چون بارش بی‌انتهای رقص ستارگان

آرزوی تو هنوز در دلم هست. قاصدکی نیست که با نسیم دوری تو پرواز کند. می‌ماند مثل سنگی قدیمی و صیقلی در کف رودخانه. یاد تو و زندگی من به قرابتی بس شیرین دست‌یافته‌اند که گویی زندگی بدون دیگری ممکن نیست. و این دلتنگی‌های مدام دلم برای دستان تو، شرحی جدا در مرثیه‌ای اندوهگین می‌طلبد. نه این دوری‌ها و نه این فاصله‌های لعنتی نمی‌تواند یاد دستانت را از من بگیرد، نه این جاده‌های بی‌انتها و نه آن غربت لعنتی حتا.

دام غم شیرین‌ات در دلم پهن است. یاد خنده‌های کودکانه‌ات در قلبم تازه است و نرمش ابرگونه‌ی چشمانت به روی صدای من، هنوز در چشمم تر می‌شود. روزهای بی تو چون آسمان بدون ستاره چیزی کم دارد. اما بهار که بیاید با شکوفه‌ها، تو هم می‌آیی. تو که صدای چهچهه‌ی پرستو‌های مهاجری در صبح‌های زود بهاری، با بهار، دوباره خنده‌ات در خانه شکوفه می‌دهد.

نه این روزهای آغاز بهار، نه شکوفه‌ها و جوانه‌های سبز، وسعت خالی تو را پر نمی‌کند. کاش بودی و جای یکی از سین‌ها در هفت‌سین دلم می‌نشستی. منتظر می‌مانم تا باز صدایت در دالان‌‌های تودرتوی دلم هزارباره تکرار شود. تو که فیروزه‌ای بر طاق بلند خاطره‌های کهنه، تو که درخشش خورشیدی بر برکه‌ی تیره‌ی بودن من، تو که رازی مگو هستی هنوز، در روزهای مکرر و کسل‌کننده‌ی زمستانی؛ یک شب چون بارش بی‌انتهای رقص ستارگان در آسمان تنها، بر قلب من فرود خواهی آمد.
نظرات ارسال شده
ديوا در 20 فروردين 1387
اگه دقت کنیم می بینیم این نوشته به موضوع رقص نمیاد هر چند هم که زیبا باشه

email | website