فرشته‌گانی با بال‌های گسترده
در نور پیش‌خوان کتاب‌فروشی‌ها


Sur_La_Tour_Eifel_by_Erwin_Blumenfeld__1938___edited.jpg

۱.
همین که می‌نویسیم یعنی تنهایی. بعید می‌دانم هیچ‌کدام‌مان/ تان این‌چیزهایی را که الان این‌جا منتشر شده در بی‌تنهایی نوشته باشید. اگر هم آدم‌هایی بوده‌اند، شما تنهایی را گیرم با شعاعی خیلی کم دور خود ساخته‌اید.

۲.
پیش‌نهاده‌ی ما این است که اگر در اتاقی بی‌کس نشسته‌ایم شعاع یا حریم تنهایی دیوارهای اتاق‌اند. و اگر در جایی پر از کسان نشسته‌ایم، این حریم تا همان چند سانتی دور-و-برمان هست و بعد می‌شکند.

۳.
زمانی فکر می‌کردم جاذبه‌ی زمین با عبور و برون‌رفت از جو تمام می‌شود. بعد فهمیدم که گویا جاذبه‌ی زمین هیچ‌گاه تمام نمی‌شود، فقط نیروی آن کم‌تر می‌شود. دو پارانگاشت پیشین را نوشتم تا آن‌ها را زیر سوآل ببرم! نه تنهایی نوشتن را، شعاع‌اش را. می‌خواهم در این نویسش شعاعی را که برای تنهایی نوشتن در دو پارانگاشت پیش در نظر گرفته‌ام زیر سوآل ببرم و شعاع تنهایی را به شکل دیگری تعریف کنم.

۴.
وقتی می‌نویسی، حالا چه کُنش ِ نوشتن، چه آن‌وقت‌هایی که نوشته دارد در ذهن‌ات شکل می‌گیرد، همه‌ی اشیای دور-و-برت، در و دیوار اتاق‌ات و حتا آن نوری که از پشت سرت روی کتاب‌خانه افتاده، دچار نوشته‌شده‌گی/ نویسش می‌شوند. دنیای نوشته،‌ جایی یک‌سر کنده/ جدا از این اتاق نیست؛ شاید نوشته جایی در ذهن تو شکل نمی‌گیرد، روی موج‌های نادیدنی پیرامون‌ات سوار می‌شود. آن‌جا می‌نویسی نه توی مغزت. مثل خاطره‌ها، مثل پروست که می‌گفت: در نسیمی که نم باران دارد. وقتی نوشتن آغاز می‌کنی، همه‌ی این اشیای دور-و-برت هم سوار بر این موج‌ها می‌شوند. موج‌ها نوشته‌ها و اشیا را در هم می‌غلتانند. پیش‌ترها جایی نوشته بودم: این‌جا کتاب توی باد ورق می‌خورد، آن‌جا توی قصه توفان می‌شود. از چه تشبیهی باید کمک بگیرم برای توصیف به‌تر این موج‌ها، این درهم‌شده‌گی ِ نوشته‌ها و اشیا، تنهاشده‌گی/ تنهایش نورها و صداها. صدای ساختمان‌سازی که از آن‌طرف می‌آید، صدای بچه‌های از مدرسه برگشته که از پای پنجره رد می‌شوند، صدای خانواده که از هال خانه به این‌جا می‌رسد، صداهای آن بزرگ‌راه که دورتَرَک کشیده شده و از پنجره‌ی اتاق‌ات دیده می‌شود. و حالا اگر رفتی پای پنجره، همه‌ی آن چشم‌انداز‌ها که دیدنی‌اند و حتا آن‌ها که به‌خاطر زاویه‌ی پنجره نادیدنی شده‌اند؛ کنش بیرون از قاب فقط برای سینما نیست.

