هدفِ یک مترسک رَماندنِ پرندگان
از قطعه‌زمینی ست که در آن کاشته شده،
امّا حتّا دلهره‌آورترین نقّاشی هم
برایِ مجذوب کردنِ ناظران آنجا ست.
[باتای]

 

scarecrow

*** 

از میانِ نمادهایی که دلالت‌هایِ گاه‌ـ‌و‌ـ‌بی‌گاهی به حالتِ تنهایی می‌کنند، در مترسک قرائن ِ مثال‌‎زدنی و جالبی وجود دارد. متونِ بسیاری او را به شکل‌هایِ مختلف تصویر کرده‌اند؛ هم به صورتِ موجودیتی وهم‌آلود، سیاه، دروغین و زائد، و هم به شکل ِ واسطه‌ای مفید و کارآمد؛ نوعی آفرینش ِ غریب و خیال‌انگیز. از دور، ما او را در حالی می‌بینیم که با دست‌هایِ باز و قامتِ صاف، ایستاده و همین حالتِ غیرعادّیِ ایستادن، ماهیتِ او را برای‌مان معلوم و وجودش را برای‌مان تشخیص‌پذیر کرده است. این شکل و شمایل، درونِ مزرعه، باید برایِ پرندگان آدمی را تداعی کند که یک‌تنه حراست از زمین را به عهده گرفته. او با دستِ خالی در زمین فرورفته. در طرّاحی ِ او جزئیاتِ بسیار معنی ندارد. او با یک مجسّمه یا منظره‌ای پرداخته و چشم‌نواز فرق دارد. اجزایِ چهره‌اش چندان دقیق نیست؛ گاهی دو چشم است و یک دهان و گاهی هم یک بینی. در دلِ ظلمانی‌ترین شب هم دست از وظیفه‌اش نمی‌کشد، مکان‌اش را ترک نمی‌کند، و حتّا چشم از جایی که او را گذاشته‌اند برنمی‌دارد. به منظوری خاص و برایِ نقطه‌ای خاص ساخته شده و ساعیانه محل ِ استقرارش را می‌پاید. سخت‌کوشی ِ مترسک همآوردِ تنهایی ِ او ست. می‌دانیم که: «جای‌اش را ترک نمی‌کند، چون نمی‌تواند. سخت‌کوشی ِ یک ناتوان: مکثی جاودان.» امّا مگر مترسک چیست؟ تجسّدِ دانش ِ ما از کلاغ و چشم‌اش آن‌جور که به ما می‌نگرد. و مگر کدام کلاغ ما آدم‌ها را در «مکثی جاودان» بازشناخته است؟ اگر این ماجرا به شکست منتهی شود، اگر عملکردِ مترسک ناموفّق باشد و کلاغ‌ها گستاخانه مقابل ِ چشم، یا حتّا رویِ بَر و دوش‌اش نشسته و پیروزمندانه قارـ‌قار کنند و دانه برگیرند، آیا نشانه‌یِ خوشایندی برایِ آن نیست که ما موجوداتی متحرّک و پویا هستیم و کلاغ این وجهِ تمایز ِ ما و مترسک را بازشناخته است؟ مترسک کاملاً بی‌خطر است. و این همان چیزی ست که کلاغ نباید بفهمد. درباره‌یِ مترسک رازی هست که کلاغ نباید به آن پی ببرد. کلاغ چطور نمی‌فهمد؟ ما چطور نمی‌فهمیم؟

مترسک چیست؟ خود را در آینه‌یِ ذهن ِ کلاغ دیدن، یا ذهن ِ کلاغ را همچون انعکاسی از حیوانیتِ رخوتناک و زمختِ ذهن ِ خود به حساب آوردن؟

