می‌مانی در تاریکی

روسری‌ات را که سر خورده روی موها جلو می‌کشی و از تاریکی پله‌ها بالا می‌روی،  از "خوب بچه‌های عزیز!"  بوی قرمه سبزی و سکوت می‌گذری تا برسی به طبقه خودت، خودت، مرد همسایه، و زنی که گاهی می‌آید و میهمان مرد می‌شود. 
می دانی، دستهای زن همیشه پر است، گاهی گل، گاهی جعبه‌ای شیرینی، کیسه‌های کوچک و بزرگ خرید.  اگر مرا را در راه‌پله ببیند چنان گرم احوال‌پرسی می‌کند انگار سالهاست همسایه ایم.  کلید خانه را دارد و گاهی حتا زودتر از مرد می‌رسد.
صدای خِرخِر ریش‌تراش همان‌جا، رو‌به روی خانه او، نگه‌ات می‌دارد.  از زیر در خانه‌اش یک نوار نور پیداست.  پشت صدای ریش تراش صدای گنگ و دور موسیقی را هم می‌شنوی.  دندانها را فشار می‌دهی روی لب، خم می‌شوی و گوش ات را می‌گیری سمت در.  صدا خفه و زیر می‌شود.
 این صدا را می شناسم سرش را گرفته بالا و دارد زیر گلو را می‌تراشد، کمی بالاتر از سیب آدم.
چشمهایت را می‌بندی و سرت را می‌بری جلوتر. صدای ریش‌تراش قطع می‌شود‌ و مرد می‌خواند "هنوز عشق منی مثل همیشه"، و بشکن می‌زند. 
صدایش قشنگ نیست، اما جوان است، و گرمی و سنگینی دو دست را یادم می‌آورد که موقع دردهای ماهانه حلقه می‌شد زیر شکمم، شنیدن صدایش دهان را شور می‌کند، انگار سنگ نمک مک زده باشم.
زبانت را می‌کشی بر لبها.
حتا بوی عطر را هم حس کنم، سرد و تلخ. زنی را به یادم می‌آورد، ایستاده پای پنجره، رو به مرد با لبخندی، شبیه خنده‌ آدمهای مست، همان پلکهای سنگین و فرو افتاده و سفیدی خطی دندانها که از فاصله لبها پیداست، مرد همین‌طور که برایش حرف می‌زند، تند تند دستهایش را در هوا تکان می‌دهد، وسط حرفهای مرد، لبخند کوچک زن به خنده‌ای کامل تبدیل می‌شود سرش را می‌برد عقب، دوباره برمی‌گردد و همین‌طور که به جلو خم می‌شود، دستهای مرد را که مثل دو بال بالا و پایین می‌روند در فضا، می‌گیرد و پیشانی‌اش را می‌چسباند به سینه او.
تَق. سرت می‌خورد به در. می‌آیی عقب، هول هول کلید را از جیبت بیرون می‌کشی و آرام که صدایی نیاید در را باز می‌کنی و می‌روی تو، و پشت در گوش می‌ایستی. درِ خانه مرد جیغ می‌کشد و باز می‌شود.
باید روغن چرخ خیاطی بریزد بر لولاها، فراوان، آنقدر که صدایشان غرق شود در روغن.
صدای بسته شدن در خانه مرد را که می‌شنوی می‌آیی می‌نشینی روی مبلِ روبه‌روی آشپزخانه. به قاب عکس مانده روی دیوار نگاه نمی‌کنی، به تصویر مرد، که جلوی ماشین خم‌شده و دو دختر کوچک را محکم بغل کرده‌، به آنها که دارند می‌خندند، انگار به تو، که جا مانده ای پشت دوربین.
