ماجرایِ مردي که مُرد
جستجوگران
از یک جایي به بعد، دیگر کتاب را نخواندند. از یک جایي به بعد، فقط فکر کردند که دارند میخوانند. فقط طنین ِ آشنایِ کلمات را مرور کردند، و تناقضات و ابهامها و ناخواناییها را به حسابِ شیوههایِ بیانی و نگارشی گذاشتند، یا به حسابِ اِشکالاتِ ترجمه، یا ناتواناییهایِ زبان. و با این شیوه حسابی از آن لذّت بردند، جوري که از ادبیات، موسیقی و شعر لذت میبَرند. متن را فهمشده و بسته فرض کردند. کلمات به وجدشان میآورد و فروغي اَبَدی بر احساس و دانششان میتابانْد. در کلمات جوري میآویختند که گویا همهاش را میفهمند. دانش برایشان به یاد آوردن بود. انگار که باور ِ شکلگرفتهشان را مرور کرده و کتابي که پیش ِ روشان باز است را نه دیگر به شکل ِ خطوطي که میشود خواند، که به شکل ِ توتمي که باید نمادِ باور ِ آنها باشد، مقابل گذاشته ـ ستوده باشند. در همان حین که به ظاهر مشغولِ خواندن بودند، در کار ِ نوشتن و مرور ِ متني دیگر شدند درست به شکل ِ همان کلماتي که در حالِ خواندناش بودند ـ در کار ِ خواندن، امّا مشغولِ نوشتن.
روشنفکر
کسي بود که با جدّیتِ تمام بر یک یا چند تناقض و ناخوانایی انگشت میگذاشت و وادار میکرد خود را به خواندن. او برخي از چیزهایي که دیگران نخوانده و به راحتی از آن عبور کرده بودند، یعنی همان چیزهایي که زیرسبیلی به عنوانِ یک نوع شیوهیِ بیانیـنگارشی فهم شده بودند، را میخوانْد. چنانکه گویی راز و رمزي را میگشاید. چنانکه گویی نقطهیِ پنهاني را نشان میدهد. چنانکه گویی همگان را متّهم میکند به نخواندن، به شجاع نبودن، به عبور کردنِ سَرسَری. مردمان از همان روز ِ اوّل، یعنی از همان روزي که نتوانستند متن ِ نوشتهشده را بخوانند، یا فقط گمان کردند که خواندهاند، از وحشتِ اینکه مبادا در این باره متّهم شوند، به یکدیگر پناه بردند. پدرسالاری پدید آمد. گروه تأسیس شد. ریاکارانه و به سادگی، امّا با قلبي مطمئن و آرام، متنها را خواندند، و از هم نقل ِ قول کردند، و اعتبار، عزّت، و شرفشان را پشتوانهیِ کلامشان قرار دادند. این نوعي آرامش به وجودشان تزریق میکرد. آرامشي چنان عمیق که پس از آن هیچ متني را نمیخواندند مگر آن را پیشتر خوانده باشند، و هیچ حرفي را نمیشنیدند مگر آن را پیشتر شنیده باشند. آرامشي بود که تحمّل و توانایی ِ خواندن را از ایشان ستانده بود، وجودشان را تسخیر میکرد.
کسي بود که دل داد و بیرحمی به کار انداخت و لایهیِ سترونِ آرامش ِ فراگیر را کنار زد و به سختی و دشواری مشغولِ خواندن شد. برایِ این کار هیچ استدلالي نداشت جز صداقت. صداقتي بیرحم که میکوشید هنگام ِ خواندن دیگر چیزي ننویسد. سراپایِ جاناش گوش و چشم باشد و با پستی و بلندیِ کتاب همراه شود؛ بیهیچ ملاحظه، بیکمترین وقفه. خواندنِ متن جدّیترین کارش در این دنیا بود. هنگام ِ خواندن انگشتها دیگر به کار ِ نوشتن نمیآمد. همهیِ انگشتها را باید با دقّت در مسیر ِ همهیِ سطور حرکت میداد، تا چیزي کَم و گُم نشود. انگشتها نگهبانِ راهها بودند و بیراههها توقّفگاهِشان.
