در خاطر رندان

1.

(1)


2.

گویند منورزاده‌ای پریشان‌موی و درشت‌گوی با حافظه‌ای زایدالوصف، که با هر طلوع آفتاب قرار از کف بداده و بانگ همی برمی‌آورد که «خدا مرده است!» معتکف کافه‌ای شده و به قال مقال مشغول. به هنگام مقال منقلب‌الحال می‌گشت و با هر تغیُری سیگار از پی سیگار می‌پکاند و گاه آنچنان در مقال غریق گشته که مجال تأمل بر رفتار از دست بداده و یا خود را شکنجه کرده و یا خلایق از نیش لُدغه‌اش بی‌بهره نمانده. باری روزگار را زهرخندی می‌خواند و عیش و نوش و مسکری و ملحدی را لازمه‌ی روشنایی می‌دانست و هر که را که امتناع کرده و بر سبیل مخالف پافشاری، «امل» (2) می‌خواند. «دگر»گونگی را پیشه‌ی خود ساخته و اگر عوام بر راهی می‌رفتند، او راه دگر را پیش می‌گرفت اگرچه آخرش به چاه ختم شود. به خلوت و عزلت پای می‌فشرد و جماعتِ گرفتار و به گرداب بلا افتاده را به سخره می‌گرفت که «از ماست که بر ماست».
روزها چندی از خلایق ِ خوش آمده بر گردش به شاگردی ‌نشسته و از برکات سخنان او _که همی در دود سیگار غرقه گشته_ بهره‌ها برده و بر جانبداری او کمر همت ‌‌بسته.
روزی مارگزیده‌ای منور، بر تجنّب او پوزخندی زد و به تعریض بر نقد سخنان‌اش درآمد که نقش سیاسی منورالفکری دگر این نباشد که پیش‌تر یا به کناره‌ و حاشيه‌ای جای گیرد به آشکار نمودن آن حقیقت مسکوت و منکوب خلق‌الله؛ بل مسلم آن باشد که به مقتضای دست‌آویز شدن در بحر معرفت و حقیقت و مقال، سبیل استبصار پیش گیرد و خیال فتنه‌ی قدرت را آشفته کند. (3) منورزاده برنجید و جامه پاره کرد و مارگزیده را «بورژوازی کثیف» خواند، مریدان‌اش نیز برآشفتند و فتنه و آشوبی خاست که جهان را بلرزاند و کافه را ویرانه ساخت.
پس از آن خلایق حکایت منورزاده و مریدان‌اش را بر لوحی نوشتند و بر سر در هر کافه کوباندند و هر آینه هر منورزاده‌ای را تلخ‌گفتار و بیهوده‌گوی و الخ نامیدند که سعدی علیه رحمه گوید: «هر که با بدان نشیند، اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن، منسوب شود به خمر خوردن»
باری گنج گران‌بهای کیاست و فراست را به نادان ندهند که چون برجهید بر جهان، خشک و تر با هم بسوزاند.


(1) چکیده‌ای از مقاله‌ی در باب علم، در یکی از نشریه‌های روشنفکری دانشکده عین. الف دانشگاه عین، در 4 صفحه. نویسنده‌ی مقاله _ که همان سردبیر نشریه می‌باشد_ معتقد است درباره‌ی علم باید هیچ نگفت و سکوت کرد. (یادداشت مترجم)
(2) Ommol
(3) تغییر یافته‌ی جمله‌ای از میشل فوکو در باب روشنفکری

نظرات ارسال شده
شاه رخ در 02 دى 1386
من آن منور را دیدم در کافه ای دیگر و بر گردش خلایقی دیگر

email | website

یحیی بزرگمهر در 07 دى 1386
آن منورزاده اما بچه روشنفکر زیگیلویی بیش نبوده است.
((((:
نثر زیبایی بود و بسیار لذت بردم!
ممنون!

email | website