حالا دیگر مطمئنم نگاه نکردن هیچ ربطی به ازیاد بردن ندارد. گاهی به آنچه به یادم آمده نگاه می کنم اما چیزی به یاد نمی آورم. گاهی به آن‌چه یادم هست نگاه نمی‌کنم که ازیاد ببرم.  مثلاً من که دوست نداشتم آنها دوست داشتند هر سه‌تایی‌شان، من فقط دوست داشتم وقتی تکه‌های کوچک سنگ نمک را می‌اندازند گوشه لپشان، هی ببوسمشان، دخترها ریز ریز می‌خندیدند، دهانشان را که باز می‌کردند آب دهن مثل نخی سقف و کف دهانشان را به هم وصل می‌کرد.  بازیشان می‌گرفت.  سنگ را هی از این لپ به آن لپ می انداختند و من از این‌طرف صورتشان حمله می‌کردم آن طرف.  و آنها ریسه می‌رفتند از خنده.  من دوست نداشتم او دوست داشت من فقط دوست داشتم وقتی سنگ در دهانش است جایی خلوت گیرش بیاورم و لبهایش را ببوسم.
دوست نداشتی اما همه سنگ نمکها را خوردی اولین شبی که تنها به خانه آمدی.  دراز کشیدی کف سرد زمین و انقدر مک زدی که بالا آوردی. 
ابروها را می‌کشی درهم و دست راستت را چند بار جلوی صورتت تکان می‌دهی. انگار بخواهی چیزی را برانی ازخود. 
یادم نمی‌رود وقتی چیز دیگری نیست برای به یاد آوردن.
 آن یکی دستت را حلقه می‌کنی دور انگشتان لرزان دست راست. بعد دستها را می‌آوری پایین، می‌گذاری روی دسته‌های مبل و منتظر می‌مانی.
می دانی، پنجره اتاق خواب همسایه‌ام درست روبه‌روی پنجره آشپزخانه من است، چراغ اتاق‌خواب اگر روشن باشد که هست نورش پاشیده می‌شود این‌سو و آشپزخانه مرا روشن می‌کند.  آن وقت اگر از پنجره نگاه کنم از پشت پرده تصویر تاری از تخت می‌بینم که حالا خالی است.  روزهایی مثل امروز همین‌جا روی مبل می‌نشینم تا صدای تک‌تک پاشنه‌های بلند را بشنوم که تند‌تند بالا می‌آیند، سکوت پله‌ها را می‌شکنند‌ و قاتی می‌شوند با صدای چخ‌چخ بسته‌های نایلونی و جرینگ‌جرینگ کلیدها، و صدای دری که گاهی قبل از ورود کلید به قفل باز می‌شود و گاهی صدای زن، صدای خنده ریز و نرمش که مثل دانه‌های شکر پاشیده می‌شود در راه‌پله و دیگر نمی شود جمعشان کرد‌، یا حرفی مثلاً سلام با تشدید روی لام و آیی کشیده، قبل از اینکه برود تو و لولاها جیغ بکشند، یا صدای مرد، جواب آن سلام، یا خنده‌اش، که صدا ندارد اما آنقدر گرم است که فضا پر می‌شود از بوی شکر سوخته.
بلند می‌شوی می‌روی سمت پنجره آشپزخانه.
 می‌دانی، نه همیشه گاهی، مثل حالا که باد افتاده در دل پرده و تابش می‌دهد...
 می‌بینی زن می‌آید به اتاق خواب، می‌نشیند روی تخت و مرد آن دستش را که در دست زن نیست می‌برد سمت دیوار، سمت کلید برق. و تو می‌مانی در تاریکی.
نظرات ارسال شده
پونه بريراني در 30 دى 1386
