يك جايي، يك شهرستاني،  زنانه بود مجلس،  من هنوز نامحرم نبودم،‌ مي رقصيدند و هلهله مي‌كشيدند،‌ سينه‌ها  را به شدت مي لرزاندند و خم و راست مي‌شدند، نديده بودم تا آن زمان، مردها  از اين حركات نمي كردند،‌ مي ترسيدم.

يكي روي نيمكت مدرسه ديمبولي دامبول مي‌زد و ديگري روي ميز مي رقصيد،‌ بعدها فهميدم كه بايد خانواده‌اي متفاوت از من داشته باشد آن يكي كه مي‌رقصد. خيلي هيجان انگيز بود، دوست داشتم، يك هيجان جديدي در درونم جرقه مي‌زد. خوشي‌مان به غروب نكشيد، بردنمان به دفتر،‌ نيم ساعت جهنمي را سيخ كنار ديوار ايستاده بوديم تا بالاخره آقاي مدير سرش را از روي كاغذها بلند كرد. باور نمي كنم كه ظرف ده دقيقه چه گريه‌اي از همه‌مان درآورد. مي‌خواست به پليس اطلاع بدهد، خطر اعدام حتا تهديدمان مي‌كرد، هيچ فكر اينجايش را نكرده بوديم. استثنائن بخشيده شديم. ‌ از دفتر كه بيرون آمدم،‌ حس محكوم به مرگي را داشتم كه از پاي چوبه‌ي دار برگشته باشد، هضم آن محاكمه خيلي برايم طول كشيد.

همه مرد بودند، طبقه‌ي دوم در تالار معروف شهر، صداي موزيك از بخش زنانه با يك سيم آمده بود بالا و چندنفر از دوستان داماد در گوشه‌اي شلنگ تخته مي انداختند. ‌ سيزده-چهارده سالم بود شايد، خيلي دلم مي‌خواست اين تجربه را امتحان كنم، به اطراف نگاه كردم، حداقل دويست جفت چشم داشت نگاهشان مي‌كرد، مردِ يك لحظه ايستادن جلو آن همه نگاه‌ هم نبودم، چه رسد به رقص. برادر داماد كه با خشونت دستم را كشيد براي رقصيدن، با صندلي‌اي كه به آن چسبيده بودم ولو شدم وسط سالن، شب تلخي بود، خاطره‌ نگاه‌هايي كه به سمتم برگشتند تا مدت‌ها آزارم مي‌داد.

دبيرستاني بودم، با پسرعمويم رفتيم پارتي! باور كردني نبود، دختر و پسرهاي غريبه و بي حجاب قاتي هم نشسته بودند، موزيك بلند بود و دونفر آن وسط مي‌رقصيدند. ميانگين سن مهمانان زير هجده سال بود و شايد من تنها هيجان زده‌ي محفل نبودم. نوبتي مي رقصيدند و بقيه دور نشسته بودند و دست مي‌زدند و همه‌ي چراغها روشن بود، همه‌شان! من و پسرعمويم را ميزبان بلند كرد،‌ نبايد كم‌مي آوردم،‌ خيلي بد مي شد، سي‌ثانيه شايد هم كمتر رقصيدم، حرارت سرم به گرماي جهنم نزديك مي شد،‌ سرخ شده بودم و عرق از كنار شقيقه‌هايم راه گرفته بود، نگاهم كه در چشم ِ دقيق و برانداز كننده‌ي دو‌سه‌تا از مهمانان افتاد ديگر تحمل نكردم، روي نزديك‌ترين صندلي نشستم. احساسم اما "پيروزي نيمه‌كاره" بود. آرزو داشتم مي‌شد مثل بقيه بود، راحت بود.

آدم‌ها خيلي بزرگتر به نظر مي رسيدند و يك پارچ پر از چيزي شبيه آب پرتقال دائم پر و خالي مي شد. نيم ساعت كه گذشت ديگر كسي نبود كه نشسته باشد،‌ همه روي هوا بودند. آن شب فهميدم كه آن آب پرتقال كم رنگ چه تاثير شگرفي در خوب شدن حال جمع دارد. من هم حتا رقصيدم،‌ با آرش البته. چند دقيقه هم دختر ميزبان با من رقصيد، نمي دانستم كه بايد زمين را نگاه كنم، چشمانش را يا سينه‌هاي بازش را،‌ سردرگم بودم،‌ اما حس خوبي بود. با اين وجود خدا خدا مي‌كردم كه آن آهنگ زودتر تمام شود، شايد چون آنجا هم همه‌ي چراغها روشن بود. آرش آن شب خيلي خورد، هنوز مهماني تمام نشده بود كه حالش بد شد،‌ رفتيم توي راه پله، آنچنان عق زد كه محتويات معده‌اش پاشيد روي پنجره‌ي پاگرد طبقه‌ي پايين. خيلي زود فهميدم كه آب پرتقال كم رنگ مشكلاتي هم دارد، تازه سالهاي اول دانشگاهم بود.

