تا خود را پیدا کردم چند کارت به دستم بود. گاهی مادرم کنارم مینشست و یکی از کارتها را انتخاب میکرد و همزمان توضیح میداد که چرا باید این کارت را پیشتر از بقیه بازی کنم. گاهی هم پدرم همراهیام میکرد. آن اوایل، به خاطر اینکه سرمایهای در بساط نداشتم، پدر و مادرم مسئولیت را به عهده گرفته بودند. ابتدا نميتوانستم بفهمم که در چه موقع باید چه کارتی را بازی کنم اما روز به روز به خاطر توصیههای همیشهگی پدر و مادرم بیشتر و بیشتر از این بازی سر در آوردم. وقتی بازی شروع میشد تمام هوش و حواسم به این بود که اشتباه نکنم طوری که از این تمرکز حتی برخی شبها خواب بازی روز قبل را و یا اینکه روزی خواهد رسید که طوری بازی خواهم کرد که همیشه برنده باشم و انسانها دوستم داشته باشند را میدیدم. آن دوران، زمانی که بازی بیرون خانه جریان مییافت، چیزهایی را هم از همبازیهایم یاد میگرفتم که در برخی موارد با آنچه که پدر و مادرم گفته بودند همخوانی نداشت. اما اعتماد من به خانواده بیشتر از دوستان بود و آن چیزهای تازه یاد گرفتهی متناقض را به زودی بیخیال میشدم. بعد از مدتی دیگر کارتها را میشناختم. میدانستم که اگر در زمین فلان کارت قرار گرفته باشد و اگر من بر حسب اتفاق کارت مقابل آن را دارم، باید بیدرنگ بازی کنم. یا مثلا یاد گرفتم که حتی گاهی مجبور می شوی که برخی از کارتها را تا آخر بازی در دست نگه داری و تا موقعی که کارت مقابلاش رو نشده است رو نکنی چرا که در این صورت نه تنها فرصت را به حریف دادهای، بلکه شانس بردن را نیز از خود گرفتهای، بماند که مردم احمقات نیز میپندارند.
آن اوایل گیج شده بودم که چرا هر کارتی در هر بازیای ارزشی مخصوص به خود دارد. خیال میکردم که ارزش کارتها باید ثابت باشد و مثلا سرباز باید همیشه بتواند همهی زمین را تمیز کند، گرچه زورش به شاه نرسد. سرباز را بیشتر از بقیه دوست داشتم اما دلیلی برای آن در آن زمان به ذهنم نمیآمد؛ حال که فکر میکنم، میبینم، شاید به خاطر تفنگ رگباری (اسباب بازی) بود که هدیه گرفته بودم. سالها گذشت و تنها زمانی که کمکم توانستم برای خود مستقل فکر کنم و بدون سرمایهی مهیا شده از جانب پدر و مادرم بازی کنم دریافتم که چرا ارزش هر کارتی از بازیای به بازی دیگر فرق میکند. آن اوایل چنین چیزی اصلا به نظر جالب نبود، بعدها فهمیدم دلیلاش این بود که با قبول ارزش متفاوت هر کارت دیگر نمیتوانستم هیچ کارتی را بیشتر از بقیه کارتها دوست داشته باشم، اما چه میشد کرد که تعداد بازی زیاد بود و در هر جایی بازی خاصی در جریان بود و من اگر میخواستم بازی داده شوم چارهای جز دنبالهروی از جمع و در نتیجه بیخیال ارزش مطلق کارتها شدن را نداشتم. اگر میخواستم بازی خاص خود را که در آن ارزش ورقها از بازیای به بازی دیگر تغییر نمیکند ایجاد کنم، نه تنها من نیز بازیای به آن همه بازی متفاوت افزوده بودم که در واقع هیچ چیز متفاوتی ایجاد نکرده بودم بلکه همچنین باید کارتهای جدیدی ابداع میکردم. با این کار تنها کسانی مثل خود را که مطلقگرا بودند خوش میکردم که چنین بازیای هم وجود دارد که در آن ارزش کارتها فرق نمیکند، اما مسلما نمیتوانستم نظر آنهایی که به بازیهای دیگر عادت کردهاند و یا بازیهای دیگر را بسته به جایی که بودند یاد گرفتهاند عوض کنم.
