در پیشگاهِ زمان، در معبدِ جهان


لیوانی چای می‌ریزم، می‌گذارم‌اش کنار زیرسیگاری‌ای که تازه خالی کرده‌ام، صفحه‌ی وُرد را باز و روی فونت مورد علاقه‌ام تنظیم می‌کنم، یک سیگار می‌گیرانم و دست‌هایم را می‌گذارم روی صفحه‌کلید. قبل‌اش رفته‌ام دست‌شویی، برگشتنی پنجره‌ها را بسته‌ام که صدایی نیاید، در اتاق را هم؛ اگر موسیقی‌ای گوش می‌کردم قطع‌اش کرده‌ام و شاید عینک‌ام را هم تمیز کرده باشم، هرچند این یکی قاعده‌ای همیشگی نیست. همه‌چیز آماده است برای اینکه شروع به نوشتن کنم، بدون آن‌که آن‌چه "الهام"اش می‌گویند سراغ‌ام آمده باشد (مواقعی که ایده‌ای ناگهانی سر می‌رسد، هیچ پیش‌زمینه‌ای نیاز نیست، فقط باید جایی برای نوشتن باشد)…
چند صفحه‌ای می‌نویسم، اما احساس می‌کنم راه به آنجا که می‌خواستم نمی‌برم. قطع‌اش می‌کنم.
*
یک روز بعد. دوباره همان اعمال قبلی را انجام می‌دهم. می‌نشینم پای یادداشت‌های روز قبل‌ام. باید دوباره بخوانم‌شان که یادم بیاید کجا بودم. باید بلند بخوانم تا صدای آنچه نوشته‌ام به گوش خودم برسد. باید آهنگ جملات را دست‌کم یک‌بار خودم بشنوم. یک صفحه هم نخوانده‌ام که می‌بینم این‌طور کفاف نمی‌دهد. مرحله‌ی بعدی را باید به اجرا در بیاورم. با دوستی که می‌دانم حوصله‌ی وقت گذاشتن و شنیدن دارد تماس می‌گیرم. در این مرحله باید متن را برای یک‌نفر دیگر بخوانم. ممکن است گیر و گره‌ای جایی از چشم خودم در رفته و همان باعث شده باشد نتوانم جلوتر بروم، و یک مخاطب دیگر بتواند کشف‌اش کند. اصلاً همین‌که کس دیگری گوش کند، ذهن‌ام را حساس‌تر می‌کند نسبت به آنچه نوشته‌ام… این‌بار موفق می‌شوم رئوس آنچه می‌خواهم بنویسم را مشخص کنم، اما نوشتن و به نتیجه رسیدن...
*
روز سوم. یک منبع خوب به خاطرم آمد و چیزهایی پیدا کردم. یکی دو جمله هم به ذهن‌ام رسید که می‌توانند کمک حال باشد. بالای برگه‌ای که کنار دست‌ام است نوشته‌ام «آیین‌های فردی»، یک خط پایین‌تر نوشته‌ام: «هم‌چنان‌که می‌زیم، آیین‌های فردی‌ام را به جا می‌آورم.»
روبرویم چندین صفحه‌ی تایپ شده است از تمام ایده‌هایی که این چند روز به ذهن‌ام رسیده، اما آن نخ باریکی که بتواند همه‌ی اینها را به هم وصل کند پیدا نکرده‌ام هنوز.
*
اولین نتیجه‌ای که گرفتم این بود: فکر کردن درباره‌ی آیین‌های فردی می‌تواند به سادگی فکر کردن به راه رفتن یا پلک زدن باشد؛ و نباید فراموش کرد که یک مشکل کوچک این میان پنهان شده: فکر کردن به "فکر کردن به راه رفتن" ساده است. کافی است یک‌بار امتحان کنیم؛ موقع راه رفتن به هر قدم که برمی‌داریم فکر کنیم، یا به نفس کشیدن یا به پلک زدن، آن‌وقت است که نفس بند می‌آید، پاها به هم می‌پیچند و پلک‌ها به لرزش می‌افتند... ازین گذر فهمیدم که شاید پر بیراه نباشد اگر بگویم تشریح امر بدیهی، امری‌ست دشوار. و این از آخرین نتیجه‌هایی بود که درباره‌ی آیین‌های فردی گرفتم.
اما، همه‌چیز اول با چند سوال شروع شد: من آیین فردی‌ای داشته‌ام یا دارم؟ اصلاً به چه چیزی می‌توانم بگویم آیین فردی؟
گاهی پاسخ بعضی سوالات به شکل غریبی ساده می‌شوند و همین باعث می‌شود آدم تا مصر پی آنچه در خانه‌اش دفن شده برود. من هم نمی‌توانستم از همان اول قبول کنم تمام روز در حال به جا آوردن آیین‌های شخصی خودم هستم (به گمان‌ام دست‌کم نمی‌توانستم همین یک جمله را اینجا بنویسم، بدون هیچ توضیحی، و انتظار داشته باشم کسی قبول‌اش کند). برای همین به یک روش قدیمی که جواب‌اش را پس داده متوسل شدم. باید تعریفی از آیین پیدا می‌کردم تا مطمئن شوم راه را اشتباه نمی‌روم. اول سعی کردم یک تعریف شخصی ارائه بدهم و این را نوشتم:


مجموعه اعمالی که با شکل و ترتیبی مشخص تکرار می‌شوند برای رسیدن به هدفی خاص. رفتاری مرتب که قرار است با تکرارش نیازی برآورده شود، ذهنی یا جسمی.


اما فقط همین راضی‌ام نمی‌کرد. باید یک تعریف معتبر هم پیدا می‌کردم و دست‌آخر تعریف الیاده از آیین به کمک‌ام آمد؛ الیاده در «تاریخ ادیان»اش می‌نویسد:


«... آئین همواره عبارت است از تکرار عملی مثالی (Archetypal) که نیاکان یا خدایان در آغاز تاریخ انجام داده‌اند، و آدمی به یمن تجلی قداست می‌کوشد تا پیش‌پاافتاده‌ترین و بی‌معنی‌ترین اعمال را، «وجودشناختی» کند. آئین، از رهگذر تکرار، با «صورت مثالی»اش تلاقی می‌کند و مقارن می‌شود، زیرا زمان دنیوی ملغی، می‌گردد. بدینگونه ما شاهد همان‌کاری می‌شویم که در لحظه‌ای از زمان ِ فجر آفرینش کیهان، انجام یافته است. بنابراین انسان کهن‌وش با تبدیل همه‌ی اعمال زیست‌شناختی به تشریفات و آئین‌ها و مراسم و مناسک، می‌کوشد تا «از مرز بگذرد» و به ماوراء زمان (صیرورت)، به ابدیت راه یابد. ...»1