مترسک هنر ِ بازنمایی ِ تعذیب است، هنر ِ ترساندنِ کلاغ از طریق ِ رسوخ به خیالِ کلاغ، هنر ِ رَماندنِ پرندگان؛ از طریق ِ بازمصوّرسازیِ یک تجربه‌یِ ناخوشایند و پرت کردنِ آن تجربه به یک زمینه‌یِ بی‌ربط؛ مترسک هیچ آسیبی به کلاغ نمی‌رسانَد، امّا برخی نشانه‌ها حاکی از آن است که می‌رسانَد. یا لااقل بهتر است، و ما از کلاغ انتظار داریم که این‌طور فکر کند. از این طریق اتّفاق ِ بامزّه‌ای می‌افتد: کلاغ به جایِ مترسک فکر می‌کند (کلاغ فکر می‌کند و می‌انگارد که مترسک فکر کرده است). در واقع، مترسک فقط آنجا ـ هست، بی‌آنکه قصدی و خیالی برایِ ترساندن داشته باشد. امّا کسی که او را آنجا گذاشته خیال می‌کند که کلاغ‌ها خیال می‌کنند که مترسک خیالی دارد برایِ آسیب رساندن به متعدّیانِ ناموس ِ مزرعه. ربطِ مترسک به آدم فقط این است که آدم او را آنجا نصب کرده. ربطِ مترسک به کلاغ این است که با دیدن‌اش کلاغ‌ها یادِ رویارویی ِ محتوم‌شان با انسان می‌افتند، اگر که خواهانِ دانه اَند. مترسک فقط یک پیام است؛ یک خط و نشان. تصمیم با خودِ کلاغ‌ها ست. کلاغ‌ها آزاد اَند.

ما گُم می‌کنیم که مخاطبِ اصلی ِ هنری ـ که مترسک باشد ـ کیست. یا به عبارتِ دیگر، اگر بشود این مسئله را در قالبِ یک سؤال مطرح کرد، می‌توان پرسید؛ چرا این موجودِ رَماننده و هولناک این‌قدر بی‌آزار و ژولیده، همچو ژولیدگی ِ یک سرگشته، ظاهر شده است؟ بی‌آزاریِ مترسک را آن لباس ِ ژنده و گشادی که بر تن‌اش کرده‌اند می‌گوید. انگار فقط به قدر ِ سهم ِ خود بخواهد، از لباس، از جا، از شکل، از جهت. سرش رو به خورشید است و آغوش‌اش باز، همچو اسیری تسلیم که دستان‌اش را گشوده، یا کارگر ِ بی‌خیال و بی‌چیزی که هر دو دست‌اش را از دو طرف، به تخته‌الوار ِ پشتِ سرش تکیه داده است. گردن‌اش را کمی کج کرده و به عقب بُرده. نگاهِ شیطان و بازیگوش‌اش انگار دعوتی ست به صلح ِ بی‌شیله‌ـ‌و‌ـ‌فریب. گاهی اوقات هم لبخندی به لب دارد و چشمانی درشت و خیره به دوردست، که با اندکی دستکاری، به هیأتِ یک دلقکِ بازیگوش درمی‌آید (و بازیادآوریِ مصائبِ یک دلقک). خلاصه که، با معیارهایِ سلامتِ اخلاقی، یک کولی ست، یک آواره‌یِ دوست‌داشتنی، یک تسلیم ِ محض، یک شوریده‌یِ متواضع. کسی او را به چهره‌یِ یک عارفِ دوره‌گرد ساخته تا برایِ کلاغ‌ها تجلّی ِ یک دشمن باشد. عجیب نیست اگر فکر کنند که واقعی ست: نشانه‌ای را به کار می‌گیرند، و پس از این‌که به تناوب در متن‌اش قرار گرفت و جزئی از بدنه‌یِ زندگی شد، به این خیال می‌روند که: «بله! چیزی در این مترسک واقعی ست.» و کم‌کم کُل‌اش را باور می‌کنند. او آزمون‌ها را یکی پس از دیگری از سر گذرانده. کلاغ‌هایی هستند که او را باور کرده‌اند، انسان چرا او را باور نکند؟

مترسک چیست؟ کالبدی که فقط کلاغ‌هایی را می‌ترساند که تجربه‌یِ ناخوشایندِ مرگ‌شان در مقابله با انسان، اقتضایِ ترسیدن از کالبدِ انسانی را دارد.

