عاشقانه‌ای برای او

دیگر تنها نیستم. صدای تو در گوشم می‌پیچد. لبخندت را هر جا می‌بینم. شب‌ها تو در آغوش من می‌خوابی. گرچه دیگر نیستی و بین ما فاصله‌ها فریاد می‌زنند، اما من تو را حس می‌کنم. با تو در دلم حرف می‌زنم. گاهی نظرت را می‌پرسم. گاهی با هم دعوا می‌کنیم و تو مثل همیشه قهر می‌کنی و دیگر به من نگاه نمی‌کنی. من تکرار می‌کنم: معذرت می‌خواهم، معذرت می‌خواهم. تا دستت را به من بدهی و قبول کنی به چشمانم نگاه کنی. دوست دارم نگاه‌های بکرت را وقتی با من آشتی می‌کنی و غمگنانه می‌خندی. می‌دانم خوشحالی و می‌دانی روی ابرها هستم.

راستی تو این روزها چه می‌کنی؟ تنهایی؟ کسی هست دست‌هایت را بگیرد وقتی قدم می‌زنی؟ کسی هست در آغوش‌ات بگیرد به هر بهانه‌ای؟ بغل‌های طولانی و گرم‌ات را به دستان‌ چه کسی می‌سپاری؟ قدم می‌زنی بدون هدف در پیاده‌رو‌های خیس؟ می‌خندی بی هیچ دلیلی به زندگی و آینده؟ کسی هست سرت را آنچنان زیبا و با عشوه به معنی آری برایش بالا و پایین کنی؟ یا شانه‌هایت را بالا بیندازی و نگاهت را به چپ و راست بچرخانی و نه بگویی؟ دلم برای نه گفتن‌ات تنگ شده، باور می‌کنی؟ روزی می‌رسد مقابلم بنشینی و نه بگویی؟ این روزها که بدون تو می‌گذرد حتا نه گفتن تو برای بوسه‌‌های من هم، برایم آرزو شده. اولین بوسه‌‌ات را از لبانم یادت هست؟ به یاد داری چقدر خواهش کردم؟ سریع لبانم را بوسیدی و من طعم آن را هر روز و هنوز به یاد دارم. راستی هنوز آویز فیروزه را، یادگار از من، به گردن داری؟

به یاد داری وقتی سیر نگاهت می‌کردم و چشم برنمی‌داشتم چگونه حواست را مثل بچه‌ها با خنده‌ای بر لب به اطراف پرت می‌کردی؟ یادت هست چقدر برایت بی‌صدا گریه کردم پشت خط تلفن؟ یادت هست تو هم گریه کردی و بعد گفتی: نه گریه نمی‌کنم، بحث را عوض کنیم. می‌دانم می‌دانم گریه کردی. صدایت لرزید و چیزی در قلبم آتش گرفت. خوشحال بودم که ارزش این را داشتم برایم گریه کنی و می‌گریستم که تو دیگر نخواهی بود. چه شب نفرین‌شده‌ای بود آن شب. چقدر سقف آسمان کوتاه بود. چیزی قلبم را فشار می‌داد و دلم شور می‌زد. از فردا، من تنها، درگیر روز‌مره‌های زندگی ملال‌آور، چگونه تاب بیاورم. می‌دانم که اینها را می‌دانی. می‌دانم که تو هم غمگینی. دلم می‌گیرد وقتی برایم از تنهایی‌ات نمی‌نویسی. دلم می‌گیرد وقتی نمی‌نویسی برایم دلتنگی. یادم هست که گفتی اگر دیر به دیر برایت نوشتم ناراحت نشو. یادم هست گفتی نوشتن برای تو غمگینم می‌کند. یادم هست گفتی بدان به یادت هستم و فراموش‌ات نمی‌کنم.

دلشوره دارم که می‌دانم کسی هست دستت را بگیرد شب‌های تنهایی. غمگینم که می‌دانم او هست که بی‌انتها در آغوش‌ات بگیرد. که کاش نمی‌دانستم. که کاش حسود نبودم. که کاش در دلم نفرین‌اش نمی‌کردم. یادت هست آن بعداز‌ظهر را که با او تلفنی صحبت می‌کردی؟ سعی می‌کردی مقابلم زیاد صمیمی نباشی. اما دل کوچک من سخت تنها شد و بغض کرد. اعتراف می‌کنم همه‌ی لبخند‌هایم مصنوعی بود. اعتراف می‌کنم از پنجره بیرون را نگاه نمی‌کردم، تنها حواسم را پرت کرده بودم. و این روزها هر وقت زنگ می‌زنم و جواب نمی‌دهی، هر بار که زنگ می‌زنم و نفس نفس می‌زنی، چیزی قلبم را فشار می‌دهد و فکر‌هایی به سرم می‌آیند که اشکم را روان می‌کنند. راستی مثل من در آغوشش فشارت می‌دهد؟ او هم برای بوسه‌ای از لبانت خواهش می‌کند؟ نگاهت می‌کند آنقدر تا سیر شود؟ دعوا که می‌کنید زود معذرت‌خواهی می‌کند؟ قدرت را می‌داند؟ می‌داند تو فرشته‌ای معصوم هستی که به دنیای کثیف آدم‌بزرگ‌ها آمده‌ای؟ می‌داند کسی اینجا شب‌ها با رویای تو به خواب می‌رود؟ می‌داند اینجا کسی شب‌ها که تنها می‌شود در دلش با تو سخن می‌گوید؟

به: بانو سارا
نظرات ارسال شده
saeed در 30 دى 1386
تمام این نوشته را که می خواهندم انگار که خودم نوشته ام! چقدر عشق ها و جدایی ها و حس های دلتنگی شبیه به هم شده اند ! تمام حرفهایی که مثل یک بغض قدیمی گلویم را تا حد جنون می فشارد را در این صفحه خواندم!

email | website

نقطه در 01 بهمن 1386
سلام عزيزم
دور از متن پر احساست
بايد بگويم او كسي است كه نمي تواند به تو شادي بدهد
پس زندگي را پاس بدار
و رهايش كن
شجا ع باش

email | website

سپیده در 01 بهمن 1386
به دردت اینها نه که مرهم ، که انگار نمک باشد
پویان !

email | website

پویان در 01 بهمن 1386
گاه داد می زنم و سر یه دیوار می کوبم....و گاهی می خوانم نوشته ای مثل این را و آرام میشوم

email | website

sun در 01 بهمن 1386
کلافه شدم!

email | website

مريم در 01 بهمن 1386
جدا زيبا بودآقاي دكتر...زيبا،ملموس،به ياد ماندني و حسرت برانگيز...

email | website

شراره در 01 بهمن 1386
قلبم درد گرفت بعد از خواندنش... این روزهایم را در این نوشته دیدم. تو برای سارایت نوشتی و من برای دیگری خواندم. کاش می‌شنوید.....کاش دور از من نبود.قلمت همیشه روان باد

email | website

شورا در 01 بهمن 1386
لعنت
لعنت
لعنت به تمامي يادهاي عميق كه از دل نمي روند

email | website

اطلسی پاییزی در 01 بهمن 1386
برای تو و تنهاییت
http://www.semahal.com/g.htm?id=25855

email | website

Silence در 01 بهمن 1386
...
آشنا...
نزدیک...
قابل لمس...شاید...
راستی...
تبریک...که نباختید...شاید بدانید چه را می گویم...شاید هم ندانید...
اما تبریک که نباختید...
حداقلش این است که سر بلند یادش می کنید...
حداقلش این است...حداقلش...حداقلش...
...

email | website

M در 01 بهمن 1386
مرسی

email | website

جلال در 01 بهمن 1386
تنهایی یک هجرت است هجرت از من خیال به من توهم. تنهایی را فراموش کن.

email | website

هما در 02 بهمن 1386
یاد این شعر افتادم
"آفتاب
می آید
و
می رود
باران
می آید
و
می رود
باد
می آید
و
می رود
اما تو نه از جاده می آیی
نه از دل من
می روی\"

email | website

alireza در 03 بهمن 1386
کیچ

email | website

iranian idiot در 04 بهمن 1386
این در مورد نوشته’ شما یا کامنت های بچه هایی که ابراز علاقه کردن نیست اصلا... اما من اصلا درک نمی کنم این حرف ها رو... اصلا واسه من معنی ندارن.

email | website

فرهاد در 07 بهمن 1386
ولی من می تونم درک کنم. فقط نمی دونم چرا اشک نمی ریزه

email | website

ميرا در 11 بهمن 1386
هر از گاهي آدرس وبلاگت را از كامپوترم پاك مي كنم و بعد از مدتي اتفاقي سر از اينجا در مي اورم . اين پستت ..........

email | website

شیوا در 13 بهمن 1386
احساس بودن او در حالیکه نیست بسیار زیباتر و قابل تحمل تر از زمانی است که او در کنارت است و تو تنهایی.
سخت تر از تنهایی آن است که تو فکر کنی او با توست اما یک روز دریابی روزهایی که در کنارت خفته بود و دستی بر گردنت داشت سرشاره عشق دیگری بوده است . پس تنها ماندن هزاران بار بهتر از شریکی دروغین داشتن است

email | website

ديوا در 13 بهمن 1386
چه خوب که من گریه کردم

email | website

آسا در 24 بهمن 1386
مثل دراما می مونه همزمان چند احساس رو به آدم می ده.
1-اندوه از اینکه یه نفر اون کسی رو که خوشبختی رو در بودن با او می دیده از دست داده.حالا به هر دلیل.
2- تعجب: اگه بدونی که نویسنده مرد است. چون معمولا آقایون انقدر احساساتی نیستند.
3-خوشحالی: اگه فرض رو بخوایم بر این بذاریم که یک در یک میلیون مردایی هم پیدا می شن که وفادار بمونن.
4- ترس: که مهمترین عنصر دراما ست و از اینکه مگه داره آخر زمون می شه که همه چیز عوض شده. با پوزش از نویسنده محترم این افکار مختض خانوماست نه آقایون ( البته بازم با این فرض که نویسنده مذکر باشه)
5-یاس و ناامیدی: و اون هم وقتیه که می فهمی این همه ابراز احساسات به احتمال نزدیک به حتم به دلیل فقدان حضور این شخص (در صورت مونث بودن)در بستر نویسنده (در صورت مذکر بودن ) می تونه باشه.
6- و دوباره به خوشحالی می رسیم چون مطمئن می شیم اون طوری که در کتب مذهبی نوشته قرار نیست شخصی به نام امام زمان ظهور کنه. چون دنیا همون طوریه که هزاران ساله بوده.
نویسنده گرامی ممنونم که با نوشته اتون این فرصت رو به من دادی که بیشتر از اون چه که در دور و برم می بینم مطمئن بشم.

email | website

نیکو در 26 اسفند 1386
دوسش داشتم.حرف دل من هم بود.یه جورایی.....

email | website

غلامرضا در 29 دى 1387
اسرار الهی.حوا اینا همه اش مال توه ادم فقط حمالشش

email | website