کارای سی ‌قرنی


داستان زندگی "کارا"ی سی قرنی ساده‌تر از تمام افسانه‌هایی‌ است که درباره‌اش ساخته‌اند؛ خیلی ساده‌تر از تمام حرف‌هایی که از سر و کول اسم‌اش بالا می‌روند و خیلی‌خیلی ساده‌تر از هزاران خبرنگاری که هر سال صد‌ها و هزاران عکس از او می‌گیرند.
اصولا کارا ساده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌آید. البته نه ساده به آن معنایی که در ذهن ما موجود است؛ ساده از نوع کارایی‌اش...
کارا فقط کمی حاشیه‌ی اضافی پیدا کرده، وگرنه هنوز همان کارای قدیمی است. مثلا از حواشی‌ او می‌توانم به واژه‌ی "قرن" در ادامه‌ی نام‌اش اشاره کنم؛ "کارای سی قرنی" البته، خیلی هم غلط و پیچیده نیست؛ فقط یک "قرن" اضافه دارد. اگر واژه‌ی "قرن" را از نام کارا حذف کنیم، لباس‌های پاره پوره‌اش را با لباس‌های نو عوض کنیم، دوده‌های روی تن و صورت‌اش را بشوییم  و گیاهان روییده روی تن‌اش را پاک کنیم، کارا می‌شود همان کارای سی ساله‌ی معمولی که از اوائل جوانی خوب آواز می‌خوانْد و آهنگ‌های قشنگی دوست داشت و کلا آدم بدی نبود و البته یک آدم خیلی معمولی هم به حساب نمی‌آمد. اما با تمام این‌حرف‌ها، ماجرای کارا بیخود آن‌قدر پیچیده شد که کارا را توی دردسر انداخت.
برای‌تان تعریف می‌کنم تا خودتان قضاوت کنید...
کارا دقیقا هشت سال و خرده‌ای پیش یک روز صبح از خانه بیرون آمد تا کمی قدم بزند، چند تا از لوازم مورد نیازش را بخرد و برگردد خانه. کارا آدم پولداری نبود و فقط اوقاتی می‌توانست از خانه بیرون بیاید که طبق حساب و کتاب‌اش پول کافی برای کرایه‌‌ی تاکسی‌هایی که سوار می‌شد و خریدهایش پس‌انداز کرده باشد. آن‌روز هم روی همین حساب‌کتاب‌ها بیرون آمده بود. اما همان‌طور که می‌دانیم اغلب اوقات همه‌چیز بر وفق مراد آدم پیش نمی‌رود و آن‌روز کارا فکرش را هم نمی‌کرد که یک راننده تاکسی کرایه‌ای بیش از حد معمول بگیرد. اما یک راننده تاکسی همین کار را کرد و به همین دلیل کارا نرسیده به خانه پول‌هایش تمام شد.
کارا با چند کتاب که توی کیف‌اش بود کنار خیابان ایستاد و فکر کرد که چطور می‌تواند به خانه برود.
خیلی خسته بود و راه زیادی تاخانه‌اش داشت. اگر می‌خواست پیاده برود یک نصفه روز باید راه می‌رفت و مطمئن بود با آن کار از پا می‌افتد. اصلا هم دل‌اش نمی‌خواست از غریبه‌ای پول بگیرد برای برگشتن به خانه؛ یعنی خجالت می‌کشید به کسی بگوید پول ندارد. کارا فکر کرد بهتر است همان‌جا بایستد تا از سر بخت دوست یا آشنایی سر برسد و قضیه را با او در میان بگذارد. البته پول گرفتن از یک دوست یا آشنا هم برایش راحت نبود با این‌حال کمتر آزارش می‌داد و می‌توانست مطمئن باشد که طرف فکر نمی‌کند می‌خواهد پول‌اش را پس ندهد. به همین خاطر کنار خیابان ایستاد و بی‌آنکه حرفی بزند منتظر شد.
شش ماه گذشت و هیچ‌ کس یا چیزی که دوست کارا باشد از آن حوالی رد نشد. کارا همان‌طور ساکت ایستاده بود و به روبرویش نگاه می‌کرد. گاهی آدم کنجکاوی پیدا می‌شد و می‌آمد از او علت ایستادن‌اش را می‌‌پرسید، اما کارا چون خجالت می‌کشید چیزی درباره‌ی بی‌پولی‌اش نمی‌گفت و خیره به رهگذر نگاه می‌کرد تا او برود. یکی‌دو بار چند ولگرد آمدند و سربه‌سر کارا گذاشتند و به او چند جور توهین کردند؛ البته یکی‌دو بار در هر روز. حتی یکی از آنها کت کارا را از تن‌اش در آورد. یک بار هم نزدیک بود شلوار را از پایش در بیاورند که پلیس‌ها سر رسیدند و کارا واقعاً خوش‌شانس بود که ولگردها کیف‌ و کتاب‌هایش را موقع فرار با خودشان بردند.
پلیس‌ها اول فکر کردند کارا به قصد اعتراض آنجا ایستاده... چند بار آرام با باتون به او تذکر دادند (اگر نمی‌دانید باتون چیست، باید توضیح بدهم که باتون یک وسیله‌ی چوبی، پلاستیکی یا برقی ِ دراز برای تذکر دادن است، مثلاً، مثل بلندگو) اما کارا از جایش تکان نخورد. پلیس‌ها هم دستگیرش کردند و بردندش به آنجا... اما وقتی دیدند هیچ حرفی نمی‌زند و حتی وقتی سعی می‌کنند با بعضی چیزها به حرف بیاورندش داد هم نمی‌زند و فقط گاهی خون می‌آید، فکر کردند بهتر است برش گردانند سر جای اول‌اش (که این از بختیاری‌ کارا بود؛ وگرنه می‌توانستند هم‌آنجا برای همیشه گم‌اش کنند).
