میشل فوکو
۱.
پارهای از جستجو را که در پایین میآورم، چند ارجاع تاریخی مهم دارد که ممکن است خیلیها ندانند، سعی میکنم مرور تندگذری بر این زمینههای تاریخی داشته باشم: [۱]
آلفرد دریفوس افسر فرانسوی کلیمی بر مبنای یک شباهت سادهی دستخط متهم به جاسوسی برای آلمان میشود. در سال ۱۸۹۴ یک دادگاه بلندپایهی نظامی متشکل از سران ارتش فرانسه او را خلع درجه و از فرانسه تبعید میکند. در سال ۱۸۹۶، سرهنگ پیکار رئیس تازهی اطلاعات ارتش «استرازی» را در قضیه مجرم دانسته و خواستار محاکمهی او میشود. دادگاه علیرغم آگاهی از بیگناهی دریفوس و گناهکاری استرازی، برای حفظ آبروی ارتش، استرازی را تبرئه و سرهنگ پیکار را در مأموریتی تشریفاتی به تونس اعزام میکند.
در پی این ماجرا امیل زولا نامهی معروف «متهم میکنم» را در اعتراض به نحوهی رسیدهگی به این قضیه منتشر میکند. مقامات امیل زولا را برای نوشتن این نامه محاکمه میکنند. هدف نامهی زولا را میتوان در یکی از بندهای کوتاه نامهاش خلاصه کرد:
"من فقط یک سودا در سر دارم. سودای وضوح و روشنایی، به نام بشریتی که اینهمه رنج برده است و حق دارد که خوشبخت شود.
اعتراض آتشین من، فریاد روح من است. بگذارید جرئت کنند و مرا به دادگاه بکشانند تا روشنایی بیشتری بر این ماجرا بتابد."
نامهی سرگشادهی «من متهم میکنم» و «قضیهی دریفوس» جایگاه مهمی در بحث روشنفکری دارند. نامهی زولا را یکی از سندهای کلیدی تاریخ روشنفکری میدانند و گفته میشود واژهی روشنفکر (Intellectuel) از دوران «قضیهی دریفوس» در معنای امروزیاش به کار رفته است.
در دستهبندیهای بهوجود آمده میان مردم بر سر قضیهی دریفوس، بهطور کلی روشنفکران طرفدار دریفوس و خواستار تجدید نظر در محاکمهی او شناخته میشدند. حتا عدهای از ضددریفوسیها لفظ روشنفکر را بهحالتی تحقیرآمیز برای دستهای از طرفداران دریفوس بهکار میبردند. اما بهمرور این صفت برای آنها که بدان خوانده میشدند، ارزش تلقی شد.
قضیه دریفوس و تأثیرات آن در جامعهی فرانسوی، از مضمونهای جاری در سرتاسر «در جست-و-جوی زمان از دست رفته» است. پروست پیآمدهای قضیه را در میان همهی اقشار، از سرشناسترین اشرافیان ِ محفلنشین ضد دریفوسی تا روشنفکران دریفوسی و حتا آشپزها و خدمتکاران بررسی میکند و بهزیبایی از آن برای تحلیل رفتار آدمهای گوناگون جامعه بهره میگیرد. همچنین میدانیم که پروست در جلسات محاکمهی امیل زولا شرکت میکرده و اشارههای مستقیمی هم به دادگاه زولا در کتاب «جست-و-جو» وجود دارد.
۲.
"بلوک به یاری وکیل ملیگرایی که میشناخت در چند جلسهی محاکمهی زولا حضور یافتهبود. با یک شیشه پر قهوه و چند ساندویچ، آنچنان که در کنکور یا امتحان نهایی، صبح به دادگاه میرفت و شب بیرون میآمد، و این تغییر عادت مایهی تحریک عصبیاش میشد که قهوه و هیجانهای محاکمه آن را به اوج میرسانید، و هنگام بیرون آمدن از جلسه آنچنان عاشق همهی چیزهای دادگاه شدهبود که شبهنگام، در خانه، دلاش میخواست دوباره دل به آن رؤیای زیبا بسپارد و به دو خود را به رستورانی میرسانید که پاتوق هر دو گروه موافق و مخالف دریفوس بود، و با دوستاناش به بحثی بیپایان دربارهی دادگاه میپرداخت، و گرسنهگی و خستهگی روزی را که بسیار زود آغاز آغاز کرده و ناهار هم نخورده بود با شامی جبران میکرد که به لحنی تحکمآمیز سفارش میداد، لحنی که توهم قدرت در آن نهفته بود. آدمی، که پیوسته میان دو پردهی تجربه و تخیل سرگرم بازی است، میخواهد به ژرفای زندگی خیالی کسانی پی ببرد که میشناسد و کسانی را بشناسد که زندگیشان را در خیال دیده است." [۲]
