1

در آن سال‌ها من مردی بودم که نَم‌ـ‌نَمک به روزهایِ میانی ِ زندگی‌اش پا می‌گذاشت و تمام ِ سعی‌اش را می‌کرد که چیزی خوشایند از خودش بسازد. به نظرم، اندام و لباس و چهره‌ام شرح ِ نمایانی برایِ گفتن نداشت و از این خنثا بودن و بی‌حرفی ِ عریان، گاه لَج‌ام می‌گرفت و گاه خرسند می‌شدم. مدّتی بود که تصمیم داشتم از احساساتی‌گری و گفتگویِ آشفته‌ای که در ذهن‌ام جریان داشت خلاص شوم و نه به کسی و نه به چیزی بیش از همان چند لحظه‌یِ ابتدایِ تأثیرش اعتنا نکنم. برایِ این کار تمرینی در نظر گرفته بودم: عصرها بعد از کار، کت و شلوار می‌پوشیدم و موهایِ آب‌زده‌ام را خیلی مرتّب و بادقّت به یک طرف شانه می‌زدم و در حالی که تمام ِ مدّت، عینکِ آفتابی به چشم داشتم، در یکی از خیابان‌هایِ پُرتردّد و شلوغ ِ شهر راه می‌رفتم. از کت و شلوار متنّفر بودم و شانه زدنِ مو و عینکِ آفتابی را هم دوست نداشتم. گه‌ـ‌گاه، به رغم ِ این که هرگز از سیگار کشیدن لذّت نبردم، فقط به قصدِ فهمیدن، کنج ِ ساکت و آرامی می‌نشستم و سیگاری آتش می‌زدم. خاطرم هست که در یکی از روزهایِ اوایل ِ اردیبهشت سر می‌کردم و خیلی وقت بود که دیگر تعمّداً سرفه‌ای نکرده بودم؛ این برایِ من می‌توانست نشانه‌یِ بهبودی و عبور از آشفتگی باشد.

2

آن روزها، حین ِ قدم زدن، دو‌ـ‌سه بار، وقتی می‌خواستم از همه مخفی شوم، یا راهم را طولانی کنم، به آن نمایشگاهِ معروف و بزرگی می‌رفتم که بر خلافِ مرکزیت و افسون‌گری‌اش، اغلب خالی و خلوت بود و کشش داشت برایِ منی که می‌خواستم تسلیم ِ افسونِ چیزها نشوم. خاطرم هست آن روز نیز، بعد از پرسه زدن‌هایِ معمولی، وقتی پیاده‌روهایِ جلویِ پارک تمام شد و به در ِ نمایشگاه رسیدم، تو رفتم. اغلب نمی‌دانستم چه جور چیزهایی را باید آن‌جا ببینم، یا پس از ورود چه کار ِ درخوری را باید انجام دهم. مثلاً چه‌جور راه بروم که مناسب باشد یا چقدر وقت صرفِ هر اثر بکنم که خیال کنم کافی‌اش است. نمی‌دانستم آن‌جا چطور می‌شد کاری کرد وقتی هیچ چیز را جالبِ‌توجه نمی‌دیدم، یا منتظر ِ وقوع ِ لذتی نبودم. در آن حال، راهروهایِ آن فضایِ فاخر، امتدادِ پیاده‌روهایِ خیابان می‌شد و مسیرهایِ شیب‌دار و پیچ‌ـ‌در‌ـ‌پیچ‌اش گزینه‌هایی معمولی بود برایِ راه رفتن و خود را نباختن. دیدنِ هر کس در آن‌جا تزریق ِ چندباره‌یِ اضطراب بود به سینه و صورت‌ام. می‌دانستم هستند. می‌دانستم در آن ساختمانِ وسیع، در آن راهروهایِ خوش‌تراش و مقدّس، تنها نیستم. دوست نداشتم در آن ساختمان تنها باشم، و دوست نداشتم کسی را در آن ساختمان ببینم. دوست نداشتم تن‌ام به تن ِ کسی نزدیک باشد، یا در شعاع ِ بینایی ِ کسی قرار گرفته باشم که فکر بکند من برایِ همان کاری به آن‌جا آمده‌ام که او آمده. حتّا اگر شبیهِ من هم بودند و از حضور در آن فضایِ نمایشگاهی و مصاحبت با آن آثار چیزی نمی‌فهمیدند، یا تصمیم داشتند که نفهمند، باز خوش نداشتم کسی از جنس ِ خود را دور‌ـ‌و‌ـ‌برم ببینم. شنیدنِ صدایِ قدم زدن و پچ‌ـ‌پچ و خنده‌یِ‌شان راضی‌ام می‌کرد، و حتّا برخوردن به نشانه‌هایِ حضورشان، از سایه و بو و فیلتر ِ سیگارها گرفته تا خودِ آن آثار که فضایِ نمایشگاه را پُر می‌کرد؛ این‌ها برای‌ام کافی بود. همه‌یِ آن رهگذران در آن لحظه، در حکم ِ شخصیت‌هایِ خواستنی و عزیزی بودند که صرفاً آگاهی از بودن‌شان دلداری‌ام می‌داد؛ هیچ برخوردِ مستقیمی مطلوب نبود. در آن لحظات، بدونِ این که ایده‌ای، ولو محو، برایِ فهمیدن داشته باشم، پیش می‌رفتم. بارها می‌شد که بخواهم دست بکشم و از میانه‌یِ راه برگردم، امّا همیشه بین ِ فاصله‌یِ مانده و فاصله‌یِ طی‌شده شک می‌کردم، و مجبور می‌شدم به ادامه دادنِ مسیری که نمی‌دانستم کجای‌اش قرار گرفته‌ام. همیشه در همان حال، ذهن‌ام وسوسه می‌شد که درگیر ِ چیزی بشود، نزدیک بودنِ واقعه‌ای را حدس بزند، یا مایه‌ای برایِ هوس کردن و خواستن دست‌ـ‌و‌ـ‌پا کند، امّا حضور ِ مسلّط و ملموس ِ عینکِ آفتابی مسئولیت‌ام را یادآور می‌شد و از نفوذِ احساساتِ بی‌مورد منصرف‌ام می‌کرد و بر کیفیتِ درمان می‌افزود.