کارا همان‌جا که برش گرداندند ایستاد و باران و برف هم نتوانست او را از جایش تکان دهد. کارا مثل یک کوهْ خسته بود و هیچ دوستی هم نمی‌‌آمد تا کارا از او کمک بخواهد و او هم واقعا خجالت می‌کشید مشکل‌اش را با غریبه‌ها در میان بگذارد.
بهار شد و گرده‌ی گل‌ها در هوا به پرواز درآمدند و پرستوها در آسمان پیدا‌شان شد. کارا همان‌جا ایستاده بود و گاهی پیش خودش شعری از "جیمی موریسون" را زمزمه می‌کرد "همه غریبه‌ان وقتی تو غریبه‌ای!"، اماکم‌کم همین شعر هم از خاطرش رفت، چون پنج سال گذشته بود بی‌آنکه کارا حتی یک کلمه حرف بزند.
کارا خیره به روبرو ایستاده بود و سعی می‌کرد توجهی به ریشه‌ی گیاهانی که روی تن‌اش می‌خزیدند و رشد می‌کردند نکند. فقط گاهی گل سرخی که درست روی یقه‌اش درآمده بود و خارَش به گردن‌اش کشیده می‌شد کمی اذیت‌اش می‌کرد. با این‌حال از حرکتِ آرام شاخه‌های تاک در موهای یک و نیم متری‌اش لذت می‌برد.
اما قبل از این پنج سال اتفاقات دیگری هم افتاده بود.
اواخر سال دوم کم‌کم توجه خبرنگارها به کارا جلب شد.
آرام آرام خبرنگارها به خیابانی که کارا در آن ایستاده بود بعضی آمدند و بعضی هجوم آورند. تصویر کارا از طریق انواع شبکه‌های جهانی پخش شد و تمام دنیا کنجکاو شدند که او را ببینند و از هویت‌اش سر در بیاورند.
اما پیش از همه‌ی این‌ها، مسئله‌ی نام را یک عابر کنجکاو حل کرد. البته دقیقا نمی‌دانم چطور، ولی شک ندارم بالاخره  یک‌نفر بوده (بی‌شک همان عابر کنجکاو) که اولین بار او را به این نام صدا کرده باشد: کارا.
کارا همان‌جا ایستاده بود و مردم از تمام دنیا می‌آمدند تا او را که به گفته‌ی یکی از شبکه‌های تلویزونی سی‌قرن آنجا ایستاده بود ببینند. بله! یکی از شبکه‌های تلویزیونی بر اساس اسناد معتبری که در یکی از مقبره‌های یکی از فرعون‌ها پیدا شده بود، فهمیده بود که کارا سی قرن پیش با معشوق‌اش آنجا قرار داشته، اما چون دیر رسیده معشوق‌اش رفته و کارا هم بدون اینکه متوجه این موضوع بشود سی‌قرن تمام آنجا به انتظار رسیدن معشوق‌اش ایستاده...
دیگر در تمام دنیا کسی نبود که کارا را نشناسد. تی‌شرت‌هایی با تصاویر کارا در تمام فروشگاه‌ها پخش شد و پوسترهایش به در و دیوار شهرها و خانه‌ها و اماکن عمومی و خصوصی چسبانده شد.
دولت میلیون‌ها پول خرج کرد تا اطراف کارا یک محوطه‌ی تفریحی بسازد که جهان‌گردها بتوانند در آنجا ساکن شوند و وقت بگذرانند...
و هتل کارا مشهورترین هتل دنیا با بهترین مدیریت و بهترین غذاهای روز... حتی "مک‌دونالد" هم یک شعبه درست در فاصله‌ی ده متری کارا افتتاح کرد. (بنابر ملاحظاتی به فعالیت‌های خانم جولی هیچ اشاره‌ای نمی‌کنم.)
جوانان معترض آمدند و چند روز در کنار کارا ایستادند، چون اعتقاد داشتند کارا در اعتراض به یک چیزی آنجا ایستاده؛ اما بیشتر از دو سه روز طاقت نیاوردند و جای خود را با گروه دیگری عوض کردند.
حتی چند نفر که معتقد بودند از دوستان کارا هستند نظریه‌ی تلویزیون‌ها را رد کردند و زندگی‌نامه‌های کارا را نوشتند (در نسخه‌های متنوع و پرفروش خود‌‌نوشت و دیگرنوشت) و او را به خاطر شجاعت و جسارت‌اش در تمام زندگی ستودند و گفتند در تمام نود و هشت سال زندگی‌اش انسان جسوری بوده.
خلاصه اینکه کارا، خداوندی که دل‌اش برای مخلوقات‌اش سوخته و از المپ پایین آمده بود، محبوب قلب تمام ساکنان زمین شد و حتی در قبایل اعماق جنگل‌های آمازون بت‌های کارا پرستیده شد.
راست‌اش من هم یک تی‌شرت کارای سی قرنی دارم که هفته‌ی پیش از یک حراجی خریدم. کلا جنس‌هاش به قیمت‌شان می‌ارزیدند و مارک حسابی هم پیدا می‌شد توشان. حالا اگر خواستید بگویید نشانی‌اش را بدهم.


