يك مجموعه داستان كوتاه(1) بود توي كتابخانه پدربزرگت كه من ديروز دزديدمش.
از توي قفسه كنار در. رديف دوم از پايين.
همانطور نحيف ايستاده بود بين "وضعيت آخر" و "ماندن در وضعيت آخر"
كه اتفاقا هر دو را هم اسماعيل خان براي "دوست و همقطار ديرين" اش امضا كرده بود
براي اينكه چيزي دزديده باشم از كتابخانه پدربزرگت.
از كتابخانه تو در واقع. توي كمتر از 4-5 ماه با اين حال و روزش كه من ميبينم.
تا وقتي برگشتي براي مراسم تدفين و ختم، يك روز سرزده بيايم براي برگرداندن امانت آقا جانت كه نور به قبرش ببارد و اينها. بعد هم كمي پا سفت كنم و آنقدر همه چيز را به هم ببافم بلكه يادت آمد بچه‌تر كه بوديم چه قول و قرارهايي با هم گذاشته بوديم. اگر هم كل كشتي را به نامم نميكردي يكي دو بار ميگذاشتي مجاني قايق سواري كنم. نميگذاشتي؟
----------
توي داستان چهارم(2) يكي از اينها كه كله شان را ميكنند توي دهان ببر و پلنگ تا مردم كف بزنند داشت دور دنيا را با خوشي ميگشت. داستان اینطوری تمام شد که جانور سر یارو را توی تهران - آن شهر کثیف و زشت - کند. بی هیچ توضیح اضافی
---------
بعد يك دفعه دوزاريم افتاد.

فهميدم آقا جانت وقتي آن يك خط را خوانده يك كمي رفته توي خودش.
فردايش رفته نصف تهران را گشته، ديده واقعا چقدر زشت است شهر. چقدر خاكستري زياد شده. چقدر آدمها ميخواهند بزنند همديگر را نيست و نابود كنند. چقدر ساختمانها كج شده اند. نشسته با خودش خلوت كرده، ديده تهران هر چه باشد و نباشد زشت است. آنقدر زشت كه شير و پلنگ را هم ديوانه ميكند چه برسد به تخم و تركه خودش. رفته پيش مادربزرگت راضيش كرده كه پسرشان را بفرستند يك جاي بهتر. چه ميدانسته بدبخت كه اگر ببر بخواهد سر آدم را بخورد بي برو برگرد ميخورد. حالا ببر يا آن جوان عرب مو فرفري كه يك شب مست كرد و به اولين دختر بلوندي كه ديد يكي از اين پيشنهادها داد. به پدربزرگت چه كه دختر، مادر تو از آب در آمد. يا به پدربزرگت چه كه پدرت غيرتي شد؟ به او چه كه چاقو، سر را گوش تا گوش ميبرد؟  گيرم مادربزرگت هيچوقت پدربزرگت را نبخشيد. به درك
--------
تهران ولي ديگر مثل زمان پدربزرگت نيست. زشت تر شده. خيلي بيشتر. گشاد و دراز و بي قواره. همه چيز كج. آدمها وحشي. آنقدر كه ببرها كله شان را دو دستي چسبيده اند رفتنه اند كز كرده اند گوشه باغ وحش نصفه نيمه شهر. اصلا براي همين دو تا يكي پله ها را آمدم پايين. هر چه تاكسي و اتوبوس رو به شمال ميرفت سوار شدم تا رسيدم خانه پدربزرگت. اين يك دفعه نه براي خر فهم كردن فرق جمله شرطي نوع دوم و سوم به دختر عمه گوساله ات كه او هم زود يتيم شد مثل خودت. براي دزديدن همين كتابي كه حالا شده قوز بالا قوز.
-------
مادرت را ولي هيچوقت نفهميدم.
يادت هست همه آن دفعه هايي كه برايم تعريف كردي با چه بدبختي دستت را گرفته آمده اينور دنيا؟ فقط هم به اميد يك آدرس روي پاكت يكي از نامه هاي آقا جانت براي پسرش كه هنوز نميدانسته نميتواند از زير آن همه خاك نامه بخواند. همه آن دفعه ها من زل زده بودم به لبهاي غنچه ات كه تند تند تكان ميخورد و فارسي و يك زبان خارجي ديگر قاطي از آن بيرون مي آمد.
--------