آزاده‌ي عزيز اين چند خط را به اين اميد برايت مي‌نويسم كه ديگران هم بيايند و روي نظر من نظري بدهند. من (و خيال كنم خود تو هم) مي‌خواهم بدانم آن چه
در مورد زبان اين داستان مي‌گويم، آیا چيزي سليقه‌اي است يا مي‌شود عموميت داشته باشد. راستش من با دايره‌ي واژگان تو كه هي محدود و محدودترش مي‌كني مشكل دارم. از اين بگذريم توي همين داستان جاهايي كلمات به كار لطمه مي‌زنند. مثلا وقتي مي‌نويسي:
از \"خوب بچه‌های عزیز! بوی قرمه سبزی و سکوت می‌گذری تا برسی به طبقه خودت. . .\"
من با اين تركيب \"بچه‌هاي خوب\" و \"سكوت\" و \"بوي قورمه سبزي\" مشكل دارم. هيچ همآهنگي در آن‌ها نمي‌بينم و نه حتي شلختگي زندگي شهري و آپارتماني را. اما تو در عوض توانسته‌اي با آن صداي ريش تراش و جيغ لولاي در تصاويري موثر درست كني.
بعد مي‌رسم به توصيفاتت كه من كماكان سر در نمي‌آورم از آن. به خيال من كه شايد درست هم نباشد توصيفاتي كه مي‌دهي بايد يك ما به ازای بیرونی هم داشته باشد، مگر اين كه آن توصيف و تعريف آن حالت قبلا توي داستان يك جور براي خواننده تعريف شده باشد. مثلا وقتي مي‌گويي تلخ مثل زهر...خب من يك تصويري از تلخي زهر دارم...حالا تازه مهم است كه اين زهر را براي چه به كار مي‌بري....مثلا بگويي صدايش مثل زهر تلخ بود...يا شور بود...خب من برايم قابل هضم نيست...كاش كسي بيايد و نظر خودش را در اين مورد بگويد. البته تو با آوردن آن ماجراي سنگ نمك و بچه‌ها خواستي يك پلي بزني بين آن خاطرات گذشته و اين مرد همسايه در زمان حال...تلاش خوبي بوده اما تصاوير خام و سانتي‌مانتال است (باز به عقيده‌ي من البته) بعد باز چند خط پايين‌تر از صداي خنده‌هايي گفته‌اي كه مثل ريختن شكر توي راه پله‌هاست.....اين هم بگذار روي عقايد ديگرم. ها. . . تا يادم نرفته اين يكي را هم بگويم من متوجه نشدم لزوم تغيير زاويه‌ي ديد در داستانت چه بود؟ چرا يك بار اول شخص و يك‌بار دوم شخص روايت مي‌شود؟ درست درآمده اما لزومش را نفهميدم. تو ممكن است بگويي خواستي جا به جا هم فاصله را با شخصيت داستان حفظ كني و هم باز زاويه را نزديك كني. من خيال مي‌كنم اگر راوي فقط اول شخص مي‌ماند با اطلاعات كمي كه مي‌دهد خواه ناخواه فاصله حفظ مي‌شد و اين تغيير زاويه ديد حتي گاهي گيج مي‌كند آدم را که مخاطب در حالي كه ساختار داستان ساده است و اين كار اضافه به نظر مي‌رسد. باز هم ممنون كه مي‌نويسي...و يادت باشد اغلب منتقدين، نويسنده‌های شكست خورده‌اي بيش نيستند. نمونه‌اش من...از وقتي كه كارم براي انتشار در هزارتو قبول نشد، در بخش نظرخواهي حسابي فعال شدم. :-)

