از توي قفسه كنار در. رديف دوم از پايين.
همانطور نحيف ايستاده بود بين "وضعيت آخر" و "ماندن در وضعيت آخر"
كه اتفاقا هر دو را هم اسماعيل خان براي "دوست و همقطار ديرين" اش امضا كرده بود
براي اينكه چيزي دزديده باشم از كتابخانه پدربزرگت.
از كتابخانه تو در واقع. توي كمتر از 4-5 ماه با اين حال و روزش كه من ميبينم.
تا وقتي برگشتي براي مراسم تدفين و ختم، يك روز سرزده بيايم براي برگرداندن امانت آقا جانت كه نور به قبرش ببارد و اينها. بعد هم كمي پا سفت كنم و آنقدر همه چيز را به هم ببافم بلكه يادت آمد بچهتر كه بوديم چه قول و قرارهايي با هم گذاشته بوديم. اگر هم كل كشتي را به نامم نميكردي يكي دو بار ميگذاشتي مجاني قايق سواري كنم. نميگذاشتي؟
----------
توي داستان چهارم(2) يكي از اينها كه كله شان را ميكنند توي دهان ببر و پلنگ تا مردم كف بزنند داشت دور دنيا را با خوشي ميگشت. داستان اینطوری تمام شد که جانور سر یارو را توی تهران - آن شهر کثیف و زشت - کند. بی هیچ توضیح اضافی
---------
بعد يك دفعه دوزاريم افتاد.
فهميدم آقا جانت وقتي آن يك خط را خوانده يك كمي رفته توي خودش.
فردايش رفته نصف تهران را گشته، ديده واقعا چقدر زشت است شهر. چقدر خاكستري زياد شده. چقدر آدمها ميخواهند بزنند همديگر را نيست و نابود كنند. چقدر ساختمانها كج شده اند. نشسته با خودش خلوت كرده، ديده تهران هر چه باشد و نباشد زشت است. آنقدر زشت كه شير و پلنگ را هم ديوانه ميكند چه برسد به تخم و تركه خودش. رفته پيش مادربزرگت راضيش كرده كه پسرشان را بفرستند يك جاي بهتر. چه ميدانسته بدبخت كه اگر ببر بخواهد سر آدم را بخورد بي برو برگرد ميخورد. حالا ببر يا آن جوان عرب مو فرفري كه يك شب مست كرد و به اولين دختر بلوندي كه ديد يكي از اين پيشنهادها داد. به پدربزرگت چه كه دختر، مادر تو از آب در آمد. يا به پدربزرگت چه كه پدرت غيرتي شد؟ به او چه كه چاقو، سر را گوش تا گوش ميبرد؟ گيرم مادربزرگت هيچوقت پدربزرگت را نبخشيد. به درك
--------
تهران ولي ديگر مثل زمان پدربزرگت نيست. زشت تر شده. خيلي بيشتر. گشاد و دراز و بي قواره. همه چيز كج. آدمها وحشي. آنقدر كه ببرها كله شان را دو دستي چسبيده اند رفتنه اند كز كرده اند گوشه باغ وحش نصفه نيمه شهر. اصلا براي همين دو تا يكي پله ها را آمدم پايين. هر چه تاكسي و اتوبوس رو به شمال ميرفت سوار شدم تا رسيدم خانه پدربزرگت. اين يك دفعه نه براي خر فهم كردن فرق جمله شرطي نوع دوم و سوم به دختر عمه گوساله ات كه او هم زود يتيم شد مثل خودت. براي دزديدن همين كتابي كه حالا شده قوز بالا قوز.
-------
مادرت را ولي هيچوقت نفهميدم.
يادت هست همه آن دفعه هايي كه برايم تعريف كردي با چه بدبختي دستت را گرفته آمده اينور دنيا؟ فقط هم به اميد يك آدرس روي پاكت يكي از نامه هاي آقا جانت براي پسرش كه هنوز نميدانسته نميتواند از زير آن همه خاك نامه بخواند. همه آن دفعه ها من زل زده بودم به لبهاي غنچه ات كه تند تند تكان ميخورد و فارسي و يك زبان خارجي ديگر قاطي از آن بيرون مي آمد.
--------
بعد دوزاريم بيشتر فرو رفت
فهميدم آن روز كه من چشم گذاشتم و تو رفتي يك سوراخ جديد پيدا كني چه شده.
حتما فكر كرده اي پسر شوفر آقا جانت از كجا ميفهمد رفته اي توي كتابخانه؟.درست هم فكر كرده بودي خب.بعد هم حتما كز كرده اي جلوي قفسه كنار در،يك كتاب را شانسي در آورده اي نگاه كني از روي بي حوصلگي.با انگليسي ناقصت خوانده اي آن يك جمله را و تو هم فهميدي اوضاع از چه قرار است.