بعد دوزاريم بيشتر فرو رفت

فهميدم آن روز كه من چشم گذاشتم و تو رفتي يك سوراخ جديد پيدا كني چه شده.
حتما فكر كرده اي پسر شوفر آقا جانت از كجا ميفهمد رفته اي توي كتابخانه؟.درست هم فكر كرده بودي خب.بعد هم حتما كز كرده اي جلوي قفسه كنار در،يك كتاب را شانسي در آورده اي نگاه كني از روي بي حوصلگي.با انگليسي ناقصت خوانده اي آن يك جمله را و تو هم فهميدي اوضاع از چه قرار است.

وگرنه چرا يك دفعه اين همه اصرار كه تهران را دوست نداري. يعني چه كه اين همه كوچه پس كوچه با اين همه ساختمان متروكه كه سر ريز ميكنند توي تجريش حالت را به هم ميزند؟

 زيادOآنقدر گفتي تا راضي شدند پستت كنند پيش فاميل دور مادربزرگت. توي يك شهري كه
 هاي معمولي تازه. از اينها كه بالا و پايينشان هزار تا نقطه دارد.Oداشت. نه از اين
-------
تابستان 4 سال پيش كه برگشتي براي ختم مادربزرگت، من را يادت نمي آمد.
حق هم داشتي.
آدم وقتي توي تهران وول ميخورد دو برابر پير ميشود. خاكستري ميماسد به تن آدم. آدم هم كج ميشود مثل بقيه چيزها. تو اسمش را بگذار قوز. هر چند دقيقه يك بار هم يك سيخونك بزن به من كه صاف شو.قول هم بده دفعه ديگر كه آمدي برايم قوزبند مي آوري.
-------
وقتي داشتند مادربزرگت را ميچپاندند آن تو خيره مانده بودي به آن همه گودال كه جا به جا و بي سليقه كنده بودند تا با بدبخت هايي مثل من پرشان كنند.هر از گاهي هم زير چشمي 5 گودال آن طرف تر را مي پاييدي ببيني چطور يك گوني سفيد گنده را همانطور كج مي تپاندند زير خاك.شايد به فكر پدرت افتاده بودي.يا به فكر قبرش كه يك مجسمه عجيب دارد بالايش. لاي آن همه درخت و گل و بوته.

بعد حتما يك نفس راحت كشيده اي. فهميده اي زودتر از آن كه تا آخر دنيا، پيچت كنند به زمين سفت تهران، فرار كرده اي از اين همه گودال و مرده هاي كج و زنده هاي معوچ كه نصف حواسشان پيش خاك كردن زن و بچه شان است نصف ديگرش پيش موهاي زرد تو كه بي دقت، از زير شال سياهت ريخته بيرون.
-------
حال آن پدر پدرسگت چطور است؟
هنوز هم مي آيد به خوابت اسمت را صدا كند؟
من مانده ام پدرت با اين همه كمالات نميتوانست يك اسم خاص تر برايت پيدا كند؟ يك اسمي كه نشود گذاشت روي كوچه و خيابان و بقالي و داروخانه. نميدانست وقتي برگردي شهر خودت با سگهايت بازي كني، كار من ميشود گز كردن خيابانهاي تهران؟
------
بعد دوزاريم رسيد به ته چاه
هر چقدر هم زور زد پايين تر نتوانست برود
فهميدم كسي هست كه شبها مي آيد خيابانهاي تهران را خط كشي ميكند
با اين رنگها كه نه من ميبينم نه تو
تهران را كرده بزرگترين صفحه شطرنج دنيا با چند ميليون اسب و فيل و الاغ.
آدم هر چقدر هم اين در و آن در بزند براي فرار، شب بايد برگردد توي خانه خودش، طوري كه پايش هم روي خط نباشد تا صبح همانجا بماند بلكه وقتي همه جا شلوغ شد، بتواند ال شكل و مستقيم و اريب چند خانه اينطرف آن طرف تر برود.
------
خلاصه این اوضاع ماست. هر چند روز یک بار لای همه بدبختیهای جور و واجور میزنم توی خیابانها. تقاطع ها را یکی در میان چپ و راست میپیچم تا ببینم اسمت را کسی گذاشته روی خیابانی، کوچه ای، مغازه ای، خانه ای، سنگی، درختی يا نه.