3

به یاد دارم آن روز به جایی رسیدم که صدایِ شفّاف و گیرایی، داشت آرام و مؤدّب درباره‌یِ یک تابلو حرف می‌زد. در وهله‌یِ اوّل، لحن ِ متین‌اش را به خاطر دارم و درست به عنوانِ تصویر ِ بعدی، چهره‌یِ صامت و کشیده‌یِ کسی در نظرم مجسّم می‌شود که ضبطِ‌صوت در دست ـ به تابلویِ روـ‌به‌ـ‌روی‌اش خیره مانده بود. آن صدایِ پُرهیجان و آرام، داشت از ضبط پخش می‌شد و در فضایِ جمع‌ـ‌و‌‌ـ‌جور ِ اتاق می‌پیچید. با دیدنِ این منظره و شنیدنِ آن صدا، در دَم از پیاده‌روهایِ ناشناسی‌ام دست کشیدم و به فضایی سرپوشیده، با مقدار ِ مشخص و تنظیم‌شده‌ای از نور پا گذاشتم؛ به دالان‌هایی مفرّح و رازآلود؛ احساس ِ نفهمیدن می‌کردم، امّا طبق ِ قرارم، این قطعاً چیزی نبود که بایست به آن تن می‌دادم. چشمانِ او را می‌دیدم که به آرامی جاهایی از تابلو را دنبال می‌کرد که می‌توانستم ببینم کجاها ست و در همان حین، چیزی در آن کلمات، می‌توانست آدم را متوجّهِ ذرّاتِ معلّق ِ گردنده‌ای بکند که در نور ِ ملایم ِ اتاقکِ نقاشی‌ها عروج می‌کردند. صدا انگار داشت این جملات را خطاب به او می‌گفت که قدّ‌ِ بلندی داشت و میخکوب شده بود:

