خندیدن یا نخندیدن، مسآله این است!
در احکام آن زمینه و زمانه که شمن ها چونان دلقک ها می شوند!


و خداوند به سموئیل فرمود که آواز قوم را در هر چه که به تو گفتند استماع نما زیرا که تو را تحقیر ننموده بلکه مرا تحقیر نمودند تا بر ایشان سلطنت ننمایم (کتاب اول سموئیل، فصل هشتم آیهء 7)

اما قوم از شنیدن قول سموئیل ابا نمودند و گفتند نی، البته از برای ما پادشاهی باشد/ تا آنکه ما نیز مثل تمامی قبائل باشیم و پادشاه ما بر ما حکم نماید و در حضور ما بیرون رفته جنگ های ما را بجنگد...(همان آیات 19 و 20)

یک: اگر سکولاریزم به معنای محدود شدن دایره‌ی مرجعیت دینی‌ست، سابقه‌ی چنین تحدیدی بسیار پیش تر از دوران روشنگری در اروپاست. در حقیقت کتاب اول سموئیل از کتب تورات را به تمامی می توان شرح وقوع موجی از سکولاریزم در جامعه‌ی شبانی یهودیت کهن دانست. چرا که این کتاب روایت گر است که قوم برای اولین بار از سموئیل که به نمایندگی از خدا مرجع همه‌ی امور بود خواستند که پادشاهی برایشان بگمارد، امری که یهوه آن را در حکم تحقیر خود و طغیان قوم قلمداد کرد. البته درخواست قوم پذیرفته شد و شائول به عنوان اولین پادشاه مسح شده و نصب گردید. پادشاهی که به نقل تورات نه خود چندان فرمانبر فرمان های یهوه – که از زبان سموئیل شنیده می شد – بود و نه اخلافش. در تمامی دوران قرون وسطای اروپا که به عصر روشنگری و سکولاریزم در معنای خاص آن منتهی گردید، نهاد حکومت به لحاظ ساختاری از نهاد کلیسا جدا بود؛ به این معنا که اگرچه حکومت خود را مکلف به پیروی از کلیسا می دانست، مع الوصف هیات حاکمه غیر از کشیشان و اسقف ها بودند. بنابراین خیلی پیش از آنکه سکولاریزم در معنای خاص آن آغاز گردد، مرجعیت دینی از اداره‌ی مستقیم برخی امور بازمانده بود. متون کهنی همچون کتاب اول سموئیل دورانی را به خاطر ما می آورند که در آن مراجع دینی مستقیمآ در رآس همه‌ی امور از سیاست و جنگاوری گرفته تا دادگستری بودند. سفر خروج حتی زمانی را به یاد می آورد که موسی خود رآسآ دعاوی حقوقی را میان همه‌ی قوم رسیدگی می کرد، تا آنکه جمعیت قوم زیاد شد و پدر زن موسی برای کاستن از دشواری کار او پیشنهاد کرد وی نمایندگانی معتمد از جانب خود بگمارد تا دعاوی حقوقی را رسیدگی کنند. پیشنهادی که چون هوشمندانه تلقی شد منجر به ظهور صنف "داوران" میان قوم یهود گردید.(1)