تا امروز هم 8 خيابان، 5 كوچه، 2 رستوران، 3 كافي شاپ، 4 گل فروشي و يك بن بست پيدا كرده ام، هم اسم تو. اين بن بست آخري را امروز صبح نزديك لاله زار ديدم. ته كوچه يك در بود به قاعده نصف قد تو. يكي، معلوم نيست چند سال پيش، برداشته بود با ذغالي، چيزي روي در نوشته بود: "فروشي- 627379 " گفتم شايد آنجا، آخر تهران است.  شايد اگر در را باز ميكردي، ميديدي يك جاي ديگر شروع شد با آدمها و ساختمانهاي صاف تر.رفتم چكشي، بيلي پيدا كنم قفل روي در را بشكنم ببينم چه خبر است بيرون اين جزيره بدبختي، ديدم با تتمه همان ذغال، به سبك نقاشيهاي روي ديوار غارها و به همان اندازه بچگانه، زير قفل زنگ زده روي در، آدمي را نقاشي كرده اند كه كله اش را گذاشته توي دهان نصفه باز يك ببر گنده.


(1)    British and American Short Stories به همين عامي كه ميبيني. مثل اسم خودت. باور ميكني؟
(2)    The Barber’s Uncle by William Saroyan
نظرات ارسال شده
ناشناسی دیگر در 02 اسفند 1386
من هم کلی کوچه و رستوران و خیابون و بن بست می شناسم، برای چند تا اسم مختلف... بیشتر از همه هم بن بست

email | website

شایان در 05 اسفند 1386
چند سالی هست ... یادم نمیاد چطوری ، ولی با وبلاگت ( استامینوفن ) آشنا شدم ... سالی یه بار پیش میاد که تقریبا همه مطالب رو از اول یه بار میخونم ... :دی

خوشحالم که اینجا هم مینویسی ...

موفق باشی.

email | website

بایا در 05 اسفند 1386
شاهکاره. واقعن فوق‌العاده‌است.

email | website

تق در 05 اسفند 1386
دوزاری ما رو هم انداختی ته چاه.

email | website

Spa6 در 05 اسفند 1386
من میدونم! اپیدمی شده این :"شهر چقدر وحشی شده"/ !

email | website

منصور در 05 اسفند 1386
یادم می آید که استامینوفن را شایان معرفی کرد. پر از تک مضراب های زیبا ...
داستانت عالی بود، مثل همیشه پیچ در پیچ و وهم آور.
موفق باشی.

email | website

Moe در 05 اسفند 1386
قالیچه پرنده ای که ملکه خیال منو تا انتهای همون بن بست تهران کشوند. با همون طعم گس دهن جمع کن که میخواستی.
حس کردم چقدر آشغالم که سر مراسم خاکسپاری اونجوری زیر چشمی دختر داییمو دید میزدم.. سلولهای خاکستری مخم لرزید از اینکه خواهرم توی دستور زبان انقدر شله... اعصاب بهم ریخت که این بچه مف مفو که باباشو ذله میکردم اینجوری توهم میزده... و غلط کرد که به دختر داییم خیاله کج داره.

email | website

... در 05 اسفند 1386
یه چیزی رو می دونین جناب استامینوفن... این شهر مرده مثل مردماش مثل خداش...اینجا همونجایی که مرده ها رو توش می زارن.. همون شهر خاکستری و زیر زمینی... پر از سگ های دروازه جهنم...و مار غاشیه...و پر از صدای ضجه...

email | website

آرتو در 06 اسفند 1386
................
.............................سلامهای مرا بپذیر
.....................چرا که بارها آمده ام و نتوانستم برایت چیزی بگذارم
............از دست تو در متنی افتاده ام که به من نمی اید
................سر درد تو به درد سرهای من اضافه شده است
.......................تسکینم نمی دهد
.................دین
......................کدیین.

