تاريک و روشن

1. آدم‌اند. معروف‌اند. فکر می‌کنند.
توليد می‌کنند: مثلاً شعر می‌گويند، داستان و مقاله می‌نويسند، فيلم می‌سازند، در دانشگاه درس می‌دهند و نمايش می‌دهند.
توليدات‌شان «فکری» است: برای آدم گرسنه يا عريان فايده‌ای ندارد، «برای فاطی تنبان» نمی‌شود و برای کسانی که «فکر نان هستند» در مايه‌ی خربزه و آب است.
با اين حال اگر هم‌چنان در جایی باشند، لابد آن‌جا مخاطب دارند، توليدات‌شان بازار دارد در ميان بعضی که نان و تنبان‌شان جور است.

ضد 1. حاج حسين سيب‌سرخی مداح معروف فکر می‌کند، شعرهای سوزناک انتخاب می‌کند و مخاطب دارد. در دنيای آکادميک، کسانی مقاله می‌نويسند و «پيپر» توليد می‌کنند و در فضای خودشان معروف‌اند.

2. چرا تمايل داريم حاج حسين سيب‌سرخی يا استاد جانورشناسی کمبریج، پروفسور هورن را روشنفکر ندانيم؟
1.2. چون مثل ما فکر نمی‌کنند؛ يا:
2.2. چون در امتداد «سنت روشنفکری» نيستند؛ يا:
3.2.  چون روشنفکری با گروهی آدم خاص مشخص می‌شود و نه با يک تعريف، و هر تعريفی از روشنفکری بايد با دقت بالا همان مجموعه را بازتوليد کند؛ يا:
4.2. چون تعريف 1 ناقص است: در آن تعريف، عناصری مثل «انتقادی بودن انديشه» و نتيجه‌ی ناگزير آن، که در افتادنِ انتقادی با قدرت و اقتدارهای اجتماعی است وجود ندارند.

ضد 2. چرا لزوماً روشنفکر کسی است که با نقد ساختارها و اقتدارهای اجتماعی، با نظم موجود در می‌افتد؟ آيا کسانی که «رضا به داده» می‌دهند و «از جبين گره» می‌گشايند و در پی «شکافتن سقف فلک» و «طرحی نو در انداختن» نيستند روشن‌فکر نيستند؟ فکرشان تاريک است؟ کجای intellect‌شان اشکال دارد که intellectual به شمار نمی‌آيند؟
لابد می‌توان گفت فکر روشن از آنِ کسی است که شکم‌اش سير است و «تحصيل‌کرده» و تغذيه‌ی فکری کرده و مزاجِ انديشه‌اش يبوست ندارد و توليدات انديشه‌گون‌اش به راه است. اگر کسی با چنين فکر روشنی، به اين نتيجه رسيد که «جهان چون چشم و خال و خط و ابروست / که هر چيزی به جای خويش نيکوست» و به جای تلاش در تغييرِ جهان، در تحليل و بازنمايی‌اش کوشيد، چرا بايد بر او خُرده گرفت و از جُرگه‌ی روشنفکری خارج‌اش دانست؟

3. هر انتقاد، در پس‌زمينه‌ی اغلب ناگفته‌ی خود شامل يک دستگاه هنجاری (normative) است. روشن‌فکرِ منتقد، ناچار، متر و متريک دارد. نُرم و هنجار دارد که می‌تواند بر مبنای آن بسنجد، نقد کند و «ناهنجار» را نشان دهد.
اگر منتقد بودن را در جوهره‌ی روشنفکری بدانيم، روشنفکر در «فراسوی نيک و بد»، در دنيای خالی شده از هنجارها، کاری ندارد.
پس فرقی نمی‌کند که فقيه باشی يا روشنفکر. به هر حال نظام هنجاری‌ای داری که بر مبنايش حکم می‌کنی، گيرم که فقيه به فتوای خشک و خالی و روشنفکر پيچيده در مهارت‌های ادبی و هنری. حاليا فقيه نيز به ابزار جديد مجهز شده و بعيد نيست آن روزگار که عالم هنجاری خودش را در هنر متبلور کند.

