ کبیر سنگ‌بنایِ دوم ،یعنی روشن‌گری، را هم‌هنگام با آن قابله‌یِ زبردست در آلمان (که اخلاق را از دلِ مردار مادری به نام دین بیرون کشید) و پیش‌تر، آن شکاکِ موردِ نفرتِ مسیحیان در انگلستان بنیان نهادند.
بیگانه: می‌دانم. به‌راستی اگر آن قابله‌یِ چیره‌دست به موقع چنین نمی‌کرد، بچه نیز در دلِ مادر می‌مرد.
بهلول: او نه تنها بچه را از دلِ مردار مادر نجات داد بلکه سپس جایگاهِ مادر و فرزند را نیز دگرگون ساخت. قابله‌یِ زبردست فرزند را حاکمیت بخشید و نعش مادر را که دیگر بویِ تعفن‌اش آزاردهنده شده بود، با نهایتِ احترام در جهانِ ناشناختنی‌ها دفن کرد.
بیگانه: چه زیبا گفتی!
بهلول: پس بنا به همان وسواس بگذار این را نیز بگویم که این سه نام را به خاطر بسپار: ولتر، کانت، هیوم. اولی نشان داد که تمسخر تیزبینانه‌ از هر استدلال‌ای برنده ‌تر است. دومی دائره‌یِ اعتقادورزی را به مرزهایِ ذهن محدود کرد و سومی عیان ساخت که معرفتِ خدشه‌ناپذیر رویایِ کودکان است. اولی خدا را لخت کرد و در شهر گرداند، دومی خدا را ذهنی کرد و از جهانِ واقع حذف نمود و سومی خدا را توهم ناشی از ترس دانست.
بیگانه: بهلولِ فرزانه! گرچه در این شهر تازه‌وارد هستم اما وقتی این وسواس بیمارگونه‌ات را در بیانِ مسائل می‌بینم، ناخودآگاه به یادِ حرفهایِ مردمان درباره‌یِ تو افتاده و اگر آزرده خاطر نشوی، نشانی از صدق در شایعات می‌یابم.
بهلول: آزردگی من تاثیری در داوریِ تو ندارد. پس بهتر است با من صریح باشی. گو اینکه خود نیز چندی پیش در بابِ راستی ابتلای‌ام به جنون سخن گفتم.
بیگانه: تو را به واقع چنین بیماری‌ای رنج می‌دهد؟
بهلول: تمدنِ انسانی به این بیماری مدیون است. چرا که اگر دیوانگی نبود، زهدانِ تاریخ آبستن هیچ فرزانگی و دلیری نبود.
بیگانه: شاید بفهم‌ام چه می‌گویی. در هر حال امیدوارم با ارضایِ این وسواس، نوبت به بحث از روشن‌فکری و سویه‌یِ خدمتگزارانه‌یِ آن رسیده باشد!
بهلول: آری! من را باور بر آن است که روشن‌فکری پیش از همه یعنی ستیز با باورها و رفتارهایِ نادرستِ برآمده از آن‌ها.
بیگانه: با شناختی که از تو دارم ترجیح می‌دهم سخن‌ات را چنین بازخوانی کنم: "روشنفکری پیش از همه یعنی ستیز با باورهایِ دینی و رفتارهایِ نادرستِ برآمده از آن‌ها".
بهلول: شناختِ تو از من رنگی از حقیقت دارد جز آنکه چاشنی کنایه را هم بدان افزوده‌ای.
بیگانه: به‌راستی چرا تا به این حد با دین مردمان سر ستیز داری؟
بهلول: چون دین مردمان تا به این حد با شور زیستن بر سر ستیز است.
بیگانه: آیا روشن‌فکر باید نقش "خرمگس آن شوکران‌نوش" را تنها در قبالِ دین مردمان به‌عهده گیرد؟
بهلول: نه! چنین نیست. پیش از هر چیز وظیفه‌یِ نقدِ فرهنگِ مردمانِ خویش را بر عهده دارد. اما فراموش مکن که دین و باورهایِ دینی نیز جزئی از فرهنگ و دستِ بر قضا پاره‌یِ پراهمیت و تاثیرگزار آن هستند!
بیگانه: می‌دانستی امثالِ تو و تهلول گرچه به‌ظاهر بسیار با یکدیگر اختلاف دارید، در سنجش تاثیر دین بر فرهنگ هم‌آوازه هستید؟
بهلول: راست می‌گفتند که نیمه‌خدایان بدیهه می‌گویند. آنچه را تو اکنون گفتی، حتی گدایِ معبدِ سمرقند هم می‌داند.
بیگانه: بهلولِ یگانه! به گمان‌ام افزون بر دیوانگی، به بیماریِ "زخم زبان" هم دچار باشی.
بهلول: من پر از مرض هستم. به هر روی هم‌داستانی‌ام را با مخالفِ خود، تهلول، انکار نمی‌کنم. آن معبدنشین و من در این جهت بر حق هستیم که دین بر فرهنگ اثرگزار است.
بیگانه: و آیا نه این است که اثرپذیر هم هست؟
بهلول: دوستِ گران‌قدر! رابطه‌یِ دوسویه و تاثیر و تاثر متقابل این دو، کافی‌ست که مدعایِ من را بر حق سازد.
بیگانه: اما مدعایِ تو تنها بر یک طرفِ این رابطه تاکید می‌کند. سویه‌یِ دیگرش را نادیده می‌گیری.
بهلول: فرهنگ چیست؟ از کجا سرچشمه گرفته‌است؟ این خرده‌گیری‌ از آن رو در ذهن تو پدید آمده که تصور درستی از ربط و نسبتِ این دو نداری. دین چیزی جدایِ از فرهنگ نیست. عاداتِ جمعی و تاریخی مردمانِ این دیار را باورهایِ جای‌گرفته در ذهن و ضمیرشان شکل داده است. دین تاثیر انکارناپذیری در شکل‌گیریِ آن باورها و ناگزیر آن عادات داشته است.
بیگانه: شاید حق با تو باشد. اما نیک می‌دانم که ستیز اصلی‌ات نه با دین به معنایِ عام، که با واپسین میراثِ بجا مانده از خدایِ تلمود است.
بهلول: من با بربریت و تعفن می‌ستیزم.
بیگانه: ای مردِ بزرگ! در طعنه و کنایه‌یِ زهرآلود هیچ کس را گزنده‌تر از تو نیافته‌ام.
بهلول: گزندگی من از گندِ دین این دیار برآمده است. اگر چندی در این سرزمین بمانی، بویِ تعفن تو را نیز خواهد آزرد و از آن پس همچون من به حشره‌ای گزنده بدل می‌گردی.
بیگانه: پس چه بسا بتوان گفت نخستین وظیفه‌یِ روشنفکر ستیز با بربریت است، حال در جامه‌یِ نو باشد یا کهنه.
بهلول: ستیز با بربریت یعنی در افتادن با فرو‌مایگی مردمان و حاکمان هر دو.
بیگانه: به‌راستی آیا روشن‌فکر، خود نیز یکی از همین مردمان نیست؟
بهلول: روشن‌فکر پاره‌یِ خودآگاهِ جامعه‌یِ خویش نسبت به کاستی‌ها و رذیلت‌ها است.
