طرح گفتمان

از فوکو :
 رویای « روشنفکری » را در سر دارد که « ویران کننده ی باور و تعمیم است ، کسی که در درماندگی ها و محدودیت های زمان حال ، نقاط ضعف ، خطوط قدرت ، و
    فضاهای خالی


         را
                      شناسایی و نشانه گذاری می کند
کسی که دائما خود را تغییر می دهد ، نه می داند دقیقا به کجا خواهد رسید ، و نه اینکه فردا چگونه خواهد اندیشید . چرا که مراقب زمان حال است » .

بهتر است من هیچ نگویم و معنا ی روشنفکری را به متن ها ارجاع دهم  :

« اما مسئله توطئه سکوت بدترین ضربه ای که به یک جامعه وارد می سازد این است که خیلی ها از تولید فکر دست بکشند مثلا من وقتی هر آن چه را برای هر چه بیشتر دانستن از دست داده بودم از طرفی همان  ها به شکل منطقی می توانستند پشتوانه ی زندگی من باشند حال که به مرحله ای رسیده بودم  که کار خود را با کوله باری از تجربیات درونی شده ادامه بدهم ، می دیدم که هیچ جایگاهی برای زندگی ندارم » . (دقیقا نقل از متن علی ربیعی وزیری )
 
هنگامی که توانستم یکی از نمایشنامه های خود را بخوانم ، این طور خواندم :
- چرا حرفت را قطع کردی ؟
+ حرف که زدم ، دیدم که تو هم چشم هات را مثل یک دستمال مچاله کردی . دوباره باید حرف بزنم ؟
- پس فکر نکردی که من خوب گوش می دادم ؟
الو الو من صدای هر دوی شما را قطع می کنم . خط ها خیلی شلوغند . به خاطر مشکل پیش آمده پوزش می خواهم .
آن دو فردا با هم حرف زدند . ( مکان حضور هر کدامشان به شما بستگی دارد )
- من که پشیمان شدم ، استعفا می دهم
+ قول می دهی بعد از استعفا در انجمنمان عضو شوی ؟
- بعد از دیدار شب گذشته به همه چیز فکر کردم . شاید عضو نشوم .
+ حرف های آنها ناراحتت کرده ؟
- نه نه . یه مشت روشنفکر ... .
+ تو از آنها چه می دانی ؟
- فکر می کنم مقداری از حقیقت را دزدیدند .
متاسفم که گفتگوی شما را قطع می کنم اما بیشتر از این نمی توانید در مورد حقیقت صحبت کنید . در صورتی می توانم اجازه ی ادامه ی این مکالمه را بدهم که نفر بعدی سوالی از حقیقت نپرسد و یا نفر قبلی حرف دیگری بزند .
- هفته ی پیش به دیدن گالری نقاشی فرانسیس بیکن رفتم . جلوی هر تابلو که می ایستادم ، چشمم مچاله می شد و از دیدن بدنم دور می ماندم .
+ از دیدن آن ها بیزاری ؟
- همانطور که از تابلو ها لذت بردم از دیدن دور شدم .
به هر دوی شما اخطار داده بودم . من این را خوب می دانم که « روشنفکران افرادی اند با حرفه ای مربوط به هنر تجسم » و هر دوی شما را تشخیص می دهم .
- این بار چندم است که این متن را قطع می کنی ؟ زمانش نرسیده که ما را دست بسته تحویل جایی بدهی ؟
+ با کی حرف می زنی ؟
- مگر صداش را نمی شنوی ؟
+ صدای کی ؟
- صدای خفه ی قطع کننده ی ما .
+ نه ، چی گفت ؟ کجاست ؟
- گفت ما روشنفکریم .
+ گرامشی : « هر کس که امروزه در یکی از حوزه هایی مشغول کار باشد که با تولید و توزیع دانش ارتباط دارد ، روشنفکر تلقی می شود » .

 دیگر به شما اجازه ی صحبت نمی دهم . خط ها شلوغند .
-  از این متن می روم ، می خواهم پژوهشی برخطوط شلوغ بنویسم . بعد از آن در هیچ انجمنی عضو نمی شوم . به الدورادو .



