حیات مرگ در گفتمان روشنفکری سرگردان


هانی عزیزم می دونم این یک هدیه متعارف نیست برای سالگرد ازدواج، اما مطمئنم تو اینو ترجیح می‌دی همین‌طور که اگه یه هدیه متعارف خریده بودم مطمئن بودم تو اونو ترجیح می‌دادی :-)


اون روز من داشتم سعی می‌کردم به سخنرانی استادم درباره "حیات مرگ در گفتمان آیینی روشنفکری سرگردان مبتلا به نا‌هم‌نوایی یکه‌هنجارانه" گوش بدم، اما حواسم هم‌اش راهش رو می‌کشید و عین این بچه کوچولوها دماغش رو می‌چسبوند به در شیشه‌ای و دوست پسرم رو تماشا می‌کرد که رفته بود از سالن بیرون تا با یکی از دوستاش چاق سلامتی کنه اما یادش رفته بود برگرده و هنوز این کیف من بود که نشیمن صندلی‌ش رو پر کرده بود. اگر اون در شیشه‌ای نبود، یعنی اگه می‌شد من نبینم چقدر آدم، اون بیرون در حلقه‌های تنگ و گشاد ایستادند به، به، به بحث حتماً دیگه، و اگه اکثر این یاران حلقه رو دخترکانی تشکیل نمی‌دادند که آدم رو یاد صورت سانسور نشده دلبرکان مغموم مارکز می‌انداختند و اگه کاملاً اتفاقی یکی از این دلبرکان نایستاده بود کنار زید من و باز هم اگه درست همین چند دقیقه پیش زید من چیزی نمی گفت و خانوم آن‌طور نمی‌زد زیر خنده و دستش رو نمی‌کوبید پشت ایشون و یا اگه حداقل یادش می‌موند که دستش رو از پشت اون مردیکه گه برداره من می‌تونستم حواسم رو جمع کنم به حرفهای استادم.
اما هیچ کدام از این اتفاقات نیافتاد و ما یعنی من و تو، حالا خوب می دانیم همان‌اندازه که افتادن اتفاق اتفاقی نیست نیافتادن اش هم نیست.
جمعیت زد زیر خنده و این خنده بود که تونست بلاخره حواس منو از اون در شیشه‌ای جدا کنه. البته بخشی‌ش آن خنده بود بخش دیگرش صدای کسی بود که زیر گوشم پچ پچ کرد: "فهمیدی چی‌گفت؟ گفت دکتر ملکوت بالاتنه‌اش طبیعی بوده، اما پاهای کوتاهی داشته، وقتی نشسته بوده همه چیزش طبیعی به نظر میومده اما وقتی پا می‌شده انگار هنوز نشسته بوده."
و این اولین حرفی بود که تو به من زدی. اولین پچ پچ.
نگات می‌کنم، مرد جوان کچلی که نشسته روی صندلی او و کیف منو بغل کرده و صاف زل زده تو چشام و داره می خنده. همون لحظه فهمیدم چیزی در خنده‌ات هست که منو یاد چیز دیگه‌ای می‌اندازه اما اون لحظه نفهمیدم چی. وقتی می خندی لبهات شکل مستطیل می‌شه شکل تخت و آدم یهو خوابش می‌گیره، اینو بهت گفتم بعداً. اما اینو نگفتم که بعدها فهمیدم وقتی می‌خندی لبهات شبیه لبهای دلقک سیرکی می‌شی که بابا منو برد ببینم، چون در کلاس اول شاگرد اول شده بودم، و اون دلقکه به من یه شاخه گل داد، بین اون همه بچه فقط به من یه شاخه گل داد و من خیال کرده بودم حتما عاشقم شده. و اون دلقک اولین کسی بود که من فکر کردم عاشقم شده و اولین نفری بود که تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم باهاش ازدواج کنم.
کیفم رو از بغلت بیرون کشیدم و بهت گفتم: "شما رو صندلی همراه من نشستید؟"
