The significance of trivials in the life

ريش دو روز ‌مانده‌ات صورتم را قلقلک می‌دهد، که يعنی صبح شده. همين‌جوری بی‌هوا نمی‌شود از رخت‌خواب و آغوش تو پريد بيرون توی دنيا که. لابد حکمتی دارد همه‌ی آن کش و قوس‌ها و دوباره زير پتو خزيدن‌ها و در گودی زير بغلت سر فرو بردن‌‌ها. بو کردن‌ت که تمام می‌شود، لابد نرمه‌ی گوشَت را گاز می‌گيرم که «برو پی کارِت ديگه، خسته شدم». می‌خندی که «صبحانه رو بيارم رو تخت خدمتتون؟»، «اوهوم، اوهوم» و می‌سُرم زير پتو. هيچ عاقلی بوی لذت طولانی تمام شب را به همين راحتی ول می‌کند مگر؟

«صبحانه آماده‌ست بانوی من».. هوووممم.. اصلن من عاشق تمام اين صبح‌های کش‌دارم با سينی رنگارنگ صبحانه‌هاش. قهوه‌ات را با کمی شکر که به لعنت خدا هم نمی‌ارزد هم‌‌می‌زنی؛ سيگاری روشن می‌کنی و تکيه می‌دهی به تماشای من که سينی را درسته می‌بلعم. «اه اه، خيلی بورينگ‌ی با اين صبحانه خوردنت»، می‌خندی که «عوضِش حواسم هست هيچ‌وقت نبرمت جلو غريبه‌ها صبحانه بخوری». نانِ تازه داغ شده را بو می‌کشم، نفس عميق. برش نازکی از پنير را می‌مالانم رويش، بعد لايه‌ی ضخيم‌تری کره و بعدتر شهد مربا و گل‌ش هم می‌شود يک نصفه گردوی درشت تازه. دو سر نان را به سختی هم‌می‌آورم و قبل از به دهان گذاشتنش سرم را بالا می‌کنم که «چيه خوب؟ تو اصن درک درستی از صبحانه نداری به من چه؟ نمی‌دونی چه لذتی داره وقتی تمام اين مزه‌ها آغشته می‌شن با چايی و قاطی می‌شن و هم‌ديگه رو کامل می‌کنن که.» و تو هم‌چنان اعتقاد داری در معده‌ی من سه گاو درسته به صورت شبانه‌روزی مشغول به کارند. من با هر لقمه‌ی صبحانه‌ام معاشقه می‌کنم و تو فنجانت را جرعه جرعه سبک می‌کنی و دود از اطراف سر و کله‌ات می‌رود بالا. «اجازه می‌دين سينی رو ببرم سرکار خانوم؟»

سينی که نباشد، لابد من دوباره خزيده‌ام زير ملافه‌ها. «اصلن خوشم نمياد يه جوجه تيغی بياد اين زيرا، گفته باشم!» و تو می‌فشاری‌م به خودت «اگه به دادشون نرسی سيم خاردار هم می‌شن تازه، گفته باشم».. ها، اين حرف تنها حربه‌ی بيرون آوردن من است از رخوت صبح‌گاهی و خنکای ملافه‌ها. اصلن من عاشق اين تکه‌ی روزم.

تکه لباس‌هام را از گوشه و کنار به تن می‌کشم يورتمه می‌روم سمت دست‌شويی؛ سر راه يادم می‌ماند سينی هميشگی‌مان را هم بردارم. حالا زنِ توی آينه دارد موهايش را می‌بندد بالای سرش، بی‌آن‌که حتا طره‌ای رها مانده باشد به حال خودش آن اطراف. می‌روم سر وقت بساط تيغ و ژل و فوم و بی‌فور-شِيو و افتر-شِيو و چه و چه. می‌چينم‌شان توی سينی. تا آن موقع پيراهنت را درآورده‌ای. نشسته‌ای روی مبل چرمی توی نشيمن و پاهايت را گذاشته‌ای روی چارپايه‌ی جلويش. سينی را هميشه می‌گذاريم روی ميز کنار دست‌مان، قاب عکس‌هاش را هم قبل‌تر گذاشته‌ايم پايين.

حالا نشسته‌ام روی پاهايت. تو مثل هميشه چشم‌هات را بسته‌ای و زير لب گفته‌ای «خدا لااقل اين يه بارو به خير کنه!» و من خنديده‌ام که «هه، عمرن بذارم به خير کنه!».

اول‌هاش هميشه محترمانه است. مثل آدمی‌زاد صورتت را غرق کف می‌کنم. حالا گيرم گاهی فرچه می‌رود جاهايی که نبايد. «شيطنت نکن دختر»، دستم را می‌پيچانی. «خوب خوب، قول می‌دم اصن»، تيغ که دستم باشد اما، جرأت نمی‌کنی بجنبی. حالا من پادشاه‌ترم تا تو. خوبی ريشِ ته‌مانده اين است که می‌توانم کلی نقش بزنم رويش، بعد هی کف ها را پاک کنم و بمالم روی سينه‌ات، قيافه‌ات را توی آينه نشانت دهم و دوباره از نو. اين وسط يک‌هو ديدی فرچه‌ی پر کف را ماليدم روی لب‌هات. که اين‌بار دست‌هام را روی هوا نگه‌داری و کف‌ها را ببوسانی‌ام. که بعد آرام‌تر بلغزی روی تنم و رد لب‌هات را حک کنی اين‌جا و آن‌جا. که پيچک‌ شوی به ساق‌هام و کف‌ها را جاده کنی تا بالا. که خط‌ها راه و بی‌راه شوند و آفتاب هاشور بزند روی تن‌هامان. که حالا دست‌هات و دست‌هام کف‌آلوده پرسه بزنند و آغشته‌مان کنند. تا يک‌وقت که اصلن يادمان برود جاده‌های کج و کوله‌‌ای را که جا مانده روی صورتت..

تا يک‌وقتِ ديگر، يک ساعتِ شلوغ‌یِ ميانه‌ی کار و هياهوی روزانه، پيامکی بفرستم که «هی، دلم ته‌ريش خواسته الان که».. که کمی بعدتر، ناغافل سر برسی که «تعطيل‌ِمان می‌کنيم بانو»..

می‌بينی؟ می‌خواهم بگويم همين «هرباره»‌ها، همين «واژه-ساخت»‌ها که تفسيرهاشان را فقط خودمان بلديم، همين «مثل هميشه»ها هم مزه‌ای دارند برای خودشان. اصلن همين‌ها يعنی آيين. يعنی دل‌بسته‌ی مراسم «هرباره»‌ای باشی که تنها از آن توست. قاعده‌اش را تنها تو می‌دانی. ترتيب‌ش را و هنگام‌ش را و جاش را تو می‌شناسی. دروغ چرا، من دل‌بسته‌ی تکاتکِ همين آيين‌هام. دست‌خطِ من را دارد هر کدام‌شان، دست‌خطِ تو را. و فکر کن هزار سال هم که بگذرد، ردِ من و تو توی تمام آيين‌های پَرت و پلامان جا می‌ماند تا هرباره‌ای که زن ِ توی آينه موهايش را بالای سرش جمع کند بی‌که حتا طره‌ای جا بماند.
نظرات ارسال شده
delphica در 07 ارديبهشت 1387
گاهی واژه ساخت ها انقده زیاد میشن که میشه براش یه دیکشنری و یه گرامر ساخت و چه خوشگله که دیکودش رو فقط اونایی که باید میدونن...

email | website

محمد رضا در 07 ارديبهشت 1387
آفتش تکرار است . بیشتر از یکبار را میگویم .هر بار مضحک تر و نچسب تر از قبل . بعضی آیئن ها فردی بمانند بهتر است و تکرار هم نشوند خیلی بهتر

email | website

Reza در 07 ارديبهشت 1387
هی آیدا،
اگه این واژه ها و ترکیبات انحصاری نبود، اصلا نمی تونستم حدس بزنم خودتی!
همین امروز فرداست که یه کتاب رو تا آخرش نفس بکشم و بعد از خودم بپرسم نویسنده ش رو از کجا می شناسم راستی؟

email | website

بامداد در 07 ارديبهشت 1387
"صبحونه آماده‌س بانوی من". همون «کاغذ بی‌خط» و اینا ینی؟...

email | website

لیلا در 07 ارديبهشت 1387
این نوشته بطرز عجیبی شبیه نوشته های قدیمی تر وبلاگت بود و عجیب تر بر دلم نشست .

email | website

سورنا در 07 ارديبهشت 1387
دیوانه مان کرد نوشته ات ، بسیار...

email | website

لابد دلم نمی خواد بگم. در 08 ارديبهشت 1387
هی آیدا تف به گورت بیاد که وبلاگت از همون خیلی سال پیشا که چهار تا و نصفی وبلاگ بیشتر اختراع نشده بود هی هواییمون می کرد و هنوزم هی یهو از یه خراب شده ای سر و کله آیدای وبلاگستان پیدا می شه که یادمون می ندازه جخ گاهی ضعیفه های دست به دهنی هم پیدا میشن تو دنیا.
هر کی گفت به وبلاگش سر بزنی هم غلط کرد. هیچم وبلاگ خوبی نداری.
بقیشم همونایی که رضای غریب آشنا گفت.

email | website

سر هرمس مارانا در 08 ارديبهشت 1387
یعنی باید برویم هواااااار بکشیم که این به ترین آیین هزارتو بود؟

email | website

مخلوق Creature در 09 ارديبهشت 1387
فقط اون بخش که "جوجه تیغی رو اگه بهش نرسی، تبدیل میشه به سیم خاردار" باحال بود!
بقیه اش هم باحال بود البته!
(((:

email | website

تنهاترین در 09 ارديبهشت 1387
ساعتی بعد نیمه شب توی پرسه های دلتنگی ... رسیدیم اینجا .....
دلمان تنگید نافرم...!!!! حسودیمان شد به این همه خوشیتان .....! و دلمان از این هر باره ها و آیینها خواست .... جایی برای کسب آیین سراغ دارید؟

email | website

ایده در 09 ارديبهشت 1387
دوست داشتنی بود

email | website

مهران در 09 ارديبهشت 1387
کلاهمان را از سر بر می داریم ...
می گذاریم زیر بغلمان ...
دست می زنیم ...

email | website

K1-35 در 10 ارديبهشت 1387
نوشته ای که آدم را غرق می کند... آن نفس آخرش عین لذت وقتی ست که ناگهان سرت را از زیر آب در می آوری و هوف ف ف ...

email | website

بن بست در 11 ارديبهشت 1387
روی هرواژه،مهری از سرانگشتان تو خورده است.شناسنامه اش هرم نفسهات است که قرار ندارد.لحظه های خوشیت بی ابد باشد دخترجان:)

email | website

فهیمه در 11 ارديبهشت 1387
خیلی دوست داشتنی بود .

email | website

فرزین در 11 ارديبهشت 1387
میدونی فرق یه زن با یه مرد چیه؟این دقیقن فرق هنرمند با غیر هنرمنده. زایا بودن. نمیشه به زور نوشت .این نوشتت به زور نبود زورکی هم نبود.
بسیار محضوظ شدیم

email | website

نازلی در 12 ارديبهشت 1387
خیلی ضایع است الان من بگم اینو دوست ندارم؟

email | website

یک آشنای وبلاگی در 15 ارديبهشت 1387
فکر که می کنم می بینم آئین این قشنگی نباید فقط داستان باشه . حتما حتما واقعیه و چندین و چند بار توی زندگی واقعنی انجام شده.
فقط نمی دونم چرا وقتی میام توی وبلاگت از این لحظه های رنگی و نورانی کمتر پیدا میشه . یعنی انگار توی وبلاگت یه آدم مجرد خسته می نویسه ولی اینجا خود خودتی . آیدای متاهل که اتفاقا حسابی عاشق هم هست .

روزهات نورانی و پر رنگ ، آئین هات تر و تازه باد

email | website

خانم شین در 08 خرداد 1387
بعد از مدتها زیباترین و نفس گیرترین نوشته ای بود که خواندم. عالی بود

email | website