تعریفی دقیق و قابل استناد از آیین پیدا کرده بودم اما مشکل اینجا بود که الیاده در این کتاب درباره‌ی آیین‌های جمعی حرف می‌زند و باید راهی پیدا می‌کردم برای استفاده از تعریف الیاده برای تعریف آیین‌های فردی. نمی‌توانستم بی‌مقدمه و با اطمینان بگویم این تعریف درباره‌ی آیین‌های فردی هم می‌تواند همین‌طور صدق کند، به خصوص که درباره‌ی آیین‌های فردی تصوری مذهبی نداشتم. همین‌طور، احساس می‌کردم آیین‌های فردی نمی‌توانند قدمت زیادی داشته باشند چرا که شک نداشتم پدید آمدن‌شان با پدید آمدن حیطه‌ی خصوصی گره خورده. حتی اگر نمی‌دانستم دقیقاً دارم درباره‌ی چه اعمالی حرف می‌زنم، باز صرف وجود واژه‌ی "فرد" محیط خصوصی را به یادم می‌آورد. درباره‌ی مذهبی نبودن (اینجا مذهبی را از ماوراءطبیعی جدا می‌کنم) دلیل‌ام این بود که نیایش به درگاه خدا یا خدایان قواعد مشخصی دارد که توسط بنیان‌گذاران هر مذهب تدوین شده و اعمال مذهبی حتی اگر جمعی انجام نشوند، شکل اجرای‌شان بین مؤمنان مشترک است؛ و آیین فردی ـ‌همان‌طور که گفتم‌ـ در خود برایم باری از خصوصی بودن داشت که نمی‌توانستم انکارش کنم (حتی مناسک شخصی که یک مؤمن ممکن است برای خودش بسازد، باز وابسته (برگرفته، یا شبیه) به همان مناسک جمعی است. از طرفی اصولاً مذهب در ذهن‌ام به شکل یکی از روش‌های وحدت بخشیدن به جماعت ثبت شده).
آنچه برایم باقی ماند، مجموعه اعمال مشخصی بود که یک فرد به شکلی منظم و در ذهن مدوّن انجام می‌دهد برای رسیدن به هدفی خاص که می‌تواند مادی یا معنوی باشد، اما به هر حال در آن مشخصاً مسئله‌ی نفعی شخصی مطرح است. نفعی که کمی بعد فهمیدم در هر صورت می‌خواهد به لذت ختم شود. به‌هرحال این‌ها هنوز راضی‌ام نمی‌کردند. دوست داشتم دقیق‌تر بدانم آیین فردی چه چیزی می‌تواند باشد و چرا پدید می‌آید (راست‌اش دیگر حتی به سوال آیین فردی را تعریف کرده و شکل آن را بکشید هم نمی‌خندیدم!).
تعریف الیاده می‌توانست خیلی راه‌گشا باشد. ذهن‌ام درگیر همان تعریف هم بود، که ایده‌ی مذهبی نبودن آیین‌های فردی یاد چیز دیگری‌م انداخت.
با دوستی درباره‌ی آیین‌های فردی صحبت می‌کردم؛ می‌گفت پدرش کلی از این آیین‌ها برای خودش ساخته و همیشه می‌گوید «بالاخره که باید سر کار بریم، بذار خودمون خودمون رو سر کار بذاریم». این شوخی به نظرم خیلی جالب آمد و به سمت دیگری راهنمایی‌ام کرد. بالاخره ذهن‌ام درگیر مسئله‌ی ارزش‌ها شد. به این نتیجه رسیده بودم که آیین‌های فردی مذهبی نیستند، و از طرفی تعریف الیاده هم پیش رویم بود. در ادامه‌ی آن‌چه نقل کردم الیاده نوشته:


«... اما از هم‌اکنون باید تمایل طبیعی و متعارف آدم «ابتدایی» را مبنی بر تبدیل اعمال زیست‌شناختی به کارهایی آئینی، که از این طریق ارزشی معنوی برای آنها قائل می‌شود، خاطرنشان کنیم. آدم ابتدایی از رهگذر تغذیه یا مهرورزی و آمیزش جنسی، در مرتبه‌ای قرار می‌گیرد که به‌هرحال مرتبه‌ی تعذیه و جنسیتِ صرف نیست. ...»2