تو دور و برت رو نگاه کردی و جواب دادی: "کو، همرات؟" (لطفاً وقتی اینا رو می‌خونی هی نگو نه تو این‌طوری نگفتی، نه من اینو نگفتم، نه اینطور نبود نه اون طور بود فکر کن این‌طوری بود که من تعریف می‌کنم. خوب.) من به در اشاره کردم و گفتم:"الان میاد" و تو خم شدی سمتم و با صدای اون خوانندهه گفتی:"اون‌ که رفته دیگه هیچ‌وقت نمیاد"
یادش بخیر اون موقع چقدر تعجب کردم از این استعداد تو در تقلید صدا.
بعد اون خانم پیره که ردیف جلو نشسته و رژلب قرمز زده بود، برگشت و بهت اخم کرد و تو صاف نشستی. سعی کردم یه جوری تا کنم انگار برام مهم نیست که اینجا نشستی یه جوری که یعنی انقدر بشین که جونت در رِه. و حواسم رو دادم به حرفهای استادم که انگشتش رو در هوا تکون می‌داد و می‌گفت:"روشنفکر باید از آکادمیک بودن بپرهیزد." تو با صدایی که مثل صدای استاد بود و من هنوز نفهمیدم چطور به اون سرعت تونستی تقلیدش کنی گفتی: "حالا خوب است خودش در دانشگاه می‌باشد." انگشت همچنان در هوا می‌رفت و بر‌می‌گشت: "روشنفکر باید همیشه در دسترس باشد." تو گفتی:"جسارت است اما فواحش هم ساعت کار دارند." یک انگشت پنج‌تا شد: "به خصوص و به خصوص با روشنفکران دیگر، چه مرد چه زن در تعامل باشد." تو گفتی:"بَهَه ایشان رسماً همه چیز را آزاد اعلام کردند، به خصوص و به خصوص همه چیز را."
اون خانوم پیره دوباره برگشت و چپ چپ نگات کرد، بعد منو نگاه کرد، منم برای اینکه بگم هیچ ربطی به تو ندارم گفتم: "لطفاً ساکت باشید. ما داریم گوش می‌کنیم." خانوم پیره لبخندی بهم زد و صاف نشست، تو خم شدی سمتم و گفتی:"با نون بخور سیر شی." زیر چشمی نگات کردم، نور چلچراغها رو کله کچلت منعکس می‌شد، دلم می‌خواست با تیزی آرنجم بکوبم وسط کله‌ات. اصلاً داشتم به این فکر می‌افتادم که منم پاشم برم بیرون، که استاد یهو داد کشید:"اگر و تنها اگر بپذیریم صیرورت، انتها و غایت است پس ما کجاییم؟" و تو زیرلب گفتی: "ما که هستیم در خدمتتون شما کجایید؟" برمی‌گردم سمتت، یه ابروم رو می برم بالا و می‌پرسم:"اگه دوست نداری گوش بدی واسه چی اینجایی؟" بدون اینکه نگام کنی گفتی:"سوال خوبیه." و قیافه‌ات یه جوری شد اخم نکردی اما پیشانی‌ات چین افتاد انگار سنگینی وزنه‌ای نامریی رو روی سرت تحمل می‌کردی. رفته بودم تو نخت به این هوا که حواست نیست، اما یهو برگشتی و مچم رو گرفتی و گفتی:"به نظرم اون یارو همراهت خیلی خره که دختر خوشگلی مثل تو رو ول کرده وسط این همه روشنفکر." از حرفت خیلی خوشم اومد انقدر که دلم خواست بگم واقعاً؟، اما مجبور بودم طبیعی رفتار کنم برای همین اخم کردم و رومو برگردوندم. تو یه کم صبر کردی، خم شدی جلو، بعد تکیه دادی به صندلیت، بعد کف دستت رو کشیدی رو سرت، بعد خم شدی سمتم و گفتی:" این آقا،" و با تیزی چانه‌ات سن رو نشان دادی،"یعنی خوب این آقا که نه، دوست دخترم منو به خاطر این آقا ول کرد."
