مگر چیزی جز تنهایی هم هست؟

معماری مدرن، از لحظه‌ی شروع‌اش، پیوندش را با گذشته برید. روزگارِ حال را قله‌ی آمال‌اش قرار داد. دل سپرد به معاصربودن، به انسانِ معاصر. به روحِ زمانه‌ی خودش. نه پدرش.
انسانِ معاصر ظاهرن تنهاتر بود. حداقل سینمای دهه‌‌ی غوغای مدرنیسم در معماری که این‌طور گزارش می‌دهد. گاس هم که یاد گرفته بود بشر که با تنهایی خودش کنار بیاید، آن را به خدمت بگیرد، گاهی وقت‌ها فریادش کند، گاهی به آن تظاهر کند و فخر بفروشد و ناله‌های مرتبطِ جان‌سوزِ شاعرانه سردهد.
آن‌وقت معماریِ مدرن، در همان مفهومِ جافتاده‌ی سبکیِ معتارف‌اش، چه کرد؟ شفافیت را، حضورِ بی‌امان فضای عمومی را کشید به داخل خلوتِ فضای خصوصی. شفافیت، ضد تنهایی است. نه به آن مفهوم که تنهایی را از بین می‌برد، بل‌که عقیم می‌کند تنهایی را.
سیالیت که شد مضمونِ معماری، همه‌چیز در هم قاطی شد. آشپزخانه‌ها که باز شد، درها که حذف شد، پنجره‌ها که قدی شد، سقف‌ها که به آسمان باز شد، شهرها که شیشه‌ای شد، تنهایی آشکارتر شد. اما سترون شد.
اسم این وضعیت را بگذاریم «تنهاییِ پرهیاهو». به یادِ آقای هرابال و استعاره‌ی معرکه‌اش برای بزرگ‌ترین فرزندِ مدرنیسم: کمونیسم.
یکی دیگر: حمام‌های عمومیِ یونانیان را یادتان هست؟ (قاعدتن سن‌تان نباید به آن روزها قد بدهد.) صبح تا به شب می‌نشستند در خزینه‌های عمومی، تالارهای عظیم با جام‌های نقره‌فامِ شراب و کباب‌های مهیا، به بحث و گفت‌وگو و فلسفیدن یا غیبت. به کشورداری و کتاب‌خوانی و شهوت‌رانی و آداب‌دانی و نقادی و دلالی و خیانت و شرافت و رسالت. حالا، بعد این همه سال، شده مناسکی یک‌نفره: استحمام. این فقط یک مثال است چون طفلک معماریِ مدرن خیلی سعی کرد تنهاییِ سوزناکِ آدم‌ها را از بین ببرد. خیلی کوشید در ایده‌های جهان‌شمولِ مجتمع‌های زیستی‌اش، یک بار برای همیشه این «معضل» را ریشه‌کن کند.
قصدمان نبود البته که این‌جوری شمشیر را از رو ببندیم برای دوره‌ای در معماری که این همه- هه! عجب تناقضی!- دوست‌اش داریم و الهام‌بخش است. گاس که حکایت دوستانی باشد صمیمی، عمری، که وقت‌هایی می‌نشینند به قضاوتِ هم. که لازم دارند دل‌های پُرشان را سرِ هم خالی کنند و خیال‌شان تخت باشد که طرف به دل نمی‌گیرد.
اما خداوکیلی روزهایی که همسایه‌گی‌های کوچک‌مان تبدیل شد به حیاط‌های عظیم، مقیاس‌مان از یک‌پنجاهم شد یک‌دوهزارم، دیدِ پرنده شد پرسپکتیو غالب، دخترِ همسایه شد نقطه‌ای میان هزار تا نقطه‌ی دیگر، در دل‌مان به معماری اینترناسیونالِ مدرن فحش نمی‌دادیم که تنها‌ترمان کرد در این دنیای وانفسا؟ مشکل‌ِ ما کجاست پس؟ غر داریم می‌زنیم از بی‌کاری؟ (گاس که!)
از دوست‌مان دفاع کنیم: گاس که معماری مدرن داشت تنهایی‌مان را به رخ‌مان می‌کشید. به روی‌مان می‌آورد تا فکری به حال خودمان بکنیم. تا پرسه‌های‌مان منتهی به بدن‌ای شود، گرم و هستی‌بخش. تزیینات و تجملات و گل‌وبلبل‌ها را که حذف می‌کرد، داشت تلویحن آینه‌ای مقابل‌مان می‌گذاشت، رسوای‌مان می‌کرد. انگشت‌اش را صاف گرفته بود توی چشم‌مان که همه ببینند چه همه تنهاییم و تنهایند.
مدرنیسمِ سبکی در معماری، یک رابطه‌ی متقابلی داشت با تنهایی. به قصد محوکردن‌اش آمده بود. دچارش شد. گرفتارش شد. شیفته‌اش شد. پرورش‌اش داد. به بار نشاندش. اسیرش شد. تنهایی، معماری را قورت داد.
آپارتمان‌‌فلت‌ها و استودیوها را که دیده‌اید لابد. از همان‌ها که در آپارتمان را که باز می‌کنی، یک فضای خالی بزرگ می‌بینی. با پنجره‌های بسیار. یک گوشه‌ای، کانتری هست به مثابه آشپزخانه، آن‌طرف، یک فضای بسته‌ی محدودی هست برای حمام‌کردن و قضای حاجت. و همین. باقی، خالی است. جان می‌دهد برای تنهابودن. برای نوشتن و ساختن و عشق‌ورزیدن. برای خلاق‌بودن. هدیه‌ی مدرنیسم به تنهاییِ خلاق. (داریم نان قرض می‌دهیم ها)
معماری عمل‌کردگرای غالبِ آن روزها، دچارِ رابطه‌ی عشق و نفرت بود با تنهایی. از طرفی، انسانیتِ منحصربه‌فردِ آدم‌ها را نادیده می‌گرفت، همه را شبیه می‌دید، به تنهایی‌های جورواجورِ آدم‌ها جواب‌های مکانیِ مشابه می‌داد، کنج‌ها و خلوت‌ها را تقسیم می‌کرد بین همه، چشم‌اندازها را به اشتراک می‌گذاشت، تصمیم می‌گرفت از قبل برای سپری‌کردن تنهایی‌های‌مان، مجال نمی‌داد به پیچیده‌گی‌های اورگانیک، غیرمدولارِ روح، از طرف دیگر، با آن پرسپکتیوهای خالی و سطوح یک‌دست‌اش، آدم‌ها را تنها در قاب‌ها رها می‌کرد. فرصت می‌داد که تنهایی را تجربه کنند، بی حضورِ جزییات و هیجانات پرسروصدای تزیینات و نشانه‌های رنگ‌ووارنگ.
یادتان به‌خیر آقای آنتونیونی. روح‌تان شاد. جای‌تان در جنت، سبز و پرحوری. چای‌تان به راه. آداب تنهایی را یاد دادید به ما. چسباندید این همه پرسه‌های تک‌نفره‌مان را به بناها و شهرها. دوختید این همه بی‌گانه‌گی‌های درون‌مان را به آرامشِ و سکوتِ معماریِ مدرنِ همان‌ دهه‌های پنجاه و شصت.

