فروپاشی آرام یک زیبایی محض

هیچ فکر نمی‌کردم روزی یا چمی‌دانم شبی برسد که تنهایی را آن همه واضح و روشن ادراک کنم. هیچ فکر نمی‌کردم مفهومی ذهنی بتواند آن‌قدر عینی شود که در آن لحظه‌ اگر کسی ازم بپرسد تنهایی چیست بتوانم دست‌اش را بگیرم و ببرم‌اش توی حیاط خلوت و نشان‌اش بدهم.
بعد از دو ساعت فشار روانی بی‌امان، احساس کردم دارم از درون می‌ترکم. دیده‌اید که هر کس موقع نگرانی، رفتارها و واکنش‌های خاص خودش را دارد. یکی ناخن می‌جود. یکی با ریشه‌ی قالی ورمی‌رود. یکی موهایش را با انگشت اشاره‌ حلقه می‌کند. یکی سردرد می‌گیرد. یکی می‌افتد به جان غذا. رفتاری که این‌طور مواقع از من سرمی‌زند این است که معمولاً به نفس‌نفس می‌افتم و احساس تهوع شدید می‌کنم. گمانم متوجه باشید که در درازمدت بلاهای بدی سر آدم مي‌آورد.
خوبی‌اش این است که مجبور نیستم برایتان تعریف کنم چه اتفاقی باعث شده بود آن فشار عجیب و غریب را تجربه کنم (که اولین بارم هم نبود البته) چون به هر حال هیچ کمکی به پیش‌برد قضیه در ذهن شما نخواهد کرد و تازه ذهن‌تان را به جهاتی که هیچ مایل نیستم سوق خواهد داد. خب راستش من زیاد هم به مرگ مؤلف معتقد نیستم ! خلاصه. پالتوم را تنم کردم و رفتم نشستم روی پله‌های خیس حیاط خلوت. اطراف را نگاه کردم. چیز دیدنی‌ای نبود. پرده‌ی اتاقی مثلاً کنار نرفته یا درخت درست‌حسابی‌ای نیست که زل بزنی بهش. فقط رنگ آسمان گل‌بهی قشنگی شده بود و وقتی هم که به نرده‌های سفید دور حیاط خانه‌ها نگاه می‌کردم سیر‌تر از آنچه بود به نظر می‌رسید. کمی همان‌طور بی‌حرکت نشستم، نفس عمیق می‌کشیدم و ابر تنفس‌ام را تماشا می‌کردم. سرما سوزش چشم‌های قرمز و متورم‌ام را بیشتر کرده بود. دست کردم ببینم توی جیب‌های پالتو چیزی هست که سرگرم‌ام کند یا نه. دسته‌کلیدم بود فقط. با 4 تا کلید که دوتا دوتا شبیه هم‌اند. بیش از حد کسل‌کننده بود. گذاشتم‌اش توی جیب. دیدم هیچ بهتر نیستم. یک‌جوری باید سرم را گرم می‌کردم بالاخره. انگشت اشاره و وسط از دست راستم را به هم چسباندم و شروع کردم سیگارکشیدن. شنیده بودم تاثیر دارد این‌طور مواقع. ابر نفس‌هایم هم که بود و جریان نسبتاً‌ واقعی به نظر می‌رسید. یعنی شاید اگر کسی از فاصله‌ی مناسبی نگاه می‌کرد نمی‌فهمید سیگاری در کار نیست. انگشت‌هایم از بخار، خیس شده بودند. بی‌خیال. کنار پای راستم خاموشش کردم. سعی کردم برای مصنوعی‌نبودن جریان، دچار سرگیجه هم بشوم که تقریباً موفق هم شدم. بعد دیدم چاره‌ای نیست. چسبیدم به دیوار، چشم‌هایم را بستم و شروع کردم به ساختن یک فرکتالِ (البته مطمئن نیستم اسم‌اش فرکتال باشد اما اسم دیگری هم به ذهنم نمی‌رسد.) بی‌نظم و رندوم. کاری که گاهی انجام‌اش داده بودم و بعد از مدتی وقتی چشم‌هایم را باز کرده بودم فرکتال توی ذهنم را برای چند ثانیه در قالب نوری محو مقابلم دیده بودم. البته می‌دانم که می‌گویید خیال و این‌طور چیزها بوده. اما به هر حال هر چه بود دیدنی بود و خوشایند. شاید فکر کنید کیف‌‌اش هم همان موقعی است که آدم چشم‌اش را باز می‌کند و فرکتال چرخان و رقصان‌اش را پیش رویش‌ می‌بیند اما اگر از من می‌شنوید لذت اصلی‌اش وقتی است که حسابی فرکتال‌تان را فربه و تودرتو کرده‌اید و هی دارید با خودتان کلنجار می‌روید که «باز کنم چشمم رو یا نه ؟» و بعد یکی سریع می‌گوید «نه نه». می‌گویید «باشه باشه» و فربه‌ترش می‌کنید، و فربه‌تر، و فربه‌تر، و می‌گویید «باز کنم دیگه» و باز یکی می‌گوید «نه یکم دیگه یکم دیگه» و این سیر ادامه دارد تا بالاخره بر آن یکی غلبه کنید و حوصله‌تان سر برود و باقی قضیه. همین لحظات گاهی کوتاه و گاهی بلندند که به این کار وسوسه‌ام می‌کنند. آن شب اما اولین بار بود که برای فرار از فکری پناه برده بودم به فرکتال‌‌هایم و در حین فربه‌کردن یکی‌شان بودم که یکهو فهمیدم لعنتی انگار هیچ به درد این‌طور مواقع نمی‌خورد. لااقل رندوم‌اش. چون در هر انحنا، جریانی که سعی می‌کردم ازش فرار کنم یک‌بار از اول مرور می‌شد، آن‌قدر پرقدرت و تازه که انگار هر بار از نو اتفاق می‌افتاد. دیدم فایده ندارد. دارم همان یکی را هم چند تا می‌کنم (کاری که آدم‌ها اغلب موقع حل مشکلات‌‌شان انجام‌اش می‌دهند.) این شد که آن کیف کلنجارش هم هیچ سراغم نیامد. فقط یک فرکتال نصفه‌نیمه و به‌دردنخور روی دستم ماند. دیدم انگار واقعاً راه گریزی ندارم. چشم‌هایم همان‌طور بسته بودند. بازشان می‌کردم که چه ببینم ؟‌ دست‌های سرخ از سرمایم را ؟ یا ابرهای سنگین و یک‌دستی که محض رضای خدا یک ابر تکه‌تکه‌ی دوست‌داشتنی هم توي‌شان پیدا نمی‌شد ؟ یا جعبه‌ی پیاز‌های جوانه‌زده‌ی همسایه‌ی پایینی را ؟ نکته‌ی اصلیِ قضیه اما، درست همین‌جا بود. همین لحظه که یله دادم روی پله‌ها و چشم‌هایم را در انتظار هیچ، باز کردم و صحنه‌ی پیش چشم‌ام را دیدم و بی‌اختیار و بلند گفتم «هی پسرررر !» و طوری گفتم‌اش انگار یکی کنارم نشسته باشد و یکهو الهام‌بخش‌ترین پدیده‌ی عالم جلویمان ظاهر شده باشد. مثلاً بچه‌ای که کره‌ی جغرافیایی‌اش را طوری توی دست‌اش گرفته انگار که نفیس‌ترین شی‌ء جهان است و با آن کوله‌ی رنگی‌رنگی‌ اسپایدرمن‌اش دارد برمی‌گردد خانه. یا چمی‌دانم، چنین چیزهایی، که توصیه می‌کنم زیاد بهشان فکر نکنید چون اگر بزند و روزی جلویتان ظاهر شوند دیگر به‌هیچ‌وجه الهام‌بخش نخواهند بود. و می‌پرسید چیزی که روبه‌رویم دیدم چی بود؟ می‌گویم که تنهایی. انگار از دل تک‌تک آدم‌های دنیا تکه‌تکه‌هایش را جمع کرده باشد و به هم دوخته باشد و بعد هوس کرده باشد با آن شمایل نو و مبهوت‌کننده‌اش، سری هم به من بزند. نشسته بود روی گلدان‌های خالی‌ای که مامان گاهی بهار اگر حال داشته باشد توی‌شان گل و گیاه نو می‌کارد و می‌گذاردشان توی پاسیو و حالا آن گوشه روی هم تلنبار شده بودند. درست روی همان شیلنگ حلقه‌شده‌ی قهوه‌ای نازکی که زن همسایه‌ی پایینی، همان که پیازهایش جوانه زده بودند، روزهایی که شوهرش پسر 5 ساله‌شان را می‌برد پارک، باهاش حیاط خلوت را آب‌پاشی می‌کند. لعنتی درست همان‌جا نشسته بود و تکیه داده بود به دیواری که رنگ‌اش از باران و برف‌ مدام، شده بود یکی از آن خاکستری‌های چرک و بی‌نهایت افسرده‌کننده. من هم که خب. همان‌طور، چسبیده به دیوار و ولو روی پله‌ها، خیره مانده بودم و در مقابل آن حضور‌ِ یک‌پارچه‌ی نشسته در مقابل‌ام، افول تک‌تک مفاهیم را شاهد بودم. بس که آن لحظه کامل و بی‌نقص به نظر می‌رسید یقین کردم توی زندگی‌ام انگار هیچ‌وقت جز همین دو تا تن : «خود» و «تنهایی»، هیچ تنی حضور نداشته. باقی تن‌ها یا غایب بوده‌‌اند یا نیمه‌غایب. جای‌شان هم درست همان جایی بوده که حالا تنهایی نشسته. شاید بشود گفت فقط لباس‌ایم تنِ تنهایی همدیگر. همین است که وقتی کسی یا چیزی را کاملا‌ً یا موقتاً از دست می‌دهیم احساس می‌کنیم با یک خلأ عریان مواجه شده‌ایم،  با قسمتی از تنهایی (همان حالی که پیش از بازکردن چشم‌هایم داشتم. همان حسی که در تمام رنج‌های پیشین هم، لمس‌اش کرده بودم.) و بعد هم در یک واکنشِ شاید غریزی، وجودمان را در لفافه‌ا‌ی به نام رنج هفت‌پیچ می‌کنیم تا با تنهایی‌ چشم‌درچشم نشویم. حتماً در جریان هستید که اندوه یکی از سرگرمی‌های خیلی خوب زندگی است. رنجی که از تنهایی می‌بریم، همان دستی است که وقتی برهنه‌ایم و کسی ناغافل وارد اتاق می‌شود این‌ طرف و آن طرف می‌دود تا تن برهنه‌مان بپوشاند. بیهوده و شتاب‌زده. یادم افتاد به اولین روزهای بلوغ که برهنگی‌ام در مقابل خودم هم ناخوشایند به نظر می‌رسید. کل قضیه به نظرم مضحک و در عین حال، زیبا می‌آمد. می‌خندیدم. الکی. خوشحال بودم از نشستنِ تنهایی، آنجا، روی گلدان‌های بی‌مصرف حیاط خلوت. از نشستنِ خودم، روی پله‌ها. از داشتن‌ِ او که به طرزی کاملاً ناآگاهانه، با همان غیاب‌ رنج‌آورش، گذاشته بود آنجا باشم.
دیدم دارم می‌لرزم. سعی نکردم علتی جز آنچه داشت بهش نسبت بدهم. هوا سرد بود، خیلی سرد، از آن سردهای شبِ قبل از برف، و من داشتم می‌لرزیدم. می‌دانستم فعلاً نمی‌گذارد برود. نشسته همان‌جا. بلند شدم رفتم یک لیوان چای برای خودم ریختم و برگشتم نشستم روی پله‌ها. در همین فاصله‌ی کوتاه، ناخوشی‌ام به طرز چشم‌گیری بهتر شده بود. تهوع نداشتم. آرام نفس می‌کشیدم. احساس می‌کردم در آن مورد خاص، دیگر کاری ازم ساخته نیست و از این موضوع رنجِ کاهنده اما مطبوعی می‌بردم. با خودم گفتم شاید هرگز نباید قضیه‌ی امشب را برای کسی بگویم چون بدون‌شک یک توهم‌ سانتی‌مانتال نام خواهد گرفت یعنی چیزی که دقیقاً هیچ نسبتی با آن نداشت. یک واقعیتِ تام بود، برخاسته از یک نگون‌بختی محض. هرچند دیدم نام‌اش دیگر هیچ برایم مهم نخواهد بود. شروع کرده بودم La Dispute آملی را با سوت‌ زدن. سوتی که گاه از سرما می‌بُرید.
از چای‌ام بخار بلند می‌شد. نوک انگشت‌هایم از سرما ترک خورده بودند و خون با بی‌قیدی خاصی که همیشه مرا یاد حلزون می‌اندازد از شیارها بیرون می‌زد. تنهایی، هنوز برهنه، آن روبه‌رو نشسته بود. انگار منتظر. انگار عروسی زیبا در حجله. من ؟ پسربچه‌ای که از گوشه‌ای پنهان، فروپاشی آرام یک زیباییِ محض را تماشا می‌کند.
نظرات ارسال شده
بهاره در 04 بهمن 1386
این هم برای اینکه ناشناس این شماره تنها نماند از طرف من و نیما جناب پادشاه روباهان.

