گزاره‌هایی درباره‌ی تنهایی
در تحلیل چیستی‌ی تنهایی

تنهایی چیست؟
آیا می‌توان به توصیف‌ای جامع و مانع درباره‌ی تنهایی رسید؟ توصیف‌ای به اندازه‌ی کافی ساده ولی در همان حال در برگیرنده‌ی حالت‌های مختلف‌ای که یک انسان به طور معمول آن را به تنهایی نسبت می‌دهد.

من نیز مثل اکثر افراد تنهایی را -یا کمینه جنبه‌هایی از آن را- حس کرده‌ام. گاهی از تنهایی لذت برده‌ام و گاهی نیز آن را سخت نامطلوب یافته‌ام. اما وقتی که قرار شد درباره‌ی تنهایی بنویسم، متوجه شدم که چیز زیادی از ماهیت آن نمی‌دانم. در واقع اگر کس‌ای از من می‌پرسید "تنهایی چیست؟" پاسخ‌ای نداشتم جز این‌که با چند مثال درباره‌ی تنهایی سخن بگویم.

این نوشته تلاش‌ای است برای درک به‌تر "تنهایی" به صورت عام. سعی می‌کنم تا تنهایی را نه با بیان تجربه‌ی تنها-بودگی‌ی سوژه‌ی تنها که با تحلیل تجربه‌های پیشین تنهایی در بافت‌ای تنهایی‌نزده توصیف کنم.

بگذارید قدم به قدم با هم تعریف دقیق‌تری از تنهایی ارایه دهیم. اولین تلاش‌مان -یا شاید هم تلاش من- ارایه‌ی دو تعریف زیر از تنهایی است.

(۱) تنهایی چون بسیاری از اسامی‌ی معنا، یک وصف است. تنهایی به طور مستقیم به وجود/عین‌ای خارجی در دنیای واقع (به فرض وجود دنیای واقع) اشاره نمی‌کند. تنهایی توصیفی است درباره‌ی رابطه‌ی "تنها" و دنیای اطراف‌اش.

و اندکی خاص‌تر این‌که:

(۲)
باور فعلی‌ی من درباره‌ی تنهایی
تنهایی را
توصیف‌کننده‌ای می‌داند
که
عدم‌رابطه‌هایی را توصیف می‌کند
بین
"تنها"
و
چیزهای دیگر.

یا تقریبا به طور مشابه:

توصیفِ تنهایی از جنس عدم رابطه است،
در واقع وجودِ تنهایی نشان می‌دهد که
رابطه‌ای
بین تنها و چیزی
وجود ندارد یا کم‌شمار/کم‌قوت شده است.

سوال مهم این است: آیا توصیف‌های‌ام تاکنون به اندازه‌ی کافی دقیق بوده‌اند؟
صریح‌تر بگویم:

آیا اکثر افراد قبول می‌کنند که دو تعریف داده‌شده از تنهایی ( (۱) و (۲) ) با آن‌چه آن‌ها تنهایی می‌خوانندش سازگار است؟
یعنی:
الف) آیا توصیف بالا شرایطی را جا می‌اندازد که افراد تنهایی می‌خوانندش؟ (محدود بودن بیش از حد تعریف من از تنهایی)
ب) آیا شرایطی را توصیف می‌کند که افراد تنهایی‌اش ندانند؟ (بزرگ‌تر بودن فرضیه از شرایطی که انسان تنهایی‌اش می‌خوانند)

یکی از مشکلات ممکن تعریف (۱) و (۲) این است که عدم یا کم‌بود خیلی از رابطه‌ها را بیش‌تر انسان‌ها تنهایی نمی‌دانند. به عنوان نمونه، بی‌تاثیری‌ی وضعیت تحصیلی فرد بر دمای مریخ از نظر بیش‌تر افراد دلیل‌ای بر تنهایی‌ی فرد نمی‌شود.
این مثال‌ای است از درست‌نبودن (۱) و (۲) در محک (ب).

شاید بد نباشد برای درک بیش‌تر تنهایی به چند مثال پناه ببریم. این مثال‌ها کمک می‌کنند تا پی ببریم که ما انسان‌ها چه شرایطی را تنهایی می‌دانیم و چه شرایطی را تنهایی نمی‌دانیم. این‌گونه می‌توان سعی کرد تا با تغییر تعریف‌های‌مان، این مثال‌ها را به درستی دسته‌بندی کنیم.