دو: معنای بند فوق این است که می‌توان سکولاریزم را در چشم انداز تاریخی بسیار بزرگ تری نگریست؛ چشم اندازی که دربرگیرنده‌ی به اصطلاح "مراحل تحدید" مرجعیت دینی باشد. اما این تحولات تاریخی را شاید بتوان نه به منزله‌ی تهدید مرجعیت دینی، بلکه به عنوان تغییر مفهوم معنویتی توضیح داد که مرجعیت دینی برحسب ادعا و برحسب تعریف نگران آن است. یعنی می‌توان گفت که در بازه های بزرگ زمانی تحولات بنیادین در حیات بشر، پنداشت او را در باب معنویت تغییر می‌دهد و در نتیجه مرجعیت دینی نیز دوباره تعریف می‌گردد و حقوق و تکالیف آن دیگر می‌شود. بنابراین چه بسا به جای سخن گفتن از "کاسته شدن دامنه"‌ی مرجعیت مراجع دینی، دقیق تر آن باشد که از "تغییر ماهیت" مرجعیت دینی سخن بگوییم که خود تابع تحولات مفهوم معنویت است به طور کلی. از آنجا که "معنویت" در کنار دیگر مفاهیم وابسته به انسان و حیات خاص او هستند، تحولات بنیادین حیات بشری در این مفاهیم نیز اثر می‌گذارند. اگر، چنانچه هنری پارکز مورخ آمریکایی در خدایان و آدمیان می‌گوید، دگرگونی ها در حیات بشری از عصر شکارگری تا کشاورزی آن اندازه باشد که بتوانیم "انسان" را مشترک لفظی بگیریم، یعنی لفظی که میان دو موجود با دو ماهیت مختلف مشترکآ اطلاق شده است، آنگاه در اینکه شمن ها – به عنوان مراجع دینی جوامع شکارچی – نیای بر حق کشیشان(/آخوندها/خاخام ها) – به عنوان مراجع دینی جوامع یکجانشین – باشند شک خواهیم کرد، چون مرجعیت دینی نیز اینجا مشترک لفظی می‌شود. تنها یک نگاه سطحی می‌تواند عمق تفاوت میان این دو نوع مرجعیت، و معنویتی را که هر کدام پیش- فرض گرفته اند، درنیابد: معنویت نیز برای این دو موجود نمی تواند یک معنا داشته باشد، همان طور که "عقل" نیز در بازه های بزرگ زمانی معانی متفاوت داشته است، اگرچه قائلان به خودبنیادی عقل این سخن را نپسندند.

سه: بنابراین مورخ هزاره ها، ترجیح می‌دهد به جای آنکه از افول معنویت در چهار قرن اخیر سخن بگوید از وقفه ای بگوید که در این مدت برای بازتعریف دوباره‌ی امر معنوی رخ داده است. این وقفه پیامد گریزناپذیر تحولات ژرفی ست که حیات بشری در قرون اخیر تجربه کرده است. در این مدت انسان یکجانشین عمدتا کشاورز که دهکده ها مآوای اصلی اش بوده است، به انسان شهرهای صنعتی مبدل شده است که محل کارش کارخانه های انباشته شده از فلزات گوناگون است و به نظر می‌رسد که کلانشهرها خانه‌ی اصلی او در آینده باشند.(2) به همین ترتیب، چه بسا این مورخ ترجیح بدهد به جای آنکه از ظهور عقلانیت در این چهار قرن اخیر سخن بگوید، از "عقل جدید"‌ی بگوید که متناسب با تحولات جدید در متن زندگی انسان است. به عبارت دیگر، تلقی ما از واژه هایی مثل "عقل" و "معنویت" آنچنان وسیع است و نسبت آنها با انسان و حیات ویژه‌ی او آنچنان وثیق، که می‌بایست از دگرگونی های آنها سخن بگوییم، نه از ظهور یا افول آنها. اگر این دیدگاه معتبر دانسته شود، سکولاریزم، خلآ موقتی دین است که انسان در حال گذار تجربه می‌کند. گذار انسان از دوران های تاریخی سترگ، ملازم با از دست رفتن کهن ترین تعاریف و پنداشت هاست. سکولاریزم، به معنای از دست رفتن برداشت کهن از معنویت، و در نتیجه مرحله‌ی تعلیق ادیان کهن است که مبتنی بر معنویت کهن شکل گرفته و جازم شده بودند.

