من نمی‌توانم برقصم
موردکاوی پریشانی و فروپاشی ذهن جوانی که رقص نمی‌داند


مشاورِ عزیزِ مجلّه،
ممکن است مشکل من به نظرتان مسخره بیاید. با این‌حال، دوست دارم برایتان از دشواری عجیبی که چند سالی‌ست دست به گریبانم شده، بنویسم تا دستِ کم این‌طور آسوده‌تر شوم.

من نمی‌توانم برقصم. در کودکی رقص نیاموخته‌ام و حالا به هنگامِ جوانی درمانده‌تر از همیشه‌ام. گاهی که به ضرباهنگِ موسیقی – البتّه پنهانی و در خفا – تلاش می‌کنم بدنم را هماهنگ بجنبانم، حاصلْ در نظرم چیزی نیست مگر شلنگ‌تخته‌انداختنی ناموزون و بی‌ریخت. پیشترها – مثلاً ده‌پانزده‌سال قبل – اصلاً رقص برایم مهم نبود. ابداً به این چیزها فکر هم نمی‌کردم. آن‌وقت‌ها شاگردِ اوّل کلاس‌مان بودم؛ بهتر از همه شنا می‌کردم و در فوتبال‌های دوستانه، گل‌زنِ اصلی تیم به حساب می‌آمدم – طوری‌که بی من تیممان می‌باخت. امّا حالا، همه‌ی این‌ها انگار اعتبار، اهمیّت و ارزش‌شان را از دست داده‌اند. به همین خاطر، آرزو می‌کنم کاش تمام توانایی‌هایم را می‌گرفتند و در عوض می‌توانستم مثل دیگران برقصم. همه‌ی هم‌سن و سال‌هایم در پارتی‌ها و میهمانی‌ها، با دوست‌دخترهاشان می‌رقصند. یا با دخترها در همین رقص‌ها آشنا می‌شوند. من امّا مجبور بودم تنها در میهمانی‌ها شرکت کنم و آن‌جا هم با هزار عذر و بهانه، خواهشِ دوستان و دیگران – به ویژه دخترهای زیبارو – را بی‌پاسخ بگذارم و تنها تماشاچی فلک‌زده‌ی میدانِ رقصی شورانگیز باشم.

چند بار پیش آمده بود که دختری را در میهمانی‌ها می‌دیدم و خوشم می‌آمد. هرجای دیگری بود – در خیابان یا دانشگاه – می‌توانستم دلِ آنها را به آسانی به دست بیاورم. ولی در میهمانی‌ها کاملاً ناتوان بودم. اوّلین بار که در میهمانی احساس کردم دختری از من خوشش آمده، کلّی با هم گفتیم و خندیدیم. امّا چه فایده؟ درست وقتی که باید بیشتر با هم آشنا می‌شدیم و حرفِ دلمان را می‌گفتیم، زمانِ رقص فرارسید. دختر بعد از این‌که دید به رقص دعوتش نمی‌کنم، چاره‌ای نیافت جز این‌که برای خوش‌گذراندن با کس دیگری برقصد. لابد می‌دانید چه قدر دردناک است وقتی با چشمان خودم می‌دیدم که رابطه‌ی دختر محبوبم و هم‌پای رقصش هر لحظه عمیق‌تر می‌شود. در طول این چند سال بارها این موقعیّت تکرار شد و هر بار بیشتر از پیش آزرده شدم. هربار هم که با چنین وضعیّتی مواجه می‌شدم، دلم می‌خواست موهایم را دانه دانه بکنم. هرچند بعدتر، با خودم فکر کردم گیرم این‌بار با یکی دوست شدم؛ دفعه‌های بعد وقتی به میهمانی برویم و پیشنهادِ رقصیدنش را رد کنم، دوستی‌مان کم‌کم خواهد پاشید. وقتی ببیند که درست در زمانِ رقص، خودم را جایی پنهان می‌کنم؛ یا بی‌خود و بی‌دلیل شروع می‌کنم به کمک کردن به صاحبخانه؛ یا به بهانه‌ای نامربوط می‌زنم بیرون، مطمئناً با من نخواهد ماند. من شگردهای زیادی برای پنهان کردنِ نقصم بلد بودم. امّا زندگی زیر سایه‌ی وحشت هیچ لذّتی ندارد. بالاخره روزی لو می‌رفتم. به این ترتیب، امیدوارم بتوانید درک کنید که در میهمانی‌ها چه رنج مضاعفی را تحمّل می‌کردم: بدیش این بود که درست وقتی همه داشتند حسابی لذّت می‌بردند و کِیف می‌کردند، من بی‌نهایت رنج می‌بُردم. ندانستنِ رقص برایم نقصی بود که به شدّت منزویم می‌ساخت.