بیگانه: راست گفتی. به تعبیری روشنفکر باید نسبت به جامعه‌یِ خود متعهد باشد.
بهلول: روشن‌فکر متعهد؟! البته که هیچ تعهدی جز در قبالِ خویشتن وجود ندارد. روشن‌نگری نیز چیزی جز نتیجه‌یِ تعهد نسبت به خویشتن نیست. تاریخ سرزمین من از جمله روشن‌فکرانِ متعهدی را نیز به چشم دیده که خواسته‌اند جامعه‌یِ خود را آگاهی بخشند پیش از آن‌که خود به آگاهی رسیده باشند، خواسته‌اند روشن‌گری کنند پیش از آنکه خود به روشن‌نگری رسیده باشند. در نهایت هم فرآورده‌یِ تلاش‌هایشان فاجعه بود و بس!
بیگانه: آری! و نشانِ این فاجعه در جای‌جایِ تن این دیار خودنمایی می‌کند.
بهلول: فاجعه را روشن‌فکران آفریدند و برای‌اش نظریه‌پردازی و نظام‌سازی کردند. گرچه از پیش، زمینه‌هایِ رخدادِ آن در باورهایِ مردمانِ این سرزمین ریشه داشت.
بیگانه: به‌راستی چه شد که روشن‌فکران در دام کاهنان گرفتار آمدند؟
بهلول: درافتادنِ اندیشه‌ورزانِ سرزمین من در دام دین کاهنان گرچه تلخ بود، وانگهی امر شگفتی نبود. خودشیفتگی بدخیم، درکِ وارونه از تاریخ خود و دیگران و سنجش همه چیز و همه کس جز خویشتن، سرانجامی جز خودفریبی نداشت.
بیگانه: آیا تو خود به خودشیفتگی دچار نیستی؟
بهلول: من دیوانه‌ام نه خودشیفته.
بیگانه: اما دیوانه را نسبت به دیوانگی خویش، خودآگاهی نیست.
بهلول: سر به سر دیوانه گذاشتن نیز، حال از هر نوع که باشد، کار خردمندان نیست.
بیگانه: باشد! از این بحث در می‌گذرم.
بهلول: ...
بیگانه: به چه خیره شده‌ای؟
بهلول: به چشمانِ زیبایِ تو!
بیگانه: شنیده بودم که بهلولِ دیوانه افزون بر دخترکانِ دل‌فریب، به پسرانِ زیباروی نیز مهری فراوان دارد. اما باور نمی‌کردم.
بهلول: سود می‌بری چنانچه باور کنی.
بیگانه: اگر من در این آفتابِ سوزان به نزدِ تو آمده‌ام نه برایِ آن است که از زیبایی تن من کام بگیری بلکه آمده‌ام تا از دانایی روح تو کام‌جویی کنم.
بهلول: اگر چنین می‌خواهی و سر آن نداری تا لذتِ ذهن را به لذتِ جسم پیوند دهیم، من نیز چنین خواهم کرد. گرچه می‌دانم روزی از پس زدنِ خواهش بهلول پشیمان خواهی شد.
بیگانه: روز پشیمانی هنوز نیامده است و امروز هم، روز پشیمانی نیست.
بهلول: اما آن روز خواهد آمد.
بیگانه: بیش از این در رسیدن به مقصودِ خود کوشش مکن وگرنه سخنی می‌گویم که تو را تسلیم خواهد ساخت.
بهلول: مبادا چنین کنی!
بیگانه: می‌گویم و سوگند می‌خورم. سوگند می‌خورم به خدایِ ... به کدامیک از خدایان سوگند بخورم؟ به این درختِ چنار سوگند می‌خورم اگر این خواسته را وانگذاری، زین پس هرگز با تو بحث نخواهم کرد.
بهلول: شگفت از زیرکی تو! برایِ ازپادرآوردنِ دیوانه‌ای که شیفته‌یِ بحث است، سلاحی برنده یافتی.
بیگانه: پس حال بگو آیا دانش‌وری، اندیشه‌ورزی و تسلط بر فلسفه و علم شرطِ روشن‌فکری نیست؟
بهلول: چنین است.
بیگانه: پس اگر دشمنی‌ات مانع داوریِ منصفانه نباشد، خواهی پذیرفت که تهلول هم روشن‌فکر است.
بهلول: دشمنی من با او یعنی داوریِ منصفانه. شنیده‌ام این معبدنشین چندی قبل به خدمتِ کاهن حاکم درآمده است.
بیگانه: آری! من نیز این را از دیوان‌سالار کهن‌سالی شنیدم. می دانم که از بازگفتن این شنیده مقصودی داری.
بهلول: روشن‌فکر به دریوزگی قدرت نمی‌رود، آن هم کثیف‌ترین شکل قدرت. تهلول دریوزه‌گر است نه روشن‌فکر.
بیگانه: گاه برایِ تاثیرگزاری ناگزیر به دریوزگی یا تظاهر به آن هستی. چنانکه تو نیز تاثیرگزاری‌ات همراه با دیوانگی یا تظاهر به آن است.
بهلول: دیوانگی من عین فرزانگی ست. اما دریوزگی تهلول جز تبهگنی نیست.
بیگانه: منظور تو را با آنکه نیک به سخنان‌ات گوش می‌سپارم در نمی‌یابم.
بهلول: چیره‌دستی در علم و فلسفه شرطِ لازم روشن‌فکری ست. وانگهی به هیچ رو کافی نیست. صرفِ دوری و نزدیکی به قدرتِ حاکم نیز با دریوزگی تفاوت دارد. دریوزه‌یِ قدرت، همچون تهلول، ناگزیر است به سکوت در برابر فاجعه و کتمانِ حقیقت. او کم کم به توجیه‌گر حکومتِ سلطان بدل می‌شود. چنانکه تهلول اکنون برایِ سلطه‌یِ سلسله‌یِ کاهنان، استدلال و نظریه می‌بافد.
بیگانه: آن دانش و باریک‌بینی را هیچ ارزشی نزدِ تو نیست؟
بهلول: باریک‌بینی یعنی هم‌آوازی در فرهیختن و فرزانگی. روشن‌فکر اگر پیش از نامیدنِ خود به این عنوان، روشن‌نگری کسب کرده باشد، فرآورده‌یِ باریک‌بینی‌اش نمی‌باید لبخندِ رضایت بر چهره‌یِ تبهگن‌ترین حاکمانِ تاریخ این سرزمین بنشاند. آگاهی ذهنی در این‌جا چیزی‌ست هم‌پایِ وجدانِ درونی، نه برابر با بافتن‌هایِ انتزاعی. مدعی روشن‌فکری باید دستِ کم در قد و قامتِ مردمانِ عادی نسبت به امور پیرامونِ خویش بصیرت داشته باشد. اما کسانی چون تهلول، نه تنها فهم‌شان از واقعیات به اندازه‌یِ مردمانِ سرزمین من نیست بلکه در دریافتِ ناراستِ خویش، گویِ سبقت را از کاهنانِ بدنام نیز ربوده‌اند.
بیگانه: تهلول را تیزبین‌تر می‌یابم.
بهلول: آری! چندان که گویی تیزیِ این بینش، روح او را نیز دریده است.
بیگانه: دشمنی‌ات را با او پایانی نیست.