 هستی کریمی پور /  آذر 1386
نظرات ارسال شده
یحیی بزرگمهر در 01 دى 1386
خرابکار بزرگ گفت‌وگویِ ما را دود کرده، به هوا می‌فرستد.
می‌دانی؟ من "مجلس شبیه‌؛ در ذکر مصائبِ استاد نویدِ ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین" را نتوانستم ببینم و تنها گزارش اجرای‌اش را خواندم. اما نمی‌دانم چرا فضایِ این متن، من را یادِ آن نمایش بیضایی می‌اندازد.
شاید چون خرابکار در متن تو، شباهت دارد به آن سه مردِ پالتوپوش که کابوس استاد ماکان و همسرش شده بودند. فضایِ وحشت کمابیش در این‌جا نیز حضور دارد و حرکت در مرز خیال و واقعیت هم. شاید مکالمه‌کنندگانِ متن تو نیز وقتی به محاکم شکایت ببرند که کسی گفت‌وگویِ ما را می‌شوند و با تهدید آن‌را قطع می‌کند، به سخره گرفته شوند و ناگزیر خود را به یک روان‌پزشک معرفی کنند، چنان‌که استاد ماکان چنین کرد.
راستی! در کمالِ ناباوری خوشحال شدم که برایِ این شماره نوشتی!

email | website

آزاده کامیار در 01 دى 1386
یکی از بدیها، چه می دانم شاید هم خوبی ها یا ویژگیهای هزارتو این است که آدم نمی داند چه چیزی می خواند، تمام نوشته ها تحت عنوان جنریک \\\"مقاله\\\" طبقه بندی می شوند بعد آدمی مثل من چنین یادداشتی را که می خواند هی از خودش می پرسد تمام این نوشته را باید یک کل ببینم یا ... ! بهرحال من نمایشنامه ای را که این طور خواندی، خواندم و حالا دارم سعی می کنم از این متن بروم به الدورادو، اگر بشود اگر بگذارد.

email | website

بامداد در 01 دى 1386
باید خجالت بکشم شاید، صحبت روشن‌فکری است و بعضی حرف‌های مهمی که این‌جا مطرح شده، نام فوکو و گرامشی، حالا من...
خوب جلو ذهن‌ام را که نمی‌توانم بگیرم، صحبت بیضایی هم شد، حالا که فکر می‌کنم آن‌صحنه‌ی باجه‌های تلفن و رفترگرهایی که حتا باجه‌ها را هم می‌خواستند جارو کنند در «مجلس شبیه...» حسی شبیه پاره‌هایی از نمایش را دارد، ولی من مثل نویسنده در «افرا» که عاشق افرا شد وسط همه‌ی آن ماجراها، الان کنجکاو این نمایش‌نامه‌ی تو شده‌ام. نمایش‌نامه‌ی ناقص! مثل یک پاورقی که یک روز توی روزنامه‌ای از چندین‌سال پیش مانده بخوانی و شماره‌های پیش و پس روزنامه را نداشته باشی، یا مثل بندی از یک کتاب که در مقاله‌ای، کتابی دیگر، نقل‌قول شده باشد و خود کتاب را نتوانی پیدا کنی. یاد «اعتماد» آریل دورفمان هم افتادم، آن گفت-و-گوهای تلفنی رمزآلود و... حالا شاید این نمایش‌نامه همین‌قدر باشد،‌ مدل‌اش ناتمام باشد اصلن، ولی ذهن من که حق دارد برای خودش پی‌گیر پس و پیش‌اش باشد!

email | website

هستی در 03 دى 1386
برای شما سه نفر :
یحیی عزیز در این متن بر خلاف هر چیزی که در نمایشنامه های بیضایی است که من به آنها اصلا ایمان ندارم ، نیازی نیست که کسی به روانپزشک برود . نه ؟

آزاده خوشحالم که به سفر کردن ادامه دادی .

بامداد تو هم جوابم را به یحیی را بخوان و در ادامه ذهن تو اجازه ی هر کاری دارد .

email | website

r.a در 03 دى 1386
در مورد این متن : ترجیح می دهم که آنچه را در اینجا می بینم به عنوان یک متن خودارجاع و بی نیاز از ارجاع به یک مشت کثافت همیشگی ببینم .
ارجاعی آوانگارد به خود سوژه .
متنی که روساخت آن ارتباط مناسبی با زیر ساخت هایش دارد و به درد اجرا در تاتر شهر نمی خورد و نگران نیست که مجوز بگیرد .
و به نوعی نقش ایده بودن را بازی می کند .
حالا بگذریم ... که چه نیازی بود به اینکه ما این را یک نمایشنامه بدانیم و یا این حرف های من آن را یک نمایشنامه می داند .
هر چند که می دانم با گفتن این حرف ها سیلی از چاقو کشان اساتید مسلم هنر ما ، به سوی من می دوند .
اما همیشه جای سوال بوده برای من که چرا در همه جا باید تلقی ما این باشد که مثلا جایمندی سوژه را مشخص کرد و به نوعی با ارجاع های بی ربط آن را به یک مرکز اجتماعی تثبیت شده ربط داد .
لجن بس است.

email | website