می‌دانم به چه می‌اندیشید. حقیقتش را بخواهید چندبار به این موضوع فکر کرده بودم؛ ولی جرأتش را نداشتم از کسی بخواهم رقص یادم بدهد. می‌ترسیدم مسخره‌ام کنند. بارِ اوّل فیلمِ آموزش رقص «خُردادیان» را پیدا کردم و در ساعت‌های تنهایی دیدمش. امّا فیلم بیش از توانم حرفه‌ای بود. حتّا تصوّر نمی‌کردم بتوانم با دیدنِ آن چیزی بیاموزم. مردکِ عشوه‌ای با آن بدنِ نرمش بیشتر حرصم را در می‌آورد و اعتماد به نفسم را از بین می‌بُرد. وقتی این‌طوری به نتیجه نرسیدم، بالاخره از دوستی بي‌نهایت مهربان و صمیمی و رازدار، خواستم تا بدیهیّات را به ساده‌ترین شکل آموزش دهد – تا به گفته‌ی همان دوستِ شفیق اگر حرفه‌ای نمی‌رقصم، دستِ پایین خودم را از میهمانی‌ها محروم نکنم. امّا آن دوست هم موفّق نشد و بدتر این‌که دستِ آخر، به شوخی امّا با زخمِ زبانی گزنده گفت «این حرکاتِ سِفت و خُشک و بی‌قاعده فقط به دردِ گِل لگدکردن می‌خورَد. تو را چه به رقصیدن؟». چه می‌کردم؟ رقص نمی‌دانستم. حرکاتِ پاهایم با هم، دستانم با یکدیگر و نهایتاً دست‌ها را با پاها نمی‌توانستم هماهنگ کنم؛ چه برسد به کمر و گردن – که می‌گفتند و می‌دیدم که مهم‌ند. وقتی مذبوحانه تلاش می‌کردم برقصم، در می‌یافتم که به غایت با بدنم غریبه‌ام. احساسم، احساسِ کسی بود که به تازگی فلج شده. دلم می‌خواست تکان بخورم، ولی نمی‌توانستم. انگار این بدن از آنِ من نبود. دردِ عمیقی ذرّه ذرّه نابودم می‌کرد: باور نمی‌کردم بدنم همان بدنی باشد که همیشه گوش به فرمانم بود و زودتر از همه مرا به خط پایانِ مسابقه‌ی شنا می‌رساند. پاهام همان پاهایی نبودند که ماهرانه‌ترین گل‌ها را به دروازه‌ی کوچه‌مان می‌رساندند و فکرم همان فکرِ خلّاقِ هوشمند همیشگی نبود؛ همانی که زمانی مرا از دیگران متمایز می‌ساخت. نافرمانی آن‌ها را درک نمی‌کردم و وقتی می‌خواستم برقصم تنم را غریبه می‌یافتم. جلوی آینه که به خودم نگاه می‌کردم، سر در نمی‌آوردم چه شده. اویی که در آینه آن حرکاتِ زننده و غریب را انجام می‌داد، من نبودم. به خطا نروید؛ در درونم ریتم و ضرباهنگ را می‌فهمم؛ مشکلِ فیزیولوژیکی ندارم و مثلِ بعضی‌ها «کرِ موسیقیایی» نیستم. امّا نمی‌فهمم چطور و چرا این ذهن و بدن – که حتّا بیش از دیگران از موسیقی لذّت می‌برند – از «من» یا از ریتمِ موزیک فرمانبرداری نمی‌کنند.