بهلول: او خود دشمن خویش است.
بیگانه: راستی! سرزمین تو سرشار از گنج‌هایِ طبیعت است و من این را نشانه‌ای از مهر خدایان می‌دانم.
بهلول: و یکی از همین گنج‌ها مایه‌یِ تداوم رنج مردمانِ این دیار است. آمیزش دین کاهنان با گنج سیاه بود که این هیدرایِ هزار سر [3] را آفرید. چیزی مصیبت‌بارتر از هماغوشی تبهگنی و توانگری نیست. بهتر همان‌که خدایان مهر خود را از سر سرزمین من کم کنند.
بیگانه: هر آن‌چه که درباره‌یِ این دیار گمان می‌برم، با سخنان‌ات وارونه می‌شود.
بهلول: به این وارونگی خو می‌گیری.
بیگانه: پس وظیفه‌یِ روشن‌فکر را نقدِ فرهنگِ مردمان (و دین، بمثابه‌یِ پاره‌یِ پراهمیتِ فرهنگ) و نقدِ قدرتِ حاکمان دانستیم.
بهلول: چنین است.
بیگانه: دیوانه‌یِ فرزانه! وضعیتِ امروزین سرزمین تو بسیار پیچیده است. چنگ‌انداختن کاهنان بر هنر و اندیشه‌یِ این دیار و هم‌آوازیِ اندیشه‌ورزانی چون تهلول با آنان، درافتادن با سلطه‌یِ کاهنان را بسی دشوارتر می‌سازد.
بهلول: تو داستانِ مهلول را می‌دانی؟
بیگانه: آری! مزدورانِ کاهنان او را در پیش چشمانِ مجریانِ عدالت کشتند.
بهلول: پیش از این‌که کاهنان قدرتِ سیاسی را نیز به‌دست گیرند، سرزمین من ناگزیر گرفتار سلطه‌یِ فرهنگی آنان بود. مهلول از انگشت‌شمار اندیشه‌ورزانی بود که سال‌ها پیش در برابر این سلطه‌یِ فرهنگی هشدار داد. گرچه نگاهِ تندِ او به ادبیاتِ کهن این سرزمین چندان قابل دفاع نبود، اما بینش تاریخی و تیزبین مهلول را در کمتر کسی می‌شد سراغ گرفت. او دین کاهنان را دروغین می‌دانست و عزم در پی‌افکندنِ نوعی آیین پاک داشت. پس از قتل شرم‌آور مهلول، کاهنان با یاریِ دربار پادشاهِ سرزمین من، قاتل مهلول را تبرئه و آزاد کردند. وزیر پادشاه از قتل مهلول تجلیل کرد. قاتل پس از آزادی، وزیر پادشاه را هم به قتل رساند و کاهن شورش‌گر نیز سرانجام پادشاه را سرنگون ساخت.
بیگانه: عبرت‌آموز است!
بهلول: عاقبتِ هم‌آوازی و مماشات با تبهگنان جز این نیست. به هر روی سلطه‌یِ امروز کاهنان امری مبارک و شوم است.
بیگانه: مبارک و شوم؟! این ناسازه را چگونه فهم کنم؟
بهلول: مبارک است چرا که کاهن و معبد و معبود در آزمونِ تبهگنی، پیش‌قراولِ تاریخ شده‌اند و شوم است چرا که این تبهگنی نظام‌مند، بختکِ بالیدنِ فرد و جمع ماست.
بیگانه: اما از سخنانِ پیشین‌ات، دانستم که تو کاهن حاکم را تجسدِ بختکِ درونِ مردمانِ دیار خویش می‌دانی.
بهلول: آری! و از همین رو بود که سلطه‌یِ آنان را پیشامدی مبارک دانستم. چرا که پیش چشمانِ پرستش‌کنندگان، تبهگنی معبود را نیز فریاد زده است.
بیگانه: آیا از همین جهت نیست که کار کسانی همچون جهلول را نقاب‌سازی بر چهره‌یِ این معبود و توحش او می‌دانی؟
بهلول: جهلول را از دوره‌ای به بعد، انسانِ آزاده‌ای یافته‌ام. او چیره‌دست‌ترین فیلسوفِ نقاب‌ساز است. شاید اگر کسانی چون او این بزک‌کردنِ بربریت را وامی‌گذاشتند، سرزمین من اینچنین در چنبره‌یِ رذالت اسیر نبود.
بیگانه: شنیده‌ام جهلول به بیماریِ شایع و مهلکی دچار شده است.
بهلول: آری! اسهالِ خونی. امید دارم زود بهبود یابد!
بیگانه: از اسهالِ خونی؟
بهلول: نه! از بیماریِ نقاب‌سازی.
بیگانه: و آیا جهلول را روشن‌فکر می‌دانی؟
بهلول: قضاوت در این مورد دشوار است. جهلول ذهن پرسش‌گر و روح سرکشی دارد. اما دل‌بستگی‌اش به معبود پهلو به سرسپردگی زده، از فیلسوفی‌اش کاسته و بر روشن‌فکری‌اش لکه انداخته است. ستیز او با سلطه‌یِ کاهنانه بر فرهنگِ این سرزمین به همین سبب عقیم است. وقتی سرچشمه ناپاک باشد ، با بزرگ‌ترین دَلو جهان نیز نمی‌توان آب‌هایِ آلوده را بیرون ریخت. جستجویِ پالودگی در مرداب کار نادانان است. جهلول نادان نیست اما خودفریب است. خودفریبی روشن‌فکر او را به ورطه‌یِ دیگرفریبی می‌افکند. امثالِ جهلول از طریق آمیزش نظریاتِ علمی و فلسفی روزگار خویش با باورهایِ دینی، قواد و قابله‌یِ‌ ناسازه‌یِ نامشروعی شدند که نتیجه‌اش جز دامن زدن به آشفتگی فکری و پرهیز از صراحتِ روشن‌گرانه نبود.
بیگانه: با این حال من پاسخ خود را گرفتم. در همین سخنان چندین بار او را روشن‌فکر نامیدی.
بهلول: این که او را چه بنامیم مهم نیست. تمام کوشش جهلول در جدایی انداختن میانِ قدرتِ سیاسی و دین کاهنان بیهوده است چرا که بر پایه‌یِ تصویر جدایی‌منش از دین وحدت‌طلب استوار است. مسئله آن است که در وضعیتِ سرزمین من و با شناختی که از دین کاهنان دارم، تنها گونه‌یِ نیک‌فرجام روشن‌فکری که نشانِ روشن‌گری دارد، روشن‌فکریِ خداناباور جدایی‌طلب است.
بیگانه: افسوس که من باید به نزدِ تهلول بروم وگرنه بسیار دوست می‌داشتم این گفت و گو را همچنان ادامه دهیم.
بهلول: گفتی به نزدِ که می روی؟
بیگانه: ...
بهلول: آیا به‌راستی رهسپار سرایِ آن گورنشین هستی؟
بیگانه: گمانِ بد مبر! او برایِ من خطابه‌ای سروده و از من خواسته تا برایِ شنیدنِ آن به خانه‌اش روم.
بهلول: گمانِ بد نمی‌برم. وانگهی اکنون دانستم چرا لذتِ ذهن، تنها خواسته‌یِ تو از من بود.
پی‌نوشت‌ها:

