وجود؟ کدام وجود؟

1) دست و پايم را گم کرده‌ام. يک‌سره از غروب تا به حال – که نيمه‌شبی قصد کرده‌ام به خدمت شما- فکر و خيال رهايم نمی‌کند. اين جناب پيرمرد تا همين چند ساعت پيش ذاتاً موجود غريبی نمی‌نمود. از همان روز اول که کليد انداخت به در و هن‌وهن‌کنان نعش‌اش را کشيد تا لب همين پنجره، زيرچشمی نگاهی انداخت به من، معمولِ آن‌چه سايرين مهمان‌ام می‌کنند: دل‌سوزانه و معصومانه و اندر‌سفيه، ترديد نکردم که غريبه نيست. نشانی خانه‌ام را از خودم به‌تر می‌دانست خوب: ابتدای خيابان «اصل عاشقی»، بلوک آفتاب‌گير، راه‌پله‌ی دست چپ، طبقه‌ی چندم. شما هم اگر جای من بوديد آن روز، ترديد نمی‌کرديد که اين جناب، پدری، پدربزرگی، چیزی است که اسرار زنده‌گی‌تان را بدون کف‌بينی به روی‌تان می‌آورد. راست‌اش را بخواهيد برای من که از چهارساله‌گی زنِ پدرم بوده‌ام و شوهرِ مادرم، تفاوت چندانی هم نداشت که هم‌خانه‌ام اين پيرمرد باشد.
اما امشب شک کردم، دست و پايم را گم کردم و اين تنها چيزی است که می‌توانم از آن لحظه‌ی هول‌ناک بگويم: راست روبه‌روی‌اش ايستاد، زل‌زد به چشم‌های مضطرب خانم «نون» و پرسيد: «شما؟»

2) بیست و چهارمين برفی است که عليه من می‌بارد. هر بار، به اين فکر کرده‌ام که ريختن چند سقف مديون پاقدم نحس من است. درست يازده و نيم شب شروع می‌شود و با عليک‌سلامِ کلاغ بند می‌آيد. هر بار نعره‌ی F5 تمام شيشه‌ها را پايين می‌آورد و خواهرم مرده‌ به دنيا می‌آيد. هلیکوپترها پاهای قطع‌شده را به يادبود آن روز روی مزارش می‌ريزند و تلويزيون به طور مستقيم مراسم را پخش می‌کند.

3) آدمی‌زاد – دست‌کم آن رده‌ای از موجودات که من به آن تعلق دارم- اين‌طور مواقع گذشته‌اش را مرور می‌کند، شايد جايی در گذشته گندی زده که امروز تاوان‌اش را می‌دهد. هرچه باشد پيرمرد تمام اين سال‌ها تنها مونس من بوده، حالا چه شده که خودش را به نفهمی زده و ادعا می‌کند خانم «نون» را نمی‌شناسد، لابد... نمی‌دانم. آخر پيرمرد اصلاً نمی‌فهمد دل‌گيرشدن یعنی چه. حالا به فرض خيانتی هم کرده‌‌باشم حتا در مخيله‌اش هم نمی‌گنجد انتقام بگیرد، آن هم چنين انتقام بی‌رحمانه‌ای. شايد خانم «نون»ی وجود نداشته که بشناسد، شايد صورتی است از من، خیالی که... اصلاً نکند خود پيرمرد... کسی که از هيچ خيانتی دل‌گير نشود چه‌طور موجودی می‌تواند باشد؟

4) «دوست‌ات دارم» برای هيچ بی‌خانه‌مان سرمازده‌ی گرسنه‌ای چادر امداد و پتو و کنسرو لوبيا نمی‌شود. اين‌همه بالا و پايين کردم که همين را بگويم. لذت گفتن‌اش بر زبان‌ام می‌خشکد وقتی پيرمرد را با تو روبه‌رو می‌کنم و خودم فرار. من دل‌گير شدن را بی‌نقص آموخته‌ام.

5) پيرمرد باور دارد که هيچ ساختاری نمی‌تواند از خود فراتر برود. چيزی که در يک ساختار نيست، يعنی در خيالِ ساختار هست و برعکس. هر چيزی يک جايی هست لابد، پيرمرد باشد يا خانم «نون». بگذريم از اين که من کجا هستم. همين!
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.