در توصیفِ یک شهر و وضعیتِ شهروندانِ آن
(1)
زمانی بنا بود شهر بازتابِ تمدنِ مردمانِ نوآیین باشد
کسانی که از عشق نوشند و بر جهل خروشند،
خرد را پاسدار و هنر را ارجگزارند،
بر تن آدمیان بوسهیِ تقدس زده و از روح بشر نیرویِ جهانآرایی برگیرند.
فرزانگان دین آزادی بنیان نهند و معنایِ بودن را بر أصالتِ شدن استوار سازند،
یعنی رهایی از ستم تمامی خدایانِ دیده و نادیده،
همان روبهانِ آسمانی که ندایِ رهایی انسان از بندِ ستم زمینیان سر دادند،
اما او را به بندِ ستمکارترین ایزدنُما گرفتار و رنجور ساختند.
زمانی بنا بود شهر بازتابِ تمدنِ مردمانِ نوآیین باشد،
تجلی فرهیختن یک ملت در دیدهیِ دیگران و خویش،
جام جهاننمایِ مردمان که گذشته، اکنون و فردایِ خود را در آن به مباهات نظر کنند.
اما گندابِ سرشتِ خدایِ کاهنان سراسر شهر را لکهدار ساخت.
کاهن بزرگ راست میگفت،
پادشاه قبرستانها را آباد کرده بود.
وانگهی گاهِ حکمرانی کاهن که فرا رسید، شهر را به قبر بزرگِ ملت بدل ساخت.
دارها به آدمیان آرامش ابدی ارزانی داشتند،
شور و شادی گناهی نابخشودنی شد،
تمدنِ نیمبند جایِ خود را به توحش عریان بخشید،
و سیاهی میزانِ سنجش بشر گردید.
هر آنچه نشان از فرهنگِ فرهیختگی داشت، با هزاران اتهام از صحنهیِ زندگی بیرون شد.
اکنون در این شهرنُما، تمامی نمادهایِ بلاهت و تباهی همچون نیشخندِ طاعونی سیاه
مردمان را به نیستی فرا میخواند،
و شهر پر شده از
طنین فریادِ فروخوردهیِ آگاهان؛
آگاهانِ ناآگاه،
و ضجّهیِ آنِ جان دادنِ بیگناهان؛
بیگناهانِ گناهکار.
اکنون خدا نیز در بندِ ایزدنُما گرفتار است.
زمانی بنا بود شهر بازتابِ تمدنِ مردمانِ نوآیین باشد،
و امروز تصویر تحقیر نظاممندِ انسان است،
تا مرگاندیشان روز را به داد و ستد بر سر جانِ مردمان به شب رسانند،
و بردهداریِ نقابدار بر پیشانی هر فرد داغ خود را به یادگار گذارد،
و شهر پر شود از معابدِ ستمکارترین ایزدنُما.
اکنون خدا نیز به بردگی کاهنان مشغول است.
هر آنچه زمانی معنی و درونمایه داشت، اکنون پوچ و تهیمیان گردیده است.
کاهن بزرگ راست میگفت،
او ملت را به انسانیت رساند،
و حتی از آن هم گذر کرد.
اینسان شد که پساانسانیت نام و نشانِ خود را بر در و دیوار شهر حک کرده است،
و مردمان در دیدهیِ یکدیگر، خویش و دیگران پست شده اند.
اما
زمانی بنا بود شهر بازتابِ تمدنِ مردمانِ نوآیین باشد.
(2)
گویا این شبهِ شعر سپید (که البته به شعر سیاه میماند)، بیشتر به شهروندان (آدمیانِ موجود در شهر) پرداخته است تا به خودِ شهر. اما مگر شهر، شهرونداناش را شامل نمیشود و از سویِ دیگر هیأتِ یک شهر نشاندهندهیِ روزگار آدمهایِ آن شهر نیست؟! شهری که در بزرگراهها و بر دیوار آسمانخراشهایش، سراسر فرهنگِ خودزنی به تصویر کشیده شده و جز سیاهی ریش و چادر ارزش دیگری برایِ عرضهکردن به دیدگانِ شهرونداناش ندارد، جز شهرنُما نام دیگری هم دارد؟!