همه‌یِ کلاغ‌ها از تعذیبِ رفقای‌شان درس می‌گیرند، یا فقط همانی که مُرده درس‌اش را گرفته، یا فقط آنانی که شاهدِ این مُردن بوده‌اند؟

قاعدتاً در نظر ِ ما، ترس از مترسک نمادِ فرهیختگی و چیزفهمی ِ کلاغ‌ها ست، و البته در همان حال، جلوه‌ای عمیق از نادانی‌شان. خوب است بترسی، امّا این نیز خوب است که بدانی از چه چیز باید بترسی. در نظر ِ ما، واقعیت ترکیبی از این دو خوب است: درکِ چیز ِ بیرونی، و درکِ ضرورتِ چیز ِ بیرونی. ترکیبی که حتّا برایِ خودِ ما هم به سختی رخ می‌نماید، و گاه هرگز.

این‌ها البته چیزهایی پیش‌پاافتاده است، امّا فقط به لحاظِ دانستن. این‌ها دانایی‌هایی برایِ به کار بستن نیست. لیکن، در این ماجرا، باز هم مترسک شخصیتِ ویژه‌ای دارد. تنها او ست که قادر بوده تا این دانستن‌ها را در عمل بیاورَد. در او این به کار بستن تمامیت یافته. او می‌تواند در هر لحظه، بی‌کم‌ترین درنگ، خود و ضرورتِ موقعیت‌اش را شناسایی کند و راهبردش را مطابق ِ این شناخت بچیند. او هرگز برایِ مدت‌زمانی طولانی گول نمی‌خورَد (مثلاً هیچ‌وقت مثل ِ کلاغ‌ها، یک مترسک را با یک آدم ِ واقعی، یا آن آدمی که قصدِ آزارشان را دارد، اشتباه نمی‌گیرد). در هر رُخدادی که تأثیر ِ مستقیمی رویِ او داشته باشد، آگاهی ِ او به شیوه‌یِ یک هنرمندِ چیره‌دست به نرمی تغییر می‌کند و او همانی می‌شود که باید باشد، و بدین سان، احتمالاً خشنودیِ عمیقی از مقام و موقعیت‌اش به دست می‌آورد. هیچ‌کس نمی‌تواند او را از میدان به در کند، یا مثلاً او را سر ِ کار بگذارد. آدم‌ها می‌دانند مادامی که کلاغی رویِ مترسک ننشسته، دانه‌ها در غلاف‌شان محفوظ اَند. و کلاغ‌ها می‌دانند مادامی که آن آدم آنجا قرص ایستاده، فقط آرزویِ دانه‌یِ تازه و خوش‌طعم را با خود حمل می‌کنند. در واقع، بازه‌ای از زمان هست که با مترسک هیچ کاری نمی‌توان کرد. چون او به هر تغییری واکنشی سریع نشان می‌دهد و از این طریق همه را باخبر می‌کند. نشانه‌هایِ این دانایی برایِ هر دو مخاطبِ او (کلاغ و انسان) جایی برایِ مسامحه باقی نمی‌گذارَد. مترسک همه‌یِ نشانه‌هایِ عملی ِ دانش‌اش را به سببِ مکانِ قرارگیری‌اش تثبیت کرده است. او باید میانجی ِ پیام ِ انسان به کلاغ باشد، پیام‌رسانِ حضور ِ انسان؛ پس همیشه در مزرعه می‌ماند؛ حتّا شب‌ها نیز به خانه نمی‌رود؛ کار ِ دیگری ندارد. و در همان حال، باید نمادِ تفکّر ِ راکدِ کلاغ باشد؛ پس هیچ تغییری در چهره و وضعیتِ ظاهری‌اش پیدا نمی‌شود؛ حرکت نمی‌کند، پیر نمی‌شود، خسته نمی‌شود، آب و غذا نمی‌خواهد. انگار همیشه آنجا بوده، تا هر تمرّد را پاسبانی باشد. این دوگانگی ِ ماهوی نزدِ کسانی که مترسک را با همین خوانش‌هایِ مرسوم بازشناخته‌اند، به او این اجازه را داده تا تغییر ِ مناسباتِ جاری، به راحتی حضور ِ او را متأثّر کند، به نحوی که به نظر برسد، به سرعت ضرورتِ فضا را درک می‌کند و همان موقع آن را به کار می‌بندد.