سرجمع مي شديم شش – هفت نفر،‌ معمولن سه زوج. تازه به زير و بم انواع آب پرتقال و چيزهاي ديگر درآمده بوديم و بعضي شب‌ها خيلي خوش مي‌گذشت. دي-جي كوچكترينمان بود،‌ از نسل قبل از ما و بهتر از همه‌ي ما مي‌دانست كه چند درصد آب پرتقال نياز است تا آب‌پرتقال ِ كم‌ رنگ، خوش مزه و "گيرا"‌ از كار در بيايد. هنوز هم آن دوران را جزو بهترين دوره‌هاي زندگي‌ام به‌حساب مي‌آورم. چراغ‌ها را كم مي‌كرديم و گاهي فقط چند شمع كم‌سو ناظر خوشي‌مان بود. رقص در آن روزها برايم مفهوم پيدا مي‌كرد، رقص تركيبي بود از موزيك و آبميوه و معشوق كه توام شده بودند با حركاتي آرام در فضا. فضا تاريك بود اما بي نهايت زنده،‌ رقصنده‌ها با تمام تن زندگي مي‌كردند، در سكون حتا مي‌رقصيدند، آن روزها براي اولين بار عاشق شدم.

اگر بخواهم بگويم "فقط رقص"،‌ همان شب بهترين كانديدا براي تصاحب اين عنوان خواهد بود. خدا مي‌داند چند مدل آب پرتقال آنجا سرو مي شد و حال من خوب بود. اعتراف مي‌كنم كه خيلي خوبتر از يك انسان زميني بودم و به دلايل مختلف آسماني به حساب مي‌آمدم و به همان دلايل رقصم مي‌آمد. نور كم نبود، اما عالي بود، فلشرها احساس خلسه مي‌دادند و رقص نورها انسان را بالاي زمين نگه مي‌داشتند. صداي موزيكِ آن ديسكوي ساحلي تا يك كيلومتر آنطرف‌تر شنيده مي‌شد و بوي دريا آدم را از هپروت هم آنسوتر مي برد. هرگز به‌ياد ندارم قبل يا بعد از آن شب تاريخي اينطور بي‌دغدغه و سرشار از انرژي و در عين حال معصوم رقصيده باشم. دختركان زيباروي لبخند بر لب از اقصي نقاط جهان در اطرافم پرسه مي‌زدند و من هيچ چيز بجز يك پارتنر نمي‌خواستم. پارتنرم شايد 8 سالي بزرگتر از من بود،‌ اما بعيد مي‌دانم اوهم چيزي بجر رقص مي‌خواست، و رقصيديم، تا دمدمه‌هاي طلوع رقصيديم... يكي از بي تكلف‌ترين و درعين حال لذت‌بخش‌ترين شب‌هاي زندگي‌ام شد. دست‌هايم آنچنان بي اراده به اطراف حركت مي‌كردند و بدنم آنچنان بي‌كنترل تاب مي‌خورد كه گاهي در آن گير و دار از خودم تعجب مي‌كردم، مگر من چقدر مستعد بودم؟ نمي‌دانم آيا امكاني براي پايان آن شب با سناريوي يك فيلم‌فارسي وجود داشت يا نه، اما مي‌دانم كه اينگونه نشد. پسركي كه از مدت‌ها پيش (يعني دو سه روز قبل)‌ خاطرخواه اين خانم شده بود، نزديكي‌هاي صبح طاقتش طاق شد و بساط رقصمان را برهم زد. مي ارزيد به آن بامداد خمار.. حتمن مي‌ارزيد.

وارد كه شدم هرگز تصور نمي‌كردم او هم آنجا باشد، چقدر فرق كرده ‌بود! هيچ نشاني از آن كودكي دو سال قبل درش نبود. نمي‌دانستم زمان و مكان چگونه ما را به آنجا كشيده، اما حواسم بود كه خاطره‌ي دلنشيني از اواخر نوجواني‌اش با من ندارد. رقصيديم،‌ نيمي از لامپها خاموش بود و‌ خطري احساس نمي‌كردم. اواخر شب مهمان‌ها كم كم مي رفتند و ما هنوز مي‌رقصيديم. نزديكش شدم،‌ احساس مي‌كردم بعد از اين‌همه وقت بايد بتوانم بالاخره يكبار هم كه شده ببوسمش. صورتش را كنار كشيد و با كف دست كوبيد ميان سينه‌ام. تنم و روحم به عقب پرتاب شدند، هردو باهم. اشك به چشمانم آمد، مهلت نداد، دستم را گرفت و محكم به سمت خودش كشيد،‌ سينه به سينه‌ي هم ايستاديم باز، چشمانش را دزديد اول،‌ بعد آهسته زير گردنم را بوسيد،‌ اينبار تصميم گرفتم رهايش كنم، در آغوشم آهسته مي‌لغزيد، شايد هم مي‌رقصيد. بوسيديم همديگر را. بعد هم پاهايش را دور كمرم حلقه كرد و رقص كنان به عقب برگشت، موهايش به زمين كشيده مي شدند و من هنوز نمي‌فهميدم چه حادثه‌اي در شرف وقوع است... باز هم عاشق شدم.