۵.
شاید مثال مدارهای منظومه‌ی خورشیدی باز به‌کارم بیاید. هر سیاره قمرهایی دارد که در مداری دور از او،‌ اما مدام به دورش می‌گردند. بعضی قمرهای مصنوعی هم می‌توانند بیایند، مدتی در این مدار قرار بگیرند، و بعد بروند. سیاره تنهاست؛ قمرها از تنهایی درش نمی‌آورند، بخشی از تنهایی‌اش می‌شوند. آن قمرهای مصنوعی هم می‌آیند و مدتی در تنهایی او خانه دارند، بعد می‌روند.
یک مثال دیگر آن‌وقتی است که هنگامه‌ی خداحافظی نشسته‌ای توی سواری، سواری دارد راه می‌افتد، آن حرف‌های آخرین که دم ِدر ایستاده‌ها می‌گویند، سواری که راه افتاده، تو که سر گردانده‌ای و از پنجره‌ی پشتی دست تکان می‌دهی، آن‌ها که دست تکان می‌دهند، تا نخستین پیچ. آن حرف‌های آخرین و دست‌های آخرین حالا با تنهایی‌ات در سواری نشسته‌اند.

۶.
مثال‌ها افتادند پیش پای تنهایی در اتاق، تنهایی در جمع جا ماند. حالا تنهایی در جمع را می‌اندازیم این‌طرف مثال‌ها که اتفاقن خوب هم هست چون امکان کمک گرفتن از مثال‌ها را هم به دست می‌دهد.
نویسنده در جمع، همه‌ی کسان را وارد تنهایی خودش می‌کند. مانند یک‌جور جریان سیال ذهن، تنهایی‌اش را در ناتنهایی‌های دیگران، در باهم‌بوده‌گی‌هاشان تعریف می‌کند. از درهم‌بود و باهم‌بود کسان است که دل تنهایی را می‌بینیم، مانند صحنه‌های تعطیلی مدرسه در «موشت» [۱]: صدای زنگ مدرسه، همهمه‌ها و نما‌های پای دانش‌آموزان در عین تعریف مکان مدرسه برای مخاطب، همه بیان تنهایی موشت است. اما نویسنده می‌تواند هم، همه‌ی کسان دور-و-برش را تک‌تک تمادی از تنهایی کند در نوشته، چون ما با همان تنهایان. [۲] یا می‌تواند تنهایی‌اش را آوای هم‌آوایان کند چنان‌که جویس کرد: "آوای هم‌آوازان آشپزخانه در طنین بی‌پایان آوای هم‌آوازان نسل‌های بی‌پایان کودکان پژواک می‌یابد و چندبرابر می‌شود: و در همه‌ی آن پژواک‌ها همیشه پژواک یک پرده‌ی مکرّر از خسته‌گی و رنج را نیز می‌شنید. همه گویی از زندگی خسته بودند حتا پیش از آن‌که پا در آن بگذارند." [۳]
با این‌همه حفظ گستره‌ی تنهایی در جمع دشوار است. سر-و-صداها، حرف‌هایی که این به آن و آن به این و گاهی هم به تو می‌زنند مثل شهاب‌سنگ‌هایی می‌مانند که مدارها را دچار اختلال می‌کنند. ولی باز هم گستره‌ی تنهایی نه همین دور-و-بر نویسنده که آن دورترین آدم است. نویسش در جمع بداهه‌نوازی ِ نوشتار است، هر حرکت این یا آن، هر حرف و هر حالت‌شان، سویه‌ی تازه و بازتازه‌ی نوشتار توست.

تنها می‌نویسی، در تنهایی می‌نویسی، همه‌ی اشیا، نورها، صداها، آدم‌ها، مکان‌ها را تنها می‌کنی، اما تنهایی‌ات تنها نیست؛ تنهایی‌ات نوشته‌ را دارد. تنها می‌خوانی، تنهایی‌ات نوشته را دارد. نوشته تنها نیست، داری می‌خوانی‌اش، نوشته تنها نیست.