در این کار بارها غلط خواند، بارهایِ بار. بارها اصلاً نخوانْد؛ حوصلهیِ خواندن نداشت. امّا این را فهمید. فهمید که هر بار که میخوانَد به نیرویِ فرضیهاي پیش میرود که کلمات و تعابیر را معنیدار میکنند، و برخي را بیمعنی، مبهم و شاعرانه، و گاه زائد و اضافی جلوه میدهند. فهمید که او دوست دارد تا شعر یا گفتاري شبیهِ آن، باشد تا آن را به سیمایِ ساحتِ ناخواندهیِ متن درک کند. شعر را بدل از آنچه میخواسته بگوید امّا نگفته میدانست؛ تلاشي برایِ رهایی از شدّتِ خشم ِ حقیقتِ واحد، یا تلاش برایِ ابهام، و یا گمراهی؟! شعر و ابهام مأمني بود. فهمید که دوست دارد باور کند که باور ِ مبهم و شاعرانه نیز صادقانه است. فهمید که حرفه و دلمشغولیاش ـ خواندن ـ حدودِ صداقتِ او را تنگ کرده. صداقتاش نرمی یافته و دیگر گرم و بیرحم نمانده بود. یعنی تمامی ِ این مدّت، لنگ زده بود؟! چیز ِ زیادي نخوانده بود؟! نتوانسته بود که بخوانَد؟!
هیچکس همسخناش نبود. میفهمید؛ تنها آن هنگام که غلط و ناخوانده سخن میگفت، آنهنگام که ناخواسته ناپاک بود، کساني خود را مخاطبِ او مییافتند. میشد فهمید که هیچکس، هیچگاه، هیچ حرفي نزده است. هیچکس، هیچگاه، هیچچیز را نفهمیده است ـ آنکه حرف میزند، مخاطبي ندارد. و این اتّفاق، از فرطِ تکرارش عجیب مینمود. میخواست ببُرَد، بگسَلَد، سررشته را واگذارَد، ولی امیدي تمامنشدنی در دلاش میکوفت که باز باید رفت. عُمر ِ پاسخ تمامناشدنی مینمود. او اگر میخواست، صرفاً یک سرآغاز بود. جایي در قلباش، چیزي در سَرش، از اعماق، عزم میکرد که باز بلنگد. آخر کتاب میگفت؛ اگرچه دروغ و ریا گناه است، امّا «لنگیدن گناه نیست.»
مفسّر
زیستن و فهمیدناش به نقطهاي برآمده رسیده بود؛ نقطهاي رسیده، سرخ، که برایِ فروافتادن نه به باد، که به یک دمیدن نیاز داشت. حس میکرد که با اشتیاق ِ یک کودک، اشتیاق ِ بار ِ اوّل، باید لَنگان و پُرسان همهیِ سطوحي که پیش از اینها بساویده بود را دوباره لمس کند. باید برمیگشت، و با تخیل ِ پرّاناش کسي را، چیزي را شبیهِ خودش مییافت و برایِ تفسیر مقابل مینشاند. حالا باید پی ِ موضوعاتي میگشت برایِ نور تاباندن، تا او را بیان کنند. بیشترین شانسي که میتوانست بیاوَرَد این بود که رویِ نمونههایي مناسب انگشت بگذارد. او برایِ آنکه از افتادن در چرخهیِ خودگویی و خودستایی، و البته خودویرانگری و ضدّیت با خویشتن، احتراز کند، و بخش ِ عظیمي از انرژیاش را در این راه از کف ندهد، مجبور بود به نمونههایي غیر از خودش چنگ بیاندازد، و کس ِ دیگري غیر از خود را بستاید و آنچه هست را در جایي بیرون از خودش نشان دهد. انگشتِ او همواره به سمتِ جایي بود در آن دوردستها؛ جایي که اگرچه به محلّ ِ عبور و منظر ِ چشمنواز ِ انسانهایِ بسیاري بدل شده بود، امّا فقط او، و همتاهایِ مفسّرش، میتوانستند در دلِ منظره، گهگاه آن چیزي را ببینند که میخواهد از خلالِ یک تفسیر گفته شود؛ منظرهاي که میخواست به دلآرایی و سبُکی بر زبان آید.
بسیاري چیزها را به سیاق ِ خود تفسیر کرد و در این کار، خود را در اَمر ِ تفسیر بازشناخت. نیرویِ این کشش ِ عاقلانه برایاش از زماني جان میگرفت که در پیرویاش از عاطفه و ذوق شکست میخورْد؛ رفتار ِ عاقلانه، رفتار ِ مفسّرانه، برایاش پیامآور ِ نوعي تزویر بود. او حضور ِ این ناپاکی را زماني میفهمید، که با آگاهیاش، مطابق ِ نیتِ ازـپیشـمعلوماش سخن میگفت. لحن ِ بیطرف، سردی، دوست نداشتن و در عین ِ حال، منزجر نبودن، خونسردی و گاه خشونت، رحم و آنگاه برافروختن، همه و همه زماني در او وجهِ منتظم مییافت که مواجهه با تودهیِ داغ ِ احساساش را ازـدستـرفته میدید. زودرنج بود و از این رو، با اینکه با عاطفه و ذوق آغاز میکرد، با زبانآوری و تفسیر به پایان میبُرد.