چهار: در این عصر گذار، چه بر سر مراجع دینی می‌آید؟ یعنی آن صنفی که معاش و حیثیت اجتماعی خود را بر مبنای تعاریف کهن از امر معنوی بنا کرده اند؟ مسلمآ، عقب نشینی از اقتدار سابق، احتمالآ آبرومندانه ترین شیوه ایست که می تواند در پیش گرفته شود. آنچه از آن تعبیر به کاسته شدن از دامنه‌ی مرجعیت مراجع می‌کنیم و نامش را فرایند سکولاریزاسیون می‌نهیم، همین عقب نشینی آبرومندانه است. اگر مراجع دینی بخواهند بر حفظ دامنه‌ی مرجعیت شان، در زمینه و زمانه ای که دیگر به آن تعلقی ندارند، اصرار کنند، به وضعیتی مبتلا می‌شوند که در اسطوره های جوامع ابتدایی تر با زبانی صریح و بی پرده بیان شده است: آنها به دلقک مبدل می‌شوند! یعنی به مردانی که موضوع خنده‌ی دیگرانند! این اتفاقی بود که پیش از این برای شمن ها افتاد. ژوزف کمبل در گفتگوی خود با مویرز وضعیت شمن ها را از قول اسطوره های کهن سرخپوستان آمریکا بیان می‌کند. وی در این گفتگو ابتدا شمن ها را نیای بزرگ کشیشان و آخوندهای امروزی می‌نامد. آنگاه بلافاصله در مقام توضیح تفاوت های مهم بین آنها برمی‌آید. وقتی مویرز می‌پرسد: «در فرایند تحول جامعه‌ی بشری چه بر سر شمن آمد؟» کمبل می‌گوید:

« هنگامی که تآکید عمده بر زندگی یکجانشینی در روستا قرار گرفت، شمن قدرت خود را از دست داد. در این زمینه، مجموعه‌ی شگفت انگیزی از داستان ها و اسطوره های مربوط به سرخ پوستان جنوب غربی، یعنی ناواهوها و آپاچی ها در دست داریم. این قبایل در اصل مردمان شکارگری بودند که از کوه ها پایین آمدند و وارد مناطقی شدند که در آنها کشاورزی پیشرفته بود، و نوعی نظام زندگی کشاورزی را اختیار کردند. در داستان های مربوط به آغاز این تحول قطعه‌ی جالبی هست که شمن ها رسوا می‌شوند و کشیشان تفوق پیدا می‌کنند. شمن ها چیزی می‌گویند که به خورشید برمی‌خورد و ناپدید می‌شود. پس از این واقعه شمن ها می‌گویند: « آه! ما می‌توانیم خورشید را بازگردانیم.» آنها همه‌ی حقه هایی را که می‌دانند به کار می‌گیرند، و این حقه ها در قالبی عیب جویانه و خنده دار بیان شده اند. اما حقه های آنها خورشید را بازنمی گرداند. از آن پس شمن ها به یک جامعه‌ی شمنی با خصوصیات دلقکی تقلیل پیدا می‌کنند. آنها جادوگرانی با قدرت ویژه اند اما اکنون قدرت آنها به انقیاد جامعه ای بزرگ تر درآمده است.» (3)

واقعیت دگرگونی زمینه و زمانه همان است که در قاموس ادیانی که می‌شناسیم از آن تعبیر به رسیدن آخر زمان می‌شود. اسطوره ای که کمبل نقل می‌کند، حکایتگر آخر الزمان شمن هاست و مردمانی که همچنان به آنها معتقدند؛ مجموعه‌ی فرهنگ آنها، هرچقدر غنی، با تغییر بنیادین محیط زندگی شان از کوهستان به دشت های کشاورزی، بلاموضوع شد. و این است معنای در- رسیدن آخر زمان. اکنون، ما مردمانی که به سمت احداث کلانشهرها می رویم، در موقعیتی مشابه قرار نداریم؟ بی گمان، مراجع ادیان کهن و کسانی که به دنبال آنها می دوند، وقتی مدام از در- رسیدن آخر- زمان می‌گویند، بر حق اند. اما آیا خود به ژرفای آنچه می‌گویند اندیشیده اند؟

