جاودانه‌گیِ شرم و آش


این‌جور چیزها به کار جاودانه‌گی می‌آید، باور کنید! یعنی حتا اگر برای کسی هم تعریف نکنید که همیشه عادت دارید- راستی گفتم عادت، یادتان بماند که درباره‌ی عادت هم برای‌تان بگویم.- که مثلن قبل از روشن‌کردن سیگار، ساندترک فهرست شیندلر را بگذارید یا قبل از هم‌آغوشی، زلفِ یارتان را پریشان کنید یا پیچِ ابتدای کمربندی آمل را که رد کردید، «جمعه‌شب‌ها»ی شهرام صولتی را گوش کنید یا چه و چه، حتا اگر این‌ها را نه در آن بازیِ کذاییِ شبِ یلدای دوسال قبل، نه در همین هزارتوی اخیر نگفته باشید به کسی، باز هم دچار مساله‌ی جاودانه‌گی هستید، دغدغه‌ی فردیت، گاس که بشود اسمش را گذاشت: جاودانه‌گی خصوصی.
آیین‌های شخصی به چه کار می‌آیند؟ به این که ما را برجسته کنند. به این که یک تکه‌هایی به ما بچسبانند که مالِ مالِ خودِ خودمان باشند، که رونوشت نباشیم از روی چندین و چند میلیارد آدم زنده و مرده‌ی دیگر. به این که بعدِ صدوبیست‌سال، جمعی دور هم نشسته باشند و تعریف کنند که فلانی – یعنی شما – عادت داشت همیشه صبحانه‌اش را در کافه‌گالری باغ‌موزه بخورد، صبحانه‌ی فرانسوی هم می‌خورد، بعد، قهوه‌اش را با فاصله می‌خورد، یکی دو دقیقه بعد از این میزش را جمع کردند، تازه آن وقت نوبت قهوه‌ی سیاهی می‌شد که نصفه‌ قاشق شکر و یکی‌دو قلپ شیر، به حدی که رنگش کمی روشن بشود، ضمیمه‌اش بود. سیگار اولش را وقتی روشن می‌کرد که یک‌سوم قهوه‌اش را خورده باشد، این‌جوری که رو می‌کرد به جنوبِ باغ، پای راستش را روی آن یکی می‌انداخت، آرنجش را روی میز می‌گذاشت، آرام‌آرام اشکی سرازیر می‌شد و... و الخ.
یا بعدِ بیست سال، در جمعی نشسته باشید و غذای‌تان را خورده باشید و سیگارتان را دود کرده باشید و آروغ‌تان را زده باشید، بعد شروع کنید که: یعنی تا کسی بالا نیاورده بود، ول‌کن نبودیم ها. همه که ولو می‌شدند، تازه ما سه‌تا می‌نشستیم یه گوشه به سک‌خوری و پیک‌زنی. درددل. تا خودِ وقتِ کله‌پاچه. بعد از کله‌پاچه، که یوسف‌آباد بود، پیاده برمی‌گشتیم، بعد قرارمان این بود که هر بار یکی دراز بکشد وسط کردستان، آن وقت‌ها کردستان هنوز سر و تهش این همه باز نشده بود به همه‌جا، خلوت بود، دومی هم برود آن لاین، سومی هم درست وسط باغچه‌ی وسط اتوبان، بشاشد رو به پایین. هه‌هه‌هه‌!
یا حتا پیش رفیقی، بعد سی سال، که: آن‌وقت‌ها پنج‌شنبه‌ها می‌رفتیم کوه، درکه‌. قرارمان سرِ کوچه‌ی ما بود. ساعت شش و نیم. صبحانه‌نخورده. سیگار اول را همان‌جا روشن می‌کردیم. بعد راه می‌افتادیم. کافه‌عمران، عدسی و چایی می‌زدیم. نیم ساعت، گاهی یک‌ساعت می‌نشستیم. به صدای آب گوش می‌کردیم. به احترام بزرگ‌ترهای کوه که تازه داشتند برمی‌گشتند، از جای‌مان بلند می‌شدیم و سلام می‌کردیم. گاهی هم گپی و گفت و شنودی، بعد دوباره راه می‌افتادیم. قرارمان این بود که در راه با هم حرف نزنیم. فقط اول سربالاییِ پلنگ‌چال که می‌رسیدیم، هربار، ... و الخ.
کدام‌مان است که دلش نخواسته که از این آیین‌ها، برنامه‌ها، عادت‌ها و خاطره‌های تکرارشده‌ی قدیمی، با آدم‌ها و با خودش، نداشته باشد؟ کدام‌مان بارها و بارها، اتفاقی را که یک‌بار اتفاقی، افتاده، در ذهن خودش بارها و بارها آن‌قدر تکرار نکرده که بدل شود به آیینی شخصی؟
یک آدم مفلوکی هست، در کافه‌های گاندی که بروید، حوالی هر ساعتی که باشد، دیده می‌شود. همیشه هم تنها. سیگار می‌کشد و حرف نمی‌زند و فکر می‌کند و چیزی هم ندیده‌ام که بخواند. یک جور آیینی‌ای کافه می‌رود. این جوری که همیشه تنها باشد، همیشه مفلوک!
همین آیین‌های شخصی، یک مقداری که چهارتا آدم هم‌خون را درگیر خودش بکند، می‌شود آیین‌های خانواده‌گی. آن‌هایی که فقط مخصوص خانواده‌ی شما است. همان‌ها که هی تعریف می‌شوند برای آدم‌ها و اعضای جدید خانواده. همان‌ها که همه این همه جدی و عبوس، سعی می‌کنند حفظش کنند برای نسل‌های بعدی خانواده. که مثلن سرِ آش‌خورانِ دوشنبه‌شبِ آخرِ سالِ خانه‌ی عموجان، خاله‌کوچیکه دو بار ماجرای سُرخوردنِ شما و خزیدن‌تان زیر دامنِ عمه‌ی بزرگ، خیلی بزرگ، را تعریف کند برای همه! بعد شما هم ادای بچه‌گی‌های‌تان را دربیاورید و شرم‌زده بگویید که : می‌خواستم بدانم بچه‌ها از کجا می‌آیند، این همه بچه! هنوز هم نمی‌دانم! بعد همه قهقهه‌ بزنند و هی پشت‌بندش بگویند: عجب دورانی بود ها! چه همه شاد بودیم!
مسخره‌تر از همه، وقتی است که داریم سعی می‌کنیم یک کاری را، هرچه بی‌اهمیت‌تر و بی‌معنی‌تر، به‌تر، برای خودمان بکنیم آیینِ شخصی. هی تکرارش می‌کنیم، پریودیک، در ساعت‌های مقرر و مشخص. حواس‌مان هم هست که بالاخره یکی بفهمد این را. یا یک جایی ثبتش کنیم، برای کسی که ممکن است صدوبیست‌سال بعد، بخواند و بفهمد.
آیینِ شخصی کلن چیز خوبی است. به آدم احساس خوبی می‌دهد. آدم را برای خودش مشخص می‌کند. چیزهایی به تو اضافه می‌کند که می‌توانی خیال کنی با بقیه فرق داری. حتا نویسنده‌های میان‌مایه هم دوست دارند برای شخصیت‌های‌شان آیین‌های شخصی بتراشند.