email | website

آزاده کامیار در 01 بهمن 1386
پونه جان خیلی ازت ممنونم. خوب حرفهایی دارم برای دفاع از کارم اما ترجیح می دهم ساکت بمانم و ببینم بقیه دوستان چه می گویند. آن حرفت درباره نویسنده شکست خورده و منتقد را هم قبول ندارم این هم از آن حرفها است مثل این که می گویند نویسنده چون نمی توانسته شعر بگوید رمان می نویسد من چون نمی توانم مثل تو رمان بنویسم داستان کوتاه می نویسم آن یکی چون نمی تواند بنویسد منتقد می شود و باز هم من چون می بینم هیچکدام از این کارها را بلد نیستم ترجمه می کنم. به سبک موسیو گلستان نه خانوم من این حرفها کدام است :-) خیلی ازت متشکرم که صد دفعه این داستان را گوش دادی و خواندی و حالا هم بین آن همه کارهای ریز و درشت انقدر وقت گذاشتی که بنویسی درباره اش من هم مثل تو بسیار مشتاقم ببینم بقیه دوستان چه می گویند با تو موافقت می کنند یا...

email | website

فرياد ناصري در 01 بهمن 1386
اصلن دیگر با این مانیتور حال نمیکنم...کاغذ کاغذ کلماتت را می برم به کاغذ..اگر آتشی شد دودش اینجا هم می آید /عجالتن در همین یک بار خواندن انگار با پونه می شود موافق بود.صد بار که بخوانمش نمی دانم؟

email | website

شکیلا در 01 بهمن 1386
من چون سر رشته ای از داستان نویسی و روشهای علمی اون ندارم میخوام فقط احساسم رو نسبت به این قصه بگم و بیشتر هم در مورد نظرات پونه، که خوب معمولا وقتی ادم یه نقدی رو میخونه رو نقاط بررسی شده طبیعیه که بیشتر دقیق میشه:
من این احساس شور شدن دهن رو خودم تجربه کردم شاید احساس رایجی نباشه اما وجود داره و از صدای شکرها هم دریافت من این بوده که بیانگر شادیی هست که از خنده های ریز یه ادم حس میشه. در مورد تغییر زاویه هم که خوب همونطور که گفتم چون بحث علمیه، بهتره صاحب نظران بحث کنند.
فقط من با اینکه میدونم زوم داستان رو تنهایی بوده و احتمالا یعنی حدس میزنم که یه سانحه اون رو ایجاد کرده ترجیح میدادم خود داستان تکلیف رو مشخص کنه که تردید خواننده از بین بره و بین این نوع تنهایی یا انچه شاید از موضوعی مثل طلاق ناشی شده دو به شک نمونه.
اما ازا جونم کلی نویسنده بودی و رو نمیکردی ها.
راستی به نظرم اون موضوع منتقدین پونه هم یه جور تعارف بود.

email | website

بامداد در 02 بهمن 1386
برای من مشکل از آن‌جا آغاز می‌شود که زن قصه‌ی تو وارد خانه‌ی خودش می‌شود. و به عکس نگاه نمی‌کند. از همین‌جا ذهن من کلیشه‌ی این داستان‌ها را خودش پی می‌گیرد، مرد از دست داده (حالا یا مرده یا جداشده) و خانواده‌ی از دست‌داده، و بعد به‌کل جدا شدن از بستر پیشینی داستان و پرداختن به آن‌ها. چه‌لزومی داشت که ماجرا را این‌قدر روشن کنی؟ همه‌چیز شفاف شوند؟ کاش در حد همان رمز‌ها باقی می‌مانندند و همه‌ی ماجرای تو می‌شد همین مرد هم‌سایه و دوست ِ زن‌اش؛ و فقط نشانه‌های گاه-و-بی‌گاه از یک زندگی دیگر. آن‌قاب عکس کار را خراب کرد. تصویرها بد نیستند. اما انگار این خودش قصه‌ی دیگری‌ست. می‌تواند از این‌جا برداشته شود و خودش یک قصه مستقل باشد.

حالا برمی‌گردم به آغاز داستان. آغاز را دوست دارم، به‌نظرم آدم را خیلی سریع می‌اندازد توی فضای داستان. "خوب بچه‌های عزیز! بوی قرمه سبزی و سکوت" هم به‌نظر من خیلی خوب و سریع عبور زن از طبقه‌ها را بیان می‌کند و در ادامه، همه‌ی آن توصیف‌ها و تصویرسازی‌های خوبی که داری تا برسیم به همان‌جایی که در بند ابتدایی گفتم.

بعد از آن قصه‌ی میانی مرد و بچه‌ها ماجرا باز پی گرفته می‌شود و به‌خوبی ادامه پیدا می‌کند.
"صدای خنده ریز و نرمش که مثل دانه‌های شکر پاشیده می‌شود در راه‌پله و دیگر نمی شود جمعشان کرد"‌.
این تشبیه به نظر من خیلی بدیع و فو‌ق‌العاده بود. و تشبیهی است که در دل فضا هم تعریف می‌شود. در ابتدای داستان داریم که دست‌های زن همیشه پر است. این پاشیدن شکر، یک تصویر بسته‌‌ای در دست زن که پاره می‌شود هم می‌سازد، اما اتفاق، اتفاق خوبی است و پاشیدن شکرها در راه‌پله که بدیل زیبایی است برای پیچیدن صدا در آپارتمان‌های امروزی که هر صدایی از هم نقطه‌شان تا پستوی همه‌ی خانه‌ها هم می‌رود؛ مثل ریزه‌های شکر که وقتی پاشیده شد،‌ دیگر جمع شدنی نیست.