ضد 3. نظام هنجاریِ فقيه از پيش تعيين شده است. فقيه می‌تواند منتقد اجتماعی باشد اما هرگز نمی‌تواند اشکال را در خود نظام هنجاری‌اش را بپذيرد. دستگاه هنجاری فقيه رو به انتقاد گشوده نيست. اما نظام هنجاری که روشنفکر نقدش را بر پايه‌ی آن سامان می‌دهد، خود بر انتقاد گشوده است. شايد اين مهم‌ترين تمايز روشنفکر و فقيه باشد.
در فقه، معدودی هستند که کوشش فکری می‌کنند (اجتهاد) تا هنجارهای از پيش تعيين شده در «لوح محفوظ» را کشف کنند، و عده‌ی فراوانی هستند که نيازی به کوشش فکری ندارند و تسليم‌اند و در حال تقليد. حداکثر اعتراضی که اين مقلدان به فقيه می‌کنند اين است که «واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر می‌کنند / چون به خلوت می‌روند آن کار ديگر می‌کنند».
اما روشنفکر مرجع فکری نيست. اسوه‌ی عملی هم نيست و لزومی نمی‌بيند که شخصيت‌‌اش الگوی اجتماعی باشد. روشنفکر به هنجارهايی تکيه می‌کند که عامه‌پسند اند، نظام هنجاری‌اش ليبراليزه و آزادسازی‌شده است و اتوريته‌ی خاصی بر آن حکم نمی‌راند، به جز شهود عمومی از نيک و بد.
4. روشنفکران ايرانی نماينده‌ی يک طبقه‌اند. وضعيت طبقاتی آن‌ها بيش از اندازه روشن است. روشنفکران ايرانی اما علاقه‌ی زيادی به خودکشی داشته‌اند. اين روشنفکران از طبقه‌ی خودشان متنفرند و دوست دارند حامی طبقه‌ی روستايی يا حاشيه‌نشينان شهری باشند که به هر حال به ندرت از مخاطبان آنان هستند و اگر فرهنگ محروم و فقير آنان حاکم شود شمارگان کتاب‌ها حداکثر پنج‌هزار و زائران جمکران دو ميليون خواهد بود. همين روشنفکران زمانی سوگ‌مندانه از «نعش بزرگوار»ی سخن می‌گويند که به دار کشيده‌شدن‌اش پرچم پيروزی «غربزدگی» بوده، اما همين نعش بزرگوار اگر می‌بود اجازه‌ی نشر صدی هفتاد  اين خزعبلات را به آنان نمی‌داد، چنان که در اين زمانه که رستاخيز آن نعش بزرگوار بر سر ما سايه افکنده، اوضاع چنين است. روشنفکر ايرانی زمانی بيزاری از عقل محاسبه‌گر را به زبان شعرهای متصوفانه فرياد می‌کند حال آن که بر کرسی عقل نقاد تکيه زده‌است.
روشنفکر ايرانی گويا بيزار است از آن‌چه خود هست و نمايندگی‌اش را می‌کند.
روشنفکران ايرانی در مهم‌ترين زمين بازی خود پيشاپيش بازی را واگذار کرده‌اند: اغلب‌شان به بيان و تدوين يک نظام هنجاری عامه‌پسند بی‌علاقه‌اند که بتوانند جايگزين نظام هنجاری فرسوده‌ی فقهی‌اش کنند. بعضاً فکر می‌کنند دوران چيزهای مدون گذشته و هنجاری وجود ندارد. بنابراين انتقاد ساختاريافته و مدونی ممکن نيست، چون همه چيز نسبی است.

5. شايد روشنفکر ايرانی تنها در چند دهه قبل و بعد از جنبش مشروطه وجود داشته است. آن‌چه بعد از آن آمده يا تکنوکرات بوده، يا مبلغان لنين، يا کسانی که در عرصه‌ی فرهنگی مهندسی می‌کرده‌اند و مثلاً از دين ايدئولوژی می‌ساخته‌اند (با الهام از مری شلی و فرانکنستين) يا سخن‌ران بوده يا آخوند کت‌شلواری. اغلب کسانی بوده‌اند بيشتر شورانگيز تا  روشن‌فکر به مفهوم فردی با نظام هنجاری جايگزين به جای نظام از پيش معين فقها، و با اصرار بر بهتر بودن جايگزين، بدون ترديدهای هملت‌وار و با گشودگی انتقادی به روی مخاطب، پس از آن دوره يافت نشده است.
روشن‌فکر دوره‌ی مشروطه بدون خجالت از نسبيت فرهنگی، برتر بودن «ترقی» را ادعا می‌کرد و به سويش می‌رفت. بدون دگماتيزم مقلدانه‌ی حزبی، با تمام گروه‌های جامعه از جمله روحانيت ايده‌هايش را در ميان می‌گذاشت، فوايد ترقی را نشان‌شان می‌داد و از بين آنان يار می‌گرفت. با آن که می‌توانست هنجارهايش را در قالب زبانی مذهبی بريزد، اما محتوايی کاملاً نو و متفاوت داشت و دچار توهم «بازگشت به خويشتن» نبود.

6. مقدسات. مقدسات. مقدسات.
فقيه همواره آماده است روشنفکر را با حربه‌ی مقدسات خفه کند. ذهن مقلد ذهنی است بسيط و عاطفی و فقيه هميشه چند سوئيچ آماده در اين‌جا کاشته دارد که می‌تواند سناريوی «توهين به مقدسات» را استارت بزند و رقيب‌اش را هم‌رده‌ی اشقيا و شمر کند. ذهن مقلد تنبل است و حوصله‌ی خواندن و فهميدن ندارد، حوصله‌ی «شبهه» و سوآل و شک ندارد، اما تا بخواهی غيرت دارد.
در فضايی که در و ديوارش مقدس است، روشنفکر چاره‌ای جز به چالش گرفتن مقدسات ندارد. اما شايد بهتر باشد بر خشم خودش چيره شود و با خونسردی و حوصله‌ی تمام، بدون به مسخره گرفتن چيزهايی که به نظرش کاملاً مسخره است، نامقدس بودن آن‌ها را نشان بدهد.