یه لحظه رفتار طبیعی رو فراموش کردم و گفتم:"نه؟! بگو جون من؟!" تو هم نه گذاشتی نه برداشتی، گفتی:"جون تو" به استادم روی سن نگاه کردم، می‌دونستم زن داره و دخترش پارسال عروسی کرده اما خوب موهای جوگندمی‌اش که البته الان دیگه بیشتر آرد گندمی شده همیشه برای من هم جذاب بود، و بوی عطرش، و پیپ‌اش و انگشتای سفید و کشیده‌اش و ترکیب رنگ سفید صورتش در کنار آن گلهای سرخی که گذاشته بودند روی میز بلوطی رنگ و این‌طور که ایستاده بود روی سن، و دستش را در هوا تکان می‌داد و لحن پر فراز و نشیب صداش که ... خوشبختانه تو قبل از اینکه به این نتیجه برسم کوفتش بشه دوست دخترت گفتی:"البته از اولش هم می‌گفت فقط تا وقتی با من می‌مونه که با همچین آدمی آشنا بشه، یه روشنفکر بالای 50 سال، این غایت آرزوش بود." بعد با دست زدی رو دهنت:"دیدی، نه فقط دوست دخترم رو دو در کرد، واژه‌هاشم عین سگ هار پاچه‌ام رو گرفتند، از کجام دراومد این غایت."
بهت لبخند زدم خانوم پیره برگشت پشتش رو نگاه کرد و منو در حال لبخند زدن به تو دید، سری تکون داد که یعنی اینجا هم جای این کارهاست.  آه، آخه پس کجا جای این کاراست؟! حالا بگذریم این سوال انحرافی بود.
سعی کردم تصویر دخترای دانشگاه رو که فردا ماجرا رو از دهن من می‌شنوند از ذهنم بیرون کنم، و به تو فکر کنم به این که چه رنجی کشیدی، این انسانی تر بود. زیر چشمی می‌پامت، دلم داره برات می‌سوزه، اَه، گند، کله پام کردی، به جان خودم سریعترین و بهترین راهی که یه مرد می‌تونه خودشو به یه زن نزدیک کنه همینه، این که اونو تو یه راز دردآلود که تا حالا خودش تنهایی تحمل‌اش کرده، شریک کنه، قبول نداری؟ این‌طوری مادر درون اون زن همچین بیدار می‌شه که اگه نذاری مرده ‌رو بغل کنه و دلداریش بده دهنت رو سرویس می‌کنه. به مادر درونم گفتم هی ننه، این پسر تو نیست. اما چون خفه نمی‌شد واسه خر کردنش ازت پرسیدم:"خیلی اذیت شدید، ازش متنفر شدید؟" تو در جواب بهم خندیدی و من هنوز دارم از خودم می‌پرسم واسه چی خندیدی؟ جانِ من، واسه چی خندیدی؟ بعد گفتی:"نه به اون چه ربطی داشت، دختره بلاخره منو ول می‌کرد."
منم منظورم از "اون" همون دختره بود وگرنه واقعاً به استاد چه ربطی داشت. اما اینو نگفتم بهت، البته الان دیگه گفتم.
تو ادامه دادی: "عاشق این بود که روشنفکر باشه، اما به نظرش تمامی کتابها از دم خیلی پیچیده و کسل‌کننده بودند، شرط می‌بندم نمی‌دونه استادت اصلا استاد چی هست، اگه ازش بپرسی فرق فوجی یاما و فوکو یاما چیه مثل گلابی نگات می‌کنه." ازت پرسیدم: "پس هنوز ازش خبر داری؟"
"آره سرکار خانوم می‌گن می‌تونیم با هم جاس فِلِند ریریشن شیب داشته باشیم." وقتی گفتی شیب دستت رو سمت من کج کردی.
خندیدم و سرم رو تکون دادم یه جوری که یعنی از دست این دخترها، واقعاً چه خوب شد من از این‌ جور دخترها نیستم. ازم پرسیدی:"دوست تو کدومه؟" برگشتم و به در شیشه‌ای اشاره کردم. تو با انگشت پسرک ریغویی که سیگار می کشید و قوز کرده بود نشونم دادی و گفتی:"کدوم؟ همون پسره که بار هستی رو شونه‌اش سنگینی می‌کنه؟" گفتم:"نه اون یکی، که کت مشکی تنشه، همون که موهاش دم اسبیه." گفتی:"آها اون خوش‌تیپه." خیلی از حرفت خوشم اومد انگار به خاطر منه که خوش‌تیپه، اما نذاشتی مزه‌اش تو دهنم بمونه چون ادامه دادی:"مادرم همیشه می‌گفت مرد خوشگل مال همه است الا زنش." از اون حرفها بود که اگه برش نمی‌گردوندم به خودت دق می‌کردم، گفتم:"زن خوشگل چی؟"