عکس از ایروین بلومِنفِلد



[۱] Mouchette ساخته‌ی روبر برسون
[۲] از شعر کوتاه احمد شاملو: "کوه‌ها باهم‌اند و تنهایند، چون ما باهمان ِ تنهایان."
[۳] چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی، جیمز جویس، منوچهر بدیعی


نظرات ارسال شده
نازلی در 01 بهمن 1386
اینو به شدت دوس دارم،مخصوصن جایی که از اقمار مثال می زنی. عکس هم فوق العاده است. مثل انتخاب عکس های همیشه ات.

email | website

آزاده کامیار در 02 بهمن 1386
بامداد بامداد بامداد بامداد خیلی ازت ممنونم. نمی دونی چقدر به این چیزهایی که گفتی احتیاج داشتم. خودم هم همین ذهنیت تو را درباره این داستان دارم. راستش این داستان قرار است ... چطوری باید این را بگویم... صبر کن... ببین این داستان داستان این زن است. داستان بعد داستان زنی که می آید به خانه مرد همسایه و همین طور اگر خدا بخواهد قرار است ادامه پیدا کند اما تا حالا فقط سه تا شده است. به شدت می خواهم در عین پیوستگی مستقل باشد. اما این حرف تو که این تصاویر ،داستان دیگری است الان یه ایده بهم داد که می تونم این داستان رو بدون این تصویر بازنویسی کنم. بعد یه داستان مستقل بنویسم برای این تصاویر. نوشته ات اصلا شلخته نبود و باز هم متشکرم که انقدر وقت گذاشتی. و چیزهایی گفتی که بهم ثابت کرد این چیزهایی که در ذهنم است برای این داستان درست است. دوباره که بازنویسی اش کردم حتما برایت می فرستم که ببینی چطور شده است.

email | website

آزاده کامیار در 02 بهمن 1386
بامداد بامداد بامداد بامداد خیلی ازت ممنونم. نمی دونی چقدر به این چیزهایی که گفتی احتیاج داشتم. خودم هم همین ذهنیت تو را درباره این داستان دارم. راستش این داستان قرار است ... چطوری باید این را بگویم... صبر کن... ببین این داستان داستان این زن است. داستان بعد داستان زنی که می آید به خانه مرد همسایه و همین طور اگر خدا بخواهد قرار است ادامه پیدا کند اما تا حالا فقط سه تا شده است. به شدت می خواهم در عین پیوستگی مستقل باشد. اما این حرف تو که این تصاویر ،داستان دیگری است الان یه ایده بهم داد که می تونم این داستان رو بدون این تصویر بازنویسی کنم. بعد یه داستان مستقل بنویسم برای این تصاویر. نوشته ات اصلا شلخته نبود و باز هم متشکرم که انقدر وقت گذاشتی. و چیزهایی گفتی که بهم ثابت کرد این چیزهایی که در ذهنم است برای این داستان درست است. دوباره که بازنویسی اش کردم حتما برایت می فرستم که ببینی چطور شده است.

email | website

آزاده کامیار در 02 بهمن 1386
در ضمن اگر من مردم بدون از دست این سیستم نظرجمع کنی و اون کد امنیتی هزارتو مردم. دیشب صد دفعه سعی کردم برات بنویسم این عکس محشره و تصویر 5 خودش یه داستانه. از بس هی این هزارتو گفت کدامنیتی وارد شده صحیح نمی باشد که رفتم خودکشی کنم اما خوشبختانه باران گرفت باروتها نم کشید. حالا هم که انگار دلش خواسته دلجویی کند از من حرفهایم را دوبار ثبت کرده. از من به تو وصیت اگر مردم تقاص خونم را از این هزارتو بگیر.

email | website

زهره در 02 بهمن 1386
همین که می نویسی تنهایی اما نوشته ات تنها نیست تنهایی ات تنها نیست.
تنهایی ات تنهایی اطراف را دارد...
چه بدیع! چه حیرت انگیز! در عجبم از فکرت بامداد!

email | website

ناشناسی دیگر در 08 بهمن 1386
زیبا و تقارن افزا بود آقای بامداد

email | website