شهری که در ملاءِ عام مردماناش را شلاق میزنند و به دار میآویزند ( یا در مواردِ درخشانتر مثله و سنگسار میکنند)، شهری که زناناش را به وانهایِ ارشاد جهتِ شستوشویِ شخصیت پرتاب میکنند و جواناناش از ترس جرمی به نام عشق، همهکاری کردهاند جز عاشقی، چنین شهری بیشتر به همان ناکجاآبادِ جزیرة العربِ قرنِ هفتم شباهت دارد تا شهر در معنایِ اجتماع مردمانی خودآگاه و با مسؤولیتِ متقابل در برابر یکدیگر.
لابد کسانی خواهند گفت در همین شهر، که به رسم خودبزرگبینی پایتختِ فرهنگی جهانِ اسلام نامیده شده، مراکز فرهنگی و هنری هم یافت میشود. صد البته راست میگویند. اما یکم آنکه اگر پایِ سخن نقاشان و صاحبانِ آثار بنشینید میفهمید که بسیاری از آثارشان مناسبِ شأنِ ملتِ شهیدپرور نبوده و از همین رو اجازهیِ نمایش پیدا نکردهاند و دوم اینکه بهعنوانِ نمونهای از به تباهی کشاندنِ همین فرهنگسراها و فرهنگستانها و گالریها، کافی ست در مناسبتهایِ مذهبی و سیاسی سری به آنها بزنید تا بیدرنگ از آنجا راهی کافههایِ پلمبشده یا پارکهایِ مجهز به گشتِ نامحسوس خداوند شوید.
برایِ نسل من شهر در کودکی معنایِ ضدِهوایی، پناهگاه و صدایِ آژیر قرمز و سبز میداد، معنایِ ویرانی بمب و دلهرهیِ مبهم کودکِ سالهایِ جنگ. اما در نوجوانی و پس از آن نیز، این دلهرهیِ مبهم هیچگاه ما را رها نکرد. اینبار به ظاهر در صلح بیرونی به سر میبردیم اما در جنگِ درونی دست و پا میزدیم. "شلوارلی" و "ویدیو" گناهِ نابخشودنی سالهایِ نوجوانی ما بود. گویی وحشت و دلهرهیِ سالهایِ جنگ، باید بهنحوی بازتولید میشد. حفظِ فضایِ اضطراریِ دورانِ جنگ، مهمترین ابزار تبلیغاتی حکومت برایِ توجیهِ وجودِ سرکوبگر خودش بود. اگر در آن سالها جبههها جان میستاند و اسلام به خون نیاز داشت، در دهههایِ پس از آن خودِ نظام این نقش را به عهده گرفت. گویی هیچ ارزشی بنیادینتر از مرگخواهی برایِ حکومت نیست. اینگونه بود که پس از جنگ، بهناگاه و در سطحی بسیار وسیعتر از گذشته، تمامی در و دیوار شهر پر شد از به تصویرکشیدنِ تمنایِ مرگ، انگیزش اندوه و ترویج تاریکی. شعبدهیِ "پایمالی خونِ شهیدان" بهترین بهانه برایِ سرکوبِ دگراندیشی و شادخواری بود.