7. روشنفکری در عصر رسانه‌های انبوه آغاز شد: هم‌زمان با اختراع چاپ. رسانه‌ها در عصر ما در حال انبوه‌زدايی‌اند: يا تخصصی می‌شوند، يا متنوع و بسيار قابل انتخاب. رابطه‌ی يک‌طرفه‌ از سوی توليدکننده و مصرف‌کننده، به رابطه‌ای دو جانبه تبديل می‌شود و بسياری از کسانی که در شرايط قبلی تنها مصرف‌کننده بوده‌اند خود توليد می‌کنند. مخاطبان اختيار زيادی در جست‌وجو در بين منابع جايگزين متنوع می‌يابند و اتوريته‌ی توليدکننده می‌تواند به سرعت افزايش يا کاهش بيابد.
آيا روشنفکری در چنين زمانه‌ای هم‌چنان باقی خواهد ماند؟

نظرات ارسال شده
آسا در 01 دى 1386
امین عزیز
فقط من به شما غبطه می خورم که می تونید همه ی این اوضاع رو ببینید و بهش فکر کنید و دربارش بنویسید و نفستون از اینهمه نابسامانی نگیره.

پیروز باشی

email | website

زهرا در 02 دى 1386
بسیار مفید بود. ممنون.
روشنفکران ما از یک طرف دامان نسبیت‌گرایی (رد اعتبارات و گزاره‌های فراتاریخی و امثالهم) رو چسبیدند و از طرف دیگه دامان دید انتقادی (کندوکاو موضوع توسط یک سری معیار معین و ازپیش‌تعیین‌شده) رو. و متاسفانه به اقتضای موقعیت‌های مختلف، هر کدوم بیشتر به نفع‌شون باشه رو علم می‌کنند. گمون می‌کنم این یکی از اون پارادوکس‌هایی هست که تا روشنفکران ما تکلیف‌شون رو باهاش یک‌سره نکنند کار چندانی پیش نمی‌برند.
مورد هفتم خیلی برام جالب بود. خوب می‌شد اگه بیشتر در موردش می‌خوندیم (همین‌جا یا لینک‌های خارج از سایت)

email | website

شاه رخ در 03 دى 1386
من پریشب مری شلی و فرانکنشتاین رو دیدم و جالبه که از پریشب تا حالا هر جا می رم یه ردپایی ازش می بینم حتا توی مقاله ی تو در باب روشنفکری که خوب بود و جای تامل داشت

email | website

یک حامد در 04 دى 1386
توضیحات شما به صورت سلبی و در قالبی تحلیلی(ویتگنشتاینی) و با محتوایی قاره ای چندی از اصول روشنفکری را نشان داد.
با تمام این تفاسیر که "روشنفکری باید با انتقاد همراه باشد"و"باید از جزمیت و غیرت دوری بجوید" و "باید اصولی نرماتیو داشته باشد" و "امروزی باشد"
اما به نظرم تمام اینها در گرو مهمترین فاکتور روشنفکری است و آن همانطور که اشاره شد دوری از جزمیت فکری است. دوری از جزمیت نسبی است کسی نمیتواند مطلقا از دگماتیسم مجزا باشد اما می توان فاصله ای دور و مناسب از آن گرفت.
اگر امروز "روشنفکر بازی" برای تقبیح کسی به کار می رود که حاضر نیست از فرهنگ عامه پیروی کند و مثلا فیلتر سیگار خود را بر زمین اندازد. اگر "روشنفکر" امروز برای استهزا و تحقیر به کار می رود و مبدل به ناسزا گشته.اگر امروز ترجیح کیدهیم به جای "روشن اندیش" "دگر اندیش" باشیم. اگر تیراژ کتابهای فلسفه (که فلسفه خود نزدیک به دوری از دگماتیسم است) به 1650 تقلیل یافته اگر جمکران هر روز بیشتر رونق می گیرد تنها به نطرم 2 دلیل دارد . یکی همان فرهنگ دون مایه ای که ذکرش رفت (به قول یکی از معاصرین فرهنگی با 2 عنصر "دینخویی" و "روزمرگی"(البته راحت طلبی نزدیک تر به مضمون است)) و دیگری عملکرد روشنفکران پیشین یا بهتر بگویم کسانی است که روشنفکر نموده شدند. کسانی که دست افادت از آستین علم و حکمت بیرون می دادند به قول شما ادعای مقابله با غربزدگی و بازگشت به خویشتن می کردند.

هم اکنون روشنفکری ای باقی نمانده (مگر نحله ی سروشی روشنفکری دینی که اگر می خواهد روشنفکری شود لاجرم به سمت سکولاریسم می رود و دیگر دینی نمی ماند) پس به نظرم پرسش از باقی ماندن آن کمی دیر هنگام است.

email | website