- ... از این موضوع بگذریم عزیزم! بیا با هم، این تابلو را دوباره بسازیم و نترسیم از این که چیزی درباره‌اش بگوییم. پشتِ هر گفتن و دانستنی، اراده کردنی نفهته است. تو می‌دانی که سایه فرعی از بدن است، و بدن فرعی از فرد، از فردیت، از هسته‌یِ اصلی ِ هر کس، از روح‌اش. هر کس سایه‌ای دارد. ولی این بار می‌بینی که با یک جهش ِ فهمیدنی، سایه مستقیماً چیزی درباره‌یِ فرد می‌گوید که بدن، این هم‌نشین ِ اصلی ِ توده‌یِ لطیفِ درون، این مستقیم‌ترین زنجیر ِ اتصّال به ارواح، قادر به گفتن‌اش نیست. می‌بینی که سایه‌یِ این آدم اصلاً شبیهِ خودش نیست. به آن کلّه‌یِ برآمده‌یِ خروس‌مانندِ سایه نگاه کن، به آن شانه‌هایِ فرورفته و آن خنده‌یِ مرموز که بر لب‌اش نشسته. ببین، انگار برایِ مدّتی کوتاه، بدن را دست‌ـ‌‌به‌ـ‌سر کرده باشند. البته، من و تو می‌دانیم که این موقعیتی مشخصاً موقّتی ست؛ بدن برمی‌گردد، و دوباره سایه را به انقیاد می‌کشد و شبیهِ خودش می‌کند. بدن برمی‌گردد و با کدورت و هیولاصفتی، نور را به شکل ِ دلخواه‌اش درمی‌آورد و حقیقتِ ارواح را می‌شوید و دور می‌ریزد. انگار بدن رسوبی حسّاس و مکدّر است و تابِ رویارویی ِ حقیقی با نور، با حقیقتِ ارواح، در او نیست...

لحظه‌ای گمان کردم که عینکِ آفتابی مزاحم ِ خوب دیدن است و خیلی سریع دست به صورت‌ام بُردم و عینک‌ام را برداشتم. حتم داشتم مشابهِ همه‌یِ آن کلمات را می‌شود درباره‌یِ بسیاری از تابلوهایی که پیش‌تر دیده بودم گفت. از خودم تعجب می‌کردم و بر خودم لعنت می‌فرستادم که چرا قبلاً این چیزهایِ تا این حد ساده را با خود نگفته‌ام. باز، دنبالِ چیزی در خود می‌گشتم؛ همه‌یِ چیزهایِ خوبی که مطمئن بودم خوب می‌شناختم امّا نمی‌دانستم کجا سراغ‌شان را بگیرم در من به شیوه‌ای مبهم به صدا در آمده بودند. برآشفته بودم و باز ناهوشیارانه، داشتم به گفتگویی احساساتی و فرساینده با خود وارد می‌شدم. خودم را در یک لحظه از این غافل‌گیری خوشبخت احساس کردم. دیگر تقریباً نزدیکِ نزدیک بودم و درست پشتِ سر ِ او، تمام ِ جزئیاتی که صدا در حالِ تشریح‌اش بود را دنبال می‌کردم.

- ... بدن بر می‌گردد، چون بدونِ بدن سایه‌ای نمی‌تواند وجود داشته باشد. این فقط بدن است که سایه دارد. روح از شفافیتی برخوردار است که حضور ِ هر سایه‌ای لکّه‌یِ ننگی محسوب می‌شود بر دامان‌اش. امّا تو ببین، یک دَم که انگار بدن در شُرُفِ حذف شدن است، برایِ یک لحظه در آن بین که دارد تفکیکی اساسی میانِ روح و بدن ایجاد می‌شود، آن‌جا در آن منطقه‌یِ متراکم، در آن آستانه‌یِ جدایی، آن فضایِ ترکیبی و چندگانه، جایی که هنوز بدن به تمامی از روح خارج نشده، سایه‌یِ رویِ زمین قدرت پیدا می‌کند که در مرز ِ بودن و نبودن، در برزخ ِ حضور ِ تن، با استعانت از تکّه‌هایِ کدر ِ اندامی که هنوز مقداریش باقی مانده، چیزی درباره‌یِ روح به بیان بیاورد که در کمتر لحظه‌ای، و با کمتر وسیله‌ای می‌شود به بیان‌اش آورْد. گویا نقّاش همان لحظه جایی بوده که باید باشد، و چیزی دیده که باید (یا شاید هم نباید) ببیند، و تصویر ِ او فقط و فقط محض ِ یک خوش‌شانسی ِ بیرون از قاعده است که حادث شده. بله، نقاش ِ ما فقط یک فردِ خوش‌شانس بوده...

