این بار هم دیر رسیدم. خودم را انداختم توی قطار تا صدای توی بلندگو جمله‌اش را تمام کند که الان راه می‌افتیم و تا خود گرنوبل ایستگاهی نداریم. ولی فکر می‌کنم این بار دیگر تقصیر من نبود. زمانی که برای رسیدن از خانه‌شان لازم بود را حساب کردیم، دست‌ بالا، و نیم ساعت زودتر از آن راه افتادیم. تازه اتوبوس هم گرفتیم. از ایستگاه آن‌جا بیست‌وپنج دقیقه راه است تا ایستگاه مرکزی با قطارهای سریعی که هر ده دقیقه می‌آیند. بعد دودقیقه طول می‌کشد تا از آن سکو بیایی بالا و بپیچی سمت راست و تا ته راه‌رو بروی که برسی به ورودی قطارهای بزرگ، همان‌هایی که تا گرنوبل می‌روند. آن‌جا با کارت بانکی بلیتی که قبلا از اینترنت خریده‌ای را می‌گیری و فوقش دو دقیقه راه تا سکو، با معطلی پای دستگاه چهار دقیقه.
قطار اول که نیامد و تابلو نوشت تاخیر دارد شروع کردم به حساب‌کردن. با قطار بعدی هم می‌رسم، ولی نباید وقت تلف کنم. ده دقیقه بعد، تابلو گفت که قطار بعدی هم نمی‌آید. لعنتی. حالا چه‌کار کنم؟ از دست تو. قطار سوم اگر بیاید هفت و پنجاه می‌رسد، یعنی من هشت و بیست می‌رسم و تا هشت و سی که قطار ـ با من یا بی من ـ می‌رود، ده دقیقه می‌ماند که خوب است. زنده‌باد نیم‌ساعت. این‌پا و آن‌پا می‌کنم. اگر چمدان نداشتم مثل همیشه طول سکو را رژه می‌رفتم. پنج دقیقه بعد است که تابلو می‌گوید قطار بعدی به جای ده دقیقه یک ربع دیرتر از قبلی که نیامد می‌رسد. صدای مردم بلند شده است، ولی هیچکس وضع من را ندارد که. حساب می‌کنم که دارد کم‌کم بد می‌شود، پنج دقیقه وقت کافی‌ای نیست. کاش خودش این‌جا بود. لابد خوش‌حال هم می‌شد. اصرار کرد که بیاید، ولی قرارمان این نبود. یک دقیقه مانده به قطار و من آماده ایستاده‌ام که بپرم تویش. این آخرین شانس است. قطار می‌آید، اما توی ایستگاه نمی‌ایستد و با سرعت می‌رود. تمام شد. قطار بعدی، چه ده دقیقه چه یک ربع به درد عمه‌اش می‌خورد، به قطار گرنوبل نمی‌رسم. آخرین قطار را رزرو کرده بودم ـ ایده‌ی کداممان بود؟ ـ یعنی حتا تا ایستگاه مرکزی رفتنم هم بی‌فایده است. ولی باید قبل از حرکت قطار بلیت را باطل کنم که همه‌ی پولش سوخت نشود. از آقای کلافه‌ای موبایلش را می‌گیرم و یک جمله می‌فرستم به‌ش که به‌م زنگ بزند. موبایل ندارم. مدت زیادی است. اوایل که این‌جا آمدم داشتم. زنگ می‌زند، انگار که منتظر بوده. ماجرا را می‌گویم. خودش هم نمی‌داند ناراحت است یا خوش‌حال. انگار هیچ راهی نیست و باید برگردم خانه. می‌گوید می‌آید این‌جا دنبالم. راه را بلد نیستم که نگذارم. پاریس بدون خط‌های قطارش یعنی یک شهر دیگر در یک قاره دیگر. همان وقت بلندگو داد می‌کشد که یک قطار الان می‌رسد. لعنتی‌ها هیچ چیزشان حساب و کتاب ندارد. این یکی واقعا می‌آید و می‌ایستد و می‌پریم تویش. نیم ساعت به قطار مانده و رسیدنم به سر مویی بند است. با این چمدان نمی‌توانم از پله‌برقی‌ها تندتر بالابروم، اما راه‌رو را باید بدوم. یک ایستگاه را رد می‌کنیم که دوباره به موبایل یارو زنگ می‌زند. طرف شماره را نگاه می‌کند و گوشی‌ را می‌دهد دستم. چهل و چندساله است، با سیاهی‌ای کم‌تر از سنگال و بیش‌تر از مراکش. کلافگی‌اش رفته و با کسی حرف می‌زند. می‌گویم می‌گذاری بروم بالاخره؟ توی دلم می‌گویم. می‌گوید «می‌رسی، ولی باید بدوی. اگر دو دقیقه مانده به حرکت رسیدی نرو پی بلیت چون نمی‌رسی. برو سوار شو و توی قطار به مامور بگو.» شش ایستگاه راه مانده. می‌رسم؟ نمی‌رسم؟
