رقصی بر خیابان یک طرفه والتر بنیامین



يك دفعه برگشت و با آرنج كوبيد به صورتش. تقريبا هم قد بودند . مرد افتاد و حتي به نظر نمی رسید كه آخي هم گفته باشه اون ديگري هم جست و خيزكنان دويد اون طرف خيابان. خيابان يك طرفه بود. ديدم كه روي دستانش هم راه رفت جل الخالق... بعد هم يکهو بي‌هوش افتاد كف پياده‌رو و ديگه جم نخورد.

.....

درست تا يك ربع بعد که شخصی كلاه به سر از كنار مرد اول رد شد، من از ترس به در شيشه‌ا‌ي شهر كتاب چسبيده، و تمام اين اتفاقات را شاهد بودم. نوك بيني‌م يخ كرده بود و از شدت هيجان به درب شيشه‌اي مي خورد. با دستهای يخ كرده و نوك انگشتهای خواب رفته دیگر به سنگيني كتاب قطوري كه خريده بودم، فکر نمی کردم. مرد كلاه بر سر دو قدمي از مرد روي زمين افتاده دور شد و بعد دوباره دو قدمي عقب آمد و كنار اون ايستاد و بهش خيره شد. بعد دستاش و از جيبهاش در آورد. دستكش‌هايي سياه به دست داشت. كمي خم شد و چيزي رو از روي زمين برداشت. به يكباره به تندي بلند شد نگاهي به طرف شهر كتاب درست همانجايي كه من خشك شده بودم، انداخت و مي تونم قسم بخورم ابروي چپش بالا رفت و يكدفعه قهقهه‌اي زد و شانه‌اي بالا انداخت حتي به من تعظيمي هم كرد كلاهش را هم به نشانه احترام بيرون در آورد و بعد قبل از اينكه بزند به چاك داد زد: - مغسي مسيو بنيامين، مغسي! و دوان دوان دور شد با پاچه‌هاي كوتاه و ساق پاهای سفيد و پاهای برهنه. همانطور كه مي‌دويد برگه‌هايی به هوا مي‌انداخت و انگار كتابي بود كه قبلا از روی زمين برداشته و پاره كرده بود. مرد روي زمين افتاده هم يکهو بلند شد يكي از ورقه‌ها رو از تو هوا قاپيد و خوند بعد هم دوباره دراز به دراز افتاد روي زمين. اون یارو ديگر هم كه جست و خيز كرده و روی دستانش راه رفته بود و بعد بی حرکت شده بود، بلند شد گوشه اي نشست، دست دراز كرد به گدايي كردن. دلم هري ريخت تو نافم جمع شد و دل پیچه سر گرفت. قلبم شروع كرد به گرومب گرومب کردن درست مثل پانزده دقيقه پيش. نگاه کردم به قفسه کتابها. مرد و زني از كنارم رد شدند. مرد موهايي بلند داشت و زن داشت باخنده چيزكي مي‌گفت و به دستهایش که خالکوبهایی بنفش داشت، پیچ و تاب می داد . دخترکی که داشت به مدادرنگي‌ها دست مي‌زد چشم دوخت به من که داشتم به خودم می پیچیدم. بوي شاش مي‌آمد و جويي باريك از پاچه شلوارم سر خورد پايين. حالم بد شد دوباره نگاهكي انداختم كسي حواسش به من نبود و دخترک هم داشت با مدادها ور می رفت. فشار آوردم نشد كه بند بياد. دوباره سرم رو از روي قفسه‌ها كشوندم تا پشت در شيشه‌اي. دستهام شروع كرد به لرزيدن.

....

نبود نه گدا و نه مرد كلاه به سر و نه اون مردي كه به صورتش مشت خورده بود. هر دو سمت خيابان هم کیپ تا کیپ ماشين پشت ماشين ايستاده بود. مردي با لباس سرخ و صورتي سياه، داشت مي‌رقصيد و لودگي در مي‌آورد و دیگری سازدهنی می زد. در را با فشار باز كردم چشمام خوب نمي‌ديد، دويدم بين دو لاين خيابون و با پاهاي باز شاشيدم روي كتابي كه تو دستم بود. بوق‌هاي كشدار و ممتد و صدای موسیقی پاره‌ام كرد و سرم هم داشت از شدت درد می پکید. قلبم دوباره شروع كرد به گرومب گرومب كردن. انگاری از دور نافم یه ریسمون بلند داشت بیرون می اومد و با صدای سازدهنی اون یارو می رقصید. كسي که تقريبا هم قدم بود، محكم خواباند تو گوشم. قبل از اونکه سرم بخوره به كف آسفالت مي‌دونستم از بين ماشينها جست و خيزكنان روي پاهاش يا شايدم دستاش داره بالا و پايين مي‌جهه و می رقصه.

سورا
نظرات ارسال شده
محمد رضا در 06 فروردين 1387
بیخود بود به همین صراحت

email | website

ب.آ در 07 فروردين 1387
بادرود . کاش نخوانده و نسنجیده و بی هیچ دلیل منطقی ، به جنگ یک اثر خلاقه نرویم . دریغا بر ما!

email | website

یحیی بزرگمهر در 09 فروردين 1387
خیلی خوب نوشتید! در واقع خیلی قشنگ بود! شاید چون تمامش را تصویر کردم و از این نحو داستان‌پردازی و تصویرسازی خوش‌ام آمد. مردی که رویِ دستانش راه می‌رود، انگار در محدوده‌یِ مابین خیال و واقعیت خلق شده است. ممنون!

email | website

سرجوخه در 10 فروردين 1387
چرند بود

email | website

سامان در 02 ارديبهشت 1387
فارغ از موضوع که متاسفانه به هیچ وجه حوصله نمی کنم که تا آخر بخوانم و بفهمم چیست، نثر خیلی بدی دارید که بد توی ذوق آدم می زند. ضمن این که بی نظمی شدیدی بین رسمی نویسی و کلامی نویسی در کارتان هست. موفق باشید.

email | website

doshmane ada در 05 تير 1387
بچه گانه تر از این نمی شد ...
والتر بنیامین گفتنت چیه ، بچه نویس ...
همین ، فقط یه چیزی بنویسی و بعد اسمشو با اسم یه آدمی (که در حدش نیستی که حتی بخونیش) آبدار کنی . هه .

email | website