- با سپاس از دوستِ فرزانه‌ام سرانگشت که برخی خطاهایِ متن را گوشزد نمود و با اشاراتِ خود بر غنایِ آن افزود!
[1] ابهام غیرقابل‌انکاری در موردِ تعریف و تعیین حدودِ این الفاظ به چشم می‌خورد. چه بسا کسی بگوید چه تفاوتی میانِ "اندیشه" و "فکر" است که روشن‌اندیشی از روشن‌فکری تمایز داده شده است. اما چنین می‌نماید که روشن‌اندیشی بیشتر خصیصه‌ا‌ی مربوط به ذهن و روشن‌فکری بیشتر ویژگی عمل است. به‌هرروی این‌جا روشن‌اندیشی (به معنایِ روشن‌نگری) مقدمه و مبنایِ روشن‌گری دانسته شده است. به این معنی که بیداری مقدم بر بیدارگری و آگاهی‌یافتگی مقدم بر آگاهی‌بخشی است. به بیانِ دیگر خوداندیشی پیش‌شرطِ ضروریِ روشن‌گری ست. روشن‌گری را به‌جایِ Aufklärung=Enlightenment و روشن‌فکری را در برابر Intellectualism به کار برده‌ام. تولدِ واژه‌یِ روشن‌گری در اواسطِ سده‌یِ هجدهم و تولدِ واژه‌یِ روشن‌فکری در میانه‌یِ سده‌یِ نوزدهم بوده است. چه بسا بتوان گفت که روشن‌فکری فرزندِ روشن‌گری و امتدادِ تاریخی آن است. البته بر سر ترجمه‌یِ واژه‌یِ Aufklärung (به‌خصوص در اندیشه‌یِ کانت) اتفاق نظر وجود ندارد. سیروس آرین‌پور روشن‌گری را برابرنهاده‌ای قیم‌مآبانه برایِ Aufklärung می‌داند و به‌جایِ آن روشن‌نگری (و در واپسین رای "روشنی‌یابی") را پیشنهاد می‌کند. اما میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی معادلِ روشن‌گری و روشن‌سازی را برایِ آن مناسب یافته است. افزون بر آنکه روح جنبش سده‌یِ هجدهم نیز نوعی عصیان در برابر مسیحیت بوده و وظیفه‌یِ بیدارگری و آگاهی‌بخشی برایِ خود قائل بوده است.
[2] مقصود آن است که این خدایان افزون بر ظهور انسان‌نگارانه‌یِ خود و مهم‌تر از آن، جوهره‌ای انسان‌نگرانه داشتند. گوهر خدایانِ یونانی از اساس اومانیستیک/انسان‌محورانه بود.
[3] hydra در اساطیر یونانی نام اژدهایِ بزرگِ دریایی با چندین سر است که اگر آن‌ها را قطع کنند دوباره در می‌آیند.