email | website

یحیی بزرگمهر در 05 بهمن 1386
قبل از انتشار خوانده بودم.
بنظرم شیفت/جابجایی که گاه میانِ شخص و خودِ تنهایش در متن اتفاق می افتاد، زیبا بود!
خصوصاً اینکه هنوز باور نمی کرد آن شخص تنها، خودِ اوست یا گویی با فاصله به خودِ تنهایش می نگریست.

email | website

ناشناسی دیگر در 06 بهمن 1386
واقعیت های زیبای شاعرانه بیشتر از شعرهای رویایی سرمست کننده ان

email | website

آسا در 24 بهمن 1386
یه حاال و هوای خاصی بود . مخصوصا آخرش که تازه احساس می کنی داشتی یه چیزی مثل داستان کوتاه غافلگیر کننده می خوندی. و قتی داشتم می خوندمش واقعا احساسش کردم . تنهایی رو می گم.
مرسی نویسنده ی عزیز.

email | website

مصطفي كريمي در 26 فروردين 1387
یکی از کارهای خارق العاده که یه هنرمند می تونه بکنه این که احساس خودش را تو هنگام خلق اثر به خواننده در هنگام خواندن اثر انتقال بده من فکر می کنم تا حدودی تونستم با اثر رابطه برقرار کنم برای همین بهتون تبریک میگم

email | website