پراکنده‌هایی در باب تنهایی
گاهی پراکنده نوشتن صداقت است


وقتی می‌گویم «تنهایی» چیزهایی به ذهنم می‌آید، پراکنده. قاعده‌اش این است که غربال دست بگیرم و الکشان کنم و آن را که از همه ماناتر و الکی‌تر است شاخ و برگ بدهم و بریزم روی کاغذ. حالم از این کار به هم می‌خورد. بوی صداقت نمی‌دهد. همه را با هم می‌ریزم روی دایره. این شلختگی ایده‌ها چیز چندان بدی نیست. دست کم این‌جا، که عینا شلختگی خانه‌ی تنهایی می‌شود. ظاهرا خیلی به هم بی‌ربط هستند و بعضیشان هم با هم تناقض دارند. خب چه عیب دارد؟

تنهایی دروغی عجیب است؛ دروغی بیمارگون. بیمارگون است چون آزاردهنده است و باز تکرارش می‌کنیم. انگار خودآزار باشیم. زبل خان را یادت هست؛ آن تکه‌ی «کافیه دستشو دراز کنه تا...»؟ هر جا باشی، کافی است دستت را دراز کنی تا تنها نباشی و به آدم‌های دیگر بخوری.

تنها هستی؟ تنها یا بی‌کس؟ تنها نیستی. آدمی را می‌خواهی و می‌جویی که مطابق خواست و سلیقه‌ات باشد و نمی‌یابی. وقتی می‌روی سیب بخری و میوه‌فروش‌ها سیب ندارند، می‌گویی تنها مانده‌ام؟ چرا در مورد آدم‌ها این را می‌گویی؟ آدم که زیاد است. مشکل تو سلیقه‌ات است. آدم‌ها را هم مثل میوه‌ها سفارشی می‌خواهی.

در دلت تنها مانده‌ای؟ عجیب نیست؟ شاید در را چهارقفله کرده‌ای. گذشت آن زمان که شب‌رو بود او و از راه دیگر می‌آمد. این روزها با دعوت و در باز و روی خوش هم سخت به دیدن آدم می‌آیند. باور کن.

تنهایی جای کشیدن است. درد و رنج و سیگار و نقاشی و عربده و صدا به وقت خواندن آواز. هر کدام را یافتی می‌کشی. گاهی هم دست وهم به مخمل خیال کسی می‌کشی. تنهایی آدابی ندارد. اما اگر داشت، اولینش کشیدن بود.

نرم و آهسته؟ ببخشید. این چینی نازک تنهاییتان چند می‌ارزد؟ ارزان حساب کنید. می‌خواهم چک بکشم و شلنگ‌انداز بیایم. اینم هوس است. دست کم امروز.

وقت کتک خوردن که می‌شود همه‌شان فلنگ را می‌بندند. می‌مانم تنها. می‌مانم زیر دست و پای آن‌ها که می‌زنند. کتکم را که می‌خورم، می‌روم پیش رفقا. رفقایی که فلنگ را بستند. می‌گویند «اومدی؟ تنهاخور.» هرهر می‌خندم. همیشه تنهاخور بوده‌ام.

«دلا خو کن به تنهایی هاهاهاهاهاهاهاها هاها هاها هاها ای جان». کوفت.

تنهایی همان وحشت دیگران است؛ چه وحشت بودنشان و چه نبودنشان. وقتی توی مترو داری خفه می‌شوی از ازدحام و تنها هستی، از بودنشان وحشت کرده‌ای. شب در بیابان که احساس تنهایی می‌کنی از نبودنشان.

مرد «شلاقم بزن. تنهایم نگذار».
زن «تنهایم بگذار. شلاقم نزن».

من اون فیلم–ُ ندیده‌م. اون کتاب–ُ نخونده‌م. می‌خواد مارکز نوشته باشتش، یا داستایوسکی. می‌خواد صد سال تنهایی باشه، می‌خواد نهصد سال. (با ادای احترام به کیوسک).