انگشتت رو چسبوندی به شقیقه‌ات و گفتی:"خوب به نظرم زمان مادر من مال شوهرش بود اما حالا دیگه دوره تساوی حقوقه زن و مردِ، به خصوص اگه زنه روشنفکر هم باشه البت از اون نوعش که فقط سیگار رو می‌گذارند لای انگتشون و دریغ از یه کام،" دو انگشتت رو شکل علامت پیروزی گرفتی طرفم:" و از فروغ فقط همین یه خط رو بلدند "اینک من زنی تنهام/ ایستاده در آستانه فصلی سرد" و اینو با صدای زنی گفتی که حالا می‌دونم همون دوست دخترت بود. بعد پرسیدی:"درست خوندم؟"
حالا که فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم چرا اون روز حرفهات به من برخورد طوری که زل زدم به سن و سعی کردم این حرف رو طوری بزنم انگار طرف صحبتم برام پشیزی نمی‌ارزه:"شما مردا..." مردا رو طوری گفتم انگار گفته باشم شما گاوا. تو اصلاً اون روز اینو فهمیدی؟ آره، گفتم" شما مردا همیشه از شعور و آگاهی زن در هراس بودید، فکر می‌کنید با تحقیر می‌تونید برش گردونید به مطبخ که بشه کنیز‌تون." اینو دیگه نمی تونی بگی این طور نبود چون می‌دونم خوب یادته، انگشت اشاره‌ام ناخود‌آگاه رفت بالا و گفتم:" غافل از اینکه..." تو دستت رو گذاشتی رو دستم که رفته بود بالا تو هوا، گفتی:"بی‌خیال بابا" و دستم رو آوردی پایین و گذاشتی رو زانوم، اما دستت رو برنداشتی.
خیلی پدر سوخته‌ای، اینو حالا خوب می‌دونم، اما من از تو پدرسوخته‌ترم صبر کن بلاخره یه روز می‌فهمم تو از اولش از قصد اومدی نشستی یا همین‌طوری اتفاقی.
کجا بودم؟ آها دستت رو دستم بود و من می‌دونستم طبیعی‌ش اینه که دستم رو بکشم و بزنم زیر گوشِ‌ت. اما خوشم اومد از گرمی و رطوبت دستت. آره خوب به همین سادگی. خوب یادمه تیر آخر رو استادم شلیک کرد وقتی گفت:"متاسفانه روشنفکر امروز، گرفتار سرسام تاریخی یأس آلود و ذهنیت مرگ‌اندیشش، فراموش کرده، از خاطر برده و دیگر نمی‌داند از کجا متولد شده است." اینو که شنیدی غش غش زدی زیر خنده و من هنوز فکرمی کنم به چی انقدر خندیدی، آره، توضیح دادی برام اما ... خلاصه انقدر بلند خندیدی که غیر از خانوم پیره صدای بقیه هم دراومد، اشکال کار اینجا بود که دست منو ول نمی‌کردی، هی می‌بردیش بالا و دوباره می‌آوردی پایین و می‌کوبیدی روی زانوم، این اتصال باعث شده بود همه فکر کنند ما با همیم و هی چپ‌چپ نگام می‌کردند که چرا تو رو خفه نمی‌کنم. بلاخره انقدر هیس هیس کردم که صدای خنده‌ات رو قطع کردی و خم شدی، گفتی:"آخه روشنفکری که ندونه از کجا دراومده چه‌جور روشنفکریه؟" من هم خم شدم و خودم رو پشت صندلی‌ها قایم کردم، حرفت خنده نداشت اما خنده‌ات چرا. دو تایی به دوتا بچه می‌موندیم که از ترس بزرگترها پشت صندلیها قایم شده باشند. آخی.