نظرات ارسال شده
خلبان كور در 30 آذر 1386
بیگانه: پس حال بگو آیا دانش‌وری، اندیشه‌ورزی و تسلط بر فلسفه و علم شرطِ روشن‌فکری نیست؟
بهلول: چنین است.
--------------
به نظر می رسد در این جمله به عمد کوششی برای اهمیت دادن به علم صورت گرفته است. چیره دستی در فلسفه معنایی روشن دارد و می دانیم نگارنده به آن سخت معتقد است. اما چیره دستی در علم که شرط ضروری اندیشه ورزی معرفی شده است چیست؟ گمان می کنم چیره دستی در علم معنایی جز تسلط کامل بر فیزیک مکانیک بیولوژی پزشکی ریاضیات و شاخه های عریض و طویل آن نداشته باشد. از امکان چیره دستی بر علم در جهان ام روز که بگذریم این پرسش مطرح می شود که آیا به راستی برای اندیشه ورزی چیره دستی در علم ضروری است؟

email | website

یحیی بزرگمهر در 01 دى 1386
توجه به علوم تجربی و متدولوژیِ این علوم بود که بن‌بستِ عقل‌گرایی دکارتی را آفتابی کرد. هیوم و کانت محصولِ رشدِ علم تجربی بودند و توجه به روش تجربی بود که سرآغاز تشکیکات در مابعدالطبیعه‌هایِ عریض و طویل و بی‌سر و ته را از سویِ آن قابله‌یِ زبردست موجب شد. جایگاهِ علوم تجربی در عصر روشنگری نیز قابل انکار نیست. اساساً بدونِ پژوهش در روش تجربی، ما همچنان با "تصوراتِ فطری" دکارت سرگرم بودیم. نیشترهایِ هیوم بر ذات‌گرایی و ویران ساختن علیتِ فلسفی، بدونِ آشنایی با روش تجربی ممکن نبود. البته اگر تسلط به علم را به‌معنایِ خبره بودن در تمامی شاخه‌هایِ علوم تجربی بگیریم، لابد تسلط به فلسفه را نیز باید چیره‌دستی و آگاهی از تمامی مکتب‌هایِ فلسفی فرض کنیم و اگر چنین باشد، تسلط به فلسفه نیز همان حکم (استحاله) را دارد که تسلط به علم. پس شاید مقصود از تسلط به فلسفه و علم، آگاهی بنیادین از روش فلسفی و روش علمی بوده باشد. فلسفه‌ورزی بنیانِ دانش‌وری ست اما رابطه‌یِ متقابل این دو و تاثیر و تاثری که در طولِ تاریخ بر یکدیگر داشته‌اند نیز قابل انکار نیست.

