از زادشهر تا زیست شهرِ من
یا: اسکار را امسال به چه شهری بدهیم؟


1. من اگر یک خودنویسِ پر جوهر باشم، از نوزادی تا همین اواخر از این همه بسترِ خاکی و سنگی و آسفالتی که این گوی بزرگ را (مثل پرتغالی که توی کاغذ پیچیده اند) پوشانده، فقط یک نقطه ی کوچک را خط خطی کرده بودم؛ نقطه ای را در جایی از دامنه ی جنوبی البرز. سرگذشت ام را به زبانی که نمی دانم چگونه می تواند خوانده شود بر سینه ی شهری نوشتم که نام اش تهران بود.


2. تهران را این اواخر ترک کردم و البته همین تازگی هم درک کردم. شغل ام آنجا از آن پیشه ها بود که با نقشه سر و کار داشت؛ زیر و روی شان می کردم. از نگاشتِ تهران بود که این شهر را غرب تا شرق می پیمودم. با زمینِ گوگل روی اش پرواز می کردم و البته هر چه نزدیک تر به موعدِ رفتن، با شوقِ بیشتر. دیگر این عادت هم کیفیت شیرین اش را از دست داده. به زیاد گوش دادنِ آهنگ های خاطره انگیز می ماند که نوستالژی شان را کم کم مستهلک می کند. الان معنای این شهر برای ام چیز دیگری شده؛ انگار کیفیتِ افقی اش از درون دارد به شخصیتِ عمودی اش از فراز استحاله می یابد؛ دیدار لازم است.


3. بندهای تهران را دوست دارم. گر چه هفت روددره ی سرسبزِ شمال تهران، زیبایی اش را تا حدود زیادی به شمال این شهر منحصر کرده. در واقع هیچ چیزِ این شهر به عدالت گسترده نشده است. یکی از نشانه های اش هم این که رود ندارد. رودِ وسط شهر ها را خیلی دوست دارم. در این حوالی که هستم هر شهری که دیده ام یا کنار آب گسترده بوده یا در دو سوی رود. نمی دانم ما رود اش را نداشته ایم یا حوصله اش را که تا کنار برویم و بعد تمدن های مان را بر پا کنیم. نیز نمی دانم که چه گونه می شود یک رود انداخت میانِ هر یک از این شهر های تشنه ی مان که سیراب اش کند و با خودش همه جور برکت بیاورد به این هیبت های عظیمی که ساخته ایم و نمی دانیم با هیچ کجای آنها گوشه به گوشه از دعوای زناشویی کنارِ چاله ی آسفالت تا معتاد خوابیده روی صندلی سنگینِ و تیزِ فلزی چه باید کرد.


4. هیچ وقت نفهمیدم که در واقع آن شهر را ترک گفته ام یا آن کشور را. به گمان ام مرزِ بین شهرها حقیقی تر از مرزِ بین کشورها است. در واقع شخصیتِ شهرها حقیقی تر از شخصیتِ کشورها است. آن چه که کشور ها را از هم جدا می کند خطِ نحیف و کج و معوجی است؛ موجودی بی قاعده که فقط بین آدمیان توافق شده است، از آن رو که باشد. در برابر، آن چه دو شهرِ همسایه را حائل می شود عارضه ی جغرافیایی «حقیقی» ای است که در اصالت اش شک روا نیست. چیزی چون یک کوه، دریا، یا مثلِ یک جنگل و شش کویر و سه دریا.


5. هر کدام از شهر های خودمان را که بگیری و مثلن یک دشت را بروی تا برسی به شهر بعدی می بینی که مثلن پوست ها یک پرده تیره تر، چهره ی مردمان به اندازه ی یک چینِ نازکِ پیشانی کشیده تر، اخلاق شان در حدِ یک سر جنباندنِ به هنگامِ نشانی دادن راهنمایانه تر و کلام شان به قاعده ی یک چرخش ریزِ زبان متفاوت تر می شود. و البته مهم نیست که این دو شهر، در دو سوی دشت، از یک استان اند یا که در دو کشور هم نیستند. این دیگر بسته به آن کویر است که از دل اش برخالِ نامأنوسی مثل مرز ایران با افغانستان گذر کرده باشد یا که نه.


6. عجیب است که این یک پرده رنگ و یک چین بلندی و یک سر جنبش و یک نوکِ زبان چرخش، کویرها و دریا ها که می گذری چنان روی هم انباشته می شود تا به جایی می رسی که انگار اینجا سیاره ی دیگری است. خوب یا بدش مهم نیست. مردم با مردم، شهر با شهر چه قدر فرق دارد.