تو زیر لب گفتی:" بوکفسکی رو می‌شناسی؟" انقدر بهم نزدیک بودی که نفست می‌خورد تو صورتم، گفتم:"کدوم؟ همون زن‌گریزه؟" گفتی:"آره همون" گفتم:"نه نمی‌شناسمش." تو باز خندیدی اما قبل از اینکه بترسم که الان باز خنده‌ات به قهقهه تبدیل می‌شه، لبات رو جمع کردی و گفتی:"اشکال نداره می دم بخونی، یه داستان داره راجع به یه شاعری که با دوست دخترش می ره جلسه شعرخوانی یه شاعر دیگه، از اونجا که می‌زنند بیرون، مرده می گه اون قسمت شب که بیرون بودند بهترین قسمتش بود."
از بس خم مونده بودم کمرم درد گرفته بود، صاف نشستم اما تو انگار خوشت آمده باشد از آن پایین از همون‌جا می‌گی:"بیا بریم بیرون." شبیه پسر‌بچه‌های شیطون شده بودی که از اینکه تونستند یه دختر خوب و نازنین، فرشته روی زمین رو گول بزنند خوشحالند. به نزدیکترین حلقه‌ای که پشت در شیشه‌ای بود و دوستم هم در همان حلقه بود نگاه کردم و پرسیدم:"یعنی بریم پیش اونا؟" بلاخره رضایت دادی و مثل بچه آدم نشستی رو صندلی و گفتی:"نه اونا درسته که بیرونند اما هنوز هم تو هستند. بریم بیرون، بیرونِ بیرون." بعد بلند شدی و ایستادی و دستت رو گرفتی سمتم. هنوز هم، اصلاً همیشه همین کار رو می‌کنی منو می‌گذاری در موقعیتی که نتونم جز به دل تو تصمیم بگیرم. صدای داد و هوار پشتی‌ها در‌اومد. راستش وقتی اومدی و نشستی من حواسم به تو نبود، برای همین وقتی بلند شدی تازه متوجه قد دومتری‌ات شدم. اون‌طوری که ایستاده بودی و بی‌خیال اون همه سر و صدا دستت رو انگار که از آسمون، دراز کرده بودی سمتم، چه کار می‌تونستم بکنم غیر از اینکه بلند شم. خوب، نه اینکه دوست نداشتم بلند شم، نه، اما خوشحالم که طوری شد که رفتار طبیعی تو اون لحظه این بود که با تو بیام. از لابه‌لای صندلیها که تنگ هم چیده شدند رد شدیم و جلوی آن یکی در سالن گفتم:"آخه من نمی‌تونم با شما بیام." و طبیعی این بود که می‌گفتم آخه شما رو نمی‌شناسم. اما دروغ بود، همون چیزی که گفتم، همون چیزی که نگفتم. دلم می‌خواست با تو می‌اومدم.
به آن یکی در شیشه‌ای که دوست پسرم پشتش ایستاده بود نگاه کردم. خوب من هم همیشه دلم یه مرد روشنفکر می‌خواست نه یه کچل دو متری که آدم رو یاد غول چراغ جادو می‌انداخت و مثل دلقکها می‌خندید. پس چرا دلم می‌خواست با تو می‌رفتم بیرون. همه زورم رو جمع کردم که طبیعی رفتار کنم، گفتم:"من عادت ندارم یه رابطه رو تموم نکرده یکی دیگه رو شروع کنم."
تو در رو برام باز کردی و گفتی:"خوب خدا رو شکر، می‌ترسیدم تو ازاون روشنفکرایی باشی که همه چیز رو با هم شروع می‌کنند و بعد انقدر خر تو خر می‌شه که نمی دونند اصلاً و اصولاً کدوما رو شروع کردند یه طوری که گاهی حتا چهار پنج بار رابطه‌ای رو که تموم نکردند از نو شروع می‌کنند. بیا نترس. ما فقط می‌خوایم ازاین در بریم بیرون. همین."
و ما از اون در رفتیم بیرون. همین.
و اون قسمت، بهترین قسمت اون شب بود.