email | website

خلبان كور در 01 دى 1386
به نظر من اما اگر هیوم هم نبود باز هم کانت از خواب جزمی اش بیدار می شد! هیوم فقط یک تصادف بود و بس. فلسفه راه خودش را هزار سال پیش از کپرنیک و گالیله می رفت و بعد از ان هم به هم چنین. این کاهش ارزش علم نیست، یک حقیقت است.
تسلط بر فلسفه البته آشنایی با تمام تفکرهای فلسفی است، و نه فقط آن بل که مطالعه ی دوران اسطوره ای و البته اگر تفکر فلسفی و متافیزیک اهل فلسفه ایجاب کند بخشی از علم (معمولا ریاضیات). در نتیجه نه تنها برای اندیشه ورزی بل که برای فکر کردن هم باید تسلط بر فلسفه داشت (این که واقعیت روزمره غیر از این است این حقیقت را تغییر نمی دهد). اما تسلط بر ساینس یعنی در صورت امکان تسلط بر ساینس. تسلط بر علم جز تسلط بر علم معنایی ندارد. گمان می کنم برای اندیشه ورزی آشنایی اجمالی و نه تسلط بر علم کفایت کند. درست بر خلاف فلسفه که تسلطی تام می طلبد.
در کفایت علم باوران همین بس که اندیشه ی مدرن هابس را رها کردند و به خرافات نیوتن چسبیدند و می گویند موفق نیز شدند! پیش گامان علم تجربی اغلب خرافاتی و خل و چل بوده اند و ام روز هم وضع چندان به تر از قرن هفده ام و هجده ام نیست.
می توانی نظر مرا را کم شمردن ارزش علم بدانی، اما من بی توجه به مقدار اهمیت و ارزشی که علم دارد معتقدم علم علیل تر از آن است که بخواهد در جهان اندیشه وارد شود و خودنمایی و خداوندگاری کند.

email | website

مهرام در 07 دى 1386
یحیای عزیز:
دیشب یک بار دیگر شاهد وقوع پدیده \"همزمانی \" بودم.
به این صورت که : متعاقب بحث داغی که چندی پیش با یکی از دوستان، پیرامون موضوعی داشتم و قرار است ادامه هم یابد. دنبال کلماتی می گشتم که بتواند به دور از پر گویی و آسمان ریسمان به هم بافتن های معمول، چکیده دیدگاهم که البته در بدو امر ، بیشتر برخواسته از یک احساس بود را به طرف مقابل منتقل کند اما به دلیل عدم تسلط ام به موضوع؛ توفیقی در این امر نمی یافتم.
تا آنکه دیشب، تیتر مطلبی در ورد پرس توجه ام را به خود جلب کرد و من را که مدتهاست وبگردی را ترک کرده ام با 3 کلیک به \" هزار تو \" یی آورد که خیلی وقت بود خواندنش را به کل فراموش کرده بودم .
و آنچه را که مصرانه به دنبالش بودم در این نوشته ارزشمند شما یافتم و مثل معروف \" آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم \" مصداقی دوباره یافت.
سپاسگزارم.
اما از این حرف ها که بگذریم باید بگویم از آنجا که بخش زیادی ار مطالب مطرح شده در این نوشته در حوزه غیر تخصصی من قرار می گیرد شاید نتوانم آنچنان که شایسته و بایسته است و انتظار هم می رود در جزئیات آن ورود کنم و لذا یقیناً هم این کار را نخواهم کرد اما کششی که نسبت به خواندن و دوباره خواندن این نوشته به رغم طولانی بودنش و مهمتر از آن، قرار گرفتنش درهمان حوزه غیر تخصصی ، در من ایجاد کرده، باعث خلق سوالی شده پیرامون \" چرایی \" این امر، که موضوع مورد اشاره ام در ابتدای این پیام و همچنین ارادت فراوانم نسبت به شخص شما و دیدگاه ها و قلمتان هم پاسخگوی تمام آن نیست..
چیزی در این نوشته هست که کشش زاید الوصفی را برای خواندن ایجاد می کند هر چند که نمی دانم آن چیست.
شاید انتخاب قالب گفتگو برای این نوشته باشد. شاید هم انتخاب هوشمندانه موضوعات گفتگو...
و این مطلبیست که فکر می کنم جای تعمق و تامل دارد.
در ضمن، شخصیت پردازی ها و انتخاب نامهایی همچون بهلول، تهلول، مهلول و جهلول هم، بسیار هوشمندانه بود که قابلیت گسترش و پردازش فراوانی دارد.
مانا و سرفراز باشید
ارادتمند