18/10/1384
  بازنویسی: 21/3/1385
بازنگری و ویرایش: فروردین 1386
بازنگری و پاره‌ای تغییرات: 2/2/1386
بازنگری و بازنویسی برای مجله‌ی هزارتو: دی 1386

نظرات ارسال شده
چندگانه در 01 بهمن 1386
متاسفم. متاسفم که من کارا رو می شناسم.

email | website

آزاده کامیار در 01 بهمن 1386
واقعا؟ چه جالب.

email | website

ناشناسی دیگر در 07 بهمن 1386
چرا تازه نمی نویسی؟

email | website

ساسان م. ک. عاصی در 07 بهمن 1386
سلام ناشناس
تا دقیقا منظورت از "تازه" چی باشه. اگر لطف کنی و این رو بگی دقیق‌تر می‌تونم جواب بدم.
شاد باشی امیدوارم.

email | website

ناشناسی دیگر در 08 بهمن 1386
سلام عاصی!

"اسپیس
مثل باریدن باران در مه
کارای سی قرنی"
همه بازنویسی شده ن

نپرسیدم که جواب بدی
... که بنویسی

email | website

ساسان م. ک. عاصی در 08 بهمن 1386
باز هم سلام ناشناس
خب سوال پرسیده که می‌شه جواب می‌طلبه، نه کار حتما!
به‌هرحال، من معمولا تا یک متن چندین بار بازنویسی نشه راضی‌م نمی‌کنه برای انتشار. و وقتی برای هزارتو مطلبی می‌فرستم ترجیح می‌دم این رضایت شخصی رو درباره‌ی اون متن حس کنم اول. برای همین می‌رم سراغ متون قدیمی‌ترم که روشون کار کرده باشم و چندین بار بازخوانی و بازنویسی شده باشن.
مثل باریدن باران در مه هم جاش جداس و صرفا یه‌جور تجدید خاطره‌س توی اون وبلاگ. و خب، همه‌ی اینا حاکی اون نیست که من چیز تازه‌ای نمی‌نویسم. مسئله اینه که اصولا این فاصله رو بین نوشتن و منتشر کردن، معمولا لازم می‌دونم... گاهی هم نه! ؛)

email | website

ناشناسی دیگر در 08 بهمن 1386
پس ایشالا عمری اگه باشه دو سه سال دیگه می خونیم اونایی رو که یحتمل این روزا می نویسی
آمین

email | website