روزي بود که از خود پرسید؛ چه هنگام میتوان در موردِ خود قضاوت کرد و به این قضاوت اطمینان داشت؟
واقعیت این بود که نیرویِ قدرتمندِ تفسیر در تنهایی ِ او نهفته بود. تفاسیر در چشماندازي یکسان و تراژیک، مکرّراً یادآور میشدند که؛
این آن چیزي نیست که میخواهی باشی. این تو نیستی. این آن نحوهاي نیست که بخواهی به شکلاش درک شوی. تو یکّهتر از آن ای که این تصویر گویایِ حالت باشد. این تقدیر ِ تو نیست.
و بدینسان از تقدیرش میگریخت؛ از تصویرش. موضوعاتي که برایِ شرح برمیگزید به یادش میآورد که نتوانسته به آن شکلي که شایستهیِ انزوایِ او ست بارقهیِ تابشي واضح و یکتا بیافکند. مینوشت و پاره میکرد. آنچه میجُست فقط در کتابها یافت میشد. نه امّا در خودِ کتابها، که در لحظهاي خاص که او میتوانست با متن و خودِ زندگی تنها شود؛ آني میانِ او و زیستن. برایِ احضار آنچه او مییافت، حتماً باید به کنش ِ خواندن و نوشتن مشغول میبود. باید انرژیِ آزاد شده در عزلتِ خواندن را به بند میکشید و با همان انرژی تفسیري تازه مینگاشت. چه تفسیري؟! مُرده، سایهیِ آن دَم، پریدهرنگ، از سر ِ عقل؛ تفسیري ناباروَر ـ هرچند، آمیخته به سُکر ِ تنهایی. برایِ داشتناش ناگزیر میشد که هر بار به چیزي از جنس ِ درنگ، از جنس ِ گفتني باواسطه پناه بَرَد و در سایهاش بیارَمَد، تا خلوتاش را به نقطهیِ اوج ِ آفرینش بدل کند. به تدریج، هر نوع آفرینشي (اعم از نوشتن)، به ماجرایي روشنفکرانه بدل میشُد؛ از آن رو که حکایتگر ِ تنهایی ِ وجودي مُقدَّر امّا ناباوَر بود.
قاضی ِ داستانپرداز
از قضا، اینها همه مطابق با آن سالهایي بود که او میل کرد نمادها و تمثیلها را از دنیایِ اساطیر، یا افسانهها و خیالات بیرون بکشد، و به صورتِ خود بتراشد، تا از طریق ِ نگریستن به آنها به خود بنگرد؛ میل کرده بود که چیزي شبیهِ خودش خلق کند و خود خوانندهیِ خود باشد، خود قاضی ِ خود؛ یک خودِ نَظّارهگر. این برایاش چنین معنی میداد که؛ دقیقترین نمادِ کسي یا چیزي که مصداق و شارح ِ ایدههایِ او بود، در جایي دیگر، در زماني دیگر، زیسته، یا خواهد زیست. پیام ِ متناقض این بود:
دقیقترین چیزي که نمادِ تو باشد هنوز وجود ندارد. تو خودت هنوز وجود نداری.
بُهت و شگفتی ِ این پیام را درک میکرد. او میخواست، خودش (چیزي مربوط به زمانِ حال) را شرح دهد، امّا برایِ این شرح، چون غوّاصي بود که دائم به ماورا یا مادونِ زمانِ پیش و پس فرو میرفت. مجبور بود دائم چالهها را با تصاویر ِ وهمآلود پُر کند؛ تصویر ِ چیزهایي که از فرطِ دگرگونی هرگز نمیتوانستهاند باشند. ناچار بود که از احوالِ یک دیگریِ فانتزیگونه خبر دهد، تا دیگران (و خودش در مقام ِ دیگری) را از حالِ خود باخبر کند.
در این اوضاع و احوال بود که مُرد. ما که داستاناش را خواندیم خبردار شدیم که او کسي را آفریده، گویا شبیهِ خودش، یا شاید خودِ خودش ـ کسي نمیداند. آنچه امروز، پس از گذشتِ سالها برایِ ما مسلّم شده این است که در سالهایِ آخر تقریباً توانسته بود به تصویر ِ درکي از خود برسد و تقدیرش را شکل دهد، بیآنکه از پا درآید: از دنیایِ خوانندگان و نویسندگان، از خواندن و نوشتن، بیرون شد؛ به متني در خور ِ خواندن بدل گشت. فقط جُست. نه حقیقت، و نه محصولِ کار، که شبیهترین چیز به خود را، برایِ همهیِ دیگر جستجوگران، و برایِ همهیِ نادانانِ ازـداناییـگذشته به ارث گذاشت.
شگفتا! میراثي یکسره متفاوت که با بطن ِ آدمیان چنین میگوید: «دستـوـپاـگیر اَم؟ ـ مرا از میان بردار.»