در روایت، روایت‌ات چه جایی که من‌-راوی است چه آن‌جایی که تو-راوی فرقی با هم نمی‌کنند. اما کنجکاوی‌ای را برای مخاطب می‌سازد که چرا این‌طور است، ماجرا در حد همین کنجکاوی هم که بماند خوب است اما منطقی در تغییر زاویه وجود ندارد به‌نظرم. انگار تغییر بیش‌تر ناشی از حس در لحظه‌ی توی نویسنده بوده.
دوست‌تر می‌داشتم اگر این داستان -باز همان‌طور که در ابتدا گفتم- گریز مستقیمی به آن ماجرای مرد و بچه‌ها نمی‌زد. الان انگار توصیف‌ها و تصویرهای خوب در دل داستانی کلیشه برای من تصویر شده. ماجرا در حد همان کنج‌کاوی‌های ساده‌ی یک همسایه‌ی تنها خیلی زیباتر می‌بود.

"می‌بینی زن می‌آید به اتاق خواب، می‌نشیند روی تخت و مرد آن دستش را که در دست زن نیست می‌برد سمت دیوار، سمت کلید برق. و تو می‌مانی در تاریکی."
این پایان فوق‌العاده بود، به‌خاطر «و تو می‌مانی در تاریکی»اش. منتظر بودم که بخوانم اتاق تاریک می‌شود که این را خواندم: تو می‌مانی در تاریکی.


این نوشته شلخته است، می‌دانم. به‌خصوص که وقفه‌ای هم میان‌اش افتاد و رشته‌ی افکارم را پاره کرد. از طرف دیگر هم می‌دانی خودت که سنجش یک متن -گیرم یک داستان خیلی کوتاه باشد- زمان زیادی را نیاز دارد که رو-راست من آن زمان را برای این‌کار نگذاشتم. نوشته‌ام حاصل تحلیلی است که از یک‌بار خواندن این داستان در ذهن‌ام داشته‌ام و خواسته‌ام تا فراموشم نشده آن را بنویسم. اما به‌نظرم همین ویژه‌گی‌اش هم هست چون در این‌چارچوب -هزارتو- آدم‌ها با همان حوصله بسیار، دقت بالا و وقت آزادی که یک داستان کوتاه کاغذی را می‌خوانند (اگر بخوانند!!!)، مشغول خواندن نوشته‌ای نمی‌شوند. دست‌کم بیشینه‌ی خواننده‌ها این‌طورند.

email | website

بامداد در 02 بهمن 1386
اوه اوه!!! کامنت من از نوشته‌ی خودت طولانی‌تر شد که :)))))))

email | website

پونه بريراني در 02 بهمن 1386
خب آزاده بامداد را خواندی دیگر ....داشتی ماجرا از چه قرار است....خوش حالم که فرصتی پیش آمد تا تو بتوانی غیر از نظر من کارت را از زوایای دیگر هم بررسی کنی...من با خواندن حرف های بامداد خیلی در مورد تقابل نسل ها رفتم توی فکر.....این ده سال و اندی اختلاف سن انگار خیلی مرا پرت و پلا کرده

email | website

بامداد در 02 بهمن 1386
آی گفتی...
این کد امنیتی‌یه منم دیووووووووووووونه کرده

email | website

بایا در 03 بهمن 1386
بین نوشته های این شماره، فقط نوشته ی شما -البته تا جایی که یادم می آد- به آدم هایی که تنها زندگی می کنن پرداخته بود. و واقعن عالی بود. برای آدم هایی که طعم مدت طولانی تنها زندگی کردن رو نچشیدن، طبیعی هم هست که خیلی از تصاویر بسیار عمیق و بسیار تکراری این نوشته، کلیشه ای به نظر بیاد. چون اصولن اون تصاویر قراره دال بر چیزهایی در ذهن مخاطب باشه، که در ذهن کسی که این تجربه رو نداره، اصلن وجود نداره. بنابر این احساسی که از خوندن اون سطرها که مثلن زن داستان به تابلو نگاه می کرد و قضیه ی سنگ نمک و این ها، در ذهن مخاطبی که پیش مادرش یا همسرش نشسته و می خونه ایجاد می شه، خیلی سطحی تر از چیزیه که بعد ها ممکنه باشه.

email | website

یحیی بزرگمهر در 05 بهمن 1386
می دانی؟ من اگر جایِ این زن بودم پنجره یِ آشپزخانه را می دادم کور کنند.
گرچه باز هم خودِ تنهایی، تاریک است.

email | website