اما در همین زمان که کوچکترین آزادیهایِ فرهنگی و اجتماعی از مردمانِ شهر سلب میگردید، دیگر میشد نشانههایِ حرص و ولع حکومت نسبت به کالا، سرمایه و استفاده از دستاوردهایِ جهانِ نو را با سرگرمکردنِ شهروندانِ خسته از جنگ و ناامید از آینده، به شرکت در مسابقهیِ مصرفگرایی همگام با ادامهیِ پشتیبانی از ارزشهایِ رسمی بهعیان نظاره کرد. شهر پر شد از مراکز خرید و پاساژهایِ ریز و درشت و تبلیغاتِ تلوزیونی. وانگهی در همان حال که جدیدترین کالاهایِ مدرنِ لوکس از رسانه تبلیغ میشد، روشنفکران را با سلام و صلوات به دیدار دره میشتاباندند. این روند تا هماکنون نیز ادامه دارد و حکومت تمام تلاش خود را میکند تا تکنولوژیِ مدرن را با ارزشهایِ ایدئولوژیک توامان به جامعه تحمیل کند؛ قالبی از مدرنیزاسیونِ صوری/فرمال که محتوایِ مذهبی و انقلابی حکومت در آن زورچپان شده است. این حقیقتِ تلخ را باید پذیرفت که نصیبِ ما از دنیایِ مدرن، تنها دود، ترافیک و "مصرفگرایی بیمارگونهیِ اسلامیشده" است و گرنه از حیثِ فرهنگ و هنر، حکومت تمام امکاناتِ خود را بهکار میگیرد تا جامعه را در محرومیت، هراس و خودسانسوری نگاه دارد. تنها در دو سالِ اول موسوم به اصلاحات بود که این روند، اندکی سست شد و سرکوبِ فرهنگی و اجتماعی دچار خلل نسبی گردید. اما خوشبختانه هوش حکمرانان چنان سر جا بود که خیلی زود جلویِ این روندِ ناخواسته را گرفتند و شوکِ ناشی از آن را با سرکوبِ هر چه بیشتر در سالهایِ پس از آن جبران کردند. چرا میگویم خوشبختانه؟ واضح است. حکومت (با همکاریِ مخلصانهیِ آقایِ باران در کویر) با سرکوبِ جنبش اواخر دههیِ هفتاد نشان داد که هرگز از آرمانِ تاسیس خود کوتاه نخواهد آمد.
چهرهیِ شهر اما در تمام این سالها نتوانست ذرهای از شادی و زیبایی شهرهایِ دیگر جهان را به دست آورد. لابد بارها شکوهِ خودنمایی هنرهایِ تجسمی را در میادین شهرهایِ مدرن دیدهاید و از خود پرسیدهاید ز چه رو در این شهر خبری از آن زیباییها نیست. گویی باید این مردم را به مردن عادت داد تا به زیستن. گویی سیمایِ میادین، خیابانها و تابلوهایِ شهر باید تنها یادآور مرگ باشد تا زندگی.
بهراستی چرا همیشه ارزشهایِ مذهبی حکومت در برابر ارزشهایِ مدرنِ (دستِکم بخشی از) جامعه قرار میگیرد؟ بهعنوانِ نمونهیِ ملموس در رخسار شهر، چرا باید درست پشتِ مجموعهیِ تئاتر شهر یک خاکبرداریِ عظیم همراه با یک تونل بزرگ (بهسانِ دالانِ جهنم) برایِ ساختِ مسجد انجام شود؟
شاید این حکومت از جهتِ رویکردش نسبت به فرهنگِ مدرن (فلسفه، ادبیات و هنر) بیتقصیر باشد. شاید اگر چهرهیِ شهر به گونهای دیگر بود باید تعجب میکردیم. شاید این ارزشها فینفسه با یکدیگر تضاد دارند و این حکومت نه به خاطر فرهنگستیزبودناش، که بهخاطر بودناش سزاوار ستیز باشد.
(3)
برایِ تنوع هم که شده با هم گشتی کوتاه میزنیم و چهرهیِ بخشی از شهر را روایت میکنیم:
در آن سویِ میدانِ هفتِ تیر و پیش از ساختهشدنِ این پاساژ مامانی، یک پوستر به بلندایِ چه، نصب شده بود و دو کودکِ ناهمجنس از جنس موردِ پسندِ حکومت، موسسهیِِ مالی و اعتباریِ قوامین را تبلیغ میکردند. همین پوستر برایِ تمامی آن چند ماه، چهرهیِ این بخش شهر را دِفورمه ساخته بود.
از سر قائم مقام به سمتِ پل کریمخان که بروید، خرابهای میبینید که زمانی کتابفروشی نشر ویستار بوده اما چون احساس میشده نشستهایِ این کلبهیِ کوچکِ فرهنگی، مناسبِ شأنِ ملتِ شهیدپرور نیست با بهانهای حقوقی به ویرانه تبدیل شده است.
سر ایرانشهر که برسید، کتابفروشی ثالث را میبینید که اگر مثلاً چند ماهِ پیش میآمدید با پلمپشدهاش روبرو میشدید. و اکنون هم آن کافهکتابِ بینوایش جهتِ استفادهیِ ذراتِ معلق هوا تخلیه شده است.