7. یک لحظه با خودم فکر کردم اگر اینجا در این شهری که الان این خط ها را می نویسم فیلمی برود روی پرده به نامِ «زیرِ پوستِ شهر»، چه قدر می تواند از آن نسخه ی تهرانی اش متفاوت باشد.


8. این بماند که پیمودنِ این تفاوت کارِ چند قدم راه رفتن است و این بند هم البته نگاه توپولوژیک به ماجرا. آن پروانه ی دو بعدی ای که روی سطح درونی یک حباب چراغ برق پر پر می زند شاید نداند که از آن شهری که آتش می سوزاندش تا بیرون حباب و تا شهر همسایه که جای پریدن دارد یک بند انگشت فاصله است و دقیقن یک سوراخ. دانستن جای آن سوراخ نکته ی انحرافی ماجرا است. البته من آن پروانه نبودم اما بینِ همان زادشهرِی که در آن بالیدم تا این زیست شهری که الان آن بالنده را می زیم چند قدمی بیشتر فاصله نبود. یعنی خودم چند تا پله را رفتم بالا و از درِ ورودیِ جلو رفتم توی یک لوله ی دراز. بعد هم چند قدمی گز کردم و چند ساعتی نشستم. آخرِ کار از ورودی عقب در همین شهر در آمدم بیرون.


9. هر شهری بوی خود را دارد. بویی که در آستانه ی این دو تا در می شنیدم برای ام نخستین اختلاف بود. مهم تر از تفاوت چشم اندازهای شان. از در عقب که بیرون رفتم روی پلکان بوی دیگری حس می کردم. همان لحظه فکر کردم صدای بوق یک راننده ی تاکسی خشمگین از توی لوله، از پشتِ درِ جلو به گوش می رسد. صدا ها را آدمیزاد می تواند تصور کند و به یاد بیاورد اما بوها را نه. آن چه که نیست، نمی بوید. این شد که بوی غبارآلود شهرم را در همین چند متر پیاده رفتن داخلِ لوله گم کردم و از آن به بعد تا همین امروز، هر قدر بینی ام را بالا کشیدم، هر قدر بالا کشیدم، باز هم یادم نیامد که چه حال و هوایی داشت. دیوانه ی آن بو هستم و برای اش گیچ می زنم. نمی دانم که چرا و اصلن یادم هم نیست که چه طور بود. می دانم قدری دود داشت و غبار.  می دانم امروز جز اینها بوهای شهروند آزارِ دیگری هم می دهد. شهر با شهر چه قدر فرق می کند. «قدرتِ خدا» که می گویند همین است!


10. فیلمِ کارتونی سیاه و سفید و پرتنشی که اینجا تریلرش را می بینید نامزدِ اسکارِ امسال است. ربط اش به من، مفتخرانه، در اینحا است که تحولاتِ همان زادشهر را دستمایه ی اصلی اش ساخته است. این انیمیشنِ کوتاهِ آرامِ رنگی نیز سال گذشته جایزه ی اسکارِ بهترین انیمیشنِ کوتاه را از آنِ خود کرد. ارتباط اش هم با شخص بنده، این است که نیمی از حوادث اش در زیست شهرِ کنونی من می گذرد. برای من باید تصادف جالبی باشد ولی جالب تر از آن این است که انگار، دنیا هم نگاهِ سیاه و سفید به یکی و نگاهِ رنگی به دیگری را بیشتر می پسندد.


تروندهایم،
زمستان 1386 خورشیدی

نظرات ارسال شده
بهاره در 06 اسفند 1386
من بوی این شهر را که سالم و شاد است از شهرهای شلوغ فرانسه که بوی خزه ی کهنه می دهند تشخیص میدهم. اما بوی تهران یادم نیست. دیدار لازم است. تهران شهر خوشگلی ست. کمی در هم ریخته شده. اما چیزهای ارزشمندی دارد که هیچ شهر دیگری را آنگونه نمی توانم پیدا کنم. آرزویم این است که همه ی این ها را با هم داشته باشم. ترکیبی آشپزانه از تهران و تروندهایم و ... این را گفتم که برآورده کنی توانمند من !

email | website

سر هرمس مارانا در 12 اسفند 1386
روداندازی را هستیم بدفرم! مسیرش را هم پیش‌نهاد کن. به نظر ما گاس که بد نباشد رود مورد نظر را اصلن بیندازیم در همین مسیر پارک‌وی که برود به اموات هم برسد آخر سر. ها؟

email | website