دوردست‌ها... یک رقص با خود خدا

من و تو فقط یک شب زیر ستاره ها با هم رقصیدیم. من شرمگین به زمین خیره شده بودم و تو به من. نگاهم را که به‌دست آوردی طولانی در هم خیره شدیم و بعد تو به دوردست‌ها خیره شدی و من هم به دنبال تو به دوردست‌ها. طبل‌ها آهسته آهسته به تپش افتادند و بعد تندتر تندتر. ترانه می‌ سوخت. من در جستجوی ریتم تو و تو در جستجوی ریتم من. و ناگهان اتفاق افتاد. ریتم هم را یافتیم. ولی دیگر نه من من بودم و نه تو تو. ما شده بود چیزی فراتر از من و تو. ما دیگر فقط با هم نبود که می‌رقصیدیم. انگار با تمام هستی به رقص درآمده بودیم. و با هم رفتیم. رفتیم تا تلاطم موجهای اقیانوس‌ها، تا دل کوهستان‌های بی‌عبور، تا میان ابرهای سر در گم. گم شدیم در دشت‌های سکوت. و آنگاه... از خستگی روی شانه‌های هم افتادیم. آخر با خود خدا بود که رقصیده بودیم.
نظرات ارسال شده
مخلوق Creature در 30 فروردين 1387
خدا رقص بلد نیست.

email | website