پنجم: یگانه کردن شخصیت جوکر و معمم در ادبیات ما سابقه اش به زمان صفویه برمی گردد؛ آنگاه که شخصیتی به نام ملانصر الدین ظهور کرد. از ملانصرالدین تا حسنی و از آنجا تا مارمولک چیزی جز اصرار بر این یگانه کردن از سوی مردم، قابل مشاهده نیست. (در مارمولک، فی المثل، پرسش از حکم فقهی اختلاط دختر و پسر در فضا و یا چگونگی خواندن نماز شب در قطب شمال و امثالهم، هیچ معنایی جز دست انداختن معممین و ذهنیت نامتجانس شان با روزگار فعلی ندارد.) در این میان، ظهور صنف جدیدی به نام روشنفکران دینی به لحاظ تاریخی معنایی جز نیاز مردم به بازتعریف معنویت حتی به قیمت کنار زدن مرجعیت مراجع سابق ندارد. روشنفکر دینی کسی ست که می‌خواهد در اصل معنویت را نجات بخشد، و به همین جهت نقشی را به عهده می‌گیرد که به او محول نشده است. اما روشنفکر دینی، برحسب تعریفی که از آن می‌شود، (یعنی متفکری که می‌خواهد با رجوع به متون سنتی دین تفاسیر باب روز ارائه کند) روشی ناکارآمد را در پیش گرفته است که حداکثر در حکم یک درمان موقتی‌ست. چرا که درمان اساسی نه در تفسیر دوباره‌ی متون کهن، بلکه در بازتعریف مفاهیمی ست که خود این متون کهن بر آن مبنا استوار بوده اند. در مقایسه با مردم، که به مراجع دینی می خندند، روشنفکر دینی، نگران از سرنوشت امر معنوی، از خنده‌ی خود جلوگیری می‌کند تا بلکه امر معنوی را نجات بخشد. اما این بار باید گفت، آن کس که نمی خندد از عمق فاجعه بی خبر است! آن دسته از روشنفکرانی که دل- آگاه از عمق فاجعه، "اجتهاد در اصول" و "بازگشت به ادیان معنوی" را تجویز می‌کنند (4) ، چاره‌ی اساسی تر را جسته اند. اما این دسته از روشنفکران، به حق نمی‌توانند متصف به صفت دینی شوند. سهل است، از آنجا که تقید خود به فرازهای متون مقدس را رها کرده اند، می‌توانند لاییک شمرده شوند، اما چه بسا لاییکی که، در این معنا، دغدغه‌ی امر معنوی داشته باشد. روزگار، روزگار امتناع شریعت/دین است.

 


1- وقتی اولین بار شنیدم و دیدم که آیت الله شاهرودی صندلی گذاشته و مردمان به ستوه آمده از به اصطلاح دادگستری اسلامی را شخصآ به حضور می‌پذیرد یاد این فرازهای سفر خروج افتادم. این کار معنایی جز اعتراف به شکست در به کارگیری صحیح نهادها و سازمان های مدرن ندارد. نهادها و سازمان هایی که نتیجه‌ی تحولات زمانه هستند و به همین جهت نمی توان با افکار غیرمتناسب با فلسفه‌ی تآسیس شان بر آنها مدیریت کرد. اگر فلسفه‌ی تآسیس شان را درک نکنیم، یا مجبور خواهیم شد آنها را دور بزنیم (با صندلی گذاشتن و مستقیمآ رسیدگی کردن)، یا فرمان به انحلال آنها صادر کنیم (مورد سازمان برنامه و بودجه). چنین اتفاقاتی در سال های اخیر البته چندان عجیب نیست، چون به هر حال بنیادگرایی چنین نتایجی هم دارد. منتها از سفر خروج پیداست که دست کم موسی بنیادگرا نبوده است!


2- از بین فیلسوفان معاصر، والتر بنیامین بخشی از اهتمام فکری خود را مصروف کلانشهرها کرده است. او کلانشهر را به منزله‌ی موناد اندیشه های مدرن تفسیر می‌کند؛ یعنی کلانشهر از دید او مکانی ست که انسان مدرن متناسب با اندیشه و فرهنگ خود آن را به وجود آورده است. در زمان حیات او برلین، پاریس، مسکو، مارسی و چند شهر دیگر در ابعاد یک کلانشهر رشد کرده بودند. اما ایزاک آسیموف در رمان "غارهای پولادین" دورانی را در آینده تصور می‌کند که کلانشهرها کوچکترین واحد اجتماع بشری هستند و از چندین کلانشهر بزرگ فضاهای غول آسا و سربسته ای به وجود می آید که محیط زندگی بشر را می‌سازند.

3- قدرت اسطوره، نشر مرکز، ژوزف کمبل، برگردان از عباس مخبر، چاپ اول، صفحه‌ی 157

4- مقصود به ترتیب، آقایان محققین محمد مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان هستند.


