شب از نیمه گذشته است. نور چراغ مطالعه کمی اتاق را روشن کرده است، فقط کمی. روی صندلی مشغول پیپ خیالیام هستم. اول با قاشقش خاکستر را خالی میکنم. با میله درزهایش را باز میکنم. توتونش را میگذارم و با سنبهاش توتون را با زور جا میکنم. پیپ خیالیام را میگذارم گیر میدهم لای دندانها و قیافه متمرکز میگیرم که کبریت میزنم و با چند بار امتحان بالاخره پیپ روشن میشود. کبریت سوخته را نگاه میکنم. چوب اینها را از کجا میآورند؟ شاید مال درختی است که نزدیک اقیانوس است. آنقدر که اگر یک کوه را رد کنی زیر پایت باشد و موجهایش خود را بکوبند به دیوارهی سنگی زیر پایت و تا دورها فقط آبی باشد و آبی. هنوز درگیر این قضیه اقیانوس بیکران هستی؟ شاید هم درگیر خود کران و بیکران و ذات. پیپ خیالیام بوی خوشاش را در خانه پخش کرده است. انگار یکی از کافههای طهران است و منتظرم بیایند و خوشحال هستم مرد میانسال کناری پیپ میکشد و بیشتر خوش هستم که تا آن موقع میتوانم دختر تنهای میز روبرویی را دید بزنم و فکر کنم اگر کمی سایه تیرهتر میزد شاید چشمان درشتش بیشتر میدرخشیدند. بعد هم سعی کنم حدس بزنم چه کتابی میخواند، هنر؟ تاریخ هنر؟ چرا باید هنر باشد؟ نمیتواند داستان کوتاه باشد؟ چرا کوتاه؟ شاید رمان، ولی کاش داستان کوتاه باشد. شاید دارد داستان تپههایی چون فیلهای سفید همینگوی را میخواند. چرا نمیشود همینگوی را فراموش کرد؟ چرا همیشه گوشهی ذهنت او را با ریش و موی جوگندمیاش و صورت آفتابسوختهاش میبینی که در خانهاش در کوبا نشسته است و مینویسد و خط میزند. دیوانگی کردم پیرمرد و دریا را نیاوردم این طرف اطلس. مستاجر روبرویی هنوز نخوابیده است. نور هال آشپزخانهاش را آنقدری روشن کرده که گلدانهای لب پنجرهاش را ببینم. از گل سر در نمیآورم که بگویم چه هستند. فقط شمعدانی را خوب میشناسم که هر وقت میرفتم تبریز، خانه، همان میشدم. یک شمعدانی که کاری به کار کسی ندارد و بی هیچ دغدغهای فقط آفتاب میگیرد و برای خودش عشق میکند. اوف چقدر ترسو، انگار همیشه باید خانهای باشد که بشود فرار کرد. چقدر قرص و محکم که به خودش میگوید ترسو. چقدر احمق که خیال میکند دلیلی برای قرص و محکم بودن وجود دارد. برای دیدن درخت آن طرف خیابان نور ندارم ولی میتوانم خیالش کنم. صبح دیدم شکوفههای ارغوانیاش بالاخره سر زدهاند. از سه ماه قبل منتظر بودم ببینم آیا واقعاً ارغوان است یا شش ماه قبل فقط آن چه دلم میخواسته یادم بماند مانده و خیال میکنم ارغوان است. سه سال قبل بود که اولین بار یکی دیدم. لای درختان دیگر ارغوانی ارغوانی ایستاده بود که زنگ زدم پدر بپرسم درختی به اسم ارغوان داریم که مقابل من سر به آسمان کشیده و پس این فقط یک رنگ نیست. چند دقیقه از ارغوان که میرفتی یک نیمکت بود که قرار بود به دختری آنجا بگویم دوستش دارم ولی به جایش آن سر شهر زیر چنارهای پاییزی گفتم، شاید هم فقط در دل گفتم. پیپ خیالیام تمام شده است. دیر وقت شده است.
شب از نیمه گذشته است. نور چراغ مطالعه کمی اتاق را روشن کرده است، فقط کمی. روی صندلی مشغول پیپ خیالیام هستم. اول با قاشقش خاکستر را خالی میکنم. با میله درزهایش را باز میکنم. توتونش را میگذارم و با سنبهاش توتون را با زور جا میکنم. پیپ خیالیام را میگذارم گیر میدهم لای دندانها و قیافه متمرکز میگیرم که کبریت میزنم و با چند بار امتحان بالاخره پیپ روشن میشود. کبریت سوخته را نگاه میکنم. چوب اینها را از کجا میآورند؟ شاید مال درختی است که نزدیک اقیانوس است. آنقدر که اگر یک کوه را رد کنی زیر پایت باشد و موجهایش خود را بکوبند به دیوارهی سنگی زیر پایت و تا دورها فقط آبی باشد و آبی. هنوز درگیر این قضیه اقیانوس بیکران هستی؟ شاید هم درگیر خود کران و بیکران و ذات. پیپ خیالیام بوی خوشاش را در خانه پخش کرده است. انگار یکی از کافههای طهران است و منتظرم بیایند و خوشحال هستم مرد میانسال کناری پیپ میکشد و بیشتر خوش هستم که تا آن موقع میتوانم دختر تنهای میز روبرویی را دید بزنم و فکر کنم اگر کمی سایه تیرهتر میزد شاید چشمان درشتش بیشتر میدرخشیدند. بعد هم سعی کنم حدس بزنم چه کتابی میخواند، هنر؟ تاریخ هنر؟ چرا باید هنر باشد؟ نمیتواند داستان کوتاه باشد؟ چرا کوتاه؟ شاید رمان، ولی کاش داستان کوتاه باشد. شاید دارد داستان تپههایی چون فیلهای سفید همینگوی را میخواند. چرا نمیشود همینگوی را فراموش کرد؟ چرا همیشه گوشهی ذهنت او را با ریش و موی جوگندمیاش و صورت آفتابسوختهاش میبینی که در خانهاش در کوبا نشسته است و مینویسد و خط میزند. دیوانگی کردم پیرمرد و دریا را نیاوردم این طرف اطلس. مستاجر روبرویی هنوز نخوابیده است. نور هال آشپزخانهاش را آنقدری روشن کرده که گلدانهای لب پنجرهاش را ببینم. از گل سر در نمیآورم که بگویم چه هستند. فقط شمعدانی را خوب میشناسم که هر وقت میرفتم تبریز، خانه، همان میشدم. یک شمعدانی که کاری به کار کسی ندارد و بی هیچ دغدغهای فقط آفتاب میگیرد و برای خودش عشق میکند. اوف چقدر ترسو، انگار همیشه باید خانهای باشد که بشود فرار کرد. چقدر قرص و محکم که به خودش میگوید ترسو. چقدر احمق که خیال میکند دلیلی برای قرص و محکم بودن وجود دارد. برای دیدن درخت آن طرف خیابان نور ندارم ولی میتوانم خیالش کنم. صبح دیدم شکوفههای ارغوانیاش بالاخره سر زدهاند. از سه ماه قبل منتظر بودم ببینم آیا واقعاً ارغوان است یا شش ماه قبل فقط آن چه دلم میخواسته یادم بماند مانده و خیال میکنم ارغوان است. سه سال قبل بود که اولین بار یکی دیدم. لای درختان دیگر ارغوانی ارغوانی ایستاده بود که زنگ زدم پدر بپرسم درختی به اسم ارغوان داریم که مقابل من سر به آسمان کشیده و پس این فقط یک رنگ نیست. چند دقیقه از ارغوان که میرفتی یک نیمکت بود که قرار بود به دختری آنجا بگویم دوستش دارم ولی به جایش آن سر شهر زیر چنارهای پاییزی گفتم، شاید هم فقط در دل گفتم. پیپ خیالیام تمام شده است. دیر وقت شده است.
محمد رضا در 07 ارديبهشت 1387
|
لای این کوه خیال ؛ علفی را نوک آن صخره ی دورا دور آب دیدم که تمام هوس اش یک بره ی تبعیدی سیاه بود . تحسین برانگیز بود آقا ! |
سر هرمس مارانا در 07 ارديبهشت 1387
| اصلن خود این جریان سیال ذهن، یک جور آیین فردی و گاس که جمعی باشد که به صورت فرادا صورت می پذیرد. می دانید؟ داشتیم فکر می کردیم کاش می شد که دسته جمعی سیالیت ذهن مان را به جریان بیندازیم. یعنی بشود آیینی دونفره، گاس هم که بیشتر. آن وقت می توانید تصور کنید که راه به چه جاهایی که نمی بردیم! |
آيدا در 07 ارديبهشت 1387
| آقا اين بوی پيپتان الردی تا اينجا آمده. |
Farbud در 08 ارديبهشت 1387
|
"برای دیدن درخت آن طرف خیابان نور ندارم ولی میتوانم خیالش کنم." میرزا پیکوفسکی |
زهرا در 09 ارديبهشت 1387
|
خیالیدن، فردیترین آئین به نظر میرسه. از اون نوشتههاست که کلی ادامه پیدا خواهدکرد پیش خودم. |
بن بست در 11 ارديبهشت 1387
| توی خیال میشود دراز کشید و پیپ کشید و به همه ی درختهای دنیا گفت:بید مجنون.چرا؟چون من عاشقش هستم! |
Hesam در 13 ارديبهشت 1387
| من که پیپ ام را روشن کردم |
بامداد در 17 ارديبهشت 1387
| هووووووم. ديروقت شدهاست... |
رهی در 20 ارديبهشت 1387
|
به نظر من المان های گسسته ی متن زیاد است، و این که شخصیت راوی نقطه اشتراک این پیچیدگی ها نیست. راوی ساده است و خودش را هم ساده تصویر می کند . من البته هیچ وقت حریف سیال ذهن نشده ام، شاید چون معمارانش کاری کرده اند که ساختار هیچ نقدی نپذیرد، ولی فکر می کنم که می شود یک کمی به استواری متن پرداخت. پیشنهاد می کنم برای امتحان متن را یک بار محض یادآوری بخوانی و بعد کنار بگذاری و دوباره تصویرش کنی. قطعا چیز دیگری می شود، ولی مقایسه دو متن ذهن را متوجه آن خمیرمایه می کند و در لایه زیرین متن است. |