بلوک و دوستاناش از جملهی کسانی هستند که در آن دوره و الان هم روشنفکر خوانده میشوند. میبینید، کافهنشینی از همان زمان همراه این روشنفکری بوده. حالا پرسش من اینجاست که آیا بلوک و دوستاناش بهخاطر دغدغهی حقیقتجویی همهی اینکارها را میکردهاند؟ حقیقتجویی را به اعتبار آن بند نامه، میتوان جانمایهی کلام زولا دانست. اما اینکارهای بلوک و دوستاناش بیشتر نوعی لذتجویی است. لذتی قشری. قشری به این معنا که اینها با افتخار میگویند در محاکمهی دریفوس حضور داشتهاند. قشری دیگر از مردم میگویند که به کنسرت فلان خوانندهی سطحی رفتهاند، اینها از کافهنشینی لذت میبرند، قشری دیگر از رفتن به پارک و شهربازی. ساعتهای طولانی حضور بلوک در دادگاه را، که حتا نمیتواند ناهار کاملی در این ساعتها بخورد، میتوانید با جشنواره رفتنهای خودمان مقایسه کنید. جشنواره رفتنهامان، توی صفهای طولانی ایستادنهامان در سرمای بهمنماه، کار روشنفکری بوده؟ یا لذتی جمعی؟ یا آرزوی دوست شدن با دختری در لابی سینما یا توی صف؟ بگذارید اینجا کمی از تخیلمان بهره بگیریم و به سراغ بلوک و دوستاناش در جلسهی دادگاه برویم. ابتدا حواس همه ششدانگ متوجه دادگاه و سخنان زولا و دادگاهیان است. اما ناگهان چشم یکی از این دوستان به دختر زیبایی میافتد که کمی آنورتر نشسته، تا پایان جلسه تمام حواس و تلاش او معطوف جلب نظر دختر میشود. حالا بیایید خیالبافیمان را به کافهی پاتوق دوستان ببریم، زمان اما مدتی بعد از تب تند دادگاه زولاست. دوستان دربارهی دادگاه گپ میزنند:
- اوندختره بود که همیشه تو دادگاه ردیف سوم مینشست، موهاش طلایی بود... یادته؟
- خُب؟
- دوستدختر [...]ه.
- اِ...؟! اون همچین دوستدختری داره! بهش نمییاد.
- آره بابا. یهپا دونژوانه واسه خودش.
- راستی اون پسره رو یادته مینشست تمام حرفای زولا رو یادداشت میکرد؟ قیافهشم مث بچه مثبتا بود!
- اوف، بیکاری بودا! بعد دیدی تازهگیا مقالهام مینویسه واسه ما، یکی نیست بگه آخه تو رو چه به مقاله نوشتن!
و...
واضح است که جوانهای پاریسی در پایان سدهی نوزدهم این گونه با هم صحبت نمیکردهاند. اما از آنجا که بحث من کاملن مربوط به امروز است و در این جغرافیا مشغول نوشتنام، شکل صحبت کردن آن ها شبیه به جوانهای امروزی همینجاست.
عنوان کتاب جذاب و روشنگر بابک احمدی در باب روشنفکری «کار روشنفکری» است. کار روشنفکری! پس روشنفکری کار است. پس همان پرسشی که احمدی در کتاباش مطرح میکند، اینجا هم مطرح میشود که: "کار فکری افراد کجا تبدیل به کار روشنفکری میشود؟"
کار روشنفکری همان کافهنشینی است؟ یا رفتن به دادگاه دریفوس؟ یا تئاتر شهر؟ یا جشنواره؟ پیشتر گفتم که مجموعهی اینها بیش از هرچیز لذتی قشری است. اما گویی امر بر بسیاری مشتبه شده، کافهنشینی (که اینجا آن را به عنوان نشان بارز همهی اینگونه فعالیتهای بهاصطلاح روشنفکری در نظر میگیریم) برای آنها با کار روشنفکری یکی است.
میشل فوکو سلسله گفت-وگویی با هویت مخفی در روزنامهی لوموند داشت. او در این گفت-و-گوها با نام فیلسوف نقابدار [۳] شناخته میشد. و خود علت گذاشتن این نقاب بر چهره را این میدانست که خوانندهگان اسیر نامها شدهاند و به خود اندیشهها توجهی نمیکنند. گمانم بد نیست ما هم گاهی از جایگاه شاخص روشنفکری خود، یعنی پشت میز کافهها! برخیزیم و مانند دیگر عابران از پیادهرو جلو کافه عبور کنیم.
سنگی که شیشهی پنجرهی «خیالبافها» [۴] را شکست، به اینزودیها در خیابانهای پردستانداز ما پیدا نمیشود تا به سمت پنجرهی کافهها پرتاب شود!
[۱] با استفاده از این منابع:
۱. در جست-و-جوی زمان از دست رفته + یادداشتهای مترجم، مارسل پروست، مهدی سحابی، نشر مرکز
۲. کار روشنفکری، بابک احمدی، نشر مرکز
۳. نامهی «متهم میکنم» از کتاب «در دفاع از روشنفکران»، سارتر، زولا و...، ترجمهی رضا سیدحسینی
[۲] در جست-و-جوی زمان از دسترفته / طرف گرمانت ۱ / مارسل پروست / مهدی سحابی
[۳] ایران: روح یک جهان بیروح و ۹ گفتگوی دیگر با میشل فوکو، ترجمهی افشین جهاندیده و نیکو سرخوش، نشر نی
[۴] Dreamers ساختهی برناردو برتولوچی



