روشنفکری،حالا دیگر در ایران یک ناسزا تلقی می شود. هر کسی که می نویسد یا حرف میزند، می خواهد خودش را از این برچسب تبرئه کند. در مرحله ی اول به نظر می رسد این تعارفی است از روی فروتنی نمایشی. شاید هم باشد.اما بیش از آن هم هست. چرا که مثلا برچسب فیلسوف یا دانشمند یا مبارز یا هنرمند را در نهایت و بعد از تکه پاره کردن مقداری تعارف می پذیرند. اما روشنفکر را نه. گویی روشنفکری جان به جانش کنیم فحش است است و کسی که روشنفکر خوانده می شود باید دست و پا بزند تا نشان بدهد انقدرها هم حرف های روشنفکرانه نزده.
در این روزها روشنفکری از سوی دو جریان مشخص بطور سیستماتیک تخریب می شود.اولی جریانی است که من اسمش را می گذارم «چپ های بالای کوه». اهالی این جریان به روشنفکری و فضاهای روشنفکرانه طوری نگاه می کنند که گویی خودشان همین حالا از ارتفاعات پایین آمده اند و تا قبل از استمشمام دود پیپ قاطی شده با ادوکلن روشنفکران، در حال روغن کاری کلاشینکوف هایشان بوده اند. آنها روشنفکران را نوعی قرتی قشمشم می دانند که بجای عمل کردن حرف میزنند. در این تلقی، روشنفکری ملازم با نوعی ایده آلیسم بچه مدرسه ای است که بدون آنکه کاری محصل برای تغییر انجام دهد از تغییر صحبت می کند. نه، اشتباه نکنید. صحبت از خیانت روشنفکران نیست (که آنهم قصه ای است برای خودش) بلکه صحبت از «بی خاصیتی» روشنفکران است.
جریان مشخص دیگر جریان «حضرات کارشناس»است. در این جریان جناب کارشناس روشنفکران را متهم می کند که حرف های کلی و بدرد نخور میزنند. اینها از یک جنبه با جریان چپ های بالای کوه اتفاق نظر دارند. در اینکه هر دو معتقدند روشنفکران به «درد» نمی خورند. حالا اگر چپ های بالای کوه روشنفکران را برای پی افکندن نظمی تازه بدرد نخور می دانند حضرات کارشناسان آنها را برای همین نظم موجود بدرد نخور تشخیص میدهند. آکادمیسین ها یک شاخه ی کوچک از همین جریان اند اما جریان اصلی را آقا مهندس های آچار به دستی تشکیل می دهند که حیرت زدمی پرسند «اما آخر با همه ی این حرف ها نمی توان یک رادیو ترانزیستوری هم ساخت»
اما آیا صداقتی در این دو جر یان وجود دارد؟ (من صحبت از حقیقت نمی کنم). به گمان من خیر. چرا که مثلا هم «چپ های بالای کوه» و هم «حضرات کارشناس» اتفاق نظر دارند که «فلسفه» علی رغم اینکه ظاهرا خاصیتی ندارد و اصلا به درد امشب آقازاده نمی خورد قابل تحمل است. در حالی که فیلسوفان به اندازه ی روشنفکران و حتی بیش از آنهابه درد نخورند.
به گمان من برای پاسخ به این سئوال باید به خاستگاه نقدها سری بزنیم. مشکل هر دو گروه با روشنفکری مشکلی «صنفی» است. توضیح می دهم. هایدگر در کنفرانسی شرکت کرده بود و جمله ی معروف مارکس را نقل کرد. اینکه تفسیر جهان بس است باید آن را تغییر داد. او می گوید خیلی خب، اماباید فلسفه بخوانیم که بدانیم برای چه باید تغییرش داد. موقتا جای فلسفه خواندن روشنفکری بگذارید تا پاسخ هایدگر به درد این بحث بخورد.
روشنفکران مدام می پرسند «برای چه» و بر حسب پاسخ به این چرا درباره ی چگونگی نظر می دهند.اما چپ های بالای کوه و جناب های کارشناس هر دو جواب را می دانند و مشغول عمل کردن اند. جواب آن بالاکوهی ها بر حسب ایدئولوژی شان تعیین شده و جواب کارشناسان هم به این سئوال واضح است: «برای کارفرما». درست است. فیلسوفان نیز همواره این سئوال را می پرسند اما در کتابخانه ها و سر کلاس های درسشان. ولی روشنفکران برای پرسیدن این سئوال می آیند به مغازه ای که آنهمه شیئی بلورین در آن چیده اند و ول کن ماجرا هم نیستند. به عبارتی می توان گفت روشنفکران فیلسوفانی هستند که سئوالهای فلسفه را در مغازه ی بلورفروشی و با پیگری و جدیت فراوان مطرح می کنند. بنابراین هر دو جریان ضدروشنفکری ترجیح می دهند این موجودات فضول را با یک لگد از مغازه-آرامانشهرشان بیرون بیاندازند . روشنفکران اخلالگران سیستماتیک هستند. کسانی که بی وقفه در کار وقفه می اندازند و ما از دن کورلئونه یاد گرفته ایم که کسی را که به کارت لطمه میزد می توانی بکشی. و تازه،کل این بحث ها چه فایده دارد جز آنکه ممکن است دست یکی شان بخورد به بلورهایی که قرار است فروخته شوند؟