توضیحِ ضروری: دوره‌ی مدرنیسم در معماری، دوره‌ی عجیبی بود. مملو از شاه‌کارهای ماندنی. آن‌چه در حرف‌های‌مان هی به آن گوشه و کنایه می‌زدیم، طبعن مجموعه‌آثار سبکیِ آن دوره بود. تک‌خال‌ها را که نمی‌شود به این آسانی گرفتارِ این حرف و حدیث‌ها کرد.

نظرات ارسال شده
حامد در 30 دى 1386
آقا معماري رو فرهنگ اثر ميذاره يا فرهنگ رو معماري؟ کدومش غالب تره؟
واقعان تا حالا از اين منظر به موضوع نگاه نکرده بودم! جالب بود.

email | website

نیما در 01 بهمن 1386
درود بر تو، مثل همیشه

email | website

بایا در 01 بهمن 1386
تنهایی دلچسب \\\"مقابله با دیوارها به وسیله‌ی دیوارها\\\"ی خانه‌ی آزوما. همین.

email | website

پگاه در 02 بهمن 1386
وقتی نوشته های شما رو درباره معماری می خونم، انگیزه هام برای شناختنش بیشتر و بیشتر می شود...

email | website

ناشناسی دیگر در 07 بهمن 1386
به عبارتی یه فلت هم به تنهایی های جورواجور آدمها جواب مکانی یکسانی می ده، ولی این جواب مناسب یه آدم تنهاست... فضایی برای طراحی دیوانگی

email | website

محمد رضا در 17 بهمن 1386
تنهایی، معماری را قورت داد. به نظر شما گندی بالا آمده ! افتضاح اش این جا نیست ؟ روح را گرفته آقا ! عشق را از لابه لای آجر ها و کاهگل هایی که با پا لقد شده در آورده و بتون بی احساس را چپانده تویش جانم .

email | website

somebody در 27 بهمن 1386
براستی هر گاه انسانی تنها شد - از خود برخاست.

email | website