وضعیتِ بی‌کنشی ِ نوع ِ دوّم
مسیرنگاریِ ذهن ِ آنکه باخت آنچه امیدوارانه نگاه‌اش می‌داشت


دم‌ـ‌دمایِ غروب بود و جایی که او نشسته بود درخت‌ها سایه‌هایِ بلندتر از خودشان داشتند. جلویِ پسرهایِ لاغر ِ مُدِ روز، دخترهایِ لاغر رد می‌شدند با ناخون‌هایِ رنگی ِ بلندی که موقع ِ خنده جلویِ دهان‌شان می‌گرفتند. بویِ تکراریِ عطرشان در هوا بود. به خاطرش آمد که اوایل با این بوها تپش ِ قلب می‌گرفت. یک دخترـ‌پسر داشتند آن طرف بدمینتون بازی می‌کردند. دخترک دائم با خنده و بی‌توجه به اطراف، روسری‌اش که از سرش می‌افتاد را برمی‌گرداند سر ِ جاش. دختری که کنارش نشسته بود محکم به‌اش چسبید و گفت:

- دل‌ام برات تنگ می‌شه.

نگاه‌اش کرد. از چیزی نگفتن‌اش به این فکر افتاد شاید دلِ دختر بخواهد چیزی بشنود. دختر امّا آدم ِ احمقی نبود، چون خودش سریع گفت:

- یک چیزی دیدم که می‌خوام تو هم بدونی.

از این که فرصت نشد جواب‌اش را بدهد کیف کرد. یا شاید از این که دختر منتظر ِ شنیدنِ جواب نشد. دختر کمی با موبایل‌اش ور رفت و یک عکس نشان‌اش داد:

- امروز تو مترو این پسره عکس‌اش رو برام بلوتوث کرده.

خندید و سریع ادامه داد:

- می‌دونم الان داری به چی فکر می‌کنی.

در دل‌اش می‌توانست حس کند که نمی‌داند. ولی شاید آن لحظه خواست به چیزی که دختر می‌گفت فکر کند. مترو را تصور کرد. جایِ شلوغی بود که همه جور آدمی کنار ِ هم بُر می‌خوردند. همه همدیگر را فشار می‌دادند. یادِ اتوبوس افتاد که آن‌جا هم همدیگر را فشار می‌دادند. همدیگر را بو می‌کردند. صدایِ خِرـ‌خِر ِ نفس‌هایِ هم را می‌شنیدند. همه می‌توانستند نفس‌هایِ هم را بو کنند. می‌توانستند همه چیز را لمس کنند؛ گوشتِ هم را، تن ِ هم را، شکم و کونِِ هم را. آن‌ها وانمود می‌کردند جا کم است. جا کم بود. برایِ همین به چشم‌هایِ هم نگاه می‌کردند و برایِ آزادی‌شان می‌جنگیدند. از همه‌یِ این‌ها عصبانی می‌شدند. به همه‌یِ این‌ها می‌خندیدند. این کار بین ِ مردم رسم بود. این‌ها عاداتِ روزگار ِ ما بود. مردم از این چیزهایِ شهر، از این هیجاناتِ روزمره لذت می‌بردند. عصبانی می‌شدند. می‌خندیدند. این هم رسم بود که بی‌معنی‌ها و نفهم‌ها بلوتوث‌شان را روشن کنند. از این راه، بیشتر در هم فرو می‌رفتند. یک مشت بدن که در هم می‌لولند بی آن که به بدنِ کس ِ خاصّی مایل باشند، یا از این کار دلِ خوشی داشته باشند. این را هم می‌شد بی‌معنی شدنِ لذتی که زیاد دم ِ دست‌ات قرار گرفته معنی کرد. به این‌ها فکر می‌کرد و تصور می‌کرد که دختری شکل ِ او، در آن تراکم ِ گوشت‌ها و فلزات و سنگ‌ها، در حالِ عکس ِ پسری را دیدن است. مردم رویِ این فرصت‌هایِ کوچک و ناخوانده‌یِ زندگی حساب می‌کردند. بلوتوثِ باز برای‌شان معانی ِ اروتیک داشت. این‌ها بخشی از برد و باختِ تکراریِ هر روزشان بود، برایِ برگرداندنِ چیزهایی که همان لحظه در حالِ از دست دادن‌اش بودند، و طمع ِ بازیافتن‌اش آن‌ها را به ادامه دادن وامی‌داشت. گمان‌اش این چیزها را می‌دانستند، خیلی بهتر از آن چه بعضی‌ها همچو او دیر می‌فهمند. او گاهی با خودش فکر می‌کرد مردم ِ عادی خیلی بیشتر از آن چیزی که از آن‌ها انتظار می‌رود چیز می‌دانند. و از فکرش متعجب می‌شد. امّا جلویِ واقعیت را نمی‌شد گرفت. واقعیت همان چیزی بود که مردم ِ عادی می‌ساختندش و مردمانِ عادی‌تر سعی در عوض کردن‌اش داشتند. همین بود که در روزگار ِ ما هم، وقتی بدنِ کسی در مترو، در اتوبوس، در شهر، یا در این قبیل مسیرها قرار می‌گرفت، مو به مو تمام ِ این وقایع نصیب‌اش می‌شد. می‌شد حدس زد تمام ِ این وقایع دارد بر سرشان می‌آید و آن‌ها بی‌تقصیر اند. آن‌ها خودشان دنبالِ مقصر می‌گشتند. آن‌ها انسان‌هایی سیاسی بودند چون می‌شد دید که در آن حین، مثل ِ ژله همه چیز با هم این‌ور و آن‌ور می‌رفت. نمی‌شد بفهمی کی می‌خواهد، کی نمی‌خواهد. نمی‌شد حدس زد چند نفر اند. با این که این واژه هم مثل ِ خیلی چیزهایِ دیگر بی‌معنی است امّا به این توده‌یِ ژله‌وار در زمانه‌یِ ما می‌گفتند «مردم». همه مردم بودند و هیچ کس دوست نداشت جزء ِ مردم باشد. مردم در روزگار ِ ما یک ناسزایِ ناحق بود برایِ خطاب قرار دادنِ توده‌یِ کوری که دنبالِ مقصر می‌گشت و از این کار لذت می‌برد. امّا حس می‌کرد که قطعاً نمی‌خواست با این ذهنیت‌هایِ تلنبارشده مزاحم ِ تجربیات دختر بشود. او به آزادی دادن در تجربه کردن باور داشت، ولی این را نمی‌دانست که چرا هر وقت چیز ِ بی‌ارزش یا خطایی در کسی می‌بیند یادِ این باور می‌افتد! با یک خنده که سعی داشت عاقل اندر سفیه بودن‌اش کاملاً دلقک‌وار به نظر برسد به‌اش گفت:

- ها ها! پس تو هم رفتی قاطی ِ مردم!

و سرش را کج کرد. دختر با شیطنت چشم‌هاش را گِرد کرد که:

- دیدی گفتم می‌دونم به چی فکر می‌کنی؟!

فکر کرد انگار خوب نتوانسته اَدا دربیاورد و در شوخی‌اش آن نتیجه‌یِ بی‌رحمانه‌ای که دختر انتظارش را داشت، دیده شده. کاری‌اش نمی‌شد کرد. او نمی‌خواست دست و پا بزند. لابد دختر فکر کرده دارد درباره‌اش قضاوت می‌شود. ناراحت بود که دختر این فکر را کرده و ناراحت بود که حالا نوبتِ آن است که از خودش دفاع کند. ولی دختر چیزی نگفت، و او از ذوق ِ چیزی نگفتن نیشکون‌اش گرفت؛ اول یکی محکم از خودش، بعد یکی آرام و تیز از او. و بعد از این که باز چیزی از دختر نشنید، به ورّاجی افتاد.
نظرات ارسال شده
لیلا در 10 خرداد 1387
عالی بود!
آفرین!

email | website

نیما در 10 خرداد 1387
درود بر میثم خان

آقا؟! من از این فیلم \"عطر\" خیلی حال کردم. ممنونم به خاطر این یادداشت کوتاهت... الان می دوئم و می رم ماهنامه ی فیلم رو می گیرم. برداشت تو جالب بود ولی من فیلم رو از زوایه ای دیگه ای معنا کردم برای خودم... حقیقت اش رو بخوای اینکه ماده ای - اغلب خوردنی - وجود داشت/داره که بهشت (سعادت) رو برای ما به ارمغان میآورد/ میاره و دانایی (فضیلت) رو، از درونمایه های اسطوره ای بسیاری از متون اسطوره ایست از وداها گرفته تا کتاب مقدس... به نظرم مضمون فیلم رو در ارتباط با این دست اسطوره ها باید فهم کرد. خاطرم نمیاد در اسطوره ای خونده باشم که این اکسیر نوعی عطر بوده باشه... اما در این فیلم یک عطره. امیدوارم اگر فرصت کنم یادداشت بعدی وبلاگم رو به این فیلم اختصاص بدم. مسلم اینکه درونمایه ی اصلی داستان این فیلم اسطوره ایه و تا داستان های اسطوره ای مشابه اش بررسی نشه احتمالا نمی شه فیلمو درست معنا کرد...

یه سری هم به وبلاگ من بزن.
پیروز باشی

email | website

محمد رضا در 10 خرداد 1387
برد و باخت آن اتوبوس سواری ها و این مترو سواری ها قمار نبود . اصلاً برد و باخت نبود شاید برای بچه هایی که تازه بلوغ اروتیک برایشان معنا پیدا کرده شاید که داستان خیالی قبل از خوابشان مایه کافی را داشته باشد اما تو میدانی و من میدانم که اینها برای من و تو علی السویه است و راضی مان نمیکند

email | website

قوامی در 14 خرداد 1387
هردو قمار باز بودند هم پسر هم دختر. تمام پسر دختر های این چنینی قمار بازند . چرا که شرط اصلی قمار را اجرا می کنند :
" دروغ " این است شرطی که قمار را می توان با آن برد اما اگر آن بازی ، بازی زندگی باشد قضیه فرق دارد . در بازی زندگی قمار و دروغ جایی ندارد . بزرگ ترین مشکل آدم های دروغ گو این است که هرگز یاد نمی گیرند که با خودشان رو راست باشند . همه ی قمار باز ها یاد گرفته اند که اگر دروغ نگویند حتما خواهند باخت اما این را نمی دانند که انسان های که با خود رو راست نیستند و حتی به خودشان هم دروغ می گویند هرگز پیروز نیستند ...
جالب بود که دختر و پسر جفتشان می دانستند که آن یکی چیزی جز دروغ و چرندیات ندارد تا بگوید اما به خود دروغ می گویند و با رغبت حرف های دیگری را می شنوند . اما فقط می شنوند و هیچ گاه " گوش نمی دهند " و چه می دانند که بین این دو چقدر فاصله است .....................

email | website

مرجان در 07 تير 1387
توده ژله وار بهترین توصیف برای ما مردم است...ما مردم که همه چه بخواهیم چه نخواهیم مثل همیم...و گاهی توهم مثل هم نبودن ما را در اقلیت مجازی قرار می دهد...یک اقلیت پوچ!!
عالی بود دوستم...

email | website