روزها و ماهها در حال گذشتن بود و من در هر دورهای بازی خاصی یاد میگرفتم. ابتدای هر بازی مثل سابق گیج کننده بود. پیش از همه مجبور بودی کسی را پیدا کنی که به تو کمی لطف دارد تا بتوانی از وی خواهش کنی که قوانین بازی را به تو یاد دهد. بعد باید مدتی مینشستی و به بازی بقیه نگاه میکردی تا تازه قادر به شروع بازی شوی. بماند که کلکهای هر بازی را باید خود یاد میگرفتی. هر چه بیشتر کارت خوب به دستات میآمد و یا هر چه بیشتر قادر به فریب دادن همبازیهایت میشدی، بیشتر برنده میشدی. اما وای از وقتی که فریب میخوردی. برای جلوگیری از فریب خوردن چارهی دیگری جز اینکه حواسات به همه چیز باشد نداشتی. اول از همه باید به چشمان حریفهایت دقیق میشدی، بعد به حرفهایشان گوش میکردی، و در نهایت حرکات هم میتوانست معنی خاصی داشته باشند. اما این علایم نیز قانون خاصی نداشتند، چه، مثلا در برخی از آنان، داشتن کارت خوب منجر به حرافیشان میشد و برخی دیگر را به سکوت وا میداشت. چشمها هم مهم بود، اما لعنت به این بازی که حالت چشمها نیز از فردی به فرد دیگر بسته به کارتی که داشت تغییر میداد. مثلا اگر کسی کارت بدی داشت، چشمها را از تو میدزدید، و یا آن یکی درست به چشمهای تو زل میزد. یکی از داشتن کارت خوب خود را میخاراند و آن دیگری هی لبخند میزد. بدترین حالت قضیه زمانی خود را به تو مینمایاند که حتی اگر میتوانستی حالات یکی از حریفهایت را بشناسی آن شناخت در چند ماه یا حتی چند روز دیگر که باز هم با وی بر سر میز بازی نشستهای به هیچ دردی نمیخورد. چون در زندگی این فرد در طول اینهمه مدت گذشته تغییراتی رخ داده بود که باعث تغییر عکسالعملهایش در قبال هر کارت میشد. در نهایت نتیجه میگرفتی که شاید بهترین راه، بیخیال شدن به بازی حریف و تنها تمرکز کردن به بازی خود باشد؛ به کارتهایی که در دست داری و به کارتهایی که پیش از این رو شدهاند. اما برنده شدن با این روش مستلزم دو چیز بود. یا باید خوششانس میبودی و یا ثروتمند تا بتوانی تغاص نادانی و بدشانسیات را بپردازی تا گاهی هم شاید برنده شوی. غیر از اینها راه دیگری برای موفق شدن نیست. چرا که همانطور که توضیح دادم حریفان کارتهایش را قایم میکنند، و از طرف دیگر هم رفتارش قابل پیشبینی نمیباشد. چه میدانی که در حین بازی، یکهو خاطرهای از چندین سال پیش از ذهناش گذشته باشد و همین خاطره به خاطر تغییری که در رفتار و عکسالعمل این فرد ایجاد میکند، تمام زحمت روانشناسانه ی تو را به آب بریزد.