مثال‌هایی درباره‌ی تنهایی:

- من دوستان زیادی ندارم.
- آدم‌های محیط کارم مرا قبول ندارند.
- از نظر درسی عقب‌افتاده‌ام.
- در مهمانی‌ها با کس‌ای نمی‌رقصم.
- شب‌ها در بسترم تنها خود هستم و خود.
- او مرا دوست ندارد.
- او مرا به خانه‌اش دعوت نکرد.
- از زندگی خسته شده‌ام.
- او قصد ندارد مرا به خانه‌اش دعوت کند.
- او مرا قابل نمی‌داند.
- من مظلوم‌ام.

مثال‌هایی نامربوط به تنهایی:

- متوسط دمای جو زمین در صد سال اخیر بالا رفته است.
- من صاحب این کتاب هستم.
- من سیب نمی‌خواهم.
- من آن انسان را دوست دارم/ندارم. (؟)
- او مرا به خانه‌اش دعوت کرد.
- او خسیس است.
- او ظالم است.

نکته‌ی قابل توجه برای‌ام این است که دسته‌بندی‌ی این جملات خیلی هم آسان نیست. مثلا مطمئن نیستم "او ظالم است" باعث القای "من مظلوم‌ام" نشود و در نتیجه به طور غیرمستقیم نشانه‌ای از تنهایی‌ی من نباشد.

دشواری‌ی سوال هم‌چنان باقی است: تعریف تنهایی -با همه‌ی این اوصاف- چیست؟
به نظر لازم است تعریف اولیه را اندکی تغییر داد و شرایطی به آن افزود.

حدس می‌زنم یکی از شرایط لازم برای تنهایی این است که "تنهایی" در گزاره‌ای استفاده شود که به طور مستقیم یا غیرمستقیم به "من" (یا هر سوژه‌ی شناسای دیگری) اشاره کند. مثال مستقیم‌اش می‌شود چیزی مثل این‌که "من دوستان زیادی ندارم" (= "وجود ندارد شخص‌ای که با من دوست باشد"؛ یا کمی دقیق‌تر "احتمال این‌که شخص‌ای با من دوست باشد کم است") و غیرمستقیم‌اش این‌که "او همه را ترک کرد" و چون من هم جزیی از همه هستم، پس او مرا هم ترک کرده است، و در نتیجه *شاید* تنها باشم.

هم‌چنین بعید است تنهایی به نبود رابطه بین دو جسم غیرشناسا بازگردد. مثلا نمی‌گوییم این سنگ تنها بود مگر در حالت‌ای که سنگ را به عالم خیال‌ای ببریم که در آن جهان، سنگ دارای تجربه‌ی شناسایی باشد. چنین چیزی در عالم فانتزی (خرس کوچولوی تنها) غیرممکن نیست.

پس به طور خلاصه:
(۳) خیلی وقت‌ها "تنها" یک انسان است، اما در تعریف کلی‌ای که در (۱) و (۲) آورده‌ام الزامی به انسان‌بودن یا حتی سوژه‌ی شناسا-بودن تنها نیست. پس به نظر می‌رسد لازم باشد یک طرف رابطه‌ای که تنهایی توصیف می‌کند به سوژه‌ی شناسا بازگردد.

(۴) شناسابودن سوژه، به دنیایی که گزاره در آن ارجاع داده می‌شود باز می‌گردد. در دنیایی ممکن است سنگ‌ای تنها باشد و در دنیای دیگر وصفِ تنهایی برای یک سنگ بی‌معنا باشد.

(۵) رابطه‌ای که تنهایی را توصیف می‌کند ممکن است به طور مستقیم یا غیرمستقیم به سوژه‌ی شناسا اشاره کند.

نکته‌ی بعد، جنس رابطه است. رابطه‌ها ممکن است در دنیای مورد بحث محتمل باشد یا غیرمحتمل (و البته کلِ بازه‌ی بین این دو).
رابطه‌ای محتمل است که در زبان مورد بحث (که فرهنگ به شیوه‌ای خود را در آن بروز داده است) گزاره‌ای با کاربرد متداول باشد. مثلا "من با او دوست شدم" گزاره‌ای است که رابطه‌ای محتمل را و "من به مریخ رفتم" گزاره‌ای است که رابطه‌ای غیرمحتمل را توصیف می‌کند.
به همین دلیل است که "من هر روز سه بار به پارتی دعوت نمی‌شوم" به طور معمول بیان‌گر تنهایی شخص نیست، اما "مرا هیچ‌کس به پارتی دعوت نمی‌کند" معمولا نشان‌ای از تنهایی شخص دارد.