می‌دانید؟ با تمام این حرف‌ها، گاس که اصلن ما آدم‌ها از همین آیین‌ها ساخته شده‌ایم.- طبعن آن آیین‌هایی غیرساخته‌گیِ غیرویترینی- وقتی دقیق می‌شوی و می‌بینی، در جزء‌جزء لحظه‌های زنده‌گی‌ات داری روش شخصی خودت را پی می‌گیری، داری خودِ دیروز و پارسال و ربع قرن قبلت را تکرار می‌کنی، آن وقت‌ها است که یادت می‌افتد این آیین‌ها، تکرار عادت‌هایی است که خیلی هم معلوم نیست از کجا آمده‌اند و کجا می‌روند.  

نظرات ارسال شده
محمد رضا در 07 ارديبهشت 1387
زحمت آیئن بودن یا نبودن این هزار تو خواندن ما باشد برای شما . مرحمت بفرمایئد منورمان کنید قربان

email | website

Farbud در 08 ارديبهشت 1387
پدربزرگ من همیشه وقتی قصد اعلام صمیمیت دارد، شروع به گفتن خاطره‌ای در مورد زمان سه سالگی من می‌کند که در آن، من در یک مهمانی بسیار بزرگ، زیر یکی یکی صندلی‌های خانم‌های مجلس خزیده‌ام و یکی یکی به پدربزرگم رنگ شرت‌شان را گزارش داده‌ام. من همیشه قاه‌قاه برای پیرمرد می‌خندم و می‌گویم "ایول، هیچ یادم نیس"، ولی -مثل همان قضیه‌ی عاشق شدن میکاییل که میرزا نوشته بود- من یادم هست که الکی می‌رفتم طرفِ طرف، بعد الکی به پدربزرگ یک رنگی را گزارش می‌دادم. بعد مطمئنم که پدربزرگ همان موقع فهمیده بوده که فربد الکی رنگ می‌گوید، ولی ترجیح داده که در طول این چند سال، این قضیه را به صورت یک حقیقت غیرقابل انکار بین خودمان ثبت کند. من باب تایید فرمایشات عالی تعریف کردیم.

email | website

نجمه در 08 ارديبهشت 1387
همه مان داریم از اینها و تلاشمان برای ثبتش گاهی دیگران را به خنده می اندازد.

یکی از اقوام معروف به باباجون مردی 65 ساله است. برای اولین بار هر که را در جمع خانوادگی و دوستانه ببیند یک ماجرای کاملن مشخص را تعریف میکند. ماجرای همسایه ی روسی ، که پدرش پل ورسک را در زمان رضاخان ساخت و رضاخان دستور داد خود مرد و خانواده اش که همسایه مذکو ر هم جزوشان است زیر پل بنشینند و قطار از روی پل بگذرد تا به استحکام آن یقین پیدا کند.

هر بار می شنویم یا می خوانیم پل ورسک،رضا خان، همسایه روسی و... ناخودآگاه می خندیم و همه با هم می گوییم: باباجون!!

email | website

حمید در 11 ارديبهشت 1387
لذت مبسوطی بردیم.

email | website

رهی در 20 ارديبهشت 1387
نفرمودید که گاه چه جهادی می کنیم که از آیین فردی برهیم. نفرمودید گاه چه جنگی در پیش است که آیین خود بنهید و آیین دیگر بگیرید. نفرمودید که میان آن آیین تا این فرد گاه فرسخ ها راه سنگلاخ است.

email | website

گيشنيز در 28 ارديبهشت 1387
:) راست است. شايد خيلي هم بد نباشد، اما به شرطي كه لو نرويم كه عمديست!! يا عمدي نباشيم گاهي، كه چه بهتر

email | website

مانی ب در 09 خرداد 1387
مهر «مفلوک» زدن به «همیشه تنها» هم ظاهرا باید یک آیین خصوصی باشد. این چیزی به شما اضافه می کند؟

email | website