سالها گذشت تا تقریبا همهی بازی ها را یاد گرفتم. گرچه ممکن است که چند بازی در گوشهکناری بین جمعی ابداع شده باشد و من از آن خبر نداشته باشم، اما اگر آن بازیها جالب و دوست داشتنی باشند، حتما بین بقیه پخش میشود و دیر یا زود به من هم خواهد رسید. بعد از آن دوران کودکی بود که دیگر پدر و مادرم حین بازی کنارم نمینشستند. همه چیز را به خودم واگذاشته شد. تا دورهی نوجوانی سرمایه را آنها تامین میکردند اما بعد همه چیز به خودم وانهاده شد. برایم تنها یک چیز را تاکید کردند: به هوش باش طوری نبازی که زندگی ات بر باد رود. حال من مانده بودم و این همه بازیگر. در هر جایی مینشستیم، بازی شروع میشد، در مدرسه، در خیابان، سر میز غذا، یا حین تماشای فیلم. و در هر جایی باید مواظب نباختنات میبودی. چیزی که اکنون ندانستناش در آن دوران موجب غبطهام میشود این است که چرا در آن دوران آن همه به خود بازی ایمان داشتم و چرا فکر می کردم که با خواندن کارتها و اعتماد به رفتارشناسی دوستانم میتوانم برنده شوم. سالها گذشت، آنقدر باختم، تا یاد گرفتم که نمیشود روی این چیزها حساب باز کرد. هیچ چیز قابل پیشبینی و قابل اعتماد در بین نبود و تنها شانس و سرمایه میتوانست مایهی برنده شدن باشد. آنهایی هم که هوش را مهم میدانند، به این فکر نمیکنند که اگر کارت دیگری در دست حریف بود، هوش به چه دردی میخورد و همین هوش، به بیهوشی (نادانی) تعبیر میگشت. هوش در این بازی معنی خارجی ندارد و تنها در زمینهای معنی مییابد که چیزی قابل پیشبینی باشد که آن هم مستلزم پیروی از قانون خاص خود است.
گاهی که به گذشته مینگرم، دلم از این همه باخت میگیرد، هر باختی باعث کم شدن سرمایهام، باعث ناراحتیام، باعث شکسته شدنم، و باعث تلاش دوباره برای جمع کردن آب رفته به جوی بود تا دوباره بتوانم به بازی ادامه دهم. اما با دیدن کسانی که سالهای سال از عمرشان گذشته است و هنوز نمیدانند که ایمان و اعتماد و قانون در این بازی معنی ندارد، به خود قوت قلب میدهم که آن همه باخت بیهوده نبوده است و خوب شده است که در ابتدای زندگیام از این چیزها خبردار شدهام تا بدانم که بعد از این چگونه باید بازی کنم و از بازی چه انتظاری داشته باشم. نگاه به این انسانها که بازی را جدی گرفتهاند، و به هوش نداشتهشان غرهاند خالی از تفریح نیست. آنهایی که بیشتر اعتماد میکنند، و بیشتر به هوش خود مغرورند، در هر باختی بیشتر میشکنند و این صحنهی بازی با این انسانهای با روحیات و سبکهای متفاوت شاید مفرحترین و گاهی غمگینترین فیلمی باشد که تا به حال ساخته نشده است. اما درد آن موقعی بر من مستولی میشود که میبینم همین آدمها با این همه شکستهایشان باز نمیتوانند به ذات این بازی پی برند و با هر باختی به خاطر سرمایهی از دست رفتهشان که از کودکی جمع کردهاند، به خاطر بیظرفیتیشان، دلی را میشکنند، دماغی را خونآلود می کنند، سری را گردن میزنند، و یا نسلی را از دم تیغ میگذرانند. نمیدانم چرا کسی به این انسانها یاد نداد و یا چرا خود یاد نگرفتند که که همهی زندگی قمار است قماری که ارزش آن هر چقدر هم باشد به اندازهی جان انسانها ارزش ندارد و تنها دلیل بازی، شرابی است که در حین آن به سلامتی هم سر می کشیم.