email | website

manoochehr در 10 دى 1386
بیایید بیخیال واژه روشنفکر بشیم.چرا؟ چون بقول معروف مشترک لفظی است یا نه راحتتر؛ از توش معنای مشخص ودقیقی در نمیاد. ایا روشنفکر فعال سیاسی است؟ ایا عالمی است که سرگرم اصلاح در حوزه فرهنگ یا سیاست است؟ ایا فیلسوف است؟ ایا ساینتیست است؟ اتئیست است؟ من کاری به تاریخ مفهومی این کلمه ندارم ؛ امروز روز بکار بردن این واژه معنای دقیقی را به ذهن متبادر نمیکند. ضمنا فرض کنیم روشنفکری یک معنای مشخص دارد؛ ایا حوزه پوشش این معنا فلسفه است فلسفه سیاست است اقتصاد است یا...........- از زاویه ای دیگر لب ادعای مدعی روشنفکری اینست که مثلا گزاره های من صادقند ویا صادقترند. و اگر حوزه این ادعا را محدود کنیم به حوزه مباحث انتولوژیک واپیستمولوژیک (بخصوص اپیستمولوژی) واژه روشنفکر محلی از اعتبار ندارد.فی المثل عقلگرایی و تجربه گرایی ؛ دعوای کلان این حوزه است و اسامی/مکاتب مختلف در این حوزه بار معنایی خاص خودشان را دارند . در حوزه اقتصاد لیبرالیست؛ سوسیالیست و....همینطور. خلاصه واژه روشنفکر اعدام باید گردد.
-------------
بهلول: روشن‌اندیش شهودگر حقایق آسمانی نیست که به‌عکس، روی به حقایق زمینی دارد.
سوال: یعنی چی؟ اگر منظور این باشد که منکر وحی واینحرفاست خب حالا قبول. ولی اگر منظوراین باشد که او بیخیال ساحت وجودی ومعنایی/ متعالی ادمیست ویا منکر احتمال وجود حقیقتی متعالی (خدا- معنا) ویا نارواداری تحقیق در ان باشد ؛ دگماتیسم است . تحقیق در حوزه متافیزیک -بمعنی الاخص- از ضمیر ادمیان جوشیده ومیجوشد و چیزی بیگانه نیست وبه یک معنا اینجهانی است (جهان درونی ادمیان؛جهان امیال) . درست یا غلط امری اینجهانی است ؛ و شایسته تحقیق وتفحص.
-------------
جناب بزرگمهر مقاله وزین وعالمانه شما در زمانه/روشنفکری لائیک / بنظرم خیلی مهم بود وپیش بینی ام ان بود که مرکز بحث ونظر قرار بگیرد وهنوز هم موندم از مغفول ماندن ان گفتار. وشاید بدانی من موافقتی با ان ندارم ولی به لحاظ ساختار و دقت وصراحت طرح مباحث عالی بود . پیشنهاد میکنم در نیلگون قرارش بده .

email | website

یحیی بزرگمهر در 10 دى 1386
مهرام عزیز!
ممنون از لطفِ تو!
به‌نظر من اگر قالبِ محاوره نبود، این نوشته حتی در حدِ هیچ هم نمی‌بود. مضمونی هم که اکنون در این متن دیده می‌شود، بیشترش مدیونِ همین فرم محاوره و دیالکتیکِ شبهِ افلاطونی است. در واقع چیزی که من برایِ نوشتن در این شماره در ذهن داشتم، یک‌سری مطالبِ خشک و بدیهی بود. تا این‌که به یاد آوردم خواندنِ رساله‌هایِ افلاطون، حسی از اقتباس فرم آن مجموعه‌یِ بی‌نظیر را همیشه در من پدید می‌آورد. با شروع به نوشتن در آن سبک، موضوعاتِ تازه و نادیده‌ای نیز رخ نشان داد.
خوشحال‌ام که در موردِ آن جستجویِ شبانه، بخت یار من بوده است!
از آن بیشتر ولی خوشحال‌ام که حوصله کردی و این طومار را تمام و کمال خواندی!

email | website

یحیی بزرگمهر در 10 دى 1386
منوچهر عزیز!
من هم گویا در این نوشته تلاش داشتم به برخی از همان پرسش‌هایِ آغازین‌ تو پاسخ بدهم.
می‌پذیرم که آن بخش مربوط به دغدغه‌یِ روشن‌فکر نسبت به حقایق زمینی کمی تا قسمتی ابهام دارد. منظور من آن بود که مسئله‌یِ روشن‌فکر، انسانِ این‌جهانی است و موضوعاتِ این‌جهانی. به‌تعبیری خواستم بگویم که این‌جا و اکنونِ بشر مسئله است و بس!
تعبیر "این‌جهانی" یا "زمینی" البته بیش و پیش از هر چیز همان "مسائل وجودی" را نشانه رفته است. گرچه تصور عمومی بر این است که "آن‌جهانی" معادلِ "معنوی" و "این‌جهانی" معادلِ "مادی" است، اما واقعیت آن است که هیچ استلزامی در این بین وجود ندارد. دستِ بر قضا در مسائل آن‌جهانی رویکردِ حیرت‌آوری به مادیات وجود دارد. نمونه‌ای از مسائل مادیِ مربوط به آن‌جهان، همین دغدغه‌یِ تعدادِ آجرها یا سایز سینه‌یِ حوریه‌هایِ بهشتی است. مسائل وجودی نه پیامدِ ضروریِ دین هستند، نه لزوماً با اعتقاد به وجودِ حقیقتی متعالی پیوند دارند و نه رابطه‌یِ خاصی با متافیزیک بالمعنی الاخص (بحث از امور عامة همچون جوهر/عرص، قوه/فعل، حرکت/سکون، و ...) دارند. (البته که من هرگز منکر اهمیت و بنیادین بودنِ متافیزیک - گرچه در رتبه‌یِ موخر از معرفت‌شناسی- نیستم.) برخی متافیزیسین‌ها، فیلسوفانِ تراز اولِ وجودی بوده‌اند اما برخی غیرفیلسوف‌ها و غیرمتافیزیسین‌ها هم بوده‌اند که به‌خوبی دغدغه‌هایِ وجودی را بیان کرده‌اند. گرچه به‌نظر من طرح مسائل (از جمله مسائل وجودی) هر چه فلسفی‌تر باشد، عمیق‌تر است. به‌هرحال من هیچ‌گاه منکر پرداختن روشن‌فکر به این‌گونه دغدغه‌ها نیستم (گرچه گویا در مرز دغدغه‌هایِ وجودی با دیگر اقلیم‌ها اختلاف داریم) و دستِ کم در تاریخ معاصر ما، پدرخوانده‌یِ روشنفکری همان پدرخوانده‌یِ اگزیستانسیالیزم بوده که البته متافیزیسین چیره‌دستی نیز بوده است.
مقاله‌یِ "روشنفکریِ لائیک: بنیان‌هایِ نظری و چالش‌هایِ عملی" نیز پیش از انتشار در زمانه، در سایتِ نیلگون منتشر شده بود. (در نوشته‌یِ حاضر نیز به آدرس نیلگون لینک داده‌ام) در اصل هم این مقاله متعلق به نیلگون است. البته برایِ هزارمین بار، آن را ویرایش کرده‌ام که اگر دوست داشتی دیر یا زود تغییراتِ نوشته را در نیلگون می‌توانی ببینی!