سوال‌ای که پیش می‌آید وجود گزاره‌هایی چون "حسین با حسن دوست است" در جهان‌ای است که هیچ‌کس با هیچ‌کسِ دیگری دوست نیست. این گزاره چندان محتمل نیست، اما از دید ناظری چون من بر "تنهایی" حسین دلالت نمی‌کند.

شک در من ایجاد می‌شود که شاید تنهایی فقط به محتمل یا نامحتمل‌بودن رابطه‌هایی درباره‌ی من محدود نشود. یعنی تنهایی توصیف‌ای راجع به غیرطبیعی‌بودن رابطه‌های من و دنیای اطراف نباشد؛ وگرنه گزاره‌ای چون "من آدم کشتم" هم به طور مستقیم در چنان مجموعه‌ای قرار می‌گیرد.

شرایط پیش آمده را در عبارت زیر خلاصه می‌کنم:

(۶) به نظر می‌رسد ویژگی‌ی خاصِ عدم وجود رابطه‌ای که تنهایی توصیف‌اش می‌کند، رابطه‌های انسانی -آن‌گونه که در فرهنگِ آن جهان تعریف می‌شود- باشد. در واقع کم یا زیاد بودن رابطه‌های انسانی‌ (و نه آن‌هایی که نفی رابطه‌ای انسانی را توصیف می‌کنند) آن چیزی هستند که نبودشان تنهایی را مشخص می‌کند.

برای پیچیده‌ترشدن وضعیت به دو داستان زیر توجه کنید:

الف) حسین خسته و کوفته از اداره خارج می‌شود. با گرفتاری‌ی بسیار خود را از غلغله‌ی ترافیک به خانه‌اش می‌رساند. هم‌سرش بیرون رفته، اما غذا را برای او آماده کرده است. غذای‌اش را می‌خورد و بر روی مبل در تنهایی می‌آساید.

ب) حسین در صحرای کربلا است. سپاهیان یزید اطراف‌اش را در بر گرفته‌اند. آفتاب بر شقیقه‌اش تافته، هرم گرما تن‌اش را گداخته، به این می‌اندیشد که یاران قلیل‌اش تابِ مقابله با یزیدیان را ندارند. فریاد می‌کشد: "هست یاری‌گری که مرا یاری کند؟".

در داستانک (الف)، حسین تنها است. اما تنهایی‌ی او به نظر خوش‌آیند می‌آید. تنهایی‌ی او خودخواسته، مطلوب، و کمینه غیر-نامطلوب است.
در داستانک (ب)، حسین در میان صدها نفر قرار گرفته است، اما تنهایی‌اش به نظر خوش‌آیند نمی‌آید. تنهایی او خودخواسته نیست، مطلوب نیست، و در نهایت باعث مرگ‌اش می‌شود.
پس در این‌جا تنهایی و مطلوبیت تنهایی به متنِ داستان نیز باز می‌گردد.
گاهی تنهایی مطلوب است (الف) و گاهی مطلوب نیست (ب).
هم‌چنین تنهایی فقط به تعداد ظاهری‌ی افراد دورِ فرد باز نمی‌گردد. مشخص است که تعداد افراد دورِ فرد در داستانک (الف) کم‌تر از داستانک (ب) است ولی در هر دو حالت فرد تنها می‌نماید.
دلیل این تفاوت شاید در این باشد که نوعِ رابطه -و نه صرف وجود رابطه- مشخص‌کننده‌ی وضعیت تنهایی است. مثلا در داستانک (ب)، تنهایی از عدم وجود سپاهیان دشمن ناشی نمی‌شود (چون وجود دارند)، بلکه از کم‌بود سپاهیان غیردشمن [نسبت به تعداد سپاهیان دوست] به وجود می‌آید.

پس شاید بتوان گفت که
(۷) ارزش تنهایی پدیده‌ی مستقل از وجود تنهایی است.

(۸) با وجود این‌که کم‌بود رابطه‌ها باعث تنهایی می‌شوند، اما هر رابطه‌ای به عنوان رابطه‌ی قابل قبول شناخته نمی‌شود. رابطه‌ها را صفات‌ای توصیف می‌کنند که نبود آن صفات در آن رابطه باعث نشمرده‌شدن آن رابطه (و در نتیجه کم‌بود آن رابطه) می‌شود. پس تنهایی وصف‌ای است درباره‌ی عدم وجود رابطه‌هایی با صفات‌ای خاص.

متاسفانه هم‌چنان تعریف‌مان از تنهایی کافی نیست.
آیا حسینِ داستانک (ب) احساس تنهایی می‌کرد؟ آیا وجود خداوندگار و رسالت‌ حسین باعث نمی‌شد که او حس تنهایی نکند؟
باور مذهبی ممکن است داستانک (ب)‌ را به گونه‌ای کاملا متفاوت تفسیر کند. در تفسیر متفاوت، حسین تنها نبود چون خداوندگار با او بود و اگر حسین گلایه می‌کند نه از نبود آدمیان اطراف‌اش و نه از کم‌بود آدم‌ها که از کم‌بود ایمان در دلِ آدم‌ها شکایت می‌کند. ایمان‌ای که بود یا نبودش نه با حسین که با خداوند رابطه‌ای تنهاگون دارد؛ حسین تنها نیست، خداوند تنها است!

به نظر می‌رسد که
(۹) در نظر گرفتن رابطه‌ای ماورای طبیعی باعث تفسیر مجدد همه‌ی رابطه‌های سوژه‌ی شناسا با اطراف‌اش می‌شود. این تغییر ممکن است به صورت تغییر صفات مرتبط با رابطه باشد یا حتی ممکن است معادل جای‌گزینی‌ی رابطه‌ای نو و غالب بر هر رابطه‌ی دیگری بروز کند.

---

پس بگذارید آن‌چه را تاکنون گفته‌ام خلاصه کنم. اعداد داخل پرانتز به ویژگی‌هایی که پیش‌تر درباره‌ی تنهایی بر شمرده‌ام اشاره می‌کنند.

تنهایی وصف‌ای است (۱) درباره‌ی رابطه‌های سوژه‌ی شناسا-در-جهانْ (۴) نسبت به جهان‌ اطراف‌اش (۳). تنهایی به طور مستقیم یا غیرمستقیم (۵) رابطه‌های بین سوژه‌های شناسایی را توصیف می‌کند که جنس‌شان از عدمِ وجود یا کم‌بود رابطه‌های (۲) با صفات‌ای خاص (۸) بین سوژه‌های شناسای معمول در فرهنگِ آن جهان‌اند (۶). هم‌چنین تنهایی به خودی‌ی خود نه مطلوب است و نه نامطلوب (۷). و در نهایت این‌که رابطه‌های ماورای‌طبیعی می‌تواند با تفسیر مجدد همه‌ی رابطه‌ها/عدم‌رابطه‌های سوژه‌ی شناسا، وضعیت تنهایی او را تغییر دهند (۹).
نظرات ارسال شده
رضا محمدی در 30 دى 1386
سلام
من هم تنهایی را وصفی خاص از بودنِ آدمی می‌دانم اما، در توصیفِ این نحوه‌ی بودن، به میزانی که رابطه‌ی این سوژه‌ی تنها با اطراف‌اش کم می‌شود، نوعی رابطه از جنس رابطه‌ی من با خودم پُر-رنگ‌تر می‌شود.
در این باره، یادداشتی در سه قسمت تنظیم کرده ام.

email | website

sun در 01 بهمن 1386
من فکر میکنم تنهایی یعنی وقتی که وسط یه جمع نشستی همه دارن میخندن ولی تو خنده ات یه دفعه روی لبات میماسه!

email | website

دانش آموز در 02 بهمن 1386
این تحلیل ها در قرون وسطا هم از مد افتاده بود ، بعد یه اقایی به نام دکارت آمد گفت که : هر چه می خواهد دل تنگت فرض کن و تعریف کن ، اما در یک دستگاه صوری و بعد همه گزاره های بعدی رو بچین و برو بالا ، اثبات کن....

\"اما این یک ضعف عمومی موجودان فنا پذیر است که امور مشکل تر را مناسب تر می دانند و اغلب وقتی دلیلی ساده برای موضوعی روشن می یابند احساس می کنند که چیزی نیاموخته انددر حالیکه مشتاق تحسین تفسیر های فلسفی مبهم و با شکوه هستند در حالیکه اغلب اینها مبتنی بر ارکانی است که هیچکس آنها را به طور کامل تحقیق نکرده است و این اغتشاش ذهنی است که تاریکی رابر روشنایی ترجیح می نهد \"

دکارت-قواعد هدایت ذهن

email | website