مشاورِ عزیز، سنگِ صبور،
نه تنها اعتمادم را به خود که به دوستانم هم اندک‌اندک از دست دادم. همین چند وقتِ پبش یک‌بار وقتی سراغ موسیقی تازه‌به‌بازارآمده‌ای را – که در یکی از پارتی‌ها شنیده بودم – گرفتم، همان دوستِ شفیقی که قبلتر یادش کردم – خدا ازش نگذرد – در جمع و به طعنه گفت «اینی که می‌خواهی موسیقی مخصوص رقص است. تو برو شجریان گوش کن». پاسخِ آن دوستِ پیشتر رازدار و صمیمی، حس جنایت‌کارِ شناخته‌شده‌ای را در دلم زنده کرد که به کتابخانه‌ی محلّه رفته تا کتابِ «حسنی نگو یه دسته گل» را کرایه کند. همان‌قدر که آن قاتلِ سبیل‌ازبناگوش‌دررفته – که برای خودش برو و بیایی دارد – در آن حالتْ احساسِ خواری می‌کند، من احساس مسخرگی و خفّت کردم. روحم آتش گرفت. قبل از این، خارج از میهمانی‌ها در جمعِ دوستانم کاملاً راحت بودم؛ ولی آن لحظه یک‌دفعه حس کردم نه در محفلی دوستانه که روبروی جوخه‌ی آتش نگاه‌هایی تحقیرکننده ایستاده‌ام. آنچه آزارم می‌دهد آگاهی از موقعیّتِ پَستم در گروه دوستان است. خیلی با خودم حرف زده‌ام – که پسر! رقص اصلاً چه اهمیّتی دارد؟؛ امّا قبول کنید که در برابر بعضی افکار و احساسات آزارنده نمی‌توانم به هیچ‌وجه مقاومت کنم. من دچارِ اضطرابِ شدیدم. من اضطراب دارم وقتی کسی می‌گوید این آخر هفته خانه‌ی فلانی میهمانی و بزن و بکوب به‌پا‌ست. بدتر از اضطراب، حسادت است. راستش را بخواهید هیچ‌وقت آدمِ حسودی نبوده‌ام. این روزها امّا فکر می‌کنم شاید بوده‌ام؛ ولی چون همیشه دیگران بوده‌اند که به من حسادت می‌کردند، مجالی نمی‌یافتم تا حسادتم را کشف کنم. بگذارید اعتراف کنم که به شدّت حسودم: به دوستانم که دخترانِ مورد علاقه‌ام را درست جلوی چشمانم قاپ می‌زنند و به مردکِ عشوه‌ای داخلِ ویدئو، حسادت می‌کنم. از اضطراب و حسادت بدترْ ترس است. ترس از این‌که دیگران به خودشان اجازه می‌دهند به خاطر نقصم، به من توهین کنند. همه‌ی این‌ها روی هم – اضطراب، حسادت و ترس – باعث شده به شدّت احساسِ‌ ناامنی کنم. من در حضور دیگران، امنیّت ندارم.

مشاورِ عزیز،
به من حق بدهید در این شرایط فکر کنم همه‌ی درها به روی من بسته‌ست. من در دنیایی ناامن زندگی می‌کنم؛ زیرِ سایه‌ی وحشت. من در بین دوستانم هم احساس امنیّت نمی‌کنم. گمان می‌کردم با نوشتن برای شما کمی آسوده‌تر خواهم شد؛ امّا این‌طور نشد. راستش را بخواهید حالا دیگر نمی‌دانم دفعه‌ی بعدی که به خاطر نقصم مورد اهانت و تمسخر قرار بگیرم، خودم را خواهم کشت یا اویی را که دستم انداخته. فقط می‌دانم این بار بی‌کار نخواهم نشست.