یک ایستگاه بعد، توی قطار، بلندگو می‌گوید که این‌جا چند لحظه‌ای می‌مانیم. دست به یکی کرده‌اند به خدا. صاحب موبایل که اوضاعم را می‌داند نگران نگاهم می‌کند. نگاه من بی‌تفاوت است. مگر چه کار از دستم بر می‌آید؟ یک دقیقه بعد بلندگو می‌گوید که یک مشکلی دارند و دو ایستگاه بعدی را نمی‌ایستند. چند ثانیه صبر می‌کند تا آن‌هایی که مقصدشان آن دو ایستگاه بوده غرغرکنان پیاده شوند و راه می‌افتد. چهار دقیقه به نفع من کار کرد. ولی نمی‌شود دل‌بست. یک اتفاق ساده همه‌چیز را عوض می‌کند.
از آن دو ایستگاهی که نمی‌ایستد رد می‌شویم. پلیس‌ها مردم را چسبانده‌اند سینه‌ی دیوار. ایستگاه بعد هم چندنفرشان روی سکو اند. یکی از همین‌ها را می‌خواهم که بگوید این چمدان را باز کن ببینم؛ این چمدان از ایران آمده را، که در حدانفجار پرشده و یک روز با ما توی فرودگاه ایران منتظر مانده؛ سه روز بی‌ما تا با پرواز بعدی بفرستندش و یک روز هم تا من بروم فرودگاه پی‌اش.  
بالاخره می‌رسیم. صاحب موبایل کمک می‌کند که چمدان را بگذارم بیرون و می‌دوم. چه‌قدر بزرگ است. آسانسور این‌جاست، سی‌ثانیه، این خروجی شلوغ است و باید دور بزند، چهل ثانیه منفی، روی پله برقی چمدان را سه پله بالا می‌کشد، سه ثانیه. راه‌رو را می‌دود، بیست ثانیه. هشت‌تا ماشین بلیت فروش هست. حتما یکی‌شان خالی است. تا کارت را بگذارد و کد را بزند و کد قبول شود و دستور پرینت بدهد می‌شود یک دقیقه ونیم. سه دقیقه وقت داری. بدو. یادت مانده سکوی ب کدام ور است؟ آره بپرس. یک کم مانده، عجله کن. دیدی رسیدی؟ اه، دستم رفت روی شماره‌گیر. چه کار کنم؟ « نه مادموازل، از من جدا شد، ولی به گمانم برسد، قبل هشت و نیم رسیدیم، آرزو می‌کنم که برسد، عصرتان به‌خیر». بر می‌گردم خانه.
زنگ نزدم. قرارمان همین بود. گفتن این که دستگاه بلیت فروش گفت که به اسم شما بلیتی نیست و اگر یک گیشه‌ی خالی روبه‌رویم نبود و یک فروشنده‌ی فرز و یک مامور قطار که از پله‌هایی که خودش می‌دانست ببردم تا دم قطار، الان پاریس مانده بودم چه لطفی داشت؟
نظرات ارسال شده
امیر در 30 دى 1386
نمیدانم ما چه وقت میخواهیم دست از سر وقایع نگاری برداریم و به سراغ ایده و فکر بکر برویم. \"رهی\" یک واقعه را با جزئیات دقیق زمانی بیان میکند- که به خودی خود ایرادی ندارد - ولی من تا آخرین جمله منتظر آن نکته، آن ایده و آن فکر بکر بودم؛ که انتظارم بیهوده بود. همین.

email | website

شراره در 01 بهمن 1386
ایست قلبی گرفتم تا اومد تمام بشه. زیبا بود.

email | website

بهادر در 02 بهمن 1386
عالی بود. استرس دیر نرسیدن کاملا به خواننده منتقل میشه.

email | website

فرهاد در 05 بهمن 1386
چرا در پاراگراف یکی مانده به آخر زاویه دید عوض شده است؟ یا من درست متوجه نمی شوم؟

email | website

محمد رضا در 17 بهمن 1386
انگار همه بدبختی ها هوار شده بود روی تو و اون چمدان لعنتی !

email | website

nobody در 09 آبان 1387
من خیلی تنهام.

email | website