email | website

دخترک کولی در 09 اسفند 1386
ظهراومدمخوندمالاننصفهشبدوبارهخوندمودلممیخوادبازبخونم
بعدازخوندناوننوشتههایچندخطیتخوندنایننوشتههایاینهمهخطیتاونماینطورنااراموببروموهایبلونداینجامیخواستمسهنقطهبذارماینکیبوردنمیذارهتوسهنقطهبخون

email | website

exaybachay در 09 اسفند 1386
برای استامینوفن میشه چیزی نوشت!!!!!وای ی ی چه توهمی!!!

email | website

مرجان در 11 اسفند 1386
سلام. خوشحالم بالاخره فرصت کامنت گذاشتن دادی. با نوشته هات خیلی حال میکنم. اگرچه خیلیهاشو درک نمیکنم. مال دنیای من نیست. ولی یه چیزی داره که خیلی جذبم میکنه. منو یاد رومن گاری میندازه. موفق باشی.

email | website

wc در 16 اسفند 1386
به اندازه تمام دفعه هائی که امدم بلاگت و لذت بردمممنون.قلمت می ستایم

email | website

haj_agha_shikamooo در 17 اسفند 1386
سلام .خیلی باحالییییییییییی

email | website

آزاده در 17 اسفند 1386
همیشه به وبلاگت سر میزنم و خیلی خوشم میاد. خوشحالم که فرصت ابراز احساسات به خواننده هات دادی بالاخره!!

email | website

iهومن در 19 اسفند 1386
بلاگ استامینوفن رو بسیار دوست دارم.هر چند وقت یه بار میام سر میزنم به امید یه پست جدید.کم کار شدی استاد.

email | website

MahGol در 20 اسفند 1386
یه داستان کوتاه خیلی خوندنی و تودل برو .. مرسی :)

email | website

فراری در 21 اسفند 1386
بعد از دو سال و خورده ای که کلی حرف روی دلت می مونه خیلی سخته حرف زدن
عادت کرده بودم به سکوت با تو
اینجوری راحت تر بود
خوب چرتم رو پاره کردی قرص خواب بی اثر اعتیاد آور

email | website

فرهاد در 21 اسفند 1386
سلام فرشید، استامینوفن، یا هرکس که می خواهی. امیدوارم در طی چندسالی که استامینوفن را می نوشتی دغده های آشنایت اندکی ته نشین شده باشند، باور کن نثر خاص خودت را پیدا کرده ای، این از همه چیز مهمتر است. بعضی اوقات افراد نمی دانند از چه چیز یک نوشته لذت می برند: پیام، فرم، ارجاعها... اما مطمئن هستم که هیچ چیز مهمتر از نثر یک نویسنده نیست، دید واقع گرایانه شما که چاشنی طنز فوق العاده ای دارد با آن فضاسازی سیاه و سفید لحظه ها بسیار هماهنگ است و هیچکدام از دیگری پیشی نمی گیرد و یا دیگری را پایین نمی آورد. خلاصه اینکه همیشه فکر کرده ام شما به راحتی می توانید یک داستان نویس خوب باشید تا یک وبلاگ نویس. و امیدوارم فرشید عزیز این فرصت را هم به خودش بدهد و هم علاقمندانش که قلم او را در عرصه جدی تری ببینند.

باشید.

email | website

تول در 22 اسفند 1386
من هم مدتیست باورم دارم
که شایسته توست
که به آنچه آقا فرهاد میگوید بپردازی.

email | website

mohammadh در 22 اسفند 1386
الا.. کومو استاس؟ hola ...como estas?

email | website

عماد در 23 اسفند 1386
دوستی داشتی که 10-12 روز دیگر سال وفاتش است. آدم تنهایی نبود بدبخت, ولی تنهایی رو برات خیلی جالب تعریف کرده بود. ازخوندن اون مطلب در وبلاگت, یه طورایی خشک شدم, آخرش هم نفهمیدم چرا سعی می کرد تنهایی انتخابش کنه...