بگذارید بگوییم که مترسک یک پیامبر است. چرا نباشد؟ او قلباً یک نماد یا یک عمل ِ نمادین است، و هیچ اشاره‌یِ مستقیمی به خودش ندارد. هیچ‌چیز از خودش ندارد. هیچ‌چیز برایِ خودش نمی‌خواهد. کدام پیامبر چیزی برایِ خود خواسته؟ و مگر این بزرگ‌ترین دلیل ِ حقانیّتِ تاریخی‌شان نبوده است؟

با خود می‌گویند: «بایسته است که احساس ِ تنهایی بکند.» و در واقع، نزدِ بسیاری، مترسک نمادِ تنهایی است. مترسک را فقط آن هنگام به یاد می‌آورند که در مکانی ـ ترک شده باشند.

خودش را به بی‌خیالی می‌زند و یک سر‌ـ‌و‌ـ‌گردن از بلندترین گیاهِ زمین ِ مجاورش بلندتر می‌ایستد. بهترین کاری ست که می‌شود از او، و از آن غرور ِ میانجی‌گرانه‌اش انتظار داشت. ولی حتّا اگر خودش هم نخواهد چیزی بروز بدهد، درکِ عمیق‌اش از تنهایی، با آن لبخندِ همیشگی و آن کلاهِ حصیری و آن آغوش ِ باز جور درنمی‌آید. سعی می‌کند و هرگز نمی‌تواند رنج ِ همیشگی ِ یک کولی ِ دوره‌گرد را از خاطره‌ها بزُداید.

روزگار، روزگار ِ انحراف است. شادیِ او را بَدل از غُصّه می‌گیرند.

هنگامی که واپسین ضربه‌یِ داس، پیوندِ آخرین ساقه را با زمین تصدیق می‌کند، نوکِ منقار ِ کلاغ از گوش ِ مترسک کاه و پوشال بیرون می‌کشد. جابه‌جایِ تن‌اش سوراخ‌ـ‌سوراخ و در هم ریخته می‌شود. مترسک شکل و سیمایی تازه می‌یابد: تصویر ِ حقیقی‌تر ِ سالِکی که در نقاطِ مختلفِ بدن‌اش اندرونه‌ای برایِ به نمایش گذاشتن دارد و هنوز همان خنده را بر لب. در واپسین لحظه، شکل ِ مطلوبِ او این‌گونه دگردیسی می‌یابد: آشتی ِ همه با همه؛ آشتی ِ زمین با کلاغ، آشتی ِ کلاغ با مترسک و سرانجام، متلاشی شدن‌اش، جایی که دیگر چیزی برایِ تقسیم وجود ندارد. در واپسین لحظه، مدینه‌یِ محبوبِ مترسک به جایی همچون نیستی ِ محض بدل می‌شود، به جای چونان جدایی ِ محض؛ این‌جا ست آن مدینه‌یِ محبوبِ تنهایان.

نظرات ارسال شده
بهار در 30 دى 1386
آقا! بسیار لذت بردیم. یک جور خاصی بود این متن که تا پایان اش را با شوق خواندیم. خاصی اش شاید مثل تلفیق معماری و مطالعات فرهنگی بود. :)

email | website

بامداد در 30 دى 1386
مترسک ِ این ‌متن برای من عجیب این‌همانی دارد با «چنسی» ِ باغ‌بان ِ کتاب و فیلم «حضور».
همه‌پذیری ِ غریبی دارد این مترسک‌‌، همه‌‌پذیری‌ای که هیچ‌گاه برای پیام‌بران یا هر دیگرانی ممکن نشد!

email | website

رشیدی در 10 بهمن 1386
عالی بود. لذت بردم.

email | website

محمد رضا در 17 بهمن 1386
اون عکسهایی که بالا گذاشته اید یکی از سمت راست دومی مترسک نیست جداً آدم است . گمانم در طول پروسه شکنجه باشد .

email | website

آسا در 24 بهمن 1386
فوق العاده بود. فقط می تونم به خاطر ذوقی که در نوشتن دارید بهتون تبریک بگم. قلمتان جاوید.

email | website