نظرات ارسال شده
محمد رضا در 04 فروردين 1387
من بودم در مقابل آن دوست مزخرف ، میگذاشتم یک روزی که حسابی شنگول به یک مهمانی دعوت شد با آرامش کامل و سیگاری روشن تلفن را بر میداشتم و شماره ی صد وده را میگرفتم و خبر از مهمانی ای میدادم تا بروند ترتیباتشان را بدهند . دو ساعته ولشان میکردند اما دو سال از عمرش کم میشد تا جانش بالا بیاید

email | website

ناشناسی دیگر در 04 فروردين 1387
تن باید نرم و سبک باشه
تن سفت، مثل کپه به هم فشرده ست... برای نرمی تن، باید بازش کنی... رهاش کنی... روی نوک پا بایست و قد بکش و دستهات رو باز کن...
برای احساس سبکی، خودت رو از زمین بدزد... هرچی گرانیگاهت رو بالاتر و دورتر از دست زمین بکشی، سبک تری... تمام تنت رو بکش رو به بالا
موسیقی که هست... رها باش تا بهت چنگ بزنه... چنگ که زد نترس... نیفت... فقط حرکت کن و جمع نشو
منتظر معجزه هم نباش
باید بارها سرت گیج بره و زمین بخوری

email | website

vaghef در 05 فروردين 1387
جانا سخن از زبان ما مي‌گويي...

email | website

alireza در 05 فروردين 1387
منم همچین مشکلی دارم البته تا حالا هیچ فرصتی رو به خاطر بلد بودن رقص از دست ندادم جون اصلا برام مهم نیست.

email | website

emad در 06 فروردين 1387
و سخن از درون من هم شد انگار!

email | website

چند وقت یه بار در 06 فروردين 1387
هه هه... من اصولاً نه تنها رقص، خیلی کارا بلد نیستم... تا چندی پیش خیار نمی‌توستم پوست بکنم و هنوز با سیب مشکل دارم... ولی راه حلشو بلدم... دقیقاً باید صریحاً گفت که فلان کارو بلد نیستم... با لحن راحت و به فراخور موقعیت شوخ... می‌شه براش فلسفه‌بافیم کرد... که مثلاً رقص کیچه... گاهیم لازم نیست... به هر حال کارکردِ... چه طور بگم... کارکرد هویت‌ساز پیدا می‌کنه برای آدم... یعنی به این وسیله که من رقص بلد نیستم و خیال هم ندارم یاد بگیرم آدم خودشو متمایز می‌کنه.

email | website

مشاور مجله در 06 فروردين 1387
خواننده‌ عزیز،

مشکل شما، مشکل خیلی‌ها است. هکذا دانشمندان بیکار ننشسته‌اند و چاره‌ای برایتان یافته‌اند. اینک قرصهایی تجویز میشود که میتواند این مشکل را بالکل مرتفع کند. شیوه‌ مصرف هم بسیار ساده است. کافی است در آن مهمانی از آن قرصها که شبیه به آبنباتهای کوچکی هستند به دیگران هم بدهید تا همه شکها و تردیدها در توانایی رقص شما حل گردند. این قرصها کاربردهای دیگری هم دارند که در صورت مراجعت حضوری به دفتر مجله برایتان توضیح داده میشود.