ملت تنهاای هستیم ما. باور کن. به مولا.

تنها تنها؟ ای ناقلا. رد کن بیاد. (این دو تا هم تقدیم به امیرُسـِن. و ما ادراک ما امیرُسـِن؟)

ما توی دل و دماغ هم دست می‌کنیم و همیشه هم دادمان از تنهایی بلند است. در اروپا – البته می‌گویند و العهدة علی الراوی – مردم از یک متر به هم نزدیک‌تر نمی‌شوند و هیچ هم ضجه مویه‌ی تنهایی راه نمی‌اندازند. انگار یادمان داده‌اند اگر دستت تا آرنج توی روده‌های کسی نباشد تنها هستی. بد یاد داده‌اند. نه؟

شاید مرگ اولین تنهایی است. نمی‌دانم خوش‌آیند است یا نه. اما منتظر می‌مانم ببینم چه طور است. ببینم! کسی می‌داند که بعدش خبری هست؟ نیست؟

در جنگ – همین جنگ هشت ساله که معمولا از یادش و نامش فرار می‌کنیم – فرماندهی بوده که یکی دو روز آخر خیلی احساس تنهایی می‌کرده. غذا نمی‌خورده. می‌گفته روزی من دیگر در این دنیا نیست. احتمالا می‌خندیده‌اند به‌ش و توی دلشان می‌گفته‌اند خودش را لوس کرده. بعد هم که کارش تمام شد احتمالا همه از این که فلانی خبر داشته و به‌ش از عالم غیب خبر داده بودند می‌گویند. اما موضوع ساده‌تر از این حرف‌ها است. کالک عملیات را که پهن کنی می‌بینی که تنهاش گذاشته‌اند تا عراق بخوردش. او و لشکرش یک جور طعمه بوده‌اند تا دیگران جایی دیگر کار خودشان را کنند.

کلینت ایستوود جوان.

اگر می‌خواهی بفهمی تنهایی چیست، یک رمان از هاینریش بل بخوان. هر کدام را. خیلی فرق نمی‌کند. من «و حتا یک کلمه هم نگفت» را ترجیح می‌دهم.

نرگس گیاهی است هرمافرودیت. تنهای تنها. دسته‌اش می‌کنند که تنهاییش را نبینی.

تو سیاه، شیعه، بی‌خدا، یهودی، فقیر، لال، زن، مرد، بچه، ترسو، گیاه‌خوار، گربه‌دوست، همجنس‌باز هستی و این‌جا هیچ کس مثل تو نیست. تو تنها هستی.

آن عوضی توی آینه سال‌ها است نمی‌گذارد تنها باشم.
نظرات ارسال شده
tighmahi در 01 بهمن 1386
هِه ! پس چرا من فکر می کنم آن عوضیه توی آینه هی یادم می اندازد بدجوری تنهام ! پدر سگ هر کاری می کنم هم گورش را گم نمی کند مثل آن مرده توی سمفونی شبانه’ ارکستر چوب ها ( اسمش همین بود ؟ ) تا از شرش خلاص شوم !

email | website

میرزا در 04 بهمن 1386
این شمشیر از رو بستن از درک است یا از ترس؟

email | website

مستعارنما در 04 بهمن 1386
شمشیری نیست. اما گمان کنم هر چه هست از درس است.

email | website

ناشناسی دیگر در 07 بهمن 1386
دستت تا آرنج تو روده هاش باشه، یا دستش تا آرنج تو روده هات-از کجاشو من نمی دونم- ولی هردوش تنهاییه
حتی گاهی هم اگه هردو دست تو هر دو تا روده باشه، بازم تنهایی
به متر دست نیست
به متر دله

email | website

آسا در 24 بهمن 1386
از ادراکت ممنون . اینایی که نوشتی معلوم بود که نه از روی احساس و نه از روی منطق بلکه از روی ادراکه. خوشم اومد.

email | website

sahar در 26 شهريور 1387
تلخ بود و دلچسب،عين خود تنهايي.

email | website