خدايا آخرين بار چقدر بزرگ شده بودم، هنوز هم تصور پيرمردي را از خودم دارم در مقابله با آنهمه انرژي كه در محيط شناور بود. هردونفرمان به شدت بالغ بوديم، يك مدل بيش‌بالغ،‌ دوتا آدم بزرگ تمام عيار، دوتا آدم بزرگ كه خطر يخ زدگي تهديدشان مي‌كرد. واقعن هيچ قراري نداشتيم،‌ فقط مي‌خواستيم آن جشن بزرگ را خوش باشيم، باز هم فلشرها و نورها بودند اما اين بار پارتنرم چيز جذاب‌تري در خودش داشت،‌ مدت‌ها بود هم ديگر را مي‌شناختيم و احترامي عميق درميانمان حاكم بود. هيچ نمي‌دانم چرا، هيچ نمي دانم چگونه، اما بوسيدمش و از شرمش و هيجانش غرق در لذت شدم. تمام آن شب را در بستري كوچك رقصيديم بي آن كه ذره‌اي به تن ديگري دست درازي كنيم،‌ عجيب‌ترين معاشقه‌ي درد داري بود كه در طول عمرم تجربه كرده بودم. همان روزها بود به گمانم،‌ باز هم، ‌ و براي آخرين بار،‌ خيلي آرام... عاشق شده بودم.
نظرات ارسال شده
نازلی در 04 فروردين 1387
هی... محشر بود.

email | website

محمد رضا در 04 فروردين 1387
زکی معشوق شما باید هشت پا باشد قربان که میتواند پاهایش را دور کمرتان بپیچد و رقص کنان به عقب برگردد . دقیقاً اینجا \\\" بوسيديم همديگر را. بعد هم پاهايش را دور كمرم حلقه كرد و رقص كنان به عقب برگشت، \\\"

اولین باری بود ضمناً که احساس کردم توی هزارتو ، جای شخصیت داستان میتوانم باشم .

email | website

شاه شمشاد قدان در 04 فروردين 1387
عالي بود . به اين ميگويند يك نوشته حرفه اي ، لذت بردم اساسي.
پاينده باشي دوست من.

email | website

vaghef در 05 فروردين 1387
عالي قربان؛ عالي...

email | website

آزاده در 06 فروردين 1387
رقص زندگی، فکرکنم این رقص اسمش همین باشه. منم وقتی دبیرستانی بودم یه تجربه مشابه داشتم تو مدرسه. اما مدیر و ناظم بس که حریف ما نشدند تبعید شدیم به یه دبیرستان دیگه که چیزی شبیه پادگان نظامی بود، اونجا من دو بار نماز ظهر و عصر می خوندم از ترس. اما انقدر آدم نشدم که حالا به نظرم اون رکوع و سجود های اجباری هم بخشی از رقص من بود.

email | website

Mehdi در 07 فروردين 1387
خیلی قشنگ بود، دست مريزاد . اساسی لذت بردم :)

email | website

سحر در 09 فروردين 1387
صادقانه رقصیدی

email | website

سحر در 09 فروردين 1387
صادقانه رقصیدی

email | website

رهی در 10 فروردين 1387
خوب بود آقا. پرداخت می خواست یک کم، که مثلا از وسطهای متن به بعد هیجان نویسنده به نوشتن غلبه نکند به فرم نوشته و آخرش مثل یک خاطره شفاهی تمام نشود. البته هزارتو مدت مدیدی است که از این جور دغدغه ها گذشته.

email | website

لیلا در 14 فروردين 1387
Dance Me To The End Of Love

email | website

نسرين در 16 فروردين 1387
فوق العاده بود...

email | website

fariba در 19 فروردين 1387
امیدوارم همیشه عاشق باشی

email | website

ديوا در 20 فروردين 1387
خیلی عالی بود

email | website

رویا در 24 فروردين 1387
واقعا زیبا بود

email | website

المیرا در 26 فروردين 1387
زیــــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــا بود..

email | website

پردیس خسروی در 03 ارديبهشت 1387
معنای رقص را تا نرقصی نخواهی دانست .
و آنزمان که میرقصی ، این دل است که فرمان به اعضا میدهد و نه مغز .
حرفتان را فهمیدم و بسیار لذت بردم . عزت مزید .
وبلاگی دارم در خصوص رقص و هنر و ورزش . نگاهی بیندازید شاد خواهم شد .
شاد باش و برقص

email | website

سحر در 30 شهريور 1387
خوش به حالت! دلم رهایی خواست!

email | website