می دونی هانی دوستت دارم و اصلاً مهم نیست که تو نمی‌تونی اینو بگی، خوب نه که اصلاً اصلاً مهم نباشه، اما خوب خیلی هم مهم نیست.


لی لی

نظرات ارسال شده
mhm در 30 آذر 1386
فوق العاده حس برانگیز و زیبا...

email | website

سرمه در 30 آذر 1386
(: از همین هزارتو اینهمه خوشم میاد . از اینکه می تونی هزار جور ویو ی بی ربط ببینی . خوشمان آمد خانوم .

email | website

مکین در 30 آذر 1386
وای خیلی خوب بود! این همه تصویری و ملموس.

email | website

یحیی بزرگمهر در 03 دى 1386
خاک بر سر اون استاد کنن که حرفهاش اونقدر جذاب نبود که لی لی رو میخ کنه و این دراز دومتری رو مایوس!
((((:

email | website

شاه رخ در 04 دى 1386
خب یه جورایی خوش به حالتون من نمی تونم انقد راحت باشم شاید به خاطر اینه که منم ازون دسته آدمام که می خوام زنا رو بفرست کنج مطبخ

email | website

پونه بريراني در 08 دى 1386
آزاده‌ي عزيز داستانت را با كلي تاخير خواندم، ببخش. اما در مورد داستان، مي‌شود گفت طنز اين يكي قوي‌تر بود و يك جاهايي جدا آدم را مي‌خنداند اما من با يك چيزيش خيلي مشكل داشتم آن هم فضا بود. يعني فضاي داستان ايراني نبود و آن نام‌ها لي‌لي وهاني كه حقيقتش حتي به دلم نمي‌نشيند و لوس است و در عوض تكه‌هاي مثل \"دختر خوب و نازنين. . . فرشته‌ي روي زمين\" و بعضي اشارات ضمني ديگر آدم را مي‌برد به فضاي ايراني....آدم‌هاي داستان به خصوص آن استاد روشن‌فكر بالاي پنجاه سال دل مرا برد....اما باز يك جاي كار مي‌لنگيد....شايد چون خودت را محدود كرده بودي به اين كه در مورد موضوعي خاص بنويسي و البته شايد حتي محدوديت زمان هم داشتي يا حتي محدوديت تعداد كلمه....چون مي‌شد اين داستان در مورد هر چيز ديگري هم باشد مثلا در مورد ثروت و آن استاد بشود سنبل ثروت كه دختري عشقش را به طمع اين مرد مال‌دار جا گذاشته باشد يا هر چيز ديگري...شهرت...زيبايي...يعني اين قابل داستان تو قالبي محكم نبود براي اين موضوع خاص و مي‌شد براي هر موضوع ديگري از آن استفاده كرد. اما تصاويرت گاه خيلي برجسته و ديدني بود...آن جا كه مي‌گويي با چانه‌اش اشاره كرد يا دست مرد كه مانده روي دست دختر...و بعضي موقعيت‌هاي ديگر خيلي خوب از آب درآمده...من فكر مي‌كنم اين داستان را بسط بده.... مثلا يك جاي كار آن استاد را بكش پايين و بپرداز به او...مثلا در جمع دانشجويان تا آن روشن‌فكري كه تم كارت است برجسته و خاص شود....به نظرم با لحظات درخشاني كه كارت دارد حيف است به همين كه هست محدود شود.

email | website

شهرام در 10 دى 1386
سلام آزاده جون
خیلی داستان قشنگی بود من که کلی خندیدم .البته زیاد با نظر دوستمون پونه موافق نیستم شاید بدلیل اطلاعات کم من از داستان نویسی باشه اما در مجموع خیلی خوشم اومد مخصوصا از حالتهای رفتاری هانی.
موفق باشی

email | website