سوژه‌ی من "آدم ابتدایی" نبود و حتی می‌دانستم از تفکر مذهبی هم عبور کرده. با رفتار انسانی طرف بودم که تنهایی را برگزیده. در واقع یاد جمله‌ی سارتر افتادم که نوشته «ما تنهاییم، بدون دستاویزی که عذرخواه ما باشد.»3  و همین بود که مسئله‌‌ی ارزش‌ها را هم به خاطرم آورد. انسانی که ارزش‌ها و آیین‌های مذهبی‌اش را کنار گذاشته، نیازش به ارزش را تماماً ترک نکرده؛ هرچند در انتظار سودی ابدی نیست، اما نمی‌تواند از سرخوشی ناشی از چیزی "ارزش‌مند" داشتن بگذرد. پس مثل کسی که قالی‌ای چند نسل گشته و کهنه را می‌فروشد تا با پول‌اش کپی‌ای از یک اثر شاگال بخرد، بخش سودمند ارزش‌های کهن‌اش را نگه می‌دارد و گنج کوچک و نوی خودش را می‌سازد. تعریف ساده‌ی آیین را می‌گیرد و به اعمال مورد نظرش، به مقدسات ساده‌ی شخصی‌اش پیوند می‌زند (یا شاید بهتر باشد بگویم به اعمال مورد علاقه‌اش پیوند می‌زند و تقدیس‌شان می‌کند؛ شاید چیزی شبیه غسل تعمید مثلاً نوشیدن یا بوسیدن). عمل مثالی‌اش می‌شود اعمال مطلوب خودش و بی‌آنکه در انتظار پاداشی دور از دسترس باشد (آن حلوای صوتی که فقط خاموشان بی‌بازگشت گذشته از رود مرگ (لابد) چشیده‌اندش!)، لذت چندی بعدش را با انجام (تکرار) آیین‌اش تضمین می‌کند. ازین‌گذر به اعمال ساده و روزمره‌اش ارزشی فراتر از آنچه دارند می‌دهد. حتی اینجا بویی از محافظه‌کاری به مشام می‌رسد: آن‌چه یک بار موفق بوده، دوباره به همان شکل تکرار می‌شود تا هم تضمینی باشد بر توفیق مجدد، هم بزرگداشتی برای توفیق اولیه. حالا این انسان تنها، در دل اضطراب‌هایش معبد کوچک و خودساخته‌ای دارد برای پاس‌داشت لذت و برای رسیدن به سرخوشی.
*
سرانجام توانسته بودم پاسخی برای پرسش اول‌ام پیدا کنم؛ هرچند می‌دانستم هنوز بسیار جای کار دارد، اما آن قدر راضی‌ام می‌کرد که بتوانم به مرحله‌ی بعد بپردازم، یعنی به این سوال که: من آیین فردی‌ای داشته یا دارم؟
کافی بود بگردم و بین رفتارهایم آنچه با این تعریف هماهنگ باشد پیدا کنم، اما در آغاز این هم به همین سادگی به نظرم نمی‌آمد. هنوز دنبال اتفاق و عمل خاصی بودم که تماماً با آنچه از آیین در ذهن دارم هم‌خوان باشد. در همین گیر و دار باز هم گفتگو با یک دوست به کمک‌ام آمد. مشغول بحث درباره‌ی همین موضوع بودیم و دوست‌ام اصرار داشت که حتماً در این‌باره چیزی نوشته‌ام. حق هم داشت؛ بلافاصله یادداشتی قدیمی به خاطرم آمد که در آن دقیقاً یکی از آیین‌هایم را ثبت کرده بودم:


«... خرمالو خوردن و انار خوردن، برایم آئین خاصی دارند؛ روزگاری پرتقال خوردن هم آئین پیچیده‌ای داشت؛ پرتقال را باید مثل سیب پوست می‌‌کندم. پوست‌اش را می‌بستم به نخی پلاستیکی و بی‌رنگ و از سقف آویزان می‌کردم. مثل روبانی که روی نوک چاقو کشیده باشی ـ پوست پرتقال‌ ـ پیچ می‌خورد و حلقه می‌زد و در تاریک روشن اتاق‌ام که می‌آمدی کلی پوست پرتقال می‌دیدی که در آسمان شناورند... خودم هم یادم رفته اول افسانه‌ی پرتقال خونی را نوشتم و بعد این کار را کردم، یا اول آسمان اتاق‌ام پرتقالی شد و بعد افسانه‌ی پرتقال خونی رانوشتم. مهم هم نیست...
...
انار را، باید بنشینم ـ دست‌هایم را تمیز شسته باشم، موسیقی خوبی انتخاب کرده باشم ـ چهار قاچ‌اش کنم و اول کمی به دانه‌هایش خیره شوم. وقتِ دان کردن، هیچ دانه‌ای نباید روی زمین بیفتد. اگر افتاد باید بردارم و بشویم و بیندازم‌اش توی کاسه. هرچه تعداد بیشتری دانه لمس شود، بهتر است. تا حد ممکن از آن پوست سپید انار هیچ‌چیزی نباید بین دانه‌ها بیافتد. دان که شد همه‌ی انار، ‌باید زیر آب بگیرم کاسه را... خون سرخ‌اش کمی می‌رود توی آب‌ها ولی خون‌اش، خون نیست. بعد باید گلپر قهوه‌ای‌نارنجی را با نمک سپید رویش بریزم، همه را آرام با قاشقی هم بزنم، یا بهتر با دست...
بعدش می‌شود انار را گذاشت توی یخچال یا داد دیگری بخورد. این انار را می‌شود نخورد و فقط تماشا کرد و فکر کنم باید خیلی خوشمزه باشد اگر محبوبی بخوردش. گاهی هم باید تا دانه‌ی آخرش را چشید، مثل وقت تنهائی؛ اما آنچه لذت دارد ـ حتی بیشتر از ترش و شیرین ِ انار و تلخی لطیف گلپر و زبری دانه‌های استخوانی ـ  پوستِ دست است که یک حال عجیبی می‌گیرد بعد از دان کردن انار. یک‌جور لطافت غریب و قریبی می‌گیرد پوست. انگار که پوست نو باشد ولی نباشد. ...»


خرمالوها، 5-1384


این یکی از ترک‌نشدنی‌ترین آیین‌های فردی من بود. آن‌روز، بعد از آن گفتگو، کم‌کم آیین‌های دیگرم هم به ذهن‌ام رسیدند. سعی کردم چند تایی‌شان را هم ثبت کنم و همین‌جا بود که آخرین اتفاق برای رسیدن‌ام به پاسخ نهایی افتاد.
به محض این‌که تلفن را قطع کردم آمدم پای کامپیوتر و شروع به نوشتن کردم. درباره‌ی آیین‌ام برای کتاب خریدن و مرتب کردن کتاب‌های تازه خریده شده، درباره‌ی آیین حمام رفتن‌ام، درباره‌ی آیین بعد از بیدار شدن‌ام و آیین خواب‌ام. نزدیک به دو صفحه نوشته بودم که مجبور شدم یادداشت‌برداری را قطع کنم. روز بعدش در ادامه‌ی یادداشت‌ام نوشتم:


سه ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که رسیدم به پایان پاراگراف قبلی. تا آنجا را یکسره نوشته بودم و درست همان‌جا، ناگهان همه‌چیز تمام شد. حتی یک کلمه هم به ذهن‌ام نمی‌رسید برای نوشتن. من مانده بودم و آن‌چه پیش رویم بود؛ جایی که می‌دانستم می‌خواهم به آن برسم، دلایلی که در ذهن‌ام تراشیده بودم یا تا آنجا نوشته بودم و صفحه‌ی خالی، بدون هیچ توانی برای نوشتن حتی یک جمله. نه خسته بودم و نه بی‌ایده، فقط مثل روباتی که روغن‌اش تمام شود مغزم به جیر جیر افتاده بود و در واقع تکان هم نمی‌خورد. تصمیم گرفتم ذهن‌ام را درگیر چیز دیگری بکنم شاید گرفتگی‌اش برطرف شود. برای این منظور چند هفته‌ای است یک راه عالی پیدا کرده‌ام. چیزی که حالا می‌توانم بگویم یکی دیگر از آیین‌های زندگی‌ام است.