من در این حال، از شدّتِ هیجان و از سر ِ عادتِ دیرینه، گاهی دست‌ام سمتِ نوکِ بینی‌ام می‌رفت و آنجا را می‌خارانْد، یا در حالتی اِرادی امّا به طور ِ ناگزیر و غریزی سرفه‌هایِ کوچک و احساسی می‌کردم. سرفه‌ای که اصلاً معمولی نبود، یا به عبارتی؛ واقعی نبود، امّا دروغین هم نمی‌توانست باشد. سرفه نمی‌خواست به طور ِ واقعی و عملکردی ذرّه‌ای اضافی و خارجی را از مجاریِ تنفّسی‌ام کنار بزند، یا راهی برایِ بهتر صحبت کردن و شفّافیتِ صدا باز کند. امّا شکل‌اش، که بیرون دادنِ منقطع ِ هوا از ریه‌ها بود، آن را شبیهِ سرفه‌هایِ دیگر می‌کرد. این تضاد، این اشتباه که ممکن بود دیگران درباره‌یِ معنایِ سرفه‌ام بکنند - و من باعث‌اش بودم - سبب می‌شد که فکر کنم دارم اَدایِ سرفه کردن را در می‌آورم و این اَدا در آوردن منجر به این می‌شد که از کارم شرمنده باشم. ناباورانه می‌دیدم که باز داشتم بصیرت‌ام را از دست می‌دادم. سرفه، شرمندگی، اشتباه، درد، آلودگی و خطا، همگی نشانه‌هایِ بازگشتِ مرضی بود که مدّتی سرگرم ِ از خود دور کردن‌اش بودم. همه‌یِ این‌ها وقتی بیشتر آزارم داد که دیدم او در اثر سرفه‌های‌ام گمان کرد که مزاحم ِ دیدِ من است و اندکی کنار رفت. تنها بختِ من در آن حال، تنها چیزی که بی‌هیچ رنجشی خود را ادامه می‌داد و نگران بودم مبادا سانحه‌ای حضورش را بر هم بزند، آن صدا بود، که دلدار و مسلّط، بی آن که از این آشوب چیزی دریابد، یا فهم ِ این آشوب تسلّطش را خدشه‌دار کند، جمله می‌ساخت و ما را سر ِ جای‌مان نگه می‌داشت.

- ...می‌دانی نازنین ِ من! ما هیچ نشانه‌یِ قطعی و تثبیت‌شده‌ای نداریم که اجازه داشته باشیم درباره‌یِ سایه‌یِ کسی قضاوت کنیم، یا به عبارتی، از سایه‌اش پی به کیفیت و هستی‌اش ببریم. تن‌ها مخاطبِ ما و مجرایِ قضاوت‌هایِ ما هستند. آن‌ها هستند که اساس ِ دانایی‌هایِ ما را تشکیل می‌دهند. امّا چه زود به اشتباه‌مان می‌اندازند وقتی با معنایی چندگانه، جسمی واحد خودنمایی می‌کند. دستی پنهان دائم می‌خواهد به ما سایه‌هایی را نشان بدهد که جایی حوالی ِ اجسام تکان می‌خورند و گاهی، حقیقی‌تر از بدن، درباره‌یِ تویِ چیزها سخن می‌گویند؛ درباره‌یِ تویِ متکثّر ِ چیزها. پس تو را دعوت می‌کنم به تماشایِ تابلویِ بعدی که آنجا، بدن سایه را بلعیده، و یا شاید بشود گفت؛ هیچ جسمی مانع ِ عبور ِ نور نشده. هیچ چیز سایه ندارد، جز یکی. انگار که فقط یک جسم راستگوتر از بقیه است.

در این حال، او دگمه را فشرد و صدا قطع شد. بی‌خیالِ اطراف، تابی به تن و چرخشی به آن چشمانِ بی‌نیازش داد و رفت به سمتِ تابلویِ دیگری که درست آن سویِ اتاق قرار داشت. من مطمئن بودم که می‌خواهم ساکت و بی‌صدا، جایی در همان حوالی، نزدیکی‌هایِ او بمانم و چیزی را بر هم نزنم، ولی مطمئن نبودم که نفس ِ بودن‌ام بر‌ـ‌هم‌ـ‌زننده هست یا نه. از حسن ِ تصادف بود یا صرفاً از سر ِ آزمونی دیگر، که به همین شیوه، سه سال و نیم از آن ماجرا می‌گذرد و با این که خیلی چیزها تغییر کرده، من کماکان در همان حوالی اَم.


نظرات ارسال شده
رضا در 10 ارديبهشت 1387
داش میثم به قول خودت هوووووووووووووم.

email | website