email | website

manoochehr در 10 دى 1386
1- جناب بزرگمهر منظورم از متافیزیک \"بمعنی الاخص\" همان است که الهیات عقلی یا فلسفی گویندش؛ و تا انجا که اندک فلسفه خوانی من میگوید فلاسفه این دیارغالبا از متافیزیک والهیات ومابعدالطبیعه یک مقصود را مراد میکردند ودر اینجا منظور همان الهیات بمعنی الاخص بود ونه الهیات عامه. البته شاید سیاق گفته من دور از این معنا نبود و صد البته این سخن که /مال اینحرفا(فلسفه) نیستی/ در مورد من صادقه. در هر حال منظور کاوشهای ادمی پیرامون خدا ست.
2- داستان حوری واینحرفها را خطابی می بینم گرچه من ادم متدینی نیستم( گرچه خدا باورم) ولی تقلیل گرایی در تفسیر دین ودینداران را هم دور از انصاف علمی میبینم. از دل ادیان کم اهل زهد وایثار بیرون نیامده؛ کم مادر ترزاها نبوده اند .البته داستان تدین مصلحت اندیش یا تدین حوری اندیش خب بله ! علی الاکثر اینجوری بوده؛ کسی منکرش نیست .شاید اصلا دین یعنی عرفان یا معنا گرایی ای در شدت قلت وخفت وکثافت(میبینی من هم کم شاکی نیستم) ؛ ولی بنظرم درستترش اینه که بگیم تدین چیزی است ذومراتب ومشکک به گواه تاریخ/تجربه ونه گوهر خوانی و اسنشیالیسم .
3- برخورد من وبسیارانی با مسئله خدا- معنا در/از چارچوب دین نیست.همانگونه که خودت هم گفتی هیچ تلازمی در کار نیست ؛ خداباوران غیر دینی اگزیستانسیالیست هم داریم وهم خداناباوران اگزیستالیست .معنا وشادی نصیب همه باد چه به واسطه خدا ؛چه فیلسوف/فرزانه ای وچه غیر ان.
قلمت جاری باد.

email | website

سورا در 16 دى 1386
درود بر شما/ متن شما را که خواندم یاد متنی افتادم سالها پیش که دوستی یک متن فلسفی به روش سقراطی (زائیدن) به شیوه کتاب مهمانی در آورده بود که دیالوگی دو نفره بین افلاتون و فکر می کنم زنش بود. این دیالوگ شما مرا یاد آن متن انداخت یادم می آید که آن بار وقتی متن شروین را خواندم حسی که در من به وجود آورد این بود که این دیالوگ زیادی بلند است و نه حس فرود و اوج ( به شیوه مبحث یک تراژدی خوب از نظر ارسطویی ) را می دهد! چون حالت متن انسان را به یاد نمایشنامه می اندازد و نه یک متن فلسفی کلاسیک شده را. متن شما را که خواندم فکر کردم کاش این همه مقولات سنگین و سئوالات دنباله دار پرمایه در یک متن کوتاه به شکل مقاله یا نوشته اینترنتی نمی آمد. می دانید بسط این موضوعات و چگونگی پرسیدن آنها و جواب دادن با آنکه حالتی طنزگونه دارد باز فشرده گی کلام بهلول که در قالب طنزی پنهان و فشردگی کلام، مفهوم را بیان می کند را کمتر دارد. با این حال در فرهنگ سخن خواندم روشن فکر کسی است که ذهنی پویا و منطقی عقلانی داشته باشد! گرچه گاه می پندارم منطق عقلانی دیگر چه صیغه ای است. / متن خوبی بود دستپختتان نیکو. / روشن اندیش به مانند کسی که از زیبایی ذهنش لذت می برد و حظ ادراکی از قدرت فاهمه اش می برد، باشید./ بدرود

email | website