و بعد شروع کردم به توضیح دادن آیین گفته شده. در ادامه یاد چند اتفاق مربوط به سال‌ها پیش افتادم و آیین‌های خاصی که برای انجام‌شان داشتم؛ آنها را هم نوشتم. کمی خسته شدم و برای رفع خستگی نوشتن را قطع کردم، وقتی برگشتم، تمام کارهایی که برای رفع خستگی و از سرگیریِ نوشتن بود را هم به عنوان آیین‌های شخصی‌ام برای نوشتن، ثبت کردم...
اینجا بود که اگر آشفتگی ذهن‌ام اجازه می‌داد از فرط خنده روی زمین می‌افتادم و اشک به چشم‌هام می‌آمد. اما خوشبختانه این کار را نکردم و این‌ها آخرین جملاتی هستند که در یادداشت‌های پراکنده‌ام برای این موضوع نوشتم:


... این‌ها، خلاصه‌ای از آیین ترک نشدنی نوشتن برای من هستند.
همین‌جا بود که فهمیدم سراسر روز و در تمام زندگی‌ام (دست‌کم از وقتی که عادت کردم به خودم مدام یادآوری کنم تنها کسی که پایان روز از من حساب می‌خواهد خودم هستم) مشغول به جا آوردن آیین‌هایی هستم که فقط خاص خودم هستند. ممکن است کسان دیگری هم این کارها را انجام بدهند، اما هر کس آیین‌اش را فقط به خاطر اینکه یک فرد است، فردی می‌کند. حتی مسواک زدن برای هر کس آیینی فردی است. مسئله شباهت اعمال نیست فقط، چیزی که آیین را آیین می‌کند هدفی است که هر فرد با عملی کردن‌اش پی گرفته است.


شب بعدش روی کاغذی کنار رخت‌خوابم این جمله را به چند شکل نوشتم:
«زندگی هر کس آیین فردی اوست.»
و حالا تا جایی که امکان‌اش باشد در صحت این حرف شک ندارم. هرچند آیین‌هایی هستند که (شاید خنده‌دار به نظر برسد) می‌توانم بگویم آیین‌ترند، اما تک‌تک رفتارهای ما تا وقتی که آگاهانه انجام‌شان بدهیم و در پی هدفی خاص، خواص آیینی می‌گیرند (من حتی وقتی در فاصله‌ی دو متری سطل کوچک زباله می‌ایستم و سعی می‌کنم هسته‌های تمبرهندی‌ای که می‌خورم را بیاندازم توی سطل، باز هدفی دارم و شک نیست که مسئولیت جمع کردن هسته‌های در سبد نیفتاده هم با خودم است!)؛ در واقع این ماییم که با هدفمند کردن‌شان به آنها ارزش می‌دهیم. اینکه هر روز صبح از مسیر خاصی سر کار برویم، می‌تواند آیین ما برای سر کار رفتن باشد: با مسیر آشنا می‌شویم، سنگ‌فرش‌ها و درختان نِشسته در مسیرمان را می‌شناسیم و ممکن است هر روز سر راه به گرمی دستی بر تنه‌ی درختی مشخص بزنیم. و اینکه یک روز مسیرمان را ناگهان تغییر بدهیم هم می‌تواند آیین تغییر ما باشد: شناختن مسیر جدید.
این‌بار آنچه تکرار می‌شود، آن صورت مثالی، زندگی ماست و هدف اصلی که دنبال می‌کنیم: زیستن. و تا وقتی که موقع تکرار هر روزه‌اش سعی کنیم تک‌تک اعمال را آگاهانه انجام بدهیم، مشغول انجام بزرگ‌ترین آیین فردی‌مان هستیم، یعنی زندگی‌ای که اکیداً مختص یک نفر، هر کدام از ما، است...
شکل زیستن هر شخصی، آیین فردی اوست.


فروردین و اردیبهشت 1387


1.الیاده، میرچا: رساله در تاریخ ادیان؛ ترجمه‌ی جلال ستاری؛ چاپ دوم(1376)؛ تهران: سروش ص.49
2.ادامه‌ی همان
3.سارتر، ژان‌پل: اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر؛ ترجمه‌ی مصطفی رحیمی؛ چاپ یازدهم (1384)؛ تهران: نیلوفر؛ ص.40
نظرات ارسال شده
Farbud در 08 ارديبهشت 1387
ای گفتی. مردیم در حسرت داشتن دوستی که بدانیم حوصله‌ی وقت گذاشتن و شنیدن دارد. بی‌تعارف مردیم.

email | website