email | website

مشاور ناشناس مجله در 07 فروردين 1387
شما اصلا نگران نباشید چون در همه مهمانی ها حتما دخترانی هم پیدا می شوند که رقص نمی دانند و البته می توانند مورد پسند شما واقع شوند. شما اعتماد به نفس خودت رو از دست نده فرزند! به مهمانی رفتن خودت ادامه بده بالاخره فرد مورد نظر پیدا میشه و دوتایی با هم نمی رقصید هیچ جا خیلی هم خوبه...شاید هم دو تایی با هم بالاخره رقص یاد گرفتید.من خودم هم هیچ وقت فلسفه رقصیدن را نفهمیدم و خوشبختانه طرف مقابل هم همین طور. بوده عروسی ها و مهمانی هایی که با خودم فکر کردم خوش به حال همه که به راحتی شادند...اما خب کلا سخت نگیر خیلی. بالاخره هر کی توانایی ها و ناتوانی های خاص خودش رو داره...متن جالبی بود در کل:)

email | website

پویا پرتو در 10 فروردين 1387
مطلبی مسخره تر از این بود که در مجله مطرح شود؟! وقتی آدم میبیند که چه سایتها و چه وبلاگ هایی (حتی حرفه ای و ادبی!) به این مطلب مجله (رقص) لینک داده اند ابتدا تعجب میکند! ولی بعد تنها دلیل قانع کننده ای که میتواند ذهن متعجبش را آرام کند این است که این فقط و فقط یک کار حساب شده است. برای آنها مهم نیست که مطلب چقدر سخیف و کم اهمیت باشد، برای آنها مهم این است که مثل یک شبکه عنکبوتی تو در تو به یکدیگر لینک بدهند تا آنجا که هر تازه واردی خود را فقط و فقط گرفتار در این تور از پیش تنیده شده ببیند. این از اهمیت تشویشی که این بحث بر ذهن یک نوجوان که اصلا تا به حال به این موضوع فکر نمی‌کرده نمی‌کاهد چرا که او الان با خواندن این متن معضل یادگیری رقص را هم به دیگر معضلات ذهن آشفته اش اضافه میکند!

email | website

آرش در 10 فروردين 1387
زیبا و گیرا بود.

email | website

مهدي در 17 فروردين 1387
سلام
وبلاگ جالبي داري تبريك ميگم
لطف كن بعد از اين كه لينكم كردي خبرم كن تا لينكت كنم
ممنون

email | website

فرزام دولتی در 18 فروردين 1387
خیلی خدا بووود‌!واقعن لذت بردم ... آقا معلم (به روایت دوستان) این دفعه مثل همیشه عالی و تاثیر گذاز بود ... اگه راستش رو بخواید این دفعه احساس کردم یه جورایی تو بعضی چیزا با اون هم (درد ؟!)یم
پسنوشت:میشه من رو ببخشید؟ قول میدم که ... نمیدونم هر چی شما بگید ... دارم فکر میکنم چقدر بد بودم و شایدم هستم ...

email | website

لیلاوزینی در 23 فروردين 1387
تا به حال فکرنمیکردم همچین مسائله ایی پسری رواینقدر آزاربده!!
جالب بود براممم.
یادمه کلاس شنا که میرفتم از بخش عمیق میترسیدم..تااینکه یه روز مربی بهم گفت تویه آب فکرکن نرم ترین عضوهای جهان روداری وفکرکن لیزترین ماهی تویه آب هستی...
حالا من فقط تو عمیق شنا میکنم!!
رقص هم همینه...
باید اول تصورش روتوذهنت کامل کنی..
باید فکرکنی که تورقصنده ترین رقاص اون جمعی...
میدونی...تو خلوت...باخودت یه آهنگ بذار...صداش روزیاد کن...صدایه زیاد خیلی خوبه..بعد اولها جلویه اینه نرقص...باخودت برقص...سعی کن ادای رقص تموم کسایی روکه دیدی دربیاری...
اثربخشه...
کم کم بروجلو آینه...
کم کم تو مهمونی ها پاشو برقص...
نترس...دوتا مهمونی اول بهت میخندن...سومین مهمونی هی دست میزنن میگن باید پاشی برقصی...!!
مهمونی های بدی نزده میرقصی...
درهرحال ایشالله که زودرقاص خوبی بشی...
ماروازیادت نره ...
به ماهم سربزن..