در اواسطِ ایرانشهر و باغ هنر، به خانهیِ هنرمندان میرسید که البته کمتر هنرمندی در آن یافت میشود. نشستن در زیر پلهاش (برایِ صرفِ نوشیدنی) ممنوع شده و با فلج ساختن بخارا، شبهایش نیز بیبخار گردیده است.
به میدانِ ولیعصر که بروید، سمتِ چپ معمولاً بساطِ نمایشگاهی از کتب و نوارهایِ مذهبی برپاست که مردم از محجبه و متبرج مشتریِ آن هستند. (چرا واقعاً؟)
در همان سویِ میدانِ ولیعصر، گشتِ محترم ارشاد را در حالِ انجام وظیفه پشتِ شیشههایِ دودیِ ونِ مربوطه مشاهده میکنید و البته مانندِ همهیِ عجائب و غرائبِ متناقض و پر از طنز این سه دهه، چند قدم آن طرفتر دو جوانِ رعنا در حالِ دعوتِ دو دختر آراسته به ماشین گرامی خودشان هستند.
اکنون ساعت حدودِ هجدهِ عصر است و از آنجا که ادعا شده ما جز دگرجنسخواه، جنس دیگری در انبار نداریم بهتر است در اطرافِ پل کریمخان و خصوصاً پارکِ دانشجو خیلی توقف نکنید. چون ممکن است یا به قاعدهیِ تناقض شک کنید یا به چشمهایتان یا زبانام لال به گفتهیِ حاکمان.
در سمتِ چپِ چهار راهِ ولیعصر با تئاتر نیمهمحترم شهر برخورد میکنید که افزون بر مشکوک و مسئلهدار بودنِ نفس هنر تئاتر، مشکل بنیانگذار مجموعه هم (که بزنم به تخته چه خوب مانده این ملکهیِ سبا!) مزید بر علت گردیده تا جهتِ زدودنِ نجاستِ محل، پشتِ ساختمان یک خندق برایِ احداثِ مسجد کنده شود.
به سمتِ میدانِ انقلاب که بروید به کتابفروشهایِ سیّار و ثابت برخورد میکنید که اگر مثلاً نام "شفا" را ببرید یا برایتان طلبِ شفا میکنند یا به چشم مامور حکومت ورنداز خواهید شد. وانگهی با کمی صحبت و گپِ دوستانه میتوان شفایشان داد تا به شما "شفا" بدهند. (راستی! من هر چه در این انقلاب گشتم نتوانستم آثار مهشیدِ امیرشاهی را گیر بیاورم.) البته در همین انقلاب برایِ اهلاش، انواع کالاهایِ صوتی و تصویریِ غیرمجاز (و در واقع مجاز) عرضه میگردد.
اگر شبِ آدینه است، همان بهتر که ماشین بیرون نیاورید. البته نه به سببِ معضل ترافیک بلکه از آن رو که افزون بر گشتِ نیرویِ انتظامی و پلیس و غیره، در این شبها برادرانِ بسیجی برایِ تفریحاتِ آخر هفته از مساجد بیرون ریخته و با تابلوهایِ ایستبازرسی و نمایش اسلحه، چهرهیِ شهر را به شرائطِ ویژه و دلهرهآور یک کشور جنگزده تبدیل میکنند.
اکنون ساعت نزدیک به دوازدهِ شب است و از آنجا که ملتِ شهیدپرور بهجایِ دیسکو و کلاب، در زیرزمین خانهها نایت لایف برگزار میکنند تصمیم بر آن شده تا سطح شهر در ساعاتِ نیمهشب همچون شهر مردگان، سوت و کور باشد. (یا شاید هم برعکس)
یادتان نرود که چون نیمهشب قضایِ حاجت در شهر مناسبِ شأنِ شهروندان نیست، تمامی دستشوییهایِ عمومی تعطیل بوده و عزیزان برایِ رفع نیازهایِ گوناگونِ خود میتوانند به زیر پل یا پشتِ بوته و یا هر جایِ دیگری که مخل مبانی اسلام، امنیتِ ملی و نظم عمومی نباشد به کار خود مشغول شوند.