نظرات ارسال شده
یحیی بزرگمهر در 30 آذر 1386
نیمایِ عزیز!
نوشته‌ات بی‌نظیر بود!
چه بسا یگانه نوشته‌ای باشد که به‌طور مستقیم درباره‌یِ روشنفکری نیست اما در عوض کاملاً روشنفکرانه است.
جستن رگه‌هایِ سکولاریزم در داستانِ سموئیل از عهدِ عتیق، باریک‌بینی در معنایِ تحدیدِ مرجعیتِ دینی و جایگزین کردنِ "دگرگونی" به‌جایِ "تحدید"، ضرورتِ اجتناب‌ناپذیر دگردیسی معنویت در جهانِ معاصر، ارجاع سکولاریزم به واقعیتِ عقب‌نشینی آبرومندانه‌یِ مراجع دینی و در نهایت پیوندِ سرنوشتِ شمن‌ها به ملایان از جهتِ دلقک‌شدنِ ناشی از ناکارامدی، تنها پاره‌ای از دقت‌هایِ نابِ نوشته‌یِ تو بود!
لذت‌بخش و آموزنده بود!
ممنون!

email | website

آسا در 01 دى 1386
نیما ی عزیز
همیشه جواب مقدمه ات رو باید توی پاورقی هات پیدا کنم آخه . باید اعتراف کنم که شیوه ی خوبی برای اوناییه که از پاورقی خوندن تفره می رن.

مفاهیم بسیاری رو موجز اما با توضیحات کافی عنوان کردی که فکر می کنم باید بیشتر برای استخراح مفاهیم وقت بذارم.
اما انصافا نشون دادی که هنوز هم ادبیات غرب می تونه خیلی از حرفایی رو که ما برای گفتنشون باید کلی پارسی رو پاس بداریم و معلوم نیست که عاقبت پاس داشته خواهیم شد یا نه رو بیان کنیم . مثل اینکه فقط همه دنیا نیستن که تمدنشون رو به ما بدهکارن.
قربان قلمت آخه این جماعت هنوز توی "بودن یا نبودن"موندن شما "خندیدن یا نخندیدن" رو پیش می کشی؟!!!
بسیار عالی بود فقط یه مطلب اونم اینکه مصلما "نخندیدن "رو باید پیشه کرد در غیر اینصورت دیگه وقتی برای انتخاب " بودن یا نبودن "بهمون نمی دن!!!

600 سال گذشته هنوز اون قبلیه رو نفهمیدن . در خصوص "خندیدن یا نخندیدن" فکر کنم کارمون به یک میلیون سال می کشه فدات.

" ما هم می خندیم
اگر این اشک کمی صبر کند
و اگر گریانیم
لبخند گران است
جیب دلها خالیست..."

اندیشه ات جاوید.

email | website

سورا در 25 دى 1386
درود/ جناب نیما در ابتدا آمدنت به طور رسمی به هزارتو را تبریک می گویم. و دیگر اینکه مقاله شما باعث شد که سخن هایدگر درباب پولاریزم را که دیشب می خواندم حال بهتردرک کنم آنجا که می گوید: "سلطه ی " سوژه" از آن رو کنار گذاشته می شود که ما همواره درون زبانهایی قرار داریم که انها را اختراع نمی کنیم و برای دنیای خویش به آنها نیاز داریم." آنچه می خواهم بگویم این است بنابراین می توان نتیجه گرفت که اگر ذهنیت که به انسان وابسته است و براساس " من" دکارتی که "سوژه" می گردد، سوژه قرار گیرد و این ذهنیت در درون نظامهایی خود نساخته یعنی بافتهایی که ما در ان جا داریم باشد، پس در دنیایی تکثرگرا که ما با تنوع بافتهای زبانی و ادراکی روبرو هستیم، شاید نتوان برای روشن یا آشکار ساختن جهان به طور مطلق بخندیم یا نخندیم. من فکر می کنم سکولاریزم نیز یک ایدئولوژی بیش نیست که در پاردایمهای مختلف می توان به ان ایرادات و نقصانهایی وارد کرد. / مقایسه ات اما قابل تامل بود بدم نمی آید کمی رویش مطالعه کنم. به خاطر این خواندن سپاس و در انچه می پندارید باید باشید پایدار/ با احترام

email | website