email | website

هاله در 23 فروردين 1387
کلاس رقص، چیزی اه که خود من دیروز داشتم بهش فکر می کردم. البته این کلاس ها معمولا گروهی هستند، و باور کنید همه در چنین وضعیتی هستند. البته اگه بخواید می تونید از آموزش دهنده اش بخواید که با شما به تنهایی کار کنه، اگر در جمع احساس ناراحتی می کنید.
ضرر نمی کنید...

email | website

محمّد در 23 فروردين 1387
خودتو نرقصون ، خودت برقص

email | website

دروغگوی خوش حافظه در 24 فروردين 1387
سلام
راستش من هم تا یکی دو سال پیش رقص بلد نبودم.حتی کردیش رو(با وجود کرد بودنم).
ولی خب از وقتی خواستم شروع کردم
و خنده ها و تمسخرهای دیگرون در چند مراسم اول رو به جون خریدم.
الان هم با وجود اینکه هنوز رقصم تعریفی نداره و هنوز حتی جئت سرچوپی شدن (نفر اول صف در رقص کردی) رو ندارم
دیگه نمی ترسم.
می رقصم.
حتی تنهایی!!!!
هیچ کس هم نمی خنده.
دلربایی هم ...

email | website

آناهیتا در 02 ارديبهشت 1387
سلام دوست عزیز
این مشکل خیلی از ما هست چون در کشور ما از کودکی به این موضوع توجهی نمیشه
اما شما که همیشه ورزش کردین خصوصا شنا، بدن آماده ای دارین و فقط به کمی آموزش احتیاج دارین، بنابراین از کلاس های آموزشی که الان بوجود اومدن استفاده کنین. نگران نباشین چون خیلی از شاگردان این کلاسها 30 ساله یا بیشتر هستند
رقص یکی از نزدیک ترین هنر ها به روح انسانه!
پایدار باشین

email | website

asi در 12 ارديبهشت 1387
رقص هنره
رقص نمایش جسم از عطش روح است برای رهایی ازبند. روحت که رقصیدن یاد بگیره رها بشه جسمت رو هم میرقصونه به امید ازادی رهایی

email | website

اشكان در 20 خرداد 1387
نميدونم منظور مشاور از قرص چي بود!نكنه اكس رو مي گه؟اما در هر صورت اگه يه پيك آب شنگولي دم دستت باشه همه چي حله

email | website

ناشناس در 30 خرداد 1387
بابا خوش به حالتون عجب مشکلاتی دارید من حسرت می خورم بابت کمبود وقت تو حسرت می خوری بابت رقص عجب دنیای باحالیه
می دونی بزرگترین عشق من چیه: پنجشنبه شب ساعت 10 که از کار می آم با رفقا بریم یه گپ بزنیم یه قلیونی بچاقیم. کاش قد تو بیکار بودم

email | website

ليلي در 19 تير 1387
من هم رقص بلد نيستم. مي توني روي من حساب كني.
خيلي دلم برات سوخت، ولي من تا حالا فكر نمي كردم كه اين قدر اين مسئله حاده
هميشه تو مهموني ها اونقدر داستان برا تعريف كردن داشتم و اونقدر شنونده كه به پارازيتي مثل رقص اهميت نمي دادم

email | website

fatima در 19 مرداد 1387
به نظر من شما باید از ورزش ایروبیک شروع کنید .

email | website

mohsen در 26 بهمن 1387
سلام دوست عزیز .
23 سال دارم و نفر بیست و سومی هستم که نظر میدم .
برای رسیدن به چی میخوایی برقصی ؟
شاید رقص چیزی نباشه که فکر به این بزرگیتو بهش مشغول کنی .

email | website