email | website

... در 25 اسفند 1386
نوشته هاتو از سه سال پیش به اینور بخون. پیر شدی نه؟ دندونات ریخته؟

email | website

سحر در 25 اسفند 1386
سلام
وای باورم نمیشه!
این شما هستید.

email | website

M&M در 27 اسفند 1386
اّاااااا فکر کن کامنت واسه استامینوفن
ااااااااا یعنی میشه
اااااااااااا چه توهمی
ااااااااااااااا
ااااااااااااااااا

email | website

فرناز در 27 اسفند 1386
ساقیا آمدن عید مبارک بادت

email | website

نازی در 27 اسفند 1386
می دونی من چند ساله وبلاگ استومینوفنت می خوندم؟همه ی آرشیوت حفظ حفظم انقدر حال می کردم که هر کسی وبلاگت نمی خوند.اولا خیلی شیطون بودی (آی هزارمین نفری که داری به اینجا سر میزنی .... ) :دی

email | website

مثل هیچکس در 28 اسفند 1386
سلام..
بالاخره بعد از چند سال بی خبری با اومدن به اینجا کاشف به عمل اومد که شما از عناصر ذکور هستید! حدس می زدم ولی بعضی از نوشته ها تون دو پهلو بود..
قربان تبریک می گم..نه به خاطر وبلاگ خوب و قلم بودارتون! بلکه به خاطر حل یکی از علامت سوال های افرادی بیشمار..
(ایمیل قابل استناد نمی باشد!)
واسه خواندنش ئوباره می آیم..رسم و رسومات رو به خاطر بیار و دید رو پس بده(بازدید)جالبه عکسالعمل رندت رو ببینم..چون همیشه عمل داشتی(نه اون نه..منظورم عمل نوشتنه)..حالا نوبت عکس العمله!

email | website

ملکه رویا در 29 اسفند 1386
جریان اینه که از وقتی یادمه هر وقت استامینوفن می خورم خوابم میگیره ... اما تو این مدت استامینوفن تو خواب و از سرم می پرونه ... همیشه !
قلمت جاوید !

email | website

Kaveh در 01 فروردين 1387
زوری!!!

email | website

محمد در 02 فروردين 1387
یادت هست برایت میل زدم که تلخ بنویس؟! جواب که ندادی گفتم از آن نویسنده های افاده ای هستی که هیچ کس را به هیچ کجات نمی گیری .. اما باز این دلیل نشد یواشکی و با غرولند نیایم و بلاگ کوفتی ات را چک نکنم .. بلاگی که معتادش شده بودم .. نوشتم اینجا تا به خاطر این همه کلمه که این سالها نذر ما کردی تشکر کنم ازت .. دستت درست .

email | website

ارزو در 06 فروردين 1387
تو فوق العاده یی..هیچ کس نثر تو و طنز تورو نداره..بدون اغراق میگم...نوشته های هیچکس مث تو به من یه حال خاصی نمیده...همیشه موفق باشی...

email | website

gOOla در 08 فروردين 1387
چقدم که همه دوست دارنت..

email | website

mali در 09 فروردين 1387
سلام آقای استامینوفن. بالاخره ما هم دوباره ی اجازه حضور یافتیم. دقیقا اون روزی رو که قسمت نظرات رو از وبلاگت حذف کردی یادمه, یادمه همه خیلی چرت و پرت برات می نوشتند, تو هم احتمالا تحملت تموم شد. بعد پیش خودم فکر کردم درسته که تو آدم عجیبی هستی ولی چطور می تونی نفس وبلاگ نوشتن رو از بین ببری , چون همه می دونن که می نویسن فقط و فقط برای اینکه ببینند چند تا آدم می خوننشون... ولی تو زدی زیر همه چیز. به هر حال خیلی خوشحالم که می تونم یه بار دیگه بهت بگم : از تو فقط یه دونه هست . تو فوق العاده ای

email | website

mehrdad در 10 فروردين 1387
چه کردی رفیق

email | website

aviator در 10 فروردين 1387
احتمالا استامینوفن بی خطرترین قرص دنیاست
هر چن تاش و که بندازی بالا احتمالا جونت در نمی آد
اما تو از استامینوفن قویتری
سریع آدم و می گیری

email | website

کیارش در 12 فروردين 1387
ببین حرف نداری ، هزار سال بود نخونده بودمت ،
همین الان داشتم آستامینوفن لعنتیت رو بعد از مدتها میخوندم از یک لینک دیگه اومدم اینجا ،
نه مثل اینکه امشب تا مارو .... بیخیال نمیشی