وگرنه چرا يك دفعه اين همه اصرار كه تهران را دوست نداري. يعني چه كه اين همه كوچه پس كوچه با اين همه ساختمان متروكه كه سر ريز ميكنند توي تجريش حالت را به هم ميزند؟
زيادOآنقدر گفتي تا راضي شدند پستت كنند پيش فاميل دور مادربزرگت. توي يك شهري كه
هاي معمولي تازه. از اينها كه بالا و پايينشان هزار تا نقطه دارد.Oداشت. نه از اين
-------
تابستان 4 سال پيش كه برگشتي براي ختم مادربزرگت، من را يادت نمي آمد.
حق هم داشتي.
آدم وقتي توي تهران وول ميخورد دو برابر پير ميشود. خاكستري ميماسد به تن آدم. آدم هم كج ميشود مثل بقيه چيزها. تو اسمش را بگذار قوز. هر چند دقيقه يك بار هم يك سيخونك بزن به من كه صاف شو.قول هم بده دفعه ديگر كه آمدي برايم قوزبند مي آوري.
-------
وقتي داشتند مادربزرگت را ميچپاندند آن تو خيره مانده بودي به آن همه گودال كه جا به جا و بي سليقه كنده بودند تا با بدبخت هايي مثل من پرشان كنند.هر از گاهي هم زير چشمي 5 گودال آن طرف تر را مي پاييدي ببيني چطور يك گوني سفيد گنده را همانطور كج مي تپاندند زير خاك.شايد به فكر پدرت افتاده بودي.يا به فكر قبرش كه يك مجسمه عجيب دارد بالايش. لاي آن همه درخت و گل و بوته.
بعد حتما يك نفس راحت كشيده اي. فهميده اي زودتر از آن كه تا آخر دنيا، پيچت كنند به زمين سفت تهران، فرار كرده اي از اين همه گودال و مرده هاي كج و زنده هاي معوچ كه نصف حواسشان پيش خاك كردن زن و بچه شان است نصف ديگرش پيش موهاي زرد تو كه بي دقت، از زير شال سياهت ريخته بيرون.
-------
حال آن پدر پدرسگت چطور است؟
هنوز هم مي آيد به خوابت اسمت را صدا كند؟
من مانده ام پدرت با اين همه كمالات نميتوانست يك اسم خاص تر برايت پيدا كند؟ يك اسمي كه نشود گذاشت روي كوچه و خيابان و بقالي و داروخانه. نميدانست وقتي برگردي شهر خودت با سگهايت بازي كني، كار من ميشود گز كردن خيابانهاي تهران؟
------
بعد دوزاريم رسيد به ته چاه
هر چقدر هم زور زد پايين تر نتوانست برود
فهميدم كسي هست كه شبها مي آيد خيابانهاي تهران را خط كشي ميكند
با اين رنگها كه نه من ميبينم نه تو
تهران را كرده بزرگترين صفحه شطرنج دنيا با چند ميليون اسب و فيل و الاغ.
آدم هر چقدر هم اين در و آن در بزند براي فرار، شب بايد برگردد توي خانه خودش، طوري كه پايش هم روي خط نباشد تا صبح همانجا بماند بلكه وقتي همه جا شلوغ شد، بتواند ال شكل و مستقيم و اريب چند خانه اينطرف آن طرف تر برود.
------
خلاصه این اوضاع ماست. هر چند روز یک بار لای همه بدبختیهای جور و واجور میزنم توی خیابانها. تقاطع ها را یکی در میان چپ و راست میپیچم تا ببینم اسمت را کسی گذاشته روی خیابانی، کوچه ای، مغازه ای، خانه ای، سنگی، درختی يا نه.
تا امروز هم 8 خيابان، 5 كوچه، 2 رستوران، 3 كافي شاپ، 4 گل فروشي و يك بن بست پيدا كرده ام، هم اسم تو. اين بن بست آخري را امروز صبح نزديك لاله زار ديدم. ته كوچه يك در بود به قاعده نصف قد تو. يكي، معلوم نيست چند سال پيش، برداشته بود با ذغالي، چيزي روي در نوشته بود: "فروشي- 627379 " گفتم شايد آنجا، آخر تهران است. شايد اگر در را باز ميكردي، ميديدي يك جاي ديگر شروع شد با آدمها و ساختمانهاي صاف تر.رفتم چكشي، بيلي پيدا كنم قفل روي در را بشكنم ببينم چه خبر است بيرون اين جزيره بدبختي، ديدم با تتمه همان ذغال، به سبك نقاشيهاي روي ديوار غارها و به همان اندازه بچگانه، زير قفل زنگ زده روي در، آدمي را نقاشي كرده اند كه كله اش را گذاشته توي دهان نصفه باز يك ببر گنده.
(1) British and American Short Stories به همين عامي كه ميبيني. مثل اسم خودت. باور ميكني؟
(2) The Barber’s Uncle by William Saroyan



