قضيه‌ی ناخن وتخته سياه
يا چرا چرخ ماشين‌‌ها در فيلم‌های صامت عقب عقب می‌ره


يه هفته‌س دارم سعی می‌كنم يه نوشته‌ی ساختارشكنانه‌ی فان در مورد تنهايی بنويسم. هنوز كه هيچ به هيچه. اولش می‌خواستم مثلن اين‌جوری بگم كه آره، همه‌چيز با يه پارادوكس لينگوئيستيك شروع می‌شه. تـنـهـا – تـن‌هـا. محتوای كلمه، نبودن ديگران رو ايجاب می‌كنه و شكل كلمه، بودن ديگران رو. و اينا رو كه كنار هم بذاريم نتيجه‌ی عادلانه كه نه سيخ بسوزه نه كباب، اينه كه تنهايی اصلن ربطی به بودن و نبودن ديگران نداره. ولی از خودم خجالت كشيدم بس‌كه كليشه‌ای بود حرفم. در حد دوم راهنمايی. بعدش خواستم يه متن بنويسم و توش هی بگم كج، كج، كج. بعد آخرش خيلی ريز و شاد بنويسم كه آره، در متن بالا به جای همه‌ی كج‌ها بنويسيد تنها. می‌خواستم اون وسط بگم كه كج به خودی خود هيچ مفهوم هندسی يا احساسی‌ای نداره. چون يه چيز نسبيه كه در رابطه با يه چيز راست تعريف می‌شه. ولی در مقابل، دو تا چيز كج وقتی اون راسته رو از كادر خارج كنيم، ممكنه نسبت به هم كاملن راست باشن. كه حالا راست، می‌تونه هم موازی باشه هم عمود. فقط كج نباشه. خوشبختانه خيلی زود سوال حياتی كـه چـی؟ رو از خودم پرسيدم و رفتم آب بخورم. بعدش فكر كردم يه چيز اوربان و جوون‌پسند بنويسم كه مثلن رفته بودم ساندويچی و يه دختر آبی و قهوه‌ای اومد داخل و من سريع فهميدم كه بدجوری تنهاس. چون خشتك شلوارش حسابی رفته بود لای كوونش و اين يعنی وقتی رفته شلوار رو بخره و فروشنده گفته وای گلم، فيت فيتـتـه، هيشكی نبوده كه بهش بگه اوه، ‌كوون شلوارت افتضاحه و رو همون حساب با خودم سر يه بستنی شرط بستم كه اگه شلوارش رو در بياره موهای پاش رو حداكثر تا سر زانوها چيز كرده، چون آدم تنها بطور نرمال وقت كافی واسه اين كارا نداره بس‌كه بايد از پنجره‌ای سيمانی به آسمانی سيمانی خيره بشه. و آخر قصه هم مثلن باهاش عروسی كنم يا اقلن توی يه جايی مثه جمشيديه، دست تو دست هم، از كادر خارج بشيم. خداييش ايده‌ی خوبی هم بود. ولی چون نوشته رو قراره واسه نشريه‌ی داخلی اداره‌ی جنگل‌بانی ملاير بفرستم، اساسن صحبت از كوون يه مقدار چرب‌تر از عرفه. ولی بعدش كه اين رو پاره كردم يهو استحاله شدم كه اصلن اين همه محافظه‌كاری واسه چيه و اصلن اين مملكت كی می‌خواد درست بشه. همين شد كه لونه‌شون رو پيدا كردم و بحث رو كشوندم به عورگاصم و اينكه چطور بلافاصله بعد از عورگاصم، اگه طرف آدم بخواد حرفای رمانتيك بزنه، يا اساسن اگه بخواد حرف بزنه، تنها كاری كه می‌شه كرد بـيـل و آسفالت صاف‌كن و ايناس. بس‌كه توی اون لحظات نياز به تنهايی هست و نياز به سكوت و خلاء و نه و فاصله هست، و نتيجه بگيرم كه نياز به تنهايی منشاء فيزيولوژيك داره و تنها بودن رو به گشنگی تشبيه كنم و تنها نبودن رو به پرخوری و بعد برای همه‌ی بيست ساله‌های جهان مانيفست صادر كنم كه لئيمان از طعام لذت برند و كريمان از اطعام، و از تنها بودن ونگ نزنيد. ولی چون تئوری فنی و سنگينی بود، دنبالش نكردم و ديدم بی‌خطرترين راه اينه كه يكی از شعرايی رو كه سالها قبل واسه خودشيرين‌كنی برای يه دختری گفته بودم بنويسم. مثلن اين تيكه رو: من مثلثی‌ام با نبودن تو، و تنهايی/ كه از موازات جنون گريخته‌ام/ و لنگ لنگان، رقيق می‌شوم/ در شرق‌های صدايم آه تكثير می‌كند/ و در كمرگاه جمجمه‌ام، بوف نابالغی تير می‌كشد/ من در آوار لحظه‌های لزج مدفونم/ و فهميده‌ام، تنهایی آنقدرها هم سرطان نيست/ چيزی‌ست، بيماری موذيانه‌ای، كه نمی‌كشد/ فقط زمينگير می‌كند، وَ خاكستری، وَ دور. يا مثلن اين تيكه رو: موريانه‌‌ها، در دستم لانه كرده‌اند/ در سياهرگانم فرو رفته‌اند/ و به دروازه‌ی پيشانی رسيده‌اند/ موريانه‌ها بزرگ می‌شوند و اهلی، و می‌مانند/ و منم كه يا چوب می‌شوم و می‌مانم/ يا حواس پنجگانه‌ام را رها می‌كنم، و می‌روم، به سادگی. منتها چون می‌خواستم نوشته‌م نه فيك باشه، نه كيچ باشه، نه كليشه، نه كرتاسه، و علاوه بر اون همون شعرا ممكنه يه روزی دوباره به درد بخورن (در اينجا گوينده چشمك نازی می‌زند)، رفتم سراغ چيزای ديگه. مقولات خيلی بزرگ و مهمی به ذهنم رسيد در رابطه با تنهايی. مثلن از لحاظ سرگشتگی انسان مدرن در كربلای فردگرايی، يا اين‌كه چرا ما به بازی‌های يك نفره‌ی ورق می‌گيم فال گرفتن، ولی اسم اصلی‌ش سـولـيـتـره كه يعنی تنها تنها، و آيا سرنوشت ما به تنها بودن ما بسته‌س؟ حتی يه داستان عشقی بامزه نوشتم كه توی اتاق انتظار يه دندونپزشكی اتفاق می‌افتاد، راجع به دو تا جوون خوش قد و بالا كه اومده بودن دندوناشون رو تاكسیدرمی كنن. ولی خب، بازی بسه. تا الان ديگه دستم برات رو شده. می‌خوام همين حرفايی كه برات گفتم رو يه جوری آلا گارسونی كنم و بفرستم براشون، به عنوان يه متن نامعناگرای فيلم در فيلم. البته يه مقدار هنوز چفت و بستش می‌لنگه. مثلن اين‌كه يادم رفت اون وسطا يه گريزی بزنم به صد سال تنهايی و بيگانه. و اين‌كه تو، تو خودت خيلی وقته كه رفتی يا مـُردی يا گم شدی. تو شايد فقط توی تاكسی پشت سرم نشسته بودی، يا حتی پشت چراغ قرمز توی تاكسی بغلی بودی. مهم هم نيست‌ها. من فقط می‌خواستم اينا رو از زبون اول شخص بنويسم و دنبال يه دوم شخص بودم كه بشينه جلوم يا پشت سرم. ولی، حالا كه اينجايی بد هم نيست اگه يه كم از خودت بگی. ترش نكن بابا، شوخی كردم. اصلن تويی در كار نيست. همه‌ی اين حرفا توی اين ده پونزده دقيقه‌ای داره از ذهنم می‌‌گذره كه به هيچی فكر نمی‌كنم و اون رفته دوش بگيره، ولی می‌دونم كه لابد می‌خواد موهای بالای زانوش رو چيز كنه و عين خيالش هم نيست كه من از صبح تا حالا نه تنها يه بستنی نخوردم، بلكه به سالاد الويه‌ی سه روز پيش هم ناخنك نزدم. گشنمه و اين كبابا داره يخ می‌كنه.
نظرات ارسال شده
در رخنخواب در 01 بهمن 1386
.
.
بلافاصله بعد از عورگاصم، اگه طرف آدم بخواد حرفای رمانتيك بزنه، يا اساسن اگه بخواد حرف بزنه، تنها كاری كه می‌شه كرد بـيـل و آسفالت صاف‌كن و ايناس
-----
نگو که دلم خونه - یعنی خون است- داغش به دلم مونده تو رختخواب بعد از ارگاسم توی سکوت یه نخ پالمال دود کنم و یواش چرت کفتری بزنم.

email | website

سر هرمس مارانا در 01 بهمن 1386
آمدیم بگوییم مانیفست تان را نه تنها برای بیست ساله ها، که برای بیست و چند ساله ها هم صادر کنید پسرم. دنیا را چه دیدی؟ یک وقت دیدی ما هم آمدیم برای مانیفست تان کلی تبلیغ کردیم. ها؟

email | website

مهدي در 04 بهمن 1386
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست***گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدردارم كه مي خواهم تمام فصلها را ***بر سفره رنگين خود بنشانمت,بنشين غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خودستايي را كه بي شك***تنها تر از من در زمين وآسمانت آدمي نيست
هموراه چون من نه , فقط يك لحظه خوب من بينديش***لبريز از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم ***تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم ***شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من كه مي پوشم زچشم شهر آنهم ***در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد ويا شايد, هزاران شايد ديگر اگر چه ***اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

email | website

آسا در 24 بهمن 1386
نوشتتو دوست داشتم . هنرمندانه بود واقعا. سبکت خیلی جدید بود. آدمو توی یه تونل نگه می داره که فکر می کنی که آخرش قراره به یه جایی برسه غافل از اینکه مقصد خود تونله. مرسی. خوشم اومد.

email | website