لطفا بهانه لباس بیمارستان و پرستار رو دیگه نیار و بیشتر بنویس...
دوست عزیز .... که مارو ... :)

email | website

م.ر.بهنام رئوف در 14 فروردين 1387
سلام
اومده بودم یه قرص استامینوفن بخورم که آدرس اینجا رو دیدم تو لاگت
تو شاهکاریخیلی وقت بود که دلم می خواست ببینم چه ریختی هستی

email | website

نقاب در 14 فروردين 1387
فوق العاده بود، فقط همین. نه یه چیز دیگه، ولش کن اصلا چه فرقی می کنه. همون که تو می گی

email | website

آرزو در 20 فروردين 1387
به خاطر تمام فضاهای خاص و توهم های خاص تری که تو وبلاگت به من دادی ممنون
جدی تر و فراتر از وبلاگ نویسی نوشتن رو دنبال کن خودت هم میدونی که میتونی و این ماله توست شاید تنها چیزی که داری
تمام پست های وبلاگت رو تو این چند سال چند بار از اول تا آخر خوندم. رشدت و بزرگ شدن نوشتن هات کاملا مشخصه
فقط بنویس

email | website

علیرضا در 13 ارديبهشت 1387
فرشید تو باید کتاب بدی بیرون لامصب، کدوم الاغی مثل تو میتونه اینجور آدمو خمار کنه؟

email | website

Kaveh در 21 ارديبهشت 1387
واقعا عالی بود . همون طور که می شد انتظار داشت. ادامه بده مرد.

email | website

phoenix در 22 ارديبهشت 1387
روی مهد کودک هم میشود گذاشت آن اسم کذا را. ممنون. لذت بردیم.

email | website

مسعود در 25 ارديبهشت 1387
...و بی جنبگی من، وقتی که فرصت کامنت گذاشتن میذاری...

email | website

sara در 16 خرداد 1387
یه دفعه ای میل زدم بهت که بوق بود از قرار.

فوق العاده ای!

همین.

email | website

µ در 20 خرداد 1387
استامینوفن کدئین کوچولو!

email | website

رضا در 25 خرداد 1387
سلام
حس نعشگی خوردن هزاران استامینوفن رو دارم وقتی که برای اولین بار میتونم بهت بگم خیلی باحالی....

email | website

Scorpion در 29 خرداد 1387
سلام
یه سوال !
چرا وبلاگ اصلیت نظر دهی نداره ؟
آدم سولش میگیره اما جایی نیست ازش بپرسی !

email | website

آفتاب پرست در 23 مرداد 1387
یه روز هوس می کنی یه وبلاگ پر قدمت رو...
از اولین سنگ بنا تا تهش بخوری...!!!
فقط برای اینکه دلت ضعف نره..!

email | website

من در 27 ارديبهشت 1388
تازه 3 ماهي هست وبلاگت رو ميخونم. نوشته هات مزه ي خاصي داره. مزه اي شبيه به مزه ي خرمالو . يا شايد هم يه سيب نارس .

email | website

هلن در 21 مرداد 1388
من مثل این همه دوستایی که داری خیلی وقت نیست که وبلاگتو می خونم... اسمت رو خیلی دیدم... خیلی جاها... شاید یه وقتایی هم خونده باشم...
ولی نه مثل حالا...
داشتم آرشیو وبلاگ خودتو می خوندم که به این جا رسیدم...
قشنگ بود... چسبید... مثل کتاب \\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\"بار دیگر شهری که دوست می دارم\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\" ...

email | website

marie در 30 فروردين 1389
اون روزی ک آدرس داده بودی هفت صب تو میرداماد صد قدم ب راست. سر کوچه
واقعن رفته بودی ی ی!!!
آخ اگه بلاگتو زودتر دیده بودم

email | website