آن اوایل گیج شده بودم که چرا هر کارتی در هر بازیای ارزشی مخصوص به خود دارد. خیال میکردم که ارزش کارتها باید ثابت باشد و مثلا سرباز باید همیشه بتواند همهی زمین را تمیز کند، گرچه زورش به شاه نرسد. سرباز را بیشتر از بقیه دوست داشتم اما دلیلی برای آن در آن زمان به ذهنم نمیآمد؛ حال که فکر میکنم، میبینم، شاید به خاطر تفنگ رگباری (اسباب بازی) بود که هدیه گرفته بودم. سالها گذشت و تنها زمانی که کمکم توانستم برای خود مستقل فکر کنم و بدون سرمایهی مهیا شده از جانب پدر و مادرم بازی کنم دریافتم که چرا ارزش هر کارتی از بازیای به بازی دیگر فرق میکند. آن اوایل چنین چیزی اصلا به نظر جالب نبود، بعدها فهمیدم دلیلاش این بود که با قبول ارزش متفاوت هر کارت دیگر نمیتوانستم هیچ کارتی را بیشتر از بقیه کارتها دوست داشته باشم، اما چه میشد کرد که تعداد بازی زیاد بود و در هر جایی بازی خاصی در جریان بود و من اگر میخواستم بازی داده شوم چارهای جز دنبالهروی از جمع و در نتیجه بیخیال ارزش مطلق کارتها شدن را نداشتم. اگر میخواستم بازی خاص خود را که در آن ارزش ورقها از بازیای به بازی دیگر تغییر نمیکند ایجاد کنم، نه تنها من نیز بازیای به آن همه بازی متفاوت افزوده بودم که در واقع هیچ چیز متفاوتی ایجاد نکرده بودم بلکه همچنین باید کارتهای جدیدی ابداع میکردم. با این کار تنها کسانی مثل خود را که مطلقگرا بودند خوش میکردم که چنین بازیای هم وجود دارد که در آن ارزش کارتها فرق نمیکند، اما مسلما نمیتوانستم نظر آنهایی که به بازیهای دیگر عادت کردهاند و یا بازیهای دیگر را بسته به جایی که بودند یاد گرفتهاند عوض کنم.
روزها و ماهها در حال گذشتن بود و من در هر دورهای بازی خاصی یاد میگرفتم. ابتدای هر بازی مثل سابق گیج کننده بود. پیش از همه مجبور بودی کسی را پیدا کنی که به تو کمی لطف دارد تا بتوانی از وی خواهش کنی که قوانین بازی را به تو یاد دهد. بعد باید مدتی مینشستی و به بازی بقیه نگاه میکردی تا تازه قادر به شروع بازی شوی. بماند که کلکهای هر بازی را باید خود یاد میگرفتی. هر چه بیشتر کارت خوب به دستات میآمد و یا هر چه بیشتر قادر به فریب دادن همبازیهایت میشدی، بیشتر برنده میشدی. اما وای از وقتی که فریب میخوردی. برای جلوگیری از فریب خوردن چارهی دیگری جز اینکه حواسات به همه چیز باشد نداشتی. اول از همه باید به چشمان حریفهایت دقیق میشدی، بعد به حرفهایشان گوش میکردی، و در نهایت حرکات هم میتوانست معنی خاصی داشته باشند. اما این علایم نیز قانون خاصی نداشتند، چه، مثلا در برخی از آنان، داشتن کارت خوب منجر به حرافیشان میشد و برخی دیگر را به سکوت وا میداشت. چشمها هم مهم بود، اما لعنت به این بازی که حالت چشمها نیز از فردی به فرد دیگر بسته به کارتی که داشت تغییر میداد. مثلا اگر کسی کارت بدی داشت، چشمها را از تو میدزدید، و یا آن یکی درست به چشمهای تو زل میزد. یکی از داشتن کارت خوب خود را میخاراند و آن دیگری هی لبخند میزد. بدترین حالت قضیه زمانی خود را به تو مینمایاند که حتی اگر میتوانستی حالات یکی از حریفهایت را بشناسی آن شناخت در چند ماه یا حتی چند روز دیگر که باز هم با وی بر سر میز بازی نشستهای به هیچ دردی نمیخورد. چون در زندگی این فرد در طول اینهمه مدت گذشته تغییراتی رخ داده بود که باعث تغییر عکسالعملهایش در قبال هر کارت میشد. در نهایت نتیجه میگرفتی که شاید بهترین راه، بیخیال شدن به بازی حریف و تنها تمرکز کردن به بازی خود باشد؛ به کارتهایی که در دست داری و به کارتهایی که پیش از این رو شدهاند. اما برنده شدن با این روش مستلزم دو چیز بود. یا باید خوششانس میبودی و یا ثروتمند تا بتوانی تغاص نادانی و بدشانسیات را بپردازی تا گاهی هم شاید برنده شوی. غیر از اینها راه دیگری برای موفق شدن نیست. چرا که همانطور که توضیح دادم حریفان کارتهایش را قایم میکنند، و از طرف دیگر هم رفتارش قابل پیشبینی نمیباشد. چه میدانی که در حین بازی، یکهو خاطرهای از چندین سال پیش از ذهناش گذشته باشد و همین خاطره به خاطر تغییری که در رفتار و عکسالعمل این فرد ایجاد میکند، تمام زحمت روانشناسانه ی تو را به آب بریزد.
سالها گذشت تا تقریبا همهی بازی ها را یاد گرفتم. گرچه ممکن است که چند بازی در گوشهکناری بین جمعی ابداع شده باشد و من از آن خبر نداشته باشم، اما اگر آن بازیها جالب و دوست داشتنی باشند، حتما بین بقیه پخش میشود و دیر یا زود به من هم خواهد رسید. بعد از آن دوران کودکی بود که دیگر پدر و مادرم حین بازی کنارم نمینشستند. همه چیز را به خودم واگذاشته شد. تا دورهی نوجوانی سرمایه را آنها تامین میکردند اما بعد همه چیز به خودم وانهاده شد. برایم تنها یک چیز را تاکید کردند: به هوش باش طوری نبازی که زندگی ات بر باد رود. حال من مانده بودم و این همه بازیگر. در هر جایی مینشستیم، بازی شروع میشد، در مدرسه، در خیابان، سر میز غذا، یا حین تماشای فیلم. و در هر جایی باید مواظب نباختنات میبودی. چیزی که اکنون ندانستناش در آن دوران موجب غبطهام میشود این است که چرا در آن دوران آن همه به خود بازی ایمان داشتم و چرا فکر می کردم که با خواندن کارتها و اعتماد به رفتارشناسی دوستانم میتوانم برنده شوم. سالها گذشت، آنقدر باختم، تا یاد گرفتم که نمیشود روی این چیزها حساب باز کرد. هیچ چیز قابل پیشبینی و قابل اعتماد در بین نبود و تنها شانس و سرمایه میتوانست مایهی برنده شدن باشد. آنهایی هم که هوش را مهم میدانند، به این فکر نمیکنند که اگر کارت دیگری در دست حریف بود، هوش به چه دردی میخورد و همین هوش، به بیهوشی (نادانی) تعبیر میگشت. هوش در این بازی معنی خارجی ندارد و تنها در زمینهای معنی مییابد که چیزی قابل پیشبینی باشد که آن هم مستلزم پیروی از قانون خاص خود است.
گاهی که به گذشته مینگرم، دلم از این همه باخت میگیرد، هر باختی باعث کم شدن سرمایهام، باعث ناراحتیام، باعث شکسته شدنم، و باعث تلاش دوباره برای جمع کردن آب رفته به جوی بود تا دوباره بتوانم به بازی ادامه دهم. اما با دیدن کسانی که سالهای سال از عمرشان گذشته است و هنوز نمیدانند که ایمان و اعتماد و قانون در این بازی معنی ندارد، به خود قوت قلب میدهم که آن همه باخت بیهوده نبوده است و خوب شده است که در ابتدای زندگیام از این چیزها خبردار شدهام تا بدانم که بعد از این چگونه باید بازی کنم و از بازی چه انتظاری داشته باشم. نگاه به این انسانها که بازی را جدی گرفتهاند، و به هوش نداشتهشان غرهاند خالی از تفریح نیست. آنهایی که بیشتر اعتماد میکنند، و بیشتر به هوش خود مغرورند، در هر باختی بیشتر میشکنند و این صحنهی بازی با این انسانهای با روحیات و سبکهای متفاوت شاید مفرحترین و گاهی غمگینترین فیلمی باشد که تا به حال ساخته نشده است. اما درد آن موقعی بر من مستولی میشود که میبینم همین آدمها با این همه شکستهایشان باز نمیتوانند به ذات این بازی پی برند و با هر باختی به خاطر سرمایهی از دست رفتهشان که از کودکی جمع کردهاند، به خاطر بیظرفیتیشان، دلی را میشکنند، دماغی را خونآلود می کنند، سری را گردن میزنند، و یا نسلی را از دم تیغ میگذرانند. نمیدانم چرا کسی به این انسانها یاد نداد و یا چرا خود یاد نگرفتند که که همهی زندگی قمار است قماری که ارزش آن هر چقدر هم باشد به اندازهی جان انسانها ارزش ندارد و تنها دلیل بازی، شرابی